30 minutes
Sin entered the world through the disobedience of Adam and Eve. Humans continued to sin generation after generation until God appointed Noah as a prophet to invite people to God’s way. When the people didn’t accept Noah’s invitation, God destroyed all of these people except Noah and his family who obeyed him rescued they by a ship (ark) from the flood. God brought a severe storm that lasted forty days and nights. Everything was submerged, even the hills and mountains. After this flood, God promised Noah that never brings such storm that destroys everything
Transcribed by AI
این راژیو صدای زندگی است داستان های کتاب مقدس برای اطفال از راژیو صدای زندگی می شوند اطفال بسیار عزیز و نازنین سلام چطور استین؟ خدا کنه که هر کدام تان خوش و خوشحال منتظر شنیدن برنامه امروز تان باشین امیدوار استیم که قصیه را کفته گذاشته شنیدین و یاد داشته باشین قصیه یفتام به دنباله امو قصیه است که قفته گذاشته شنیدین خواه، من دیگه وقت تان زیاد نمی گیرم بیاین که به برنامه امروز گوشت بدیم مددشون مددشون من یک چند دفعه جمع کردیم پلاجان من می گویم که یک چند دفعه ساشپر در برمایه یک توپ فوتبال بخورم توپه چی می کنی؟ که دگه سنفیه می شوم در مکتب می خواییم در تفریه فوتبال کردیم بچه من پلاجان تا می گویم که توپ برد بخوره سریع است مگرم توپ مکتب نبرد آه، مددشون راست میگه در اون وفته سر ملم مکتب ما یک سنفیه ما را که همیشه توپ می آورد گفت که دگه توپه نبیره بخاطر که هر دفعه که توپ میارند یا شیشر را می شکنانند یا که تا یکی دیگه جنگ می کنند امروز خب ملم ما گفت که اگه توپ دارین که تان بیارین هوا خوب است و فوتبال می تاین کنین کدام ملم تان؟ ملم سپورت ما استاد کبید گفت آه، ملم سپورت خب میگه مگرم باز بیبی سر ملم نمی مانید یا یک نقیب، سنفیه ما خب میشناسیم اما که در خانهشان راکت خورده بود بچاره یک دست نداره اگه ما وایل بال کنیم وہ کتما نمیتونه ساتری کنه دلم برش بیسیار میسوزه آه، راست میگی، خب دلت دگه من پدرجان من میرم که یک کتابه که سر بخاره دست مکان داشته باشه از او که در پدرجانم بگو که براتی سرای زندگی خط نوشته کنه که براتی یک کتابه روان کنه خانه ما جانم یک دفعه بر سرای زندگی خط نوشته کنه بعد دختره که شد تا کتابه که مکمول روان کنه آه، وہ کتابه رو مفت مثل توفر روان میکنه برجان میخواستی پیسه میتونی روان کنی اگه نمیخواستی دلت مادر جان، اوروش چکا خوش یک قصه گفتی باز برمان یک قصه میگی؟ آه، راست میگی زوره جان خوب شد که گفتی، بیاین که براتان قصه بگویم خب مادر جان، یک دفعه قصه بر کنه که من اون راژیه رو گل کنم آه، گلش خوبه بچه ایم اینه، هالا خوب شد خب، یاد کدامتان هست که او دفعه چه قصه کدم؟ آه، مادر جان، او دفعه قصه کردی که خداون چه قصه در شش روز قل دنیا رو ساخت آفرین بچه ایم مادر جان، من یک سروده که یادامتان بخونم کرام سروده است؟ کیا فریده دنیا را؟ ما میادارمش خب بخونیم بچه ایم کیا فریده دنیا را؟ کیا فریده ماهیره؟ کیا فریده گلهاره؟ کیا فریده انسان را؟ آفرین بچه ایم، چه خوب سروده که مقبول خوندین خب بچه ایم، بعد از او که خداون زمین و آسمان را پیدا کرد، بعد از او چی شد؟ بعد از او خداون انسان را جور کرد خداون آدم هوا را در یک باغ برد و باغ بسیار کلان بود، نامش ازن بود در اونجا بسیار درخت ها بود و بسیار میوا داشتک گفته که از هر چیز که میخواین بکنین و بخورین خیلی از دو درخت که برتون نشان میتوم که یکیش ناخدنی که بد بود و یکیش درخت هایید بود خداون به آدم هوا گفت از میوه اون دو درخت نخورین مگرم شیطان به هوا دروخ گفت شیطان گفت که به گفت خدا نکنین، از اون میوه درخت خوبه بد بخورین خودتان مثل خدا میشین زن که دید که چقدر میوه خوبش بود از اون میوه خورد و به شوی خودم داد اموه بود که به گفت خدا نکدن و گناه کردن و خداون دفت که باید از این باغ دیگه بره این و اروقت مرگ تن رسید میمرین خب، بعد از اون چی شد؟ بعد از اون خانه هوا دو دانه بچه شد نام بچه کلان خدا قاین من و نام بچه دومی خدا حابیل من نه؟ آه، بعد از اون که اردو بیادرها کلان شدن قاین دیقانی و زمینداری میکرد مگرم بسیار قاروک و مغروب بود مگرم آبیل چوبانی میکرد بسیار دلسوز و مهربان بود اردویشان یک روز گفتن که به خداون توفه میدهیم خداون توفه آبیل و خودشا قبول کرد مگرم از قاینه بخاطر قبول نکد که بسیار قاروک و مغروب بود آه، بسیار قاینه زور داد یکدفع رفت، ناکه که بیادرها کشت فکر میکرد که خداون ایچ چیز ندیده بود بس به خداون در راه هم گفت گفت، من چی خبر دارم یادره هرکم کجاست؟ خداون هر جای است و هر چیزم میبینه و اون روم دیده بود آفرین و بس خداون به قاینه گفت که تو لنطیستی و از اینجا باید برای یک جایی دور برید آه، بس قاینه به خداون گفت که من تنها کجا برم؟ هرکس مره گیر کنه و از کارم خبه شده بره میکشه مگرم خداون برش گفت نه، برو من اگر دارد هستم کسی تنه نمیکشه مگرم خداون برش گفت نه، برو من اگر دارد هستم کسی تنه نمیکشه مایا جان، فکر میکنم به نمکه گفته بودی آفرین بچه ایم کلتان بسیار خوب قصه را گوش کرده بودین و یاد کلتان مانده که من چی قصه کرده بودم امروز هم ادامه امو قصه را که شنیده بودین برتون میگم بعد از او که قاین بیادر خدا کاشت ظلم و بدی در دنیا شروع شد انسان ها روز بروز پیشرفت میکدن و روز بروز برای آسانی کار خواد چیزای خوب جور میکدن مگرم سر یکی دیگه خواد ظلم میکدن و در فکر خدا هم نبودن خداون دید که انسان ها در راه غلط میرند خواست خداون یه بود که انسان ها خالق خود را دوست داشته باشند و امرای یک دیگه خود دوست باشند بر یک دیگه خود خوبی کنند مگرم انسان ها دیگه نه در قصه خدا بودند و نه در قصه یکی دیگه خود خدا فهمید که انسان ها به کلام و گوشت نمیکنند همیشه در فکر همیستند که ظلم و گناه کنند خداون از خلط کدن انسان پشیمان شد و میخواست که کل چیزای از بین ببره مگرم خدا در بین تمام انسان ها یک نفر را پیدا کرد کنفر خداون دا دوست داشت و میخواست به خواست خداون زندگی کنند یعنی از کلام خدا اطاعت میکد نام او آدم نه بود نه هر وقت بر تمام مردم دور پیش خود خوبی میکد یک روز خدا امرای نه در باره پلان که داشت گفت و برش گفت میخوایم که کل مردم امرای گناه و بدی که دارن از بین ببرم مردم امرای کارای خراب و بد خود دنیایی را که من ساختم و دوست دارم خراب کردن میخوایم که توفان سرشان نازر کنم که کل چیزا را از بین ببرم مگرم من تو را امرای خانواده ت صحیو سلامت نگاه میکنم خدا من بره نو گفت تو باید یک کشتی بسیار کلان بسازی و بره نو نمونه ای کشتی را داد و برش گفت که ای کشتی را باید از چوب بسیار ماکم بسازی و رویشو هم قیریزی کنی که در بین کشتی هاو نره نو باید ایتا یک کشتی کلان میصاخ که هم خودش زنش ارسه بچهش و ارسه آرسش در اون جای میشدند و هم خدا برش گفت که از تمام هیوانا و پرندا و آشرا یک یک جوره امرای در کشتی ببرد و از تمام هیوانایی که گشتشان خورده میشد و یکان پرندای دگه هفت هفت جوره امرای در کشتی ببرد که بعد از توفان نسلشان باند و دگه ای که باید براتان زیاد خوراک در کشتی ببرین که هم شما و هم کل هیوانا زنده باند و دگه ای که باید براتان زیاد خوراک در کشتی ببرین که هم شما و هم کل هیوانا زنده باند مادر جان خب اگه توفان میامد نه مردم خب میتوند سرکوها بالاشند نه بچه ایم خداوند گفت کل زمین را غرق میکنم یعنی هم کوها را هم تپا را کل چیزا را خداوند غرق میکد بعد از ای که خداوند امرای نو گفت زد نو کار خود را شروع کرد کدام کار خود را شروع کرد؟ امیال مادر جان خب گفت که خداوند برش گفت که یک کشتی بسازه او خب من گفتم خیلی خب بگو مادر جان چندین ماه تیر شد تا که نو چوب و قیر و دگه چیزایی را که برای کشتی ساختند کار بود جمع کرد مادر جان کاش که نو بردگه مردم هم میگفتند که خداوند دنیا را غرق میکند که هم میفهمیدند بچه ایم نو هر روز این کار را میکند هم کار میکند و هم به کل مردم میگفت که از گناهی خود توبه کنند به خواست خدا زندگی کنند مگر مردم سر نورش خند میزدند و میگفتند که نو دیوانه شده میخوای ایک کشتی جور کنه و باز ده او باران کشتیوانی کنه خلاصا نو بسیار مسروف کشتی ساختند بود و کوشش هم میکند که مردم هم بفهمانه که از کارهای خراب خود دستوردار شوند و توبه کنند مگرم کی را بگویید؟ مادر جان توبه چیست؟ بچه این وقت که از کارهای بد و از گناه پشیمان شوید و به طرف خدا بازگش کنید یعنی به گپ خدا کنید این امی توبه است خب بگو مادر جان بلاخره کار کشتی ساختن نو خلاص شد بعد از او نو امرای عرصه بچه خود رفتند که خوراک جمع کنند هم بر خود خوراک کار داردند و هم بر عیوانا و پرندایی که باید امرای خود در کشتی می گرفتند کل فامیل نو امرایش کار میکدند به این خاطر تانستند که کل کارها را زود خلاص کنند خدا به نو گفت که یک افته بعد باران شروع می شد در این یک افته تمام کارهای دگه تام که مانده باید خلاص کنید امرای زندت و عرصه بچهت و عرصه عرصت و تمام عیوانا و پرندایی که جمع کدید در کشتی برید من دروازه کشتی را ماکم میکنم در این یک افته نو کل کارهایی که مانده بود خلاص کرد و کلشان در کشتی بالا شدند داخل افته امتوکه خداوند گفته بود باران شروع شد خداوند دروازه کشتی را بسته کرد باران شو و روز می بارید ایچ استاد نمی شد امو بود که کل دریاها و جویا پرش شدند و کل جای او گرفت او آستاسا زیر کشتی رسید هر قدر که او زیاد می شد کشتی را شور می داد تایی که کشتی سر او بلند شد هر طرف اکسای میکده خانوا زیر او شده می رفتند باران بسیار تیز می بارید و کل جای او گرفته بود مگرم در بین کشتی ایچ او نمی رفت مالا جان چطور در بین کشتی او نمی رفت؟ بچه ایم بخاطره که نو کشتی را امتوکه خداوند گفته بود جور کده بود و بین کشتی را قیز زده بود فهمیده بچه ایم؟ آه مالا جان باران امتو تیز باریده می رفت و کل چیز زیر او شد حتی که هوای بلند هم زیر او شدند مالا جان کاشده که نو دروازه کشتی را برای مردم عوض می کرد زوره جان اگه نو می خواست که دروازه را عوض کنه نمی تانست بخاطره که دروازه را خداوند بسته کده بود خواه مالا جان دگه چی شد؟ بچه ایم هر طرفه که سعی می کدی بغیر از او دیگه ایچ چیز معلوم نمی شد کل مردم کل زنده جان ها غرق شدند کاشده کل مردم بگپ نو می کردن اگه بگپ نو می کردن ایچ شان نمی مرد چی که او مردم های که سرنا رقصندی می کردن پشمان شده باشند؟ پشمانی چی فایده داشت؟ معلوم ها همیشه به ما میگه که تکار نکنن که پشمان شوید و این مثاله برما میگه چرا عقل کند کاره که برارد پشمانی؟ بعد از ای که کل جای آو گرفته بود پشمانی و توبه چی فایده داشت؟ باید پیش از ای که خداوند دروازه را بشته کده بود توبه می کدند خب مردم جان بعد از او که کل جای زرعه شد بعد از او چی شد؟ آه بچه ایم کل جای زرعه شد مگرم خداوند نو خانواده او را از یاد نبورده بود بلاخره همه تو که خداوند واده کده بود باران بعد از شش هفته آرام شد وقته که باران آرام شد نو صدای شمال بسیار دیزه شنید وقته که صدای شمال شنید بسیار خوشحال شد چرا مردم جان نو خوشحال شد وقته که صدای شمال شنید؟ بچه ایم بخاطره که نو می فمید که شمال زمین خشک می کند خب مردم جان آو آستا آستا کم شده رفت و کشتی نو که برای یکصد و پینجا روز یعنی پین ماه سر آو بود سر کوی آرارات ششد مگرم نو نمیتونست که از کشتی پایان شد چرا نمیتونست از کشتی پایان شد؟ بچه ایم بخاطره که هنوز کل جای زیر آو بود خوشک نشده بود نو کته اولادای خود و زن خود و عرصای خود سه ماه دگه ماتل ماندن که تا آو یک زده دگام پایان ششد و دگه کوا معلوم شدن زمین هنوز معلوم نمی شد نو به بسیار احسلمندی زیاد بر شش هفته دگام سبر کد بعد از او یک زاغ در آوه ایلا کد که ببینه زمین خشک شده یا نه زاغ بسیار خوش بود که بعد از چندین ماه تانست در آوه بپره زاغ رفت و دگه پس نامد بعد از او نو یک کفترک ایلا کد که ببینه کفترک می تانه زمین خشک پیدا کنه یا نه مگم کفترک ای سو سپر زد مگم ای جای خشک پیدا کنه نتانست که بیشینه کفترک پس در کشتی آمد و نو دست خود را دراز کد و کفترک را به بسیار می ربانی در کشتی آورد نو یک افته دگام سبر کد و باز بر دفعه دوام کفترک ایلا کد ام دفعه کفترک یک برگ تازی زیتون در نول خود گرفته در کشتی آمد نو و زن و نو بچه های نو و عروس های نو وقتی که برگ سبز در نول کفترک دیدن بسیار خوشحال شدن بخاطره که فهمیدن که زمین یک ذره خشک شده و می تانن زندگی نو خود را شروع کنند نو با سبر و حوصیلی زیاد یک افته دگام سبر کد و بعد از او کفترک ها برای دفعه سیام از کشتی بیرون روان کد مگرم ایم دفعه کفترک بزد در کشتی نامد همی بود که نو بیخی فهمید که هالا دیگه می تانن از کشتی بر آین نو دروازه کشتی را واس کد بینی کشتی روشن شد و خداوان به نو گفت که هالا می تانین کلتان از کشتی پاین شوید چقدر کلگی خوشحال شده باشند آهان بچه ایم کلشان بسیار خوش بودند هیوانا و پرندا کلشان از کشتی بر آمدند و از خوشحالی ای طرف او طرف می دویدند و می پدیدند نو امرای اولادا و آرسا و زن خود یک جای شیشتن و خداوان ده بسیار شکر کدند که سرشان رحم کد و وارا از ایتو توفان خطرناک زنده و سلامت نگاه کد نو امرای اولادای خود یک زندگی نو شروع کدند بعد از او خداوان به نو وارسی بچه نو که نامایشان سام ها مویافست بود برکت داد و برشان گفت زیاد اولاد به دنیا بیارین و روی زمین پر کنین از دنیا و تمام مخلوقات روی زمین نگاه داری کنین ما امرای شما یاد پیما نمی کنم که بعد از ای دیگه ایچ وقت توفان و سیل در زمین روان نمی کنم که کل زنده جانا را ای قسم از بین ببره تا وقت که زمین هست، روز و شو، گرمی و سردی، تابستان و زمستان رو براتان روان می کنم ما براتان یک علامه و نشانی می کنم تا که وادعی که امرای شما کدیم همیشه یادتان باشه وقت که باران بباره طرف آسمان سایی کنین و شما یک رنگین کمان رو می بینین ماما جان یک رنگین کمان چیست؟ بچه ایم کدام دفعه که باران شده باز می تانی در آسمان سایی کنی و یک کمان رو ببینی که چند رنگ هست ما او را کمان رستم هم می گیم ها، ها، ما می فهم ما می فهم چکر مکبول هست مادر جان چند رنگ داده ها بچه ایم خداون برشان گافت همیشه دباره وادعی که براتان دادیم فکر کنین باور داشته باشین که ما به وادعی خود وفا می کنم بعد از او توفان و عشتناک وقت باران می بارید نو خانوادش کمه می ترسیدن بگم وقت کمان رستم هم می دیدن وادعی خداون یادشان می آمد پس آرام می شدن بخاطره که خداون به وادعی خود وفا می کنه مادر جان، من رنگین کمان را کجا دوست دارم؟ من امروز فهمیدم که چرا خداون رنگین کمان را جور کرد هر وقت که من رنگین کمان را ببینم ما هم وادعی خداون یادم می آمد بعد از او نو بچه هایش کشت و زراعت را شروع کردن بعد از چند وقت کلشان صاحب اولاد های زیاد شدن و بعد از او نواسه هایشان زیاد شدن همه تو که خداون به نوع گفته بود هر کدامشان امرای فامیله های خواد هر طرف رفتن و زندگی خود را شروع کردن روز بر روز زیاد شدن می رفتن یک گروپ از این مردم که در یک دشت زندگی می کردن گفتن بیاین که کل ما یک جای زندگی کنیم و یک شار کلان جور کنیم که کل مردم دگه ما را بشناسند یک نفر در بین شان پرسان کرد که در کجا ما یک شار کلان را بسازیم کلان هایشان گفتن در این دشت که هستیم این شار را جور می کنیم چکه خوب فکر کردن که یک شار عباد کنند و یک جای زندگی کنند نه؟ آهان راست می گی مگرم در آخر گفتن که در بین شار یک برجی بسیار بلند می سادیم که در کل دنیا نام بکشیم چرا که تا باالی ایچ کسی برج بلند نسخته این برجه یکا بلند می سازیم که تا به آسمان برسه آهان، آره ما فهمیدم که وای چرا میخواستن برجه بسازند و اصلا میخواستن نام بکشند وزنامت برج ساختن؟ گوش که بچه ما را می فهمیم کلشان یک جای کار خود را شروع کردن از گل خشت زدن و در هفته و ماندن که خشتا خوب بخته شود بیوز سمت از گچ و افقیر کار گرفتن که برج خوب ماکم ساخته شود مگرم خدا از این کارشان ایچ خوش نبود این کارشان خدا را بسیار قار ساخت بخاطر که خداوند دید که انسان ها باز در فکر خودخوایی و نام و نشان هستند باز مردم قدر فکر غرور و خودخوایی بودند که خدا یادشان رفته بود خدا می فهمید که کارای احمقانه اینسان ها که می کدند ایچ وقت به سمر نمی رسه خداوند می فهمید که اگر وارا امت و بانه زندگیشان بدتر از او مردمه می شه که پیش از طوفان و نوز زندگی می کدند بمون خاطر پیش ازی که لاف و پتاقشان زیاد شود خداوند وارا از یکی دیگه شان جدا کرد خداوند زبانایشان رو جدا ساخت که هیچ کدام شان گفت یکی دیگه خود رو نفامند بمون خاطر هر کدام شان هر طرف تیت و پاشان شدند این کار خداوند بخاطر یه بود که وارا از کارای خراب و خودخوایی شان مثل که در زمان نو بود استعد کند آه بچه ایم اون برجه رو که انسان ها سر اون کار رو شروع کردند و بسیار سر از اون افتخار می کردند که همیشه همه تا ناتکمیل مند و بسیار زودی از بین دفت تنها چیزه که از برج باقی منده بود یک قوت خشت و گل بود بعد از اون مردم چی کردن؟ روزا و سالا تهیر شد مردم هر روز یاد شده می رفتند در یک شار که شار بسیار مقبول و کلان بود یک نفر زندگی می کرد که نامش ابرام بود بچه ایم بر امروز دیگه اینمه قبص است بس قصه ابرامه برتون دیگه دفت می گفت خواهد فال نازنین قصه امروز تانه شنیدین قصه ابرامه خالجان تان بس دیگه دفت برتون می گفت شما اگر کدام سوال به حادر این قصه که شنیدین داشته باشین اطمن سوال تانه به آدرسه که در آخر برنامه برتون گفته می شه بر ما روان کنین و هموطوره که ظلمه ای جان زوره جان ره نمائی کد شما اطفال نازنینو می تانین بر ما نامه نوشته کنین و ما کتابای بسیار قشنگ و جالب داریم که برتون می تانیم روان کنیم تا برنامه آینده تمام شما عزیزارا به حداوان می سپاریم حداوان نگه دارتون هم دستایش تویی دایه تویی یکتا برای دل شکستن ها تویی امید بردار کلام تو همه حکمت به من دادی خدای من مسیح بود از توییک نمت که شد منجی شبان من خدا را شد هزار بار مسیح ساد با من یاد خدا را شد هزار بار مسیح ساد با من یاد اگر دل خست گمرو هم گناه کارم در آذارم در آخوش مسیح ایساس به پیروزی امیدوارم در آخوش مسیح ایساس به پیروزی امیدوارم خدا را شد هزار بار مسیح ساد با من یاد خدا را شد هزار بار مسیح ساد با من یاد اگر در فضر محتاجم توی سرورت توی تاجم اگر چشمم به این دنیاست مسیحا من به تو محتاجم اگر چشمم به این دنیاست مسیحا من به تو محتاجم وقتی تاریک قلب من تامینی تابی درون من آخه تنها توی یارم امید من شبان من آخه تنها توی یارم امید من شبان من خدا را شد هزار بار مسیح ساد با من یاد خدا را شد هزار بار مسیح ساد با من یاد خدا را شد هزار بار مسیح ساد با من یاد روی موج کوتاه 41 میتر بند برابر با 7370 کلو هرتز و موج کوتاه 49 میتر بند برابر با 6125 کلو هرتز و هر شب ساعت 8 و 30 به وقت افغانستان برابر با 7395 کلو هرتز همچنان شما میتوانید نشارات رادیو صدا زندگی را ساعت 8 شب به وقت افغانستان در شبهای پنج شنبه الى دو شنبه روی موج متوسط 1251 کلو هرتز بشنوید بنان خواهش مندیم نظریات و پیشنهادهایتان را در باره کیفیت برنامه ها و طول موج صدا زندگی به این نشانی ها برای ما گسیل دارید نشانی ما در پاکستان صدا زندگی صندوق پوستی 702 جی پی او لاهر پاکستان نشانی ما در قبرس صدا زندگی صندوق پوستی 5700 لیمازول سایپریس