30 minutes
When Joshua arrived near to Canaan, all of the kings of there, became united to avoid Joshua of coming at their lands. When Joshua heard this, he really scared, but God helped him to get to Canaan. When they arrived at Canaan, they divided all lands with each other based on God’s command. In Canaan also people forgot God. God appointed the leaders that called Judges to lead them.
Transcribed by AI
این راژیو صدای زندگی است داستان های کتاب مقدس برای اطفال از راژیو صدای زندگی می شوند اطفال بسیار عزیز سلام. چطور استین؟ امیدوار استم که تمام شما جور و سحتمند باشین افته قبل شما داستان قوم اسرائیل را شنیدین و شنیدین که بعد از مرگ موسا یوشه طبق امره حداوان رهبر قوم اسرائیل شد و حداوان قدرت خود را برای قوم اسرائیل و مردمی که در شهر اریا بود نشان داد حداوان قوم اسرائیل از دریا سعی و سلامت ترکت و بعد از وام شنیدین که به قدرت خوداوان چطور دیوال اریا علتید و قوم اسرائیل شهر اریا را گرفتند و امروز ادامه داستانه می شنویم وقتی که اسرائیلی ها شهر اریا را گرفتند مردم دیگه شهر ها بسیار ترسیدند و بخاطری که قد اسرائیلی ها جنگ کنند اسرائیلی ها را شکست بتند دسته کت یکی دیگه خود یکی کدند گفتند کل ما یک جایی قد اسرائیلی ها جنگ می کنیم مگرم مردم یک شهر دیگه شهر جبون که داون نیزدیکی ها بود یک جایی شدند و گفتند که ما جنگ نمی کنیم مگرم یک چلاکی می کنیم که اسرائیلی ها ما را نکشو و شهر ما را مثل شهر های اریا خراب نکنند مردم این شهر هایی که اسرائیلی ها سرشان عمله می کنند مردمی بودند که خدابند ده دفعه برشان وقت داده بود که از گنای خود توبه کنند مگرم اون مردم ایچ وقت گفت خدابند را گوش نمی کنند و کارایی را می کنند که خدابند خوش نداشت ماره جان مردم اون شهر چی چلاکی کردن؟ چلاکیشانی بود بچه هم که گفتند ما جنگ نمی کنیم و رای آشتی و خوبی را پیش می گیریم همو بود که مردم جبان یک گروپ مردای خود را جمع کردند و کالای بسیار کنه و پینهی برشان دادند که بپوشند نان پپنک زده را در خلطایشان ماندند بوتای کنه هم دادند که بپوشند و وارا پیش یوشه روان کردند برای یوشه گفتند که ما مردم استیم که از رای بسیار دور آمدیم می خواهیم که امرایتان دوستی کنیم یوشه گفت از کجا استیم؟ از چی بفهمیم که از این مملکت دورو پیش ما نیستیم چرا که ما نمی تانیم امرای مردم که دورو پیش ما زندگی می کنند قول دوستی بتیم مردم جبان در جواب یوشه گفتند سنو کالای ما سعی کن که چقدر کونه شده وقتی که از شهر خود بر آمدیم کالای ما نوی بود این نانای ما رو ببینین وقتی که ما در سفر خود شروع کدیم این نانا نوی استند دور بر آمده بودند آله کلشا پوپنک زده یوشه وقتی که طرفی مردا دید و نانای پوپنک زده را که در خلطای شان بود دید کالای کونه شان را دید و بوتای کونه شان را دید مگه پایشان باور کده و ایچ از خداوند چیز پرسان نکد که کتی این مردم قول دوستی بتیم یا نه همرایشان قول دوستی داد و کلانای قوم اسرائیل هم به نام خدا قسم خوردن که قول دوستی را که کتشان داده نشکنانند هنوز سه روز از این گب تیر نشده بود که یوشه خبر شد که این مردم از شارع بسیار نزیک هستند که به بسیار چلاکی همرایشان قول دوستی بسته کده بودند یوشه هم بخاطر که به نام خداوند قسم خورده بود نتانست که این مردم را بکشه و وارا باید در بلا و سختی کمک میکدند راستی بسیار مردم چلاک بودند بعد ازی که جبانی ها مردم اسرائیل بازی دادند مردم اسرائیل کتشان در کلان جنجال ماندند پشتر برتان گفتم که دگه شعر ها کلشان دسته یکی کدند که کت اسرائیلی ها جنگ کنند مگرم وقتی که دیدند که مردم جبان امرای اسرائیلی ها دوستی کدند ار پنگ پاچه ها، پنگ شعر که دسته یکی کدند گفتند ما باید سر جبان عمله کنیم بخاطر که کته دشمن ما دوست شده امو بود که شعر جبان ها ماسره کدند و کلان های مردم جبان ها آجل کده به یوشیه خبر دادند و گفتند که ارقدر زود که می تانید خوده برسانید و بما کمک کنید اگر نیست کل مردم شعر ما کشته خواد شد یوشیه و کلان های قوم اسرائیل نمی خواستند که به جبانی ها کمک کند مگرم بخاطر که امرایشان قول دوستی داده بودند مجبور بودند که برشان کمک کند خداوند بخاطر که اسرائیلی ها جبانی ها را قول دوستی داده بود خوش نبود مگرم از ای خوش بود که ویاد گرفته بودند که به قول خود وفا کند خداوند به یوشیه گفت من شما را تنان نمی مانم و کامیاب تان می سازم نه ترسین پیش برین و من او پاچه های را که دست خود را بزرگ شما یکی کدند کلشان را در دست شما تسلیم میکنم یوشیه لشکر خود را تیار کرد و شهد سفه شدند و طرف جبان رفتند لشکرهای دشمنهایشان ای دفکری نبودند که جنگ قزود شروع می شد امو بود که غافلگی شدند و از ترس گریختند دمی وقت توفان شد و از آسمان جالم مثل سنگ بارید و از لشکر دشمن زیاد نفرهایش کشته شد و کسایی که زنده مانده بودند نمی تانستند که بگریزند شام نزدیک می شد و یوشیه پیش خدا دعا کد خواست که افتا و ماتاو استاد شده افتاو استاد شد و تا وقتی که یوشیه و لشکرش جنگ نبودند شهد نشد به این قسم یوشیه و لشکرش پنج پاچه ها را یک جای شکست داد بلاخره بعد از بسیار سال ها یوشیه دیگه پیش شده بود بسیار شعر ها را گرفت مگرم انوز هم کل شعر هایی را که خداوند واده کده بود نگرفته بودند خداوند چند نفره از کائنا و کلان های قومه جدا کرد که زمین را که گرفته بودند در بین قبیل های اسرائیل تقسیم کنند وقته که زمین را برا کلگی تقسیم کردند همه تو که خداوند برای موسا پیش از پیش گفته بود برای قبیل لاوی زمین ندادند بخاطر که قبیل لاوی باید کارهای خیمه خداوند و کارهای قربانی ها را می کردند و اگه زمین می گرفتند دیگه باز در ما کار زمینداری مصروف می شدند نمی تانستند که کارهای خیمه خداوند را صحیح پیش ببرند مردم در باری خدا درست بتند که فرمانهای خداوند را صحیح بفهمند مادر جان موسا قبیل لاوی را برای یه کار خوش کرده بود؟ آه موسا امو وقته که خیمه عبادت ساخت خداوند برش گفت که قبیل لاوی را بگو که کل کارهای خیمه عبادت کنند و تنها امو لاویا می تانستند که صندوق حد خداوند که در بینش سنگهایی که در فرمان خداوند نشته کده گی بود و یک جامعه نان من و ای کل چیزا را سرشانه خود بگیرند و از یک جای جای دیگه ببرند دیگه قبیل های هیچ که سخت نداشتند که نه کار خیمه خداوند کنند و نه صندوق حد ببرند و خداوند ای را هم گفته بود که دیگه قبیل ها باید نان و پوشاک و دیگه چیزایی را که لاویا کار دارند او چیزا را بر لاویا بتند که لاویا در هیچ چیز کمی نداشته باشند و به خوشی بر خداوند خدمت کنند بخاطر که خداوند لاویا را بر کار خاص خواد از بین قوم جدا کرده بود و لاویا کائنای خداوند بودند یوشی در دورانی که رهبری قوم اسرائیل میکد همیشه قوم اسرائیل یاد میداد که شریعت خدا را به جای بیارند و به خدا توکل داشته باشند بعد از مرگ یوشی مردم از خدای تاعت میکدند و اون مردم کسایی بودند که بزرگی و قدرت خداوند در وقت که از دریای اردن تیر شدند و خداوند دیوالای اریار را چپکد و بعد از وام واره سر لشکر های دشمن هایشان کامیاب ساخت دیده بودند بعد از تو دیگه کل قوم اسرائیل به گفت خداوند میکدند؟ امو رقم که خداوند میخواست زندگی میکدند؟ نه بچه ایم کاش کم به تو میبود اون مردم های که قدرت خداوند در دیده بودند امو مردم خوب زندگی کردند مگرم بعد ازی که اولاد هایشان جوان شد و یوشی و کار های عجیب خدا از یادشان رفت چرا که خودشان قدرت خداوند در وقت ندیده بودند و قصایی را که از پدر کلانهای خود شنیده بودند و امو استاستا از یادشان رفت امو بود که باز قوم اسرائیل هرچی که دل خودشان میشد امتو میکدند و بر اولین دفعه ایچ کدام رهبر نداشتند که واره یاد پته که چی کنند و چی نکنند هرکس هرچی که دلش میشد امتو میکدد امو بود که خواستند که امرای مردم که نان دوستی کنند و از وا زن بگیرند و عرصی کنند بعد از چند وقت مردم اسرائیل رسم و رواجهای او مردم را یاد گرفتند امو بود که استاستا شروع به عبادت کدند بوتایشان کدند و بوتپرستا مردم بسیار ظالم بودند بخاطر که بوتای خود خوش بسازند اشتکای خرد خود را در آتش منداختند و بر بوتای خود قربانی میکدند آه بچه ایم خیال میکدند که بوت خوش میشه و حاصلات زمینه ایشان را زیاد میکند خداوند بخاطر این کارش هم سرشانقاد نشد؟ باز به خداوند روی آوردند و توبه کدند خداوند هم بخاطر که به رو قوم واده کده بود که شما قوم خاص ما خواد بودید دعایشان را شنید و برشان یک رهبر رواند کدند وارا کمک کند و رای خدا را برشان درس بده خلاصه تا که رهبرشان امرایشان میبود خوب بودند و از خدای تاعت میکدند وقتی که رهبرشان مرد باز امو خرق بود و امو درق خلاصه چندین دفعه کار تکرار شده رفت امو رهبری را که خداوند برقوم اسرائیل رواند که به نام داوران میگند مادرشان قصه و داوران در کتاب مقدس نشده شده؟ آه بچهم قصه داوران در کتاب مقدس نشده شده و به نام کتاب داوران یاد میشه ما حالا قصه داوران را براتون به نوبت میگم قصه داوران مثل قصه مساز زیاد طولانی نیست به خاطر داوران کم کم گفته شده اولین داوری را که خداوند به کمک قوم اسرائیل رواند که اتنئیل بود و او بیادر خرد کالب بود اتنئیل به کمک روی خدا چل سال قوم اسرائیل را رهبری کد و در این مدد در سردمین اسرائیل صلو صفا بود آله ما قصه ایهود را براتون میگم که وام یک داور بود بعد از مرگ اتنئیل قوم اسرائیل در راه گناولود خود رواند شده و بوتای بال و عشیره را عبادت میکدن اجلون که پاچه های ماها بود بسیار قوی و چاق بود قد دو قوم دگه دسته یکی کردن و قوم اسرائیل را شکست دادن 18 سال سرشان ظلم کردن و از غلاو و میوه و دگه چیزایشان مالیات میگرفتن قوم اسرائیل در بسیار فقر و بدبختی و بچارگی زندگی میکدن قوم اسرائیل از دست ظلم اجلون به تنگ آمده بودن پشو خدا دعا کردن که کمکشان کنه خداوان ایهود که از قبیله بنیامین بود باعث رحبر برشان خوش کرد ایهود دست چپه بود و ار کار کتر دست چپی خود میکد خلاصه وقتی که مالیات رسید قوم اسرائیل ایهود را گفتن که مالیات و اجلون ببره ایهود بسیار آدم شجاو و دلاور بود وقتی که قوم اسرائیل او را گفتن که مالیات و اجلون ببر ایهود هم قبول کرد و چند نفر دگر را گرفت پیش پاچا رفت مگرم پیش ازی که پیش اجلون پاچا بره یک کارد دودمه را در پای راست خود بسته کرد وقتی که پیش اجلون رسیدن کل جزیر را به او دادن و پس سنخانه خود عرقت کردن دنیم را ایهود به نفرهای خود گفت که شما برین من میایم خودش پس پیش اجلون رفت و برش گفت من یک خبر مخصوص دارم که میخوایم برد بگویم اجلون هم خیال کرد که راست میگه نفرهای خود رخصت کرد و امرای ایهود تناماند و به بسیار شوق طرف ایهود سهل داشت که چی میگه ایهود به اجلون گفت من از خداوان به تو پیغام دارم اجلون وقتی که این گبه شونید از تخت خود استاد شد و ایهود هم کارد را که امرای خود آورده بود کشید و در دل پاچا زد و پاچا را کاشد ایهود آستای کده دروزه را واسکد و از بالاخانه گریخت مالا جان بس کسی را ندید؟ نوکرهای پاچا کم ماتل شدند دیدند که هیچ صدا نیست و حرامی است تیزه کده دروزه را واسکدند در آمدند دیدند که پاچا مرده ایهود هم وقت گریخته بود و خود پیش قوم خود رسانده بود پس پیش قوم خود که آمدند نفرهای پاچا با جانش نامد؟ وقتی که پیش قوم خود رسید برشان گفت بیاین قطع ما بزد موابیا جنگ کنین کل اسرائیلی ها دسته یکی کدند و خداون و رکامیاب ساخت به این قسم باز از ظلم و ستم آزاد شدند بعد از اینکه ایهود دستجپم مرد، مردم اسرائیل باز در زندگی خودشان شده خدا و شریعت ها از یاد بردند و بزد خدا گناه می کردند ار وقت که قوم اسرائیل خداوند از یاد می برد یک بدبختی سرشان می آمد بس چی بدبختی سرشان آمد؟ ام دفع خداون اونا را به دست یابین، پاچهای کنان تسلیم کرد خلاصا مردم اسرائیل نمی تونست که بزد این پاچها جنگ کنند بخاطر که سیسرا که قومندان لشکر یابین بود 900 گودی آینی و اسکرای بسیار قوی داشت مگرم قوم اسرائیل سلای بسیار ناچیز و عادی داشتند به این قسم پاچهای کنان 20 سال سر مردم اسرائیل ظلم کرد در اون زمان رهبر اسرائیل یک نبیه بود نبیه چیست؟ مکتب بری بازی چیزها را یاد میگیدی نبی مردم میگن، زن نبیه میگن نبی چیست؟ نبی چیز نیست، نبی کیست؟ نبی کسیست که نبویت میکنه آره فاهمیده بچه ایم که نبی کیست؟ آره، آره فاهمیده مادرچان نام اون نبیه که رهبر قوم اسرائیل بود دبوره بود دبوره تمام وقت زیر یک درخت خرما میشیشت و قوم اسرائیل میفهمیدن که دبوره کجاست ما مخاطر ارگ از که چیز مشکل میداشت یا کمک کار میداشت پیش دبوره در اون زیر درخت خرما میرفتند دبوره برشان مشوره میداد که چی کنند یک روز دبوره یک نفره که نامش باراق بود پیش خود خواست و برش گرفت خداوان امر کرده که ده هزار نفر جمع کن و بزد سیسرا جنگ کن دبوره گفت سیست که سیسرا بسیار گادی ها و نفر های جنگی داره مگم خداوان ترا کمک خواد کد که ده جنگ سر ازو کامیاب شوید باراق میفهمید که لشکر سیسرا بسیار قوی است بمخاطر ترسید و بر دبوره گفت ما به شرط ده جنگ میرام که تو هم کتم بیایید اگه تو کتمو نری ما ده جنگ نمیرام دبوره گفت بیخی سیست ما امرایتان میرام مگم بفهم که یه جنگ زنا خواد برد نه شما مردا سیسرا هم به دست زن کشته خواد شد باراق کل قوم اسرائیل را جمع کد که بزد سیسرا ده جنگ برند بعد ازی که نفرای خود را جمع کد کلشان را سر تپه برد و لشکر سیسرا ده زیر تپه بر جنگ خود را تیار کدند دبوره هم رفت و سر تپه شیست و بر باراق امر کد که جنگ شروع کند باراق امرای ده ازا نفرش به بسیار جورت سر لشکر سیسرا املاک کد وقتی که سیسرا و نفرایش دیدند که لشکر اسرائیلی ها خوب به جورت جنگ می کند و پیش می آند بسیار ترسیدند بسیاری ازکرا گادی های خود را ایلا کدند و گریخدند امو بود که گدودی در بین لشکرشان شروع شد و خداون باراق کمک کد که لشکر سیسرا را از بین ببره اناز جنگ بخی خلاص نشده بود که خود سیسرا گریخد و باراق سیسرا را تقیب می کند سیسرا خوب دیر گریخد آخر منده شد و در نزدیک یک خیمه رسید از درون خیمه یک زن که نامش یایل بود بر آمد و بر سیسرا گفت بیا در خیمه ما هیچ کس خبر نمیشه که تو انجستی سیسرا که بسیار منده شده بود در خیمه در آمد و از زست مندگی خود را دروی زمین انداخت و خواهش بود یایل هم یک لیافه سرش انداخت سیسرا گفت که اگه کسی آمد و از ما پرسان کد بگو که ما کسی ندیدیم سیسرا از زست که منده شده بود زود که در خواهش بود یایل دید که سیسرا خراپف می کند و چکش و یک دانه میخ کلانه که امرایش خیمه خود استاد می کدند گرفت و آستاستا بال سر سیسرا آمد میخه در شققه سیسرا مند و امرای چکش ماکم در شققهش زد میخ در سر سیسرا گو رفت امتوکی در بوره باراق گفته بود سیسرا به دست زن کشته شد یایل از خیمه بر آمد و دید که باراق ترک خیمهش می آید یایل به بسیار خوشی به باراق گفت من می فهمم که کی را می پلی بیا که برات نشانش بتم وقته که باراق در خیمه در آمد دید که مرده سیسرا در روی خیمه افتیده امو بود که لشکر سیسرا هم بیخی شکست خوردن و قوم اسرائیل کامیاب شد هتمند باز قوم اسرائیل بر چند سال آرام بودن بعد از اون گناه را باز شروع کردن هتمند باز گناه کردن آه بچه ایم قوم اسرائیل بسیار قوم سرکش بودن بعد از اینکه یک ذره آرام شدن باز خدا از یادشان رفت و زندگی را که بخواست خداوند نبود شروع کردن خداوند هم بارا این دفعه بر هفت سال در دست مدیانیا که مردم بسیار ظالم بودن گرفتار کرد خلاصا وقتی که قوم اسرائیل از دست مدیانیا بیخی بیاوسله شدن و خداوند روی آوردن و از خدا کمک خواستند خداوند یک نبی را پیششان روان کرد و برشان گفت که من شما را از مصر کشیدم شما را سر کل دشمنهایتان کامیاب ساختم مگرم شما و وقتی که دیدین دگه آزاد شدین بجای ما بوتها را عبادت کردین و پرستش کردین من را و موجوزهای من را که به پدرهایتان نشان دادم ازیاد بردین خلاصا در قبیله منسا یک جوان بسیار قوی که نامش جدحون بود زندگی میکد مگرم مثل دگه اسرائیلیای خواد از مردم مدیان میترسید یک رو جدون یا کم گندمه که از زمین خود جم کده بود پته کده گرفت و در یک جای آمد که در اونجا تغارای بود که مردم انگور خودم انداختند باز لغت میکدند که شربت انگور بگیدند جدون هم امو گندم خود را در یک تغارا انداخت و کتر دست خود گندمه ميده میکد دمی وقت که گندمه میده میکد فرشته خداونده دید فرشته خداوند بر جدون گفت ای مرد شجاع خداون امرای توست اومد ترا بمی قدرت و دلیری که داری بر نجات اسرائیلیا روان میکنم جدون بسیار ترسیده بود بخاطره که او کدام قهرمان نبود از فرشته خداوند پرسان کد من چطور میتانم که اسرائیلیا را نجات بتم فرشته خداوند در جوابش گفت من امرایت هستم و تو مدیانیا را به بسیار آسانی شکست خواد دادی دیدی سلمه جان خداوند برش گفت که من امرایت هستم و تو دشمنهایتا به بسیار آسانی میتانی شکست بدی آگه قوت خداوند نیم بود اسرائیلیا هم اول از مصر که بر آمده میتونستند خواه مارا جان بگو وقت که فرشته خداوند که تا جدون گفت میزد جدون هم ورختار شده بود و هم باورش نمی آمد که فرشته خداوند امرایش گفت میزنه بر فرشته خداوند گفت اگر راستی تو خداوند استی امین جا باش که من برات یک توفه بیارم فرشته خداوند گفت برو من دمین جا می باشم جدوند تیزی که در خانه رفت و یک بزخاله را گرفت و سرش بورید و بخته کده امرای چند دانه نان فطیر و یک کاس شروعه در یک صبت موند و بر فرشته خداوند که دزیر درخت بلوت ماتل جدوند شیشته بود و آورد فرشته خداوند بر جدوند گفت که گوشت و نانه سر سنگ بان و شروعه را هم سرش پرت و وقته جدوند نان و گوشت سر سنگ موند و شروعه را هم سرش انداخت فرشته خداوند امرای آساچوب گوشت و نانه دکه داد یک دفعه از سنگ آتش بر آمد و گوشت و نانه سختند فرشته خداوند هم از نظر جدوند گم شد جدوند فهمید که خداوند برشی پیغامه دادد جدوند دمونجه یک قربانگاه سخت و دمون شاو خداوند به جدوند گفت یک دانه گو قوی پدرت بگیو و بوت بل و قربانگاهشه که در خانه پدرت دست از بین ببرد بوت یا شیره را که از چوب سخته شده بر سختندن در قربانگاهی که برمه سختی ببرد ماله جان بوت بل یه چیزا چی بود؟ بوت بودند دیگه مردم کتر دست خود بوتا جور می کدند و نام یکیش بل مانده بودند نام دیگهش اشیره و اردو بوتا را به جای خداوند عبادت می کدند آه بچه ایم بال و اشیره اردوش بوت بودند وقته که خداوند بر جدوند گفت که او دو بوتا امرای قربانگاه و بوت خراب کو جدوند ترسید که در روز روشند پیش روی مردمی کار کند بموخواتر دمو شو بوتایی که در خانه پدرش بود شکستاند و قربانگاهش خراب کد بعد از وان بوت اشیره را که از چوب ساخته شده بود شکستاند و چوبایشا همه تا که خداوند برش گفته بود در قربانگاهی که بر خداوند ساخته بود برد صبح وقت مردم بیدار شدند دیدند که بوت بال خراب شده و بوت اشیره هیچ نیست بعد از او مردم دیدند که در منطقهشان یک قربانگاه دگره که ساخته سرو قربانگاه وقت قربانیان کدند مردم از یک دگه خود پرسان کدند که کی کار کده باشه تا بالاخره فهمیدند که جدون کلی کارا را کده مردم پیش یواش پدر جدون آمدند و گفتند که بچهت کجاست ما میخواییم او را به خاطر که خدای بل و اشیره را خراب کده بکشیم یواش گفت بل خدا نیست؟ بل به کمک شما ایتیاج داره؟ اگر بل خداست بانند که خودش انتقام خود را بگیره و از خود دفع کنه دانه مردم هم چپ شد دگه هیچیز نگفتند جدون مردم را جمع کده که به صد مذینیان جنگ کنند و خودشان به خدا دعا کده و گفت ای خداون اگه تو راستی مرا بر نجات اسرائیلیا انتخاب کدی من امشاو یک کم پشمه در اینجا میمانم اگر صبح صبح سری پشم شب نم بارید و پشمه تر کد مگرم زمین خشک بود من میفهمم که تو مرا خشک کدی جدون یک ذره پشمه در موروی زمین ماند و خودش رفت خواه کد صبح وقت که بیدار شد تیزه کده رفت که ببینه پشم تر است یا نی شب نم سرش باریده یا نی وقت که پشمه گرفت دید که تر است وقت که شپلی دیش یک کاسه آو داشت مگرم روی زمین هر طرف که سیل می کدی کلش خشک بود جدون باز دعا کد و گفت خداون دا سرم قار نشو یک دفعه دگام برما سابت کو نشان بده که مرا انتخاب کدی اگر امشاو در زمین شب نم ببارا و پشم خشک بانا من بیخی دیگر باور می کنم که مرا خشک کدی که امرای مدیانیا جنگ کنم و قوم اسرائیل با کمک تو از ظلمشان خلاس کنم وقت صبح دید که زمین تر است و پشم خشک جدون گفت بله خداون آله من صد فی صد فهمیدم که تو امرای ما خواد بودی و مرا کمک خواد کدی خب مارا جان باید زو جدون چی کد؟ بچه ایم بر امروز هم قبص است باز دگه دفعه برتون قصه می کنم که چه قسم خداون بر جدون کمک کد سریع زورا جان؟ آماده جان موسیقی خب اطفال بسیار خوب داستان امروز هم شنیدین امیدوارستم که داستان خوشتان آمده باشه و یادتان نره که هفته آینده دمی وقت بقیه داستان امروزه حالا جانتان برتون قصه می کنه ازی که وقت برنامه ما به پایان خود رسیده تمام شما اطفال نازنینه به خداون می سپارم فیض و برکات ایسای مسیح خداون امروز باشه موسیقی شنوندگان گرامی و دوستان ارجمند شما نشارات رادیو صدای زندگیره هر صبح ساعت شش و چلو پنج به وقت افغانستان روی موج کوتاه سی و یک میتر بیند در فریکونسی نو هزار و اشتصادا پنجا و پنج و هر شب ساعت هشت و سی به وقت افغانستان روی موج کوتاه سی و یک میتر بیند در فریکونسی نو هزار و چار صدا نوود و پنج می شنوید همچنان شما می توانید نشارات رادیو صدای زندگیره ساعت هشت شب به وقت افغانستان در شبهای پنج شنبه الا دو شنبه روی موج متوسط یک هزار و دوستا پنجا و یک کیلو هرتز بشنوید خواهیش مندیم نظریات و پیشنهادهایتان را در باره کیفیت برنامه ها و طول موج رادیو صدای زندگی به آدرس زهل برای ما بفرستید آدرس ما در پاکستان صدای زندگی صندوق پوستی 702 GPO لاهر پاکستان آدرس ما در قبرز صدای زندگی قبرز پاکستان پاکستان پاکستان پاکستان پاکستان پاکستان