Luke for Everyone

Chapter 2

Luke 2:41-52 - the Boy Jesus at the Temple

Language: Dari

During the trip the parents found out that their son was not with them, returning to the city with distress to find the boy. The city is big. Its streets are narrow and dark. Its markets are crowded with people of different kinds. The father and the mother is distressed that the boy has not suffered an accident. The son was obedient and would never do anything wrong with them. So what happened that he did not accompany the caravan to travel? What is the answer to this question?

والدین عیسی همه ساله برای عید فِصَح به اورشلیم می رفتند. وقتی او به دوازده سالگی رسید آن ها مثل همیشه برای آن عید به آنجا رفتند. وقتی ایام عید به پایان رسید و آنها عازم شهر خود شدند، عیسی نو جوان در اورشلیم ماند ولی والدینش این را نمی دانستند و به گمان اینکه او در بین کاروان است یک روز تمام به سفر ادامه دادند و آن وقت در میان دوستان و خویشان خود به جستجوی او پرداختند. چون او را پیدا نکردند ناچار به اورشلیم برگشتند تا بدنبال او بگردند. بعد از سه روز او را در عبادتگاه پیدا کردند ـ درحالیکه در میان معلمان نشسته بود و به آنها گوش می داد و از ایشان سؤال می کرد. همۀ شنوندگان از هوش او و از جواب های که می داد در حیرت بودند. والدین عیسی از دیدن او تعجب کردند و مادرش به او گفت: «پسرم، چرا با ما چنین کردی؟ من و پدرت با پریشانی زیاد دنبال تو می گشتیم.» او گفت: «برای چه دنبال من می گشتید؟ مگر نمی دانستید که من وظیفه دارم در خانۀ پدرم باشم؟» اما آنها نفهمیدند که مقصد او چیست. عیسی با ایشان به ناصره بازگشت و تابع آنها بود. مادرش همۀ این چیزها را در دل خود نگه می داشت. عیسی در حکمت و قامت رشد می کرد و به پسند خدا و مردم بود.
لوقا ۲: ۴۱-۵۲

 تفسیر:

من در دورانی مکتب خوانده ام که مردم علاقه نداشتند که اولاد‌های شان را به مکتب بفرستند. مکتب‌ها هم بسیار کم بود و در ولسوالی ما صرف یک مکتب ابتدایه تا صنف ششم و صرف چند مکتب دهاتی یعنی تا صنف سوم وجود داشتند. در حالیکه نفوس ولسوالی ما در آن وقت تقریباً به پنجاه هزار نفر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رسید که اکنون به سه ولسوالی تقسیم شده است. در مرکز ولایت ما صرف یک مکتب متوسطه یعنی تا صنف نهم موجود بود و هیچ مکتب لیسه در تمام ولایت ما وجود نداشت. اما خدا را شکر اکنون صرف در ولسوالی ما برعلاوهٔ مکاتب دیگر ۴ مکتب لیسه و یک دارالمعلمین وجود دارند.

 وقتیکه طفل مکتب رو بودم هر روز صبح تقریباً یک و نیم کیلومتر فاصله را تا مکتب با برادر بزرگترم به پای طی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردم. ظهر‌ها در وقت رخصتی مکتب و باز گشت به خانه این فاصله را بار دیگر طی کرده به خانه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رسیدم. وقتیکه مکتب ابتدایه را تمام کردم پدرم مرا در مکتب متوسطه که در مرکز ولایت ما قرار داشت و از خانهٔ ما تقریباً صد کیلومتر دور بود شامل کرد. در وقت رخصتی زمستان و رخصتی‌های چند روزه با موتر‌های لینی به خانه رفت آمد می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردم. در آن وقت که من ۱۴ ساله بودم نه خودم و نه هم والدینم در وقت رفت آمدم به مکتب احساس بی امنیتی و خطر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردیم.

اما اکنون نه تنها در جاهای دور افتاده کشور ما افغانستان، حتا در شهر‌های بزرگ ما به شمول کابل هم امنیت وجود ندارد و والدین بخاطر اولاد‌های شان وقتیکه آن‌ها را به مکتب می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌فرستند پریشان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌باشند. بعضی‌ها که امکانات دارند فرزندان شان را به موتر‌های شخصی خود شان به مکتب می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رسانند. انواع گوناگون خطرات که اکنون برای اطفال وجود دارد واقعاً والدین را به خاطر امنیت فرزندان شان پریشان ساخته است.

 در داستانی که در آغاز خواندیم شاید نقطهٔ مهمی که به نظر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رسد این باشد که مریم و یوسف با یک گروپ کلان مردم جلیل، از اورشلیم به مقصد خانه حرکت کردند. آنها خوش بودند که پس به طرف خانه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌روند و دقت نکردند که آیا عیسی نو نهال هم با آنها است یا نه. این موضوع بسیار چیز‌ها را در مورد اینکه آنها در چه قسم دنیایی زندگی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردند به ما بیان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند.

در آن زمان اکثر خانواده‌ها، خانواده‌های وسعت یافته بودند و برعلاوه خویشاوندان و دوستان با داشتن اعتماد متقابل به یکدیگر بسیار نزدیک به هم  زندگی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردند. اما با داشتن این قسم زندگی وقتیکه مریم و یوسف بدون همراهان شان دوباره برای یافتن عیسی به شهر اورشلیم برگشتند، شهر را بسیار بزرگ تر از آنکه قبلاً دیده بودند، یافتند. به جاهای که بالقوه خطرناک بود متوجه شدند. کوچه‌های باریک و تاریک، پُر از مردم بیگانه و نا آشنا، عساکر و تاجران، این قسم محیط جایی نبود که کسی با خوشی پسر خود را حتی برای چند روز در آن تنها بگذارد.

اظهار ترس یوسف و مریم، با روبرو شدن به عکس العمل و جواب آرام عیسی که بعد از سه روز جستجو کردن او را یافته بودند در تضاد قرار دارد. مریم با اعتراض و ملامت کردن، با یک جا کردن گناه و آرامش که اکثر والدین آن را خوب درک می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند با او برخورد کرد. به عوض اینکه باید مریم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گفت: «من چطور این کار را با تو کردم که ترا تنها گذاشتم.» و مثل آن، در عوض او گفت: «تو چرا این کار را با ما کردی؟» عیسی بدون داشتن ملامتی آن را پذیرفت و جواب مودبانه به آنها داد که در تصویر لوقا در مورد انکشاف خود آگاهی شخصی عیسی وزن خاص دارد. مریم گفت: «من و پدرت با پریشانی زیاد دنبال تو می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گشتیم.» عیسی جواب داد: نه خیر، «مگر نمی دانستید که من وظیفه دارم که در خانۀ پدرم باشم.»

بعضی خانواده‌های امروزی کار‌های برجستۀ اولاد‌های شان را که از آنها سر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زنند در یک کتابچه یاد داشت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند. اما مریم کار‌های فوق العادۀ که از عیسی سر میزد در دل خود یاد داشت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کرد. مریم به یاد داشت کردن کار‌های فوق العادۀ عیسی ادامه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهد، تا وقتیکه شمشیری در دل او جای بگیرد.

لوقا به طریقۀ که داستان خود را بیان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند، با حاشیه روی وسیع در اطراف قصۀ اصلی که همه فقط در مورد آغاز قصه است، امکان دارد خوانندۀ محتاط انجیل خود را دلسرد ساخته صدمه برساند.

 یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین لحظه‌ها در انجیل لوقا، قصۀ راه عموآس (٢٤: ١٣ ـ ٢٥ ) است. در قصۀ راه عموآس دو شاگرد دلتنگی شان را سه روز بعد از مرگ عیسی به یکدیگر قصه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند. در این وقت عیسی با آنها ملاقات می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند و به آنها توضیح می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهد که چطور «این ضروری بود که این وقایع باید واقع می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شدند». مثل قصۀ راه عموآس در این جا نیز خانم و شوهری که فکر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردند عیسی را گم کرده اند به اورشلیم بر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گردند و بعد از سه روز او را پیدا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند. عیسی به آنها توضیح می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهد که «این ضروری بود (در یونانی عین لغت استفاده شده است) (در ترجمۀ دری «وظیفه دارم» آمده است که تقریباً عین معنی «ضروری بود» را می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رساند) که من در کار‌های پدرم مصروف باشم». شما امکان دارد این دو داستان جوره را به شکل ذیل برای خود برداشت کنید. با یافتن عیسی، شما فکر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنید که خود شما گم شده بودید نه عیسی. اگر این پیام اصلی این دو داستان باشد، ممکن است لوقا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواست که به ما توسط این دو داستان در مورد همۀ انجیل خود در مجموع، پیام برساند. اما لوقا کم از کم در یک قسمت از نوشتۀ خود به اشخاصی نیز اشاره می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند که در مورد عیسی چیزی که فکر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردند، با یافتن عیسی، او را بسیار غافلگیر کننده و جذاب یافتند.

 یافتن عیسی، البته بصورت نورمال باعث تعجب و حیرت هرکس می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود. برخوردی را که مریم و یوسف با دیدن عیسی با او کردند، عیسی با آنها نه در عمل و نه در گپ رویۀ بالمثل نکرد. در راه عموآس نیز چیزیکه آن دو نفر توقع داشتند عیسی کاری را برای آنها انجام نداد. او با ما و شما نیز این قسم برخورد خواهد کرد. وقتی ما احساس آرامش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنیم که او را حقیقتاً درک کنیم. اما باز هم او همیشه بالاتر از درک ما خواهد بود. او بصورت دوامدار در پشت صحنۀ زندگی ما قرار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیرد تا ما بدون فکر کردن و تشویش به سفر خود ادامه دهیم. در حقیقت شاگردی عیسی همیشه با چیز‌های غیر قابل توقوع سر و کار دارد.

 در قلب تصویر، حضور عیسی در معبد برای لوقا بسیار پُر معنی است. ما در انجیل لوقا قبلاً نیز به معبد سر زده بودیم. مثلاً در وقت دیدن روٸیای زکریا، ملاقات با شمعون و حنه، اما حالا خود عیسی ابتکار عمل را در دست گرفته داخل جر و بحث با معلمان شریعت شده است. انجیل نیز با حمد و ثنای شاگردان به خدا در معبد به پایان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رسد. اما شهر مقدسی که معبد را احاطه کرده بود در بین این آغاز و پایان، مورد بعضی اخطار‌های شدید عیسی قرار گرفت. بعد از این عیسی برای عملی شدن وعده هایش مخالفانش را در مورد معبد به چالش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کشد. اگر آن را تخریب هم نکنند، معبد خودش از بین خواهد رفت.

 وقتیکه ما این داستان را با دعا بخوانیم، بعد از آن، به آسانی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانیم خود را با مریم و یوسف یکی بدانیم. امکان دارد با عیسی نیز خود را یکی بدانیم. مثل عیسی با داشتن کمی آزادی اظهار رآی و ذهن، دوباره به خانه بر گردیم و در اطاعت کامل زندگی کنیم. شاید ما هم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواهیم وقتی را همیشه بیاد داشته باشیم که یک چیز مهم و یا شخصی که برای ما بسیار عزیز بوده گُم کرده ایم. امکان دارد ما هم مثل مریم با یافتن عیسی به عوض بخشش خواستن از او، بخواهیم که ما او را ببخشیم. کاریکه مریم و یوسف کردند بدون شک امکان دارد ما هم انجام بدهیم. وقتیکه ما دنبال کار و بار خود می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رویم، نباید توقع داشته باشیم که عیسی هم باید ما را همراهی کند. اما وقتیکه حضور او را احساس نمی کنیم، ما باید خود را برای یافتن او آماده بسازیم، با دعا، با خواندن کلام خدا و با اشتراک در اجرای مراسم رواحانی تا وقتیکه او را دوباره نیافتیم دلسرد نشویم و به تلاش خود ادامه بدهیم.

 ما هم باید توقع داشته باشیم، وقتیکه او را دوباره پیدا کرده ملاقات کردیم، او به ما چیزی نخواهد گفت و کاری نخواهد کرد که ما فکر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردیم. او باید در کار‌های پدر خود مصروف باشد. باید ما و شما هم به کار‌های که به ما سپرده شده مصروف باشیم.

   پایان.


Book Table of Contents

 Luke for Everyone

 Chapter 1

 Luke 1:1-4 - Prologue

 Luke 1:5-25 - the Birth of John the Baptist Foretold

 Luke 1:26-38 - the Birth of Jesus Foretold

 Luke 1:39-56 - Mary Visits Elizabeth and Mary's Song

 Luke 1:57-80 - the Birth of John the Baptist and Zechariah’s Song

 Chapter 2

 Luke 2:1-20 - the Birth of Jesus

 Luke 2:21-40 - Jesus Presented in the Temple

 Luke 2:41-52 - the Boy Jesus at the Temple

 Chapter 3

 Luke 3:1-9 John the Baptist

 Luke 3:10-20 - John the Baptist Prepares the Way

 Luke 3:21-38- the Baptism and Genealogy of Jesus

 Chapter 4

 Luke 4:1-13 - Temptation in the Wilderness

 Chapter 5

 Luke 5: 1 – 11 the Miraculous Catch of Fish

 Luke 5: 12 – 16 Healing of the Leper

 Luke 5 17-26 the Healing of the Paralytic Lowered Through the Roof

 Luke 5: 27 – 39 Finance Officer Invitation

 Chapter6

 Luke 6: 1 – 11 Sabbath Day

 Luke 6: 12 – 26 Choosing Disciples

 Luke 6: 27 – 38 Loving Your Enemies

 Luke 6: 39 – 49 Judging Others and True Obedience

 Chapter 7

 Luke 7: 1-10 the Healing of the Centurion’s Servant

 Luke 7: 11 – 17 Raising of the Widow’s Son

 Luke 7: 18-38 the Promised Person

 Luke 7: 36 – 50 to Be Forgiven High and Low Debt

 Chapter 8

 Luke 8: 1 – 15 Sprinkle the Seeds

 Luke 8:16-25 Lights and Storm

 Luke 8: 26 – 39 the Healing of Demoniac

 Luke 8: 40 – 56 the Healing of Women and Resurrection of a Girl

 Chapter 9

 Luke 9: 1 – 17 Ambassadors Without Travel Equipment

 Luke 9: 18 – 27 the Anointed of God

 Luke 9: 28 – 45Testimony From the Cloud

 Luke 9: 46 – 62Journey

 Chapter10

 Luke 10: 1 – 16 Seventy Ambassadors

 Luke 10: 17 – 24 Return From Mission

 Luke 10: 25 – 37 Good Samaritan

 Luke 10: 38 – 42 Competition of Two Sisters

 Chapter11

 Chapter 11:1-13 How Should We Pray?

 Luke 11: 14 – 28 Chief of Devils

 Luke 11: 29 – 41Demand a Miracle

 Luke 11: 42-54 Sharia Teachers

 Chapter12

 Luke12: 1 –12Hypocrisy

 Luke 12: 13 – 34 the Fool Rich

 Luke 12: 35 – 48 Dressed and Ready Servant