Jesus' Crucifixion, Resurrection, and Ascension

  30 minutes

Pilate who was the governor of roman province of Judaea gave the order of Jesus’ crucifixion. They first tortured him and then crucified and killed. He raised of death after three days. Actually, he defeated the death. After his raising, he was among the people for forty days and showed himself to 500 people including his disciples. And then resurrected on Sunday to his father. Told his disciples that after him the Holy Spirit will come.

Download

Programme Script / Lyrics

 Transcribed by AI

این راژیو صدای زندگی است داستان های کتاب مقدس برای اطفال از راژیو صدای زندگی می شوند اطفال بسیار عزیز و دوستداشتنی سلام. چطور استین؟ امیدوار استیم که تمام تان دیوز و پناه خداوند باشین. حاشال استیم که باز هم با برنامه دیگی از سلسله برنامه های کتاب مقدس برای اطفال در حدمت شما عزیزو هستیم. بیاین که به برنامه امروز گوشت بدیم. برنامه های کتاب مقدس برای اطفال در حدمت شما عزیزو هستیم. آهان این کتاب هم داریم. من اون را بسیار وقت پشت خوانده بودم. من آنها را نخوندیم. آنها می خوانی؟ نه آنها خب ماده جانم قصه میگه. باز پس آنها را کترت میخوانم. ماده جان بر ما قصه میگی؟ آهان بچه هم بیاین چرا نمیگم؟ آهان بچه هم بیاین چرا نمیگم؟ اگر این جرم ایسا ثابت می شد، رومی ها او را زد می کشتند و می گفتند که او بذد حکومت است. وقتی که پیلاتوس ایسا را دید، خودش سوال و جواب ازش شروع کدد. و در آخر فهمید که ایسا بیگناست. و فهمید که رهبرای مذهبی که ایسا اصادت دارند. معلمای مذهبی بسیار مردم را یک جایی جمع کدند و یادشان دادند که بگویند ایسا باید کشته شوه. او کفر میگه. خلاصه زیاد مردم جمع شدند و معلمای مذهبی پیش و کسایی را که جمع کده بودند از پشتشان چیخ می زدند، مسلوبش کنین، در صلیب میخکوبش کنین، بکشینش. پیلاتوز دید که معلمای مذهبی کدام جنجال را جور نکنند، بیرون برامد و برشان گفت، ای آدم بیخی بیگناست، نباید کشته شوه. مگرم معلمای مذهبی و عمدستایش می گفتند باید مسلوبش کنین، مسلوبش کنین. پیلاتوز حیران ماند که چی کنند؟ آخر فکر کرد گفت، در زندان یک زندانی بسیار خطرناک، بیشمه بندیست و شما می فامین که در اید، من یک زندانی را از بندی خانه ایلا می کنم. آره شما خوش کنین که بندی بسیار خطرناکه که نامش باراباس است، او را ایلا کنم یا عیسا را ایلا کنم. بدل ما باشه، من عیسا را ایلا می کنم. معلمای مذهبی صدا کردن، باراباس ایلا کو. مردم هم به اشاره معلمای مذهبی گفتن، ما می خواهیم که باراباس ایلا کنی، او عیسا باید کشته شده. پیلاتوز سردرگاه هم شد و گفت، اگر بانم این مردم شورش می کنند و اگر پاچای روم خبر شده، من را از این مقام هم برکنار می کند و بیکار می شم. امو بود که پیش خود فکر کرد و گفت، من نباید عیسا را ایلا کنم، حتی اگر ماکمام او را بیگنا سابط کند. امو بود که گفت، کمه آو بیارین و برش آو آوردن و دستای خود را ششت و گفت، این نفر بیگنا است. مگرم بخاطر خواست شما، من حکمه ایرا میتم که کشتن شده. معلمای مذهبی بسیار خوشحال شدند که پیلاتوس گپایشان را قبول کرد. پیلاتوس را مرکد که پیش از اینکه عیسا را مسلوب کنند، او را خوب شلاخ بزنند. ماده جان، جیگر ما که خوند می شه؟ آهان، جیگر ما هم خوند می شه، عیسای مسیح هیچ گناه نکرده بود. خب ماده جان بگو. اسکرا عیسای مسیح را زیاد شلاخ زدند و سرش زیاد رشخندی کدند. یک چپن هرغوانی را در جانش کدند و برش گفتند، اینه، می گفتی پاچاستم، خیلی چپن پاچاییتم بپوش. دیگه اسکرا رفتند و یک تاج از خار تیار کدند و آوردند در سرش ماندند گفتند، اینه، یام تاج پاچاییت. و در رویش کته سلی زدند و در رویش طف کدند. بعد از او چوباره که عیسا باید در اون مخکوب می شد، سرشانه ایش ماندند که طرف تپهی جلجتا جایی که کشتارگاه بود عرقت کند. زیاد مردم جمع شده بودند و از پشت عیسای مسیمی رفتند. بسیاری مردم زار زار گریان می کندند، می فهمیدند که عیسا بیگناس و ناق کشته می شه. اتمن مردم هایی بودند که عیسا را خوب می شناختند. آه بچه ایم، مگرم کسای دیگه هم بودند که بزد عیسا بودند. خلاصه زیاد مردم از پشت عیسا روان بودند و ازکرای رومی هم عیسا را در راه شلاخ می زدند. تایی که عیسا بیخی مانده و زله شد و از پشتش خون سر کده بود. آش ها تا صبح بیدار بود، زیاد شلاخ هم سدندش. در راه در یک جایی که رسیدن، چوبه گرنگ سلیب از شانه عیسا افتاد. ازکرای رومی یک نفر دگره که همون جا از پشتشان روان بود. استاد کدن و گفتند بگی این چوبه سر شانه ایت ببرد، اگه نی دیر میشه. نام اون نفرش همون بود. چوبه سلیب سر شانه ای خود گرفت و تا تپه جلجتا بود. در اونجا دو نفر دیگر هم که دوست بودند آورده بودند که باید مسلوب می شودند. مادر جان کدام مردم را سلیب می خکوب می کدند؟ من کسایی را که سیاد مجرمهای خطرناک بودند. ها بچه ایم. یک قانون بود که ایچ رومی مسلوب نمی شودند. تمام کسایی که غلام بودند و شورش می کدند یا مجرمهای بسیار خطرناک بودند و مسلوب می شودند. خوب مادر جان. ساعت نو بجه بود که سلیبا را جای بجایی کدند. یک دوزه در یک طرف ایسای مسیح و دگه دوزه در دگه طرف ایسای مسیح ماندند. و ایسا را در بینشان. اوا بسیار گرم بود. اسکرا اوا کسایی که بزد ایسا بودند سرشش خند می زدند و می گفتند خدا سلیب الا کنه که ما براتی مان بیاریم. مگرم ایسای مسیح به بسیار دلسوزی طرفشان سیل کرد و گفت پدر یارا ببخش نمی فهمند که چی می کنند. چقدر ایسای مسیح می روان بود؟ دو دوزه که در پالو ایسای مسیح در دو سلیب دگه می خوب شده بودند بسیار توشنا شده بودند. یکش گفت چرا خدا اما را نجات نمی دی؟ دگهش سر اولی صدا کرد و گفت چو باش ما تو خود جنایت کرده بودیم که هالا کشته می شیم مگرم ایسا به گناه است. بعد از او روی خود را طرف ایسای مسیح کرد و گفت وقت که در پاچای خود رسیده مرا ازیاد نبری. ایسای مسیح برش گفت دل جهم باشه همین امروز امرای مدفر دوست می باشی. ایسای مسیح او را ام فامان که بخشیده شد. آه بچه ایم. شاگرده ایسای مسیح هم آمده بودند. مریم مادر ایسا هم هم اونجا بود و گریان میکد. ایسای مسیح سر یوانا صدا کرد و گفت فکر طرف مادرم باشه تو هم بچهش استی و او مادرت است. خلاصه تا ساعت سه بجه ایسای مسیح در سلیب میخکو بود. ساعت سه بجه ایسای مسیح بلند صدا کرد و گفت تمام شد و جان داد. تمام جای ترکی شد و مردم بسیار ترسیدن. و بسیاری کسا هم اونجا ایمان آوردن که ایسا مسیح بود. یک نفر به نام یوسف که بسیار پیسدار بود از پیلات و سجاسه گرفت و جنازه ایسای مسیح را کته یک نفر دگه به نام نیقادموس که معلم مذربی بود اگر یادتان باشه از طرف شهر پیش ایسای مسیح آمده بود. و ایسای مسیح بخاطر پاچایی خدا امروش گب زد. گرفتن و جسد ایسا را در کفن ماندن و جنازه او را در یک قبر سنگیه که یوسف برخود خدیده بود در اون ماندن. بسیاری زنا و مردایی که ایسای مسیح را دوست داشتن گریان می کدند و بعد از دفن ایسا گریان و نالان خانه خود رفتند. کشد که ایسای مسیح نمی مرد. ها بچه ایم. مگر همه تو که خود ایسا گفته بود او باید بخاطر گناه مردم دنیا قربانی می شد. اصلا جای ایسا در روی سلیب نبود. هر انسان باید بخاطر گناه خود مسلوب می شد. ایسای مسیح قربانی گناه های ما شد. و هر کسی که به ایسای مسیح ایمان بیاره باید بفهمه که ایسا به جای او مسلوب شد و مرد تا که او را از مرگ نجات بده. ایسای مسیح به جای ما مسلوب شده. اگر بخاطر ایسای مسیح نباشه ایچ کس نمی تانه نجات پیدا کنه. تنها کسای بکشیده می شند که ایسای مسیح را قبول کند. آبچه‌ام شام روز جمعه بوکی ایسا را در قبر ماندن. روز شمبه، روز صبرت یعنی روز استرهات !یعنیا بود وهیچ کس حق نداشت که سره قبر بره. شاگرد ایسا کلش بسیار جگرخوان بوده computer laptop reading خلاصا تا روز یک شمبه باید معتل می شدن. مريم شه تو صبح خواه نه کرد. بفتر وستاد خود گریان می کرد. صبح روز یک شمبه نو روشنی شده بود که زنا بیدار شدند و یک جای که تا مریم عطر و دگه مواد خوشبویه گرفتند که سره قبر برند و سنگ در مقبر پس کنند و جسد ایسا را عطر بزنند. وقت که زنا در پیش قبر رسیدند دیدند که سنگ کلان که در دم قبر بود پس شده و ایسا در قبر نبود. که یک دفعه فرشته خدابند دیدند و فرشته بر زنا گفت چرا زنده را در بین مردان می پالین؟ ایسا زنده شده. برین و بر شاگردان خبر بتین. زنا خود پیش پترست رساندند و قصه را برش گفتند. بعد از او پیش یوانا رفتند و او را هم خبر کردند. پترست و یوانا هر دوشان دویده دویده رفتند رفتند که بر چشم خود ببینند که چی گفت شده. تا که زنا رفتند و که پترست و یوانا پس آمدند اتمن روشنی هم شده باشه. آه بچه ایم. هوا دیگه خوب روشن شده بود. یوانا و پترست در قبر در آمدند و دیدند که کفن در جایش مندگی است و تکه که در روی یسای مسی پیچاندگی بود دگه طرف مندگی است. یوانا فهمید که یسای مسی زنده شده. پترست هم حیران ماند که چی کنه. مجبور شد امرای یوانا پس برند. مگرم مریم گریان کده امونده شیشت. چند دقیقه بعد مریم باز گریان کده در داخل قبر رفت که کفن یسای مسی رو ببیند. دید که دو فرشته نورانی شیشتند. مریم حیران ماند که چی کنه. فرشت ها برش گفتند چرا گریان میکنید؟ مریم گفت، جسد خداوند من رو از اینجا بردن. من نمی فهمم اون رو کجا ماندن. هنوز گفتش خلاص نشده بود که احساس کده کسی در پشت سرش استاده. روی خود را درداد خیال کده که باغوان است. آمده که برش کمک کنه. اون نفر ازش پرسان کده چرا گریان میکنید؟ پشت که می گردید؟ مریم گفت، اگه خود جسد یسا رو بردی کدام جای ماندی برم بگو که من برم ببینمش. اون نفر گفت مریم. همی که نام مریمه گفت، مریم فهمید که خود یسای مزیز که زنده شده. از خوشحالی چیخ زده گفت، استاد. یسا وقت زنده شده بود؟ آه بچه ایم. یسا زنده شده بود و بر مریم گفت برو به شاگرده بگو که من زنده شده ایم. و پیش پدر خواد که پدر شما همست میرم. شکر که یسای مزیز پدر زنده شد. آه بچه ایم. قبر نمیتونست که خداونده نگاه کنه. یسا مرگ شکست داد. خوشی پیروای یسای مزیز امیست که یسا زنده است. یسای مزیز سر مرگ پیروز شد یعنی مرگ شکست داد. یسا مرگ شکست داد. آه بچه ایم. و هر کسی که به یسا ایمان داشته باشه کامیاب میشه. خب مارا جان با دیگر کسی های یسای مزیز را دیدن یا نه؟ آه بچه ایم. امو روز یک شمبه دو نفر از دوستا یسای مزیز نامید از روشلیم طرف خانای خواد که در منطقه همواز بود میرفتند. دو نفر در باره یسای مزیز و مرگش گپ میزدند و جگرخونی میکدند. یک وقت متوجه شدند که یک نفر دگام امرایشان یک جای شد. اول کمه ترسیدند که یکی از که کتشان یک جای شد. باست خیال کدند گفتند حتما هال تیز تیز دو نفر از پالوی ما تیر میشه. مگم اون نفر گف زدن شروع کند و برشان گفت جگرخون مالوم میشین چی گفت؟ کیلوپاس یکی از اون دو نفره که در راه روان بودند گفت در بین کل مردم به فکرم تنها توستی که از چیزایی که در ورشیلیم شده خبر نداری. استاد ما را یعنی یسای مزیز را محکوم به مرکدن و کشتند. مگم امروز چند نفر از شاگرده یسا سر قبر رفتند دیدند که گفن یسا در قبر است و خود یسا نیست و مریم فرشتاره در قبر دیده. حیران هستیم. ما یقین داریم که یسای مزیز خدا بود. مگم بعد از کشتشدن یسا کل آروزهای ما به عده رفت. نفره که نو کتشان یکجوی شده بود خنده کده گفت شما بسیار اشتباه کلان میکنین. بخاطر پیشگوی هایی که بخاطر مزیز در کلام خدا شده فکر کنین. هشای های نبی پیشگویی کرده بود که مسیح مثل یک بری بیگناست که طرف کشتارگاه برده میشه. بعد از او میگه مسیح کشته میشه. بخاطر جرم خودش نیست. بخاطر گناه های مردم قربانی میشه تا مردم دنیا بخشیده شود و خوشی و آرامش پیدا کنند. همه تو که در را روان بودند زیاد چیزای دگام از کتاب تورات و زبور برشان گفت و برشان فهماند که قربانی شدن مسیح نقشه و پلان خدا بخاطر بخشش مردم دنیا بود. و ایران برشان گفت که کلام خدا پیشگویی میکنه که مسیح بعد از مرگ پس زنده میشه و شیطانه شکست میته. و دو نفر کل گپای اون نفر سی اومی را گوش گرفتند در کل را تایی که در منطقی خود رسیدند. وقتی که پیش خانی خود رسیدند کلو پاس به نفر سی اومی که امرویشان آمده بود گفت بیا خیلی خانی ما نان بخو و باز هر جایی که میری برو ناوقع شده. اون نفر هم قبول کرد و خانیشان رفت. در خانه وقتی که دسترخانه آور کردن که نان بخورند نفر که امرویشان آمده بود یک دانه نان را گرفت شکر کرد و باز از او را توته کرد و برای سایب خانه داد. کلو پاس فامید که نفر که امرویشان آمده ایسای مسیس. او زنده شده. ایسا از نظرشان خود را غیب کرد. کلو پاس بسیار خوشحال شد و گفت وقتی که او امرویمو گپ میزد قلبویمو میتبید. و اردویشان تصمیم گرفتند که پس روشلین برند و قصره به کلگی بگویند. ماما اگر می بوده هم میرفتم دگار هم میگفتم. ماما مطمئه کردم. کلگی را خبر می کردم که ایسا را دیدیم. او زنده شده. آهان بچه ایم. وقتی که او دو نفر روشلین رفتند. ایسای مسیس وقت بردگه شاگرده خود خود را نشان داده بود. او یک جای امرویشان نان میخورد. تنها کسی که دا بینشان نبود توما بود. توما کی بود؟ یکی از شاگرده ایسای مسیس بود. خواه. روز یک شمبه که ایسا خود را به شاگرده نشان داد توما دا بینشان نبود. وقتی که توما آمد شاگرده برشان گفتند که ایسا زنده شده. ما خود ما او را به چشمای خود دیدیم. توما گفت من خود باور نمیکنم. چرا دیگه باور نمیکن؟ بخاطره که او به چشم خود مرده ایسای مسیس را دیده بود. باورش نمیامد که او پس زنده شده باشه. شاگرده قدر که گفتند توما قبول نکد. گفت تا جای میخوار را در دستایش نبینم و در جای میخوار دست خود را نمانم و بغل ایسا را نبینم که کتنعیزه اسکرای رومی پاره کده بودند باور نمیکنم. چی آدمه؟ خلاسته یک افتد تیر شد و در دگر روز یک شمبه با شاگرده ایسای مسیس یک جای جمع شده بودند و توما امروشان بود. دروازه را بخاطره که از رهبره مذهبی میترسیدن زنجیر کده بودند. در بین خود ششته بودند که دفتن ایسای مسیس بینشان پیدا شد و گفت سلام بر تمامتان. بعد از او پیش توما رفت. طرفش سهل کرد و گفت دستای مرا سهل که توما در جایی که میغ زدن دست بزن. بقل ما ببین در جایی که اسکرا نیزی خود زدن او رو هم دست بزن و دگه بی ایمان نباش. ایمان داشته باش من زنده استم. چقدر توما شرمیده باشه؟ آه بچه ایم توما بسیار شرمید مگرم خوشحالم بود که خداونده زنده دید. بر ایسا گفت ای خداونده ما. ایسای مسی گفت تو بخاطر که مرا دیدی ایمان آوردی. خوشحال به حال کسایی که مرا به چشم خود ندیدن و به ما ایمان میارن. خوشحال به حال کسایی که حال ایمان میارن. آه بچه ایم. ماره جان با شاگرده ایسای مسی چی میکردن؟ شاگرده ایسای مسی بین خود جمع میشدن. مگرم فکر میکردن که دیگه پس در کار و روزگار خود برن. پترست میخواست پس مایگیری را شروع کنه و کتر چند نفر از شاگرده ای که دیگه دوستای بسیار نزدیکش بودن یک روز رفتن جالای مایگیری و کشتی را گرفتن و دلب دریا رفتن. ارقدر کوشش کردن شه تا صبح نتانستن که حتی یک دانه مایی بگیدن. صبح وقت بسیار مانده شدن. نزدیکای صبح بود که دیدن یک نفر دلب دریا در خشکه استاده. مگرم بخاطر که زیاد روشنی نبود نتانستن ببینن که کیست. حتمایی شای مسی بود. آه بچه ایم. شاگرده نفهمیدن که او کیه است. ایسای مسی سرشون صدا کده گافت. چی کدین بچه ها؟ مایی گرفتین؟ شاگرده صدا کده گافت. نه. ایچیز نگرفتیم. ایسای مسی گافت. جالا را طرف راست کشتی بندازین که مایی بگیدین. شاگرده جالای مایی گری را طرف راست کشتی انداختند. دیدن که یه قدر مایی در جال آمد که نمیتانستن او را کشت کنند. یو هنا صدا کده گافت. ای خداوند است که ما را گافتون را طرف راست کشتی بندازین. پترست تیزه کده از کشته خیزد و او بازی کده خدا در خشکر را ساند و پیش ایسای مسی رفت. دگه شاگرده هم خدا پیش ایسا رساندن. ایسا آتش روشند کده بود و چند دانه مایی را سر آتش بریان میکد و نان هم در پالوش مندگی بود. ایسا گافت از امی مایی های تازه که هال گرفتین چند دانه بیارین. ایسا میفهمید که شاگردهش گشنه شدند. چند دانه مایی گرفته بودند؟ بچه هم 150 دانه مایی تازه گرفته بودند. خوب شد که دورشان کنده نشده بود. ها بچه هم. ایسای مسی خودش بر شاگرده خود مایی پخته کده و برشان داد که بخورند. باز از نان ایسا پترسته گافت بیا کمی قدم بزنیم. از پیش شاگرده که چند قدم دور شدند. ایسا از پترست پرسان کده گافت. پترست من را دوست داری؟ اطمن بخاطر پرسان کده پترست سی دفعه او را انکار کده بود. آه اطمن. پترست بسیار شرمید گافت. بله خداوند من ترا دوست دارم. ایسای مسی دفعه دوام پرسان کده. پترست باز گافت. بله خداوند. دفعه سی اوم ایسای مسی باز آین سواله کد. پترست گافت. بله خداوند خودت خب می فهمی که من ترا چقدر دوست دارم. بعد از او ایسا به پترست گافت. خیلی من برات یک کار می دام. پترست خوش شد که ایسای مسی ازش کار نیست. سر از او هم که سی دفعه انکارش کده بود پس ارش اعتماد می کند. پترست گافت. بله بگو خداوند. ایسای مسی گافت. بعد از ای برای مرا یعنی پیروای مرا خوراک بده. چه قسم یعنی خوراک بده؟ وچه ایم ایسای مسی برش گافت یعنی بعد از ما تو چوبان باش. یعنی فکرت تا طرف پیروای می بگی و برشان سرمشق خوب باش. و کلام مرا که نان حیات است برشان یاد بده. خواه. پترست از گفت ایسای مسی خوش شد و فهمید که خداوند او را بخشیده و دگه او باید بر خداوند خدمت کند. تا چل روز بعد از قیامی ایسای مسی تقریبا خود را به پین ست نفر نشان داد. امرویشان گفتد و بر مردم فهماند که پیامبرای خداوند کلام خدا حقیقت پیشگویی کده بودند. در روز چلام ایسای مسی شاگرده خود را در دامنی کوی زیتون خواست و امرویشان گفت. ایسای مسی گفت آل دگه ما باید پس آسمان پیش پدر آسمانی خود برام. مگر ما رول قدوس خدا برتان روان میکنم. او تسلید انده شما میباشه و همیشه شما را ره نمایی میکنه. در اروشلیم باشین تا وقت که رول قدوس خداوند نازل شوه. شما از شارع اروشلیم گرفته تا تمام دنیا شاهده ما خواد بودین. با مردم تعلیم بتین که پیرو و ما باشن و مردم بنام پدر پسر و روح قدوس غسل تحمید بتین. و تمام چیزایی را که ما به شما تعلیم دادیم بر مردم تعلیم بتین. ما تا آخر دنیا امرای شما هستم. بعد از او ایسا دستای خود را بلند کرد و شاگرده خود را برکت داد و همه تو طرف آسمان بالا رفت. تایی که در بین ابرا ناپدید شد و دگه کسی او را دیده نتانست. کل کسایی که اونجا بودند طرف آسمان سیل داشتند و حیران مانده بودند. در اون وقت دو نفر سفید پوش در پالویشان پیدا شدند و بر شاگرده گفتند چرا طرف آسمان سیل دارین؟ یک روز همه تو که ایسا طرف آسمان رفت پس از آسمان می آیا. کس طرف آسمان که به شاگرده ایسای مسیه می بودم. به ایسای مسیه ایمان داری؟ آهان چطور ندارم. من ایسای مسیه خداونز بسیار دوست دارم. خیلی ایچ غم نخو. تام شاگرده ایسای مسیه استی و او را حتما یک روز می بینی او زنده است. آهان بچه ام کسایی که به ایسای مسیه ایمان دارن او را می بینند. آهان این را من می فهمم. خوب مادرچان ایسای مسیه خب وعده کرد که رول قدس را روان می کند. بس رول قدس آمد؟ آهان بچه ام رول قدس آمد. مگرم قصی آمدن رول قدس را برتون دگه دفع می گم. سیست؟ آهان مادرچان سیست. اطفال بسیار عزیز و نازنین. داستان امروز تانه هم شنیدین. امیدوار استم که داستان امروز هم خوشتان آمده باشه. ازی که دیگه وقت برنامه تان به پایانه خود رسیده تا برنامه آینده تمام شما را به خداوند می سپاریم. فیض و برکات ایسای مسیه خداوند امروز تان باشه. موسیقی دیگه موسیقی دیگه موسیقی دیگه موسیقی دیگه موسیقی دیگه موسیقی دیگه موسیقی دیگه موسیقی دیگه