Betrayal of Jesus

  30 minutes

Judah one of the Jesus disciple who was a money-loving, when noticed that Jesus will not become king, then he lost his hope to become rich. Therefore, went to Pharisees asked money for helping them to arrest Jesus. Although Jesus knew about Judah’s plan, but he didn’t tell him anything. Because it was the plan of God that he must die on the cross. Before his arresting by Pharisees, he gave a piece of bread to his disciples called it his body. And then gave a cup of wine called it his blood.

Download

Programme Script / Lyrics

 Transcribed by AI

این راژیو صدای زندگی است داستان های کتاب مقدس برای اطفال از راژیو صدای زندگی می شوند اطفال بسیار عزیز و دوست داشتنی سلام. چطور استین؟ امیدوار استیم که تمام تان در حفظ و پناه خداون باشین. خوشحال استیم که باز هم با برنامه دیگه از سلسله برنامه های کتاب مقدس برای اطفال در خدمت شما عزیز ها استیم. در چند برنامه قبلی شما داستان زندگی ایسای مسیر را شنیدین. امیدوار استم که آله شما زیادتر و بیتر ایسای مسیر را که خداوند قادر مطلق است او را شناخته باشین. خب امروز حالا جانتان ادامه داستان زندگی ایسای مسیر را برتان قصه میکنه. بیاین که با هم به برنامه امروز گوشت بدیم. چرا که دیر کدی؟ کم بیروبار خب نبود، مجبور بودم که در نانویه استاشم تا که نوبتم رسید. نانه سریع پختام کده یا نه؟ آج دو پخته نکده، بالا سرش استاده بودم، بگم سیاد بیروبار بود. بیروبار که بود چرا در نانویه کاکا، ابراهیم نرفتی؟ اونجا کجا فرصت هست؟ هر اگامش که خوب شد آمدی، مالا جانم برما کسا میگه. مالا جانم برما کسا میگه. خب مالا جانم، اون دفعه قصه کردی که ایسای مسیح به مردم تعلیم میداد و دیر که زیاد فریستی هم آمدند. ایسای مسیح یک قصه برشان گفت. آه، قصه نفر را که یک باغ خرید و او را به باغوانا اجاره داد. آه بچهم، حافظین که یادت است. وقتی که ایسای مسیح در روزای اید تعلیم میداد، زیاد مردم جمع میشدن و کلگه میخواستن که گپای از او را بشنوان. شاگرده ایسا خوش بودن و بیروبار را که میدیدن، سکر میکدن که ایسا زیاد طرفدار داره بود و حتما یک روز پاچار خواد شد. مگرم ایسا به بسیار احسلمندی برشان گفت. من کشتم ایشام و دلشان را جمع کرد. یه دایز خروتی که یک شاگرد ایسای مسیح بود، بسیار پولپرست و مقامپرست بود. وقتی که فهمید که راستی ایسا پاچار نمیشه، گفت که ما میچ وقت پیسدار نمیشم. که تا فریسیا رفت آمد شروع کرد و فهمید که فریسیا میخوایند در بین شاگرده ایسای مسیح کس را پیدا کنند که ورشان کمک کند که ایسا را گرفتار کند. خلاصه یه دایز خروتی که تا رهبرای مذیبی گفتد و ازشان پرسان کرد که اگه ایسا را ما بردان تسلیم کنم، من را چند میدین؟ رهبرای مذیبی که یه گفت را یه دا را شنیدند، بسیار خوشحال شدند و گفتند من را تا سی سکه میدیم. یعنی سی سکه نقره میدیم. یه دا قبول کرد و رفت که یک پلان بسازه. با چی پلان شاخت؟ یک پلان شاخت که در وقت اید پسه به ایسای مسیح خیانت کنه و او را در دست فریستی ها تسلیم کنه. ماره جان، اید پسه کدام اید بود؟ یادتان هست که اید پسه کدام اید بود؟ یاد ما هست. یاد ما هست، مگرم سی نه. اید پسه اموی ایدی بود که خداوند در وقت موسا مردم اسرائیل را از مصر کشید. آه، که پاچه های مصر نمی ماند که اسرائیلی ها از مصر برایند؟ آه، باز خداوند موسا را قدرت داد که موجزه کنه. تا ای که آخر بچه های اول باری مصری ها مردن و فراون اسرائیلی ها را گفت که زود از مصر برایند. آفرین، مگرم پیش ازی که فریستی مرگ سر شهر بیاید، خداوند بر اسرائیلی ها گفته بود که یک گزفند قربانی کنند و خون اون را سره. آه، شرم از که خون برارا در دروازات زدن؟ آفرین بچهیم، و گوشت برارا خداوند گفت باید کباب کنند و نان فطیر پخته کنند و کبابا همرای نان فطیر بخورند و با قمانده شام وقتی که از مصر برایند، همرای خود ببرند. امو قانون برشان مان که همیشه هر سال امویده جشن بگیرند که کار خداوند یادشان نره. و مردم هر سال در ید پسه نان فطیر امرای گوشت و سبزی میخوردند و بر اولادهای خود قسم میکردند که چه قسم خداوند ورا در وقت موسا از بردگی میسریا نجاد داد. ایسای مسیح هم با مرسم امو وقت باید نان یده یک جای امرای شاگردهای خود میخورد. بخاطره که در اروشیلیم جای نداشتند، ایسای مسیح امرای کدام نفر گفت زده بود که یک اتاق برشان بتند. اون نفر هم برای ایسای مسیح بسیار احترام داشت و یک اتاق در خانه خود برشان تیار کده بود. ایسا دو شاگرد خودا پتروس و یوانا را روان کده خانه اون نفر برند و نان تیار کند. بعد از اون ایسا کده دگه شاگردهای خود اونجا رفتند. شاگردهای ایسا درها کده یک دگه خود مذاق و خنده میکند. ایسا طرفشان با بسیار محبت سهیل میکند. میفمید که هر کدامشان کم و زیاد اشتباه دارند، مگرم سر از وام بسیار دوستشان داشت. ایسا میفمید که یودای از خروتی که یک شاگردش بود پلان داشت که او را در دست دشمنهایش تسلیم کند. مگرم باز هم ایسا او را دوست داشت. شاگردهای ایسای مسیح معتل بودند که کدام نوکر صاحب خانه بیاید و دستایشان و پایایشان بشوید. پایایشان بشوید؟ آهان بچه هم. در وقت مردم چپلی میپوشیدند و کوچه ها و سرک ها مثل کوچه ما شما خاک خاک پر بود و خصوصا که جای دور میرفتند باید در دشتا و تپا ها میرفتند. پایایشان زیادتر خاک پر میشد. وقت که خانه کسی میرفتند نوکر صاحب خانه آو میاورد و مثل که ما در افتاوه آو میاریم که میمانا دستای خودا بشوید پیش ازنان خوردند و هم نو که در خانه میامدند نوکر صاحب خانه آو میاورد و اول پایای میمانا را میششدند. چی رواجه؟ رواج نی، پایایشان را میششد که خانه را چطل خاک پر نکنند. همون رواج شده بود. خوب ماده جان، گفتی شاگرد هیسای مصیح محتل نوکر صاحب خانه بودند که بیای پایایشان را بشوید؟ ها بچه، مگم نه صاحب خانه آمد که پایایشان را بشوید و نه نوکرش. مگم اوه که تقدیفه دادان دروازه مونده بودند. هیسای مصیح خودش لگنه که تقدیفه گرفت و شاگرد های خود را گفت من پایای تا نمیشویم. شاگرد هایش نمیخواستند که استادشان پایایشان را بشوید. مگم هیسای گفت، باید من را بانید که پایای تا نمیشویم. مانایی کار ما پسان میفامید. هرکس می بود نمیخواست که استادش پایایش را بشوید. ما شما که میمونیم که کلان خانه دستای میمونا را بشوید؟ دششتن میمونا سر خرد خانه است. ها بچه ایم. مگم هیسای مسی گفت، من میخوایم که پایای تا نمیشویم. باید پایای کل شاگرده ششت؟ ها بچه ایم. پایای کل شاگرده خود را ششت. بعد از او برشان گفت، امروز من پایای تا نششتم که براتان درست باشه. شما هممیشه بر یکی دیگه تا خدمت کنین. فکر نکنین که شما کلان استین. یا فهمیده استین. خدمت کدن خوردی و کلانی نداره. باید یکی دیگه تا دوست داشته باشین. همه تا که من به شما خدمت کدم، شما به یکی دیگه تا خدمت کنین. ایچ وقت از خدمت کدن نشرمین. کلان کسی است که دیگه را خدمت میکنه. بعد از او در سرخان آورد کدن و نان مخصوص ایده کم و کباب و نان فطیر و سبزی بود آوردن. هیسای مسی کم جگرخون معلوم میشد. شاگرد ها متوجه شدند که هیسا جگرخون است. مگرم نمیخواستند چیز پرسان کنند. تا که خود هیسا گبزدن شروع کرد و گفت. یکی تان من را در دست رهبرای مذهبی تسلیم میکنه. شاگرد های خدا گفت؟ آخوا یه دای سخریتی را میگفت. آه بچه ایم. مگرم هیسای مسی نام گرفت که نگفت. شاگرد های هیسا وقتی که این گبه استاد خودشونیدن وارخطا شدند و هر کدامشان به نوبت از هیسای مسی پرسان میکنند. اونفرد کیست در بین ما برمو بگو؟ یکیش میگفت ماستم. دیگش میگفت ماستم. استاد بگو ماستم. مگرم یه دای سخریتی فاهمید که هیسا از خیانت کدن از او خبر دارد. مگرم هیسای مسی نخواست که او را افشا کنه. به یواز افشا کدن و بد نام کدنش هیسا از بخشش و محبت کار گرفت و لقمه دست خودا گرفت و به یهودا داد. یهودا لقمه را از دست استاد خود گرفت مگرم در فکر ای بود که چی کنه و چه رقم خودا پیش رحبرای مذهبی برسانه. هیسای مسی طرفش طیل کده و برش گفت کار را که میخوایی کنی برو سود خلاس کو. شاگردان افامیدن که هیسای مسی بر یهودا در باره چی گفت میزنه. خیال کدن که میگه برو بر فقیرا و غریبا پیسه بته. یهودا ایچیز نگافت و از خانه بر آمد و بیرون رفت. وقت که نان میخوردن هیسای مسی یک کار عجیب دگه کد و به رست مرواج نان اید یک مانا و مفهوم نو داد که بعد از او همون تمام مسی ها به امره هیسای مسی او کار را میکنند. مانا و مفهوم نو؟ آه بچه ایم. هیسای مسی یک دان نان را گرفت دعا کد و بعد از او نان را توتا توتا کد و بر شاگردان خود داد و گفت کلتان یک یک توتا از این نان بگیرین و بخورین بخاطر که بدن ما بر گناه شما تک تکمیشه. شاگردان نان را گرفته خوردند بعد از او هیسای مسی یک گلاه شربت انگور را گرفت و بر شاگردان خود داد. گفت بگیرین ای را بنوشین. ای شربت به مانای خونم هست که بر بسیاری ریخته میشه. خونم هد و پیمان نو خدا امرای مردم هست. شاگردان هیسای مسی شربت را گرفتند و به نوبت خوردند. هیسای مسی میفمید که او قربانی گناه های مردم دنیا باید چبه و هر کسی که به او ایمان بیاره نجات میافه و میتونه زندگی خداپسندانه و عبدی داشته باشه. هیسا به شاگردان خود گفت بعد از این کار را به یادبود ما بکنین مگر مانای کار هیسای مسی را شاگردانش پسان فامیدن. بعد از دان هیسای مسی امرای شاگردان خود زیاد گفت و برشان گفت که چی گپای دگه در روزای آینده میشه. هیسای مسی میخواست شاگردانش برای مشکلات که پیش رویشان بود آماده باشن. مگرم شاگردانش مانای کل گپای از او را نمیفامیدن. هیسا برشان گفت تمامتان از من روی گردان میشین و من را تنها میمانین. پترست در بین شاگردان بسیار غیرتی بود و بره هیسا گفت چی میگه استاد؟ این گرد نیست. اگر کلگی تو را تنها بانه، من هیچوقت تو را تنها نمیمانم. من حتی آزرستم که بخاطر تو جان من بتم. مگرم تو را تنها نمیمانم. پترست زیاد هیسای مسی را دوست داشت. آهان بچه ایم. دگه شاگردان گفتند. راست میگه، ما همه هیچوقت تو را تنها نمیمانیم. هیسای مسی سر خود را تکان داد و گفت پترست یقین کو کمم شاو پیش ازی که خراس سی دفعه بانگ بزنه تو من را سی دفعه انکار میکنید و برای مردم میگی که من را اصلا نمیشنسید. پترست کم زور هم داد و گفت من هیچوقت این کار را نمی کنم. پیش از بانگ خراس یعنی چی وقت؟ یعنی پیش ازی که اوا روشن شد و خراس آزان بده. آهان امی خراس چطور سبکی وقت بیدار میشه؟ آهان بچه ایم. ایسای مسیدید که شاگردهش کمی جگرخون شدن. برشان گفت ایچ کدام تان باید جگرخون نباشین. شما باید به من ایمان داشته باشین. من کشته میشم مگم سی روز بعد من پس زنده میشم. بعد زنده شدنم در منطقی جلیل کت تان یک جای میشم. و بعد از او پس آسمان پیش پدرم خدا میرم. وعده می کنم که شما را ایچ وقت تنها نمی مانم. رول قدوس خدا روان می کنم که دوست و یاور شما باشه. شما او را دیده نمی تانین بخاطر که در بدن انسانی نمی آیه. مگم امیشه امروی تان خواد بود و برتان قوت خواد داد. من آسمان میرم که بر شما جایی تیار کنم. شاگردهش گفتن استاد ما نمی فامیم که تو کجا میری. ما راه را چطور پیدا کنیم. هیسا گفت یکانه را به خدا ما هستم. ما یکانه پل بین خدا و انسان هستم. تنها سریق ما انسان میتونه به خدا برسه. پیش ازی که ما از پیش شما برام براتان توفه میتوم و توفه ما آرامش و سلامتی هست. آرامشی که ما براتان میتوم آرامشی نیست که دنیا بتانه براتان بته. آرامش و سلامتی که ما براتان میتوم آرامش هست که حتی در سختی ها و مشکلات هم امرایتان خود بود. بعد از تمام گپا هیسا و شاگردهش سرود مخصوص ایده خاندن و از خانه برامدن. یهودا چی شد؟ یهودا از خروتی پیش رهبرای مذهبی رفت و اون می فامید که بعد از نان هیسای مسیح امرای شاگرده خود کجا میره. کجا میرفت؟ در نزدیک شار در دامنه کوی یک باغ زیتون بنامه باغ جتسمانی بود که هیسا امرای شاگرده خود بر دعا میرفت. هیسا بسیاری وقتا امونجا میرفت که آرام دعا کنه. وقتی که در باغ رسیدن پتراس یعقوب و یهانا کتی هیسا پلو در پلو میرفتن. هیسا برشان گفت شما امینجا باشین من میخوایم دعا کنم. امشاو امرای ما بیدار باشین. مالوم میشد که هیسا بسیار زیر فشار بود و حتی از جگرخونی میلرزید. بعد از او کمی دور رفت و شیشت و از مخص دل دعا کد و گفت ای پدر نمان مشکلات که پیش روی من از عملی شده اگر امکان داره. مگرم باز هم به خواست و رضایت تو هرچی که از امو عملی شده نخوایش من. من خواست ترا میخوایم. بعد از او طرف شاگرده خود سرکت سر از او هم که گفته بودشان که بیدار باشن کلشان خواه برده بود. هیسای مسیر رفت ارسی شاگرد خود پتراس و یعقوب و یهانا رو بیدار کده و برشان گفت بیدار باشین و خودش پس رفت و دعا کد. سر ارسی شاگردش باز خواه امد. ایچ خود ها گرفته نمیتونستند. هیسای مسیر برشان گفت نمیتونین یک ساعت امرای من بیدار باشین. آل سهل کنین تا صبح بیدار میمونین. من هم زندانی میشم. کسی که من را به رهبرهای مذهبی تسلیم میکنه امی طرف آمده میره. یه دایس خروتی رو میگفت؟ آه بچه ایم. شاگرد ها وقتی که این گفت های هیسای مسیر را شونیدن و ارخطا شدند و فامیدن که هر چی که استادشان میگفت امی تو میشد. چشمای خود را که سعی باست کدن دیدن که راستی اسکرا در باغ در آمدن و علکن در دستشان طرف هیسای مسیر می آمدن. وقتی که اون نفر ها خوب نزدیک رسیدن شاگرد های هیسای مسیر دیدن که یه دا اسکرا را آورده. ایچ کدام شان باور کده نمیتونستن که یه دا بری هیسای مسیر خیانت میکنه. مگرم چیز را که به چشم خود می دیدن نمیتونستن انکار کنند. یه دا بر نفر های که کته شا آمده بودن گفته بود روی هر کسی که ماش کدم امو ایساز بگیدینش. خوب که نزدیک هیسای مسیر شد یه دا که هیسای مسیر بخلکشی کد روشم ماش کد گفت سلام استاد. هیسا با بسیار غم و جگرخونی برای یه دا گفت. یه دا تو اینجا چی میکنی؟ میخوایی که به یک ماش بمن خیانت کنی و من را تسلیم کنی؟ نفر های مساله که به شمشیر و نیزه پیش آمدن و هیسای مسیر را مثل یک مجرم بسیار خطرناک گرفتار کدند. پترست دید که استادشا گرفتن خیزد و شمشیر خودا گرفت و سر غلام رئیس فریسیا هم لکد. غلام خودا کم پس کشید و شمشیر گوششا برید. هیسا سر پترست صدا کد گفت بس است شمشیرتا پس در غلافش بان. اگر من می خواستم خدای اله بتام می تانستم فوج ملاعک با کمکم بخوایم که بخاطر من جنگ کنند. مگر من تیار استم به خواست خود زندگی خودا قربان کنم. بعد از او به بسیار مهربانی گوش غلاما که بریده شده بود در جایش ماند و گوششا شفا داد. دیگر شاگرداش چیز نگافتن؟ چی می گفتن دیگر هیسای مسیر خودش گفت بس است. آه بچه ایم. هم بخاطر گفت هیسای مسیر هم ترسیده بودند. می فهمیدن که جنگ کنند نمی تانند. امو بود که شاگرداش گریختند و نفر های مسلح هیسای مسیر را گرفتند امرای خود خانی قیافا که کلان فرسیان بود بردند. شو بود مگرم فرسیان می خواستند که هیسا را هر چیز زودتر ماکمه کنند. اطمن می ترسیدن که اگر روز شبه هم مردم خبر شوند و هیسا را از پیششان ایلا کنند. آه اطمن. هر چی نبود زیاد مردم هیسا را دوست داشتند. آه بچه ایم. پترس و یوهنا که از پیش اسکرا گریخته بودند پیش خود فکر کردند که بهتر از پس پشت اسکرا را بگیرند و ببینند که هیسا را کجا می برند. هر دویشان پتپت پشت اسکرا آمدند و وقتی که در خانه قیافه را رسیدند یوهنا چند نفر را در دان دروازه می شناخت. اجازه گرفت که دولی بره. مگرم پترس کسی را نمی شناخت. یوهنا کسی را که می شناخت از وا بر پترس هم اجازه گرفت. پترس که دولی آمد یک خدمتگار زن دیده شد. شناخته شد و برش گفت. هم شاگردی هیسای مصیستی. پترس زودتو که در روی خودت درداد و گفت نه. من هیسا را چی می شناستم؟ هیسای مصی گفته بود که من را انکار می کنی. آهان هیسای مصی گفت که سی دفعه من را انکار می کنی. آهان بچهم این اولی دفعهش بود. بعد از اون بخاطره که خنق شده بود در روی اولی آتش کده بودن. پترس هم پیش آتش رفت که خوده کمه گرم کنه. دید که یک نفر طرفش سهیل داره. پترس می خواست تیر خوده بیاره. مگرم اون نفر برش گفت. تا هم از امو جملی از امو هستی. پترس باست در سید گفت. نه. من را چی می شناستم؟ چند دقیقه بعد یک نفر دگه طرف پترس شارع کرد و گفت. من می فهمم که این نفر هم از جلیل هست و طرفدارایی ساز. پترس خوده نشان داد که قهر از گفت. چی میگی؟ من برتون گفتم و اون را نمی شناسم. انوز گپش خلاص نشده بود که صدای بانک خروص آمد و صبح شد. چیز که ایسای مصیر گفته بود اناماتش شد. آهان بچه. پترس که بانک خروص را شنید یادش آمد که ایسا برش چی گفته بود. امو دقیقه ایسای مصیر را هم از اتاق کشید انو ایسا بر بسیار مهربانی راز در چشمای پترس سعی کرد و برش فهماند که گفته بود من را انکار می کنید. پترس فهمید و بسیار خجالت کشید و هم خجالت کشید و هم دلش به ایسای مصیر که اون طرف تناب و سخت و رفت تا که تانست گریه کرد. یهودای چی شد؟ آهان اون چی شد؟ یهودای سخروتی بعد ازی که ایسای مصیر را تسلیم کرد رهبرهای مذهبی همه تو که واده کده بودند برش سی سکه نقره دادند. برش گفتند برو دگه آل آزاد استی خوش آل زندگی کن. یهودا نشمید نقره را هم گرفت؟ آهان بچهم نقره را گرفت مگرم وقت که می خواست طرف خانی خود بره در فکر ایسا افتاد. یادش آمد که سی سال امراه ایسا بود. ایچ وقت کدام بدی از ایسا ندیده بود. یادش آمد که ایسا چطور دوست داشت. آستاستا در دلش ترس پیدا شد که بخاطر پیسه یک بیگنا را در دام مردم های ظالم انداخته بود. از کار خود پشی ایمان شد و دویده دویده خدا پس به رهبرهای مذهبی رسند. برشون گفت من کار غلط کده ایم. ایسای مصیب بیگناست. رهبرهای مذهبی به بسیار تجاب طرف یودا سهل کدند و برش گفتند. برو برو بما غراز نیست. هر فکر که بخاطر ایسا داری دلت. یودا فهمید که دگه بر ایسا نمیتونه کمک کند. بسیار جگرخون شده سکای نقره را که رهبرهای مذهبی پرش داده بودند. در روی زمین پیش روی فریسیا انداخت و از اونجا بر آمد. رفت رسمانه گرفت و برخود دار ساخت و خدا در دار آوزان کد. سیاد بشیمان شده بود که خدا کشد اگه نی؟ آه، اگه نی خدا نمی کشد. هماره جان کسی ایسای مصیب را بگو. سرو چی جاب شد؟ آه بچه ایم. ایسای مصیب شاو تا صبح در مجلس استاده بود و تومتای فریسیا را شنیده می رفت. فریسیا می خواستند که ایسا را یک رقم نی یک رقم مجرم ثابت کنند. مگرمار کدامشان که یک بانه می کند و می خواست شاید بیاره گپایشان صحیح به یکی دگه نمی خوند و دروخ ثابت می شد. تایی که صبح شد. آخر اموکلان فریسیا به بسیار بیاوسلگی سر ایسا صدا کرد و گفت قسم بخو که آیا تو مصیب به سر خدا هستی؟ ایسا گفت ما هستم. سید کلان ایخن خود را پاره کرد و چیخ زده گفت امی گپش ثابت میکنه که این نفر دعا میکنه که خداست و متابق شریعت ما باید کشتا شوه. چگه ظالم بود؟ آه بچهیم. مگرم اکم مرگ باید پیلاتوس که والی رومی بود می داد. فریسیا باید پیلاتوس قانی می ساختند که ایسا بزد رومی ها بسیار جرم کلان کرده و باید کشتا شوه. فریسیا باید خود شیشتند که نقشه و پلان بسازند. ایسا را در دسته ازکرا دادند که نگاهش کند و ازکرا همراه ایسا بسیار بدرفتاری کردند. در اون صبح بعد از چای ایسا را که زنجیر بسته کدگی بیش پیلاتوس بردند و برای پیلاتوس گفتند ایسا بسیار مشکلات زیاده باید مردم پیدا کرده و با مردم یاد می دهد که به حکومت روم مالیه ندند و می گه که من پوچه هستم. ای خود دراغ بود. فریسیا بخاطر ای دراغ می گفتند که رومیان به زد ایسای مسیح شوند. آه بچه ایم. اگر فریسیا ای جرم ایسا را به رومیان ثابت می کدند رومیان او را زود می کشتند. با ثابت کده تانستن یا نه؟ ای که ثابت کده تانستن یا نه ای را بردان دیگه دفع قصر می کنم. برای امروز همقدر بس است. سریز بچه ایم؟ آه سریز ماده جان. زکی برو بوتای تا از پشه بود دوست بیار. آه خوب شد که یادم دادی. بیخی از یادم رفته بود. ما هم کده ت بیاریم؟ آه بیا میریم. اکفال بسیار عزیز و ناظرین. داستان امروز تانم شونیدین. امیدوارستم که داستان امروز هم خوشتان آمده باشه. زی که دیگه وقت برنامه تان به پایان خود رسیده تا برنامه آینده تمام شما را به خداونت می سپاریم. فیض و برکات ایسای مسیح خداونت امرایتان باشه. محبوب من موه است در آسمان ها. او شاه شاهان است برای دنیا. او شاه شاهان است برای دنیا. ستاری صبح است نورش درقص. ستاری صبح است نورش درقص. ستاری صبح است نورش درقص. آفتاغ خور نور است و جان جانان. سدایو بشن و بیا به سویش. دروازه قلبت بکشاب رویش. دروازه قلبت بکشاب رویش. محبوب من زخره مهرش و دریاز. شمعه و نوزان است خداونت ایسا است. محبوب من عشق است برای آشق. روی صلیب ایسا جانش فدا کرد. روی صلیب ایسا جانش فدا کرد. ستاری صبح است نورش درقص. آفتاغ خور نور است و جان جانان. سدایو بشن و بیا به سویش. دروازه قلبت بکشاب رویش. دروازه قلبت بکشاب رویش. محبوب من مثل خاتم بر چهر است. شبان ازم است برای گلش. محبوب من آب است برای تشنه. اونان حیات است بحره گروسه. ستاری صبح است نورش درقص. آفتاغ خور نور است و جان جانان. سدایو بشن و بیا به سویش. دروازه قلبت بکشاب رویش. سدای زندگی. نشانی ما در قبرست.