30 minutes
After some years, a severe drought caused the brothers of Joseph to travel to Egypt in order to purchase food supplies. They did not recognize that the brother they had sold into slavery had now become the second ruler of Egypt. Joseph revealed his true identity and forgave his brothers’ evil deed. Joseph then arranged for his whole family and his old father Jacob to be brought from Canaan to Egypt in order to survive the famine.
Transcribed by AI
این راژیو صدای زندگی است داستان های کتاب مقدس برای اطفاق از راژیو صدای زندگی می شوند اطفال بسیار خوب و دوستداشتنی سلام امیدوار استم که تمامتان جور و سهتمند باشین به شنیدن برنامه داستانهای کتاب مقدس برای اطفال خوش آمدین امروز حالا جانتان آخرین قسمت داستان زندگی یوسف برتان قسمه می کنه و داستان زندگی یوسف آخر کتاب پیدایش هست این داستانهایی را که می شنوین داستانهاییست که در کتاب مقدس نوشته شده و کتاب مقدس کلام خداست در این داستانها یعنی در کتاب مقدس زندگی مردم های مختلفه می بینیم و خداوند از طریق زندگی و مردم ها ما را درس می ده که چی قسم زندگی کنیم و همطور از طریق داستانها خداوند قدرت خدا بر ما نشان می ده کسایی که راستگار و درستگار استن و به خداوند ایمان دارن همیشه خداوند ما را در پناهی خود نگاه می کنه مگر مردم های گناکار خدا از رحمت خدا دور نگاه می کنن همطوری که شما در داستانها شنیدین ایمان و اعتبار داشتن به خداوند شرط اول کامیابی در زندگی است وقتی که خداوند را بشناسیم و او را دوست داشته باشیم زندگی ما پربرکت می باشه اطمن پیشتان سوال هاد کردین که چطور خداوند را بیتر بشناسیم جوابی است که خداوند را وقتی ما بیتر بشناسیم و میتونیم دوست داشته باشیم که در باریش بفهمیم و کتاب مقدس کتاب است که خداوند را بر ما میشناسانه و همطوری که من برتون پیشتر گفتم ای داستانهایی را که میشنوین از کتاب مقدس است اگر شما در خانه کتاب مقدس داشته باشین میتونین ده این وقتی که داستان را میشنوین او داستان را در کتاب مقدس هم باز کنین و او را بخانین ما شما اطفال عزیز میخواییم که تمام داستان را خوب بشنوین و اگر سوال برتون پیدا میشه برما نوشته کنین ما اطمان کوشش میکنیم که جواب سوالتان را برتون روان کنیم و بگال آماده باشین بیاین که یک جای داستان امروز بشنویم موسیقی اون دفعه برتون تا اینجا قصه کده بودم که یعقوب بچه های خودا از کنان مصر روان کده گندام بخرند مگرم وقتی که یوسف بیادرهای خودا در مصر دید وارا شناخت و ببانی ای که بر جاسوسی مصر آمدند کلشانا گرفتار کرد وقتی که ازشان پرسان کرد که چند بیادر هستین بیادرهای یوسف گفتند که ما دوازده بیادرهای بودیم یک بیادر ما مرده و بیادر خرد ما که نامش بینیامین هست نامده پدر ما او رو نماند که امرای ما بیاید یوسف فاهمید که بینیامین پدرش نمانده که کتر بیادرهایش بیاید مگرم چندان باورش نمی شد که بیادرهایش راست بگوین با مخاطر یک بیادرندر خود شمونه در بندی خانه نگاه کده و بردگاهش گفت هر وقت که بیادر خرد تانه اینجا آوردین برما نشان دادین باز مایی بیادر تانه ایلا می کنم آل پس که نان برین و بیادر تانه امرایتان اینجا بیارین یوسف بر بیادرهای خود امو قدر گندمه که کار داشتن داد و پیسه ایشان هم پس پته کده در بوجه ایشان موند اما بود که بیادرهای یوسف جیگرخون طرف وطن خود رفتند و کل قصی را که سرشان تیر شده بود برپدر خود گفتند یاقوب وقت که قصی بچه های خودشونید بسیار گریان کده و گفت چرا شما براکم مصر گفتین که شما یک بیادر خردم دارین بچه هایش گفتند پدر جان مجبور بودم که می گفتیم شتو می کدیم خلافه ارقدر که بیادرهای یوسف پدر خودشان شدند که بینیامین بانه که کتشان مصر بره پدرش قبول نکد یودا بر پدر خود گفت پدر جان اگه تو بینیامینه کت ما روان نکنی هم شمون در بندی خانه مصر می مانه و هم دیگه ایچ وقت ما مصر رفتن نمی تانیم که گندم بخریم می فهمی که در اینجا گندم پیدا نمی شه کل ما امرای زنا و اولادهای خود از گشنگی می موریم مگرم پدر هاشو گفت نه بچهیم من بینیامینه امرای تانیم نمی کنم ها دقیقا می ترسه که بینیامینه رایی کنه خوب کرد که راییش نکرد چی خوب کرد؟ از یک طرف بچهش در مصر در بندی خانه مانده بود از دگه طرف اگر مصر نمی رفتن از گشنگی می موردن گوش کنین خلاصا بعد از چند وقت گندمی را که بچه های یاقوب کتر خود از مصر آورده بودن خلاص شد یاقوب باز بر بچه های خود گفت بچهیم باز مجبور استین که یک دفع دگاه مصر برید و بر زنا و اولادهای تان گندم بخرید بچه های یاقوب به پدر خود گفتن حاکم مصر بر ما گفته که بیادر خورد تانه امرای تان بیارین که ثابت شده که بیگناستین اگر بینیامین امرای خود پیش حاکم مصر نبریم خیال می کنه که راستی ما جسوس استیم اگر بینیامین امرای ما نره ما مصر نمی ریم یاقوب باز گریان کرد و بچه های خود گفت چرا بر حاکم مصر گفتین که ما یک بیادر دگام داریم چرا می خواهید که بچه هم از پیشم دور کنین بچه های یاقوب گفتن پدر جان ما خود چیز نگفتیم برش او بر ما گفت که کل قصه خود را بگوییم مجبور بودیم چطور می کنیم یودا که یکی از بیادراندارای یوسف بود و برپدر خود گفت بینیامین را به ما بسپار ما براتو عاده می کنم که او را زنده و سلامت پس پیشت بیارم یودا امو بیادرای یوسف بود وقتی که بیادرای دیگرش می خواست او را بکشه گفت نه دچاو می پردیم خودش میمره مگرم دلش بود که پس بیایا و بکشه شه آهان امو بیادرش آهان بیادرش بود مگرم یودا نمی خواست که یوسف را بکشه آهان بچه امو خلاصا یاخوب عدودولی قبول کرد که بینیامین را امرای بیادراندارایش بانه که مصر بره گاشه که بینیامین را و پدرش نمی ماند خوب شد که ماندش اگه نه کلشان از کشنگی می موردن تو می که خوب شد که بینیامین یوسف را می دید خب مدرجان بگو میادراندارای یوسف امرای بینیامین کلشان در اف مصر حرکت کردن و امرای خود بسیار توفه بر یوسف گرفتن و دو برابر پیسه را که در بوجیشان بود گرفتن که پس بدن وقت که پیش یوسف رسیدن یوسف بعد از بسیار سالهای دراز بینیامین را دید وقت که یوسف بینیامین را دید دلش می شد که از خوشحالی چیخ بزنه و گریان کنه مگرم زیاد کوشش کرد که پیش روی دگاه گریان نکنه یوسف برای ناظر خود گفت شمونه از اندان ایلاکو که اینجا بیایم بعد از او کلشانا گفت که برای نان چاشت میمانم استین بیادران یوسف طرف یکی دیگه خود سعی کردن و عیران ماندن چاشت وقت که بیادران یوسف در قصد یوسف آمدن و دورمیز شیشتن بسیار ترسیدن بخاطر که یوسف کلشانا نظر به سن و سالشان دورمیز شند کل بیادران عیران مانده بودن که چطور آکم مصر از سن و سالشان خبرداره خود یوسف در یک میز جدا شیشته بود و از نان که خودش می خورد بر بیادران خودم می داد در آخر بیادران یوسف توفای خوده امروی پیسایی که بعد گندم خریدن آورده بودن و پیسیده که در بوجی های گندم خودی آفته بودن بر یوسف دادن و باز گندم خریدن یوسف به نظر خود امر که پته کده پیسیشان رو پس در بوجی هایشان بانه و یک جام نکرهی مخصوص قصد رو هم در بوجی بینیامین بانه ناظر هم همه تو که یوسف امر کده بود همه تو کد سبا سوب وقت بیادران یوسف به بسیار خوشی طرف کنان حرکت کدن و کل کارایشان به خوبی پیش می رفت بیادران یوسف انوز چندان از مصر دور نشده بودن که لشکر مصری ها رو دیدن که طرفشان می آین وقت که کم نزدیک شدن بیادران یوسف دیدن که ناظر آکم مصر هست که طرفشان می آین کلشان بسیار ورختا شدن ناظر صدا کد با کدام جرات جام نکرهی باده رو من دوزی کدین باده رو مقابلتان خوبی کد آخر هم شمام جام نکرهیش دوزی کدین بیادران یوسف گفتن تو چی میگی ما هیچ چیز دوزی نکدیم ناظر یوسف گفت ما هله کل بوجی های تانه می پالم بیادران یوسف گفتن سیز بیاینه کل بوجی های ما رو بپال اگه جام از بوجی هر کدام ما یافتین همون رو بکشین و دگه های ما رو همراه تان مثل غلام ببرین ما کل عمر خودت نکرهی تانه می کنیم ما خود دوز نیستیم ناظر به بسیار قار سر بوجی های گندم شانه همراه کارد برید و آخرین بوجی گندم از بینیامین بود که جام نکرهی را در اون پیدا کد و برشان گافت اینه جام قیمتی که گم شده بود پیدایش کدم بیادران یوسف از ترس رنگاشان سفید پریده بود ایران مانده بودن که این جام از کجا شد ناظر هم کلشانه گرفته پس پیش یوسف بورد بیادران یوسف اصلا فکر هم نمیکدن که این نقشه و پلان یوسف باشه وقته که کلشان پیش یوسف رسیدن یوسف گفت که کلتان آزاد استین برین خانه تان مگرم کسی که جام دوزی کده امین جا پیش ما باشه ما او را مثل غلام نگاه میکنم مقصد یوسف بینیامین بود وقته که بیادران یوسف این گره پشونیدن ایران ماندن که چطور کنند دمی وقت یودا زیر پایا یوسف افتادا آذار کرد و برش گفت سرورم تو کل قصه ما را میفمی اگر بیادر خورد خود پیش پدر ما نبریم پدرم زارترق میشه پدرم میموره ما برات آذار میکنم که عوض اون مره اینجا نگاه کو یودا بسیار گریان کرد یوسف چطور ایران مانده باشه که بیادرانش ایقدر فرق کردن راقع آدم های خوب شدند اگر نه چقدر سر یوسف زرمان کردن و بیچاره را فرختند و پدر خود گفتند که اون مرده آه بچه ایم یوسف راستیان بسیار ایران مانده بود از خوشحالی دیگه گریان خود را گرفته نه تانست و بر نوکرهای خود گفت که از اتاق بر آین بعد ازی که نوکرها از اتاق بر آمدن یوسف به زبان ابری که زبان مادری شان بود امرای بیادرهای خود گرفت و برشان گفت من یوسف هستم امی که گفت من یوسف هستم کلشان هم بسیار خوشحال شده بودن هم ترسیده بودن مگرم یوسف هر کدام شان را در بخل گرفت و روی هر کدام شان را ماش کرد و کلشان از خوشحالی گریان میکدن یوسف چقدر دلصوص بود؟ معلوم دارو که دلصوص بود از امو خاطر کلوار پخشید اگه نه واقعا او را فروخته بودن اول خب میخواستن که او را بکشن بعد از او که یوسف امرای بیادرهای خود بخل کشی کرد قرار شیشد و کل قصه خودا از روز که بیادرهای شو را فروختن و تا امو ساعت برشان قصه کرد بیادرها یوسف بعد از ای که کل قصه را شنیدن بسیار ترسیدن که نشد که یوسف که حالا حاکم مصر است و را بخاطر ظلم که کده بود جذاب ده مگرم یوسف هر کدام شانه در بخل گرفت و گفت از کار که کدین خودا ملامت نکنین چرا که ای نقشه و پلان خدا بود که مرا مصر بیاره خداوان مرا اینجا آورد که زندگی بسیاری مردم را از مرگ نجات بتم یوسف برای بیادرهای خود گفت پنج سال دگام امو تو قاطی میباشه شما برین و به پدرم بگوین که یوسف زنده است و حالا حاکم مصر شده بعد ازو کوچ تانه جمع کنین و اینجا بیاین و ده اینجا زندگی کنین نکرهای یوسف برای پاچا خبر دادن که بیادرهای یوسف آمدن پاچا و کل دگه کسایی که در بار پاچا کار میکدن بسیار خوشحال شدن پاچا یوسف تلبیست و برش گفت به بیادرهای بگو که برن و کل خانواده تا مصر بیارن و من سرسبسترین زمین مصر را برشان میتم یوسف به بیادرهای خود یک یک جوره کالای نو داد و به بینیامین پنج جوره کالای نو داد و به پدر خود ده خره از خوبترین کالا و دگه توفای مصر پر کد و بیادرهای خود را پشت پدر خود که نان روان کد بیادرهای یوسف امرای یوسف بامان خدایی کدن و پس طرف که نان عرکت کدن وقت که در که نان پشت پدر خود رسیدن بر پدر خود گفتن یوسف زنده است و آنها آکم مصر شده بیچاره چقدر خوشحال شده باشه چقدر از خوشحالی گریان کده باشه باولش آمد که یوسف زنده است؟ نه بچهم اول باولش نمی آمد یوسف زنده است نه بچهم اول باولش نمی آمد یاقوب بچاره از غم یوسف حق پیش شده بود چشمایش هم بسیار ضعیف شده بود یه باولش نمی آمد که یوسف زنده باشه وقت که بیادرهای یوسف توفه یوسف را بر پدر خود نشان دادن و گفتن که یوسف کل ما را گفته مصر بیاین؟ باول که یوسف زنده است بعد از امو بر بچه خود گفت که کل سامان که داریم جمع کنین که مصر بریم یاقوب گفت زود بریم که پیش از موردنم روی بچه ما ببینم بچه هاش کل چیزایی که داشتن جمع کردن که طرف مصر برند و در اون منطقه که یوسف برشان تیار کرده بود زندگی کنند در راه وقت که طرف مصر می رفتند خداوان امراه یاقوب گفت و برش گفت نه ترس من هر وقت امراهید بود و من هستم من ترا مصر می رسانم و در مصر از توی یک قوم بسیار کلان می سادم و قوم ترا پس در وطن خودت میارم یاقوب و کل خانوادهشان بغیر زنا امراه دو بچه یوسف افتاد نفر بودن که در اون منطقه خوب که پاچا برشان داده بود زندگی خود رو شروع کردن نام اون منطقه جوشن بود یوسف تا که زنده بود آکم مصر بود یوسف یکصد و دساله بود که در مصر فوت کرد اینی هم قصه یوسف بود ماره جان بسیار قصه خوبه بود خواه زلمه جان چی یاد گرفتی از این قصه ماره چی میگی تو خودت چی یاد گرفتی من یاد گرفتم که هر کس که زندگی خود رو به خداوان بسپاره خداوان خودش نگاه دارش می باشه اگر در سختی و مشکلات هم باشه آهان راست میگی یوسف چقدر سختی در زندگی خود دید تومی که بخشش رو یاد گرفتم اگر از دست کسی سختی هم ببینیم باید ورا بخشیم امتکه یوسف بخشید آفرین یوسف چطور بیادره خود رو بخشید چقدر برش رو هم بدی کرده بودن بخاطر گناه چی یاد گرفتین گناه نکنیم خداوان گناه رو خوش نداره مگرم یک درس بسیار خوبه که از زندگی یوسف یاد می گریم ایست که از گناه همیشه باید بگریزیم از گناه بگریزیم؟ آهان یادتانه است که چطور یوسف از پیش زن فوتی فار گریخت؟ آهان من فهمیدم اگر کسی کدوم کار خراب می کنه ما دسته که تشکیل نکنیم از امون جه بریم ایچ استاد نشیم اگر کدوم رفیق ما یا کدوم بیگانه میگه که یک کار کنیم که خداوان خوش نداره ما میتونیم اونجا رایلا کنیم از اونجا بریم آه بچهیم ما هر وقت باید امی کشوش کنیم که از گناه خود را دور نگاه کنیم آه سیست راست میگی موسیقی خوب اطفال بسیار عزیز و دوست داشتنی اما تره که شنیدین یوسف بچاره بسیار سختی ها را دید مگرم همیشه خداوند را دوست داشت و بسیار امانتکار بود و میگفت که من یک چیز نیستم خداوند است که مرا کمک می کنه و خداوند امورا کمک می کد آلی بیاین که کمه فکر کنیم اگر ما بجا یوسف باشیم و بخاطر دروع یک نفر کدام سختی ببینیم چی می کنیم؟ مثل یوسف باز هم می گیم خداوند را دوست داریم یا ای که می گیم خدا به انصاف است و هیچ نمی بینه بسیار مردم امتحان می گن مگر خداوند وحد ما را برکت می ده که راستی او را دوست داشته باشیم و بفهمیم که او ما را همیشه دوست داره و همیشه به فکر ماست اتا وحدهایی که امرای ما به انصافیان می شه وقت ما تلف می شه خداوند تمام او را می بینه و اگر ما به خداوند اتمینان و به او اعتبار کنیم او ما را برکت ها داد یادتان نره که خداوند هر کدام شما را دوست داره و می خواهد که شما او را بشناسین و به او اعتماد داشته باشین خوب اطفال عزیز اگر یادتان باشه ما در برنامه گذشته براتون از داستانهایی که شنیده بودین سوالای را تیعه کرده بودم ازی که داستانهای کتاب پایدائش امروز به پایان خود رسید ما جواب سوالا را براتون می خوانم در برنامه اول سه سوال داشتیم سوال اولی بود که خداوند کار خلقه تا در چند روز تمام کرد سوال دوام ای بود که آدم و هوا چی گناه کردن و سوال سوام ای بود که نام بچه های آدم و هوا چی بود جوابی سوالا دمو برنامه بود که شنیدین ما شما می خواهیم که همیشه کشیش کنین که برنامه را خوب بدقت بشنوید و جواب سوالا دمو خود برنامه است اول ما جواب سوالا را براتون میگم جواب سوال اول ای است که خداوند کار پایدائش را در شش روز ختم کرد و در روز افتم استرات کرد جواب سوال دوام گناه آدم و هوایی بود که به گفت خداوند اعتبار نکردن و از امر خداوند سرپیچی کردن به دراحت را که خداوند گفت بود نخورین و خوردن با جواب سوال سیام نام بچه های آدم و هوایی آبیل و قاین بود اماطوره که برتون گفتم جواب سوالای را که ما برتون تایم می کنم در امو داستان است که مشنوین جواب دادن به سوالا کدام کار صح نیست چطور؟ مگر به شرط که برنامه را بدقت بشنوین و اگر برتون در وقت شنیدن برنامه کدام سوال پیدا می شه یا که کدام نظر خاصه بر بی بودی برنامه دارین لطفا سوال یا نظر تانه برما نوشته کنین ما کوشش می کنیم که به زودترین فرصت به سوال تان جواب بگویم و نظر تان برما کمک می کنه که برنامه بیتر برتون تایی کنیم شما می تانین اما سریق پوست با ادرسی که داحر برنامه برتون گفته می شه برما نام روان کنین و هم اگر پدر جان، مادر جان، خوار کلان یا برادر کلان تان به انترنت دست رسید داشته باشن می تانین با ادرسی برما ایمیل روان کنین و ما در حدمت شما ستم حبت فال ناظرینین ازی که وقت برنامه ما به پایانه خود رسیده ما برنامه اینده تمام شما را با هدوان می سپاریم و می خوایم هدوان ارکدام شما را برکت بته هدوان نگهدار شما موسیقی برخیز، برخیز، برخیز و گلخت شن کن بی سابه در قربت و منتظر از هنجا بیستاد و درک و بر برخیز، برخیز، برخیز و گلخت شن کن با گوش دلت بشن آواز صدا درش را در ماب قدم آش زینت بده و گوشا هرچند به دلت دردست هاتم زده و رنجست خوب رنز نبه خود بردار رو چوره این دل دردست رو چوره این دل دردست آره گناه خود را این قهوت مکش برقا وگذارد پیش اون آزاد بکن خود را هرچند که دلت خواهد و منتظرت ماند برخیز و زمان بنگرد چون وقت و زمان دیدیرست برخیز برخیز برخیز و گرفت شان کن ایسا به در قلبت و منتظر از آنجا ایستاده و درکو بود ایستاده و درکو بود با نان که دل خود را کردن برای مرش باز با جامعه نادش همدید شده بودن باز با نان که سفر نان بدنش خوردن نانه تن ظاهری را برمونه خسان بودند آره گناه خود را این قلب مکش برخوا بگذارد پیشه اون آزاد بکن خواهد را هرچند که دلت خواهد و منتظرت ماند برخیز و زمان بنگرد چون وقتا زمان دیگه رفت برخیز برخیز برخیز و گرفت شان کن ایسا به در قلبت و منتظر از هنجا اصطاد و درکون بند اصطاد و درکون بند بانان که دل خود را کردن برای مرشباز با جامعه ناوش همده شده با تنواز بانان که سر صفر نوشده با تنواز با تنواز بانان که سر صفر نانه بدنش خوردن نانه بدن زایری را برخیز نخصان بند ای آدم بیگانه خانه که براد خانه هر دوشمه که ایش دفتیر داد از این خانه دان خانه بینشینده برقیسا از جانم یکش بندیر نامنه بدنش عشقا پایچو در این خانه در مکتبه و پیمان هستیم به پیمان برخیز و در قلبت کن باز و بزن برخیز و در قلبت کن باز و بزن برخیز و در قلبت کن باز و بزن روی موج کتاه 31 متر بند در فریکونسی 9495 میشنوید همچنان شما میتوانید نشرات رادیو صدای زندگی را ساعت 8 شب به وقت افغانستان در شبهای پنج شنبه الا دو شنبه روی موج متوسط 1251 کلو هرژ خواهش مندیم تا نظریات و پیشنات هایتان را در باره کیفیت پرنامه ها و طول موج رادیو صدای زندگی به آدرس زیر برای ما بفرستید آدرس ما در پاکستان صدای زندگی صندوق پوستی 702 جی پی او لاهور پاکستان آدرس ما در قبرس صدای زندگی قبرس