Transfiguration

  30 minutes

Jesus had told his disciples that their problems will be increased. Because the religion leaders (Pharisees) will intensify their enmity with me, said Jesus. And then they will kill me, said Jesus. But I will raise after three days, said Jesus. He asked his disciples not to tell this to others until his death. Everyone who ‌outwardly call me his leader or teacher but do not follow me, they can’t see my kingdom, Said Jesus.

Download

Programme Script / Lyrics

 Transcribed by AI

این راژیو صدای زندگی است داستان های کتاب مقدس برای اطفال از راژیو صدای زندگی می شنوند داستان های کتاب مقدس برای اطفال اطفال بسیار عزیز و دوزاشتنی سلام چطور استین؟ امیدوار استم که تمام تان در حفظ و پناه خداون باشین خوشحال استم که با برنامه دیگه از سلسل برنامه های کتاب مقدس برای اطفال در خدمت شما عزیزا قرار داریم در برنامه قبلی حالا جانتان داستان ها، پنده ها و موجزهای ایسای مسیر را برتان قصه کد امیدوار استم که شما با شنیدنی برنامه ها بیتر و خوبتر ایسای مسیر را شناخته باشین و تمام این داستان ها در کتاب مقدس است اگر در وقت شنیدن برنامه ها برتان سوال پیدا می شد لطفاً سوال تانه برما با ادرسی که داهر برنامه برتان گفته می شد روان کنین خوب، آلی بیاین که به برنامه امروز گوش بدیم مادر جان کل چوباره که بر سماوار شکستاندم، ظلمه های بگو جمع کو خودتم وره جمع کو، من می بینی که کار دارم خیلی زکی جان بان، من جمعشان می کنم، کم هست خیلی کل تو تایی چوبه جمع کو که من یک ذره دگام چوب بیارم بشک نانم بچه ایم بس هست اگه همقدر چوب که شکستاندی، بس هست دگیشه با زگه روز بشک نانین مادر جان یک کمک دگیش مانده نی بچه ایم بس هست اگه دستای تانه بشوین و بیاین مادر جان امروز روز قصه هست نه بچه ایم دستای تانه بشوین، بین که برتان قصه بگویام خواهینم یاییم یسای مسی اروز به شاگردهای خود و به مردمه که پیشش می آمدن تعلیم می داد بسیاری مردم مثل که آله در فکر پیسه هستند دو وقت هم زیاد در فکر پیسه بودند که زیادتر زخیره کنند یک روز یسای مسی به شاگردهای خود گفت باشین که برتان قصه یک زمیندار پیسدار رو بگویام یک زمیندار بود که بسیار زمین داشت و بسیار معتبر بود یک سال زمین های زمیندار بسیار حاصل داد که حتی جای بر جمع کدن غلط دیگه نداشت زمیندار بسیار خوش بود و پیش خود می گفت من باید این زخیرها و انبارای کونی من خراب کنم و بجایش انبارای خوب کلان آباد کنم که کل غلط اون جای شفه هموز که بر سالای آینده ساتکم تیر می باشه و قرار ایشو نوش می کنم همون شو خدا برش گفت ای احمق هم ام شو من جانتا می گرام اوکم مال و سروت و چیزهایی رو که زخیره کدی چی بدردت می خوره بعد از این قصه عیسای مسیح به مردم گفت آقابت کسی که سروت جمع می کنه امیست در دنیا کوشش می کنه که جمع کنه مگرم پیش خدا مفلس و غریب خواد بود یک شاگرد عیسای مسیح غم غم کده گفت خیلی ایچ وقت دیگه ما پیسدار نخواد شدیم عیسا طرفش خنده کد و برش گفت بسیاری کسایی که ایچ پیسه نداره یکان وقت از پیسداران کده زیادتر در فکر پیسه می باشن نصیحت ماییست که بر خوراک و پوشاک غصه نخورین بر امی زندگی و امی بدن که دارین خدا را شکر کنین چی فکر می کنین؟ که عرضش زندگی از خوراک و عرضش بدن از پوشاک زیاد نیست؟ طرف پرنده سعی کنین غصه ای را ندارن که چی بخورن نمی کارن و ندرو می کنن مگرم پدر آسمانی شما خوراکشا نمی ته چی فکر می کنین؟ که شما زیادتر از این پرنده عرضش ندارین؟ هایای غصه خوردنتان میتونه حتی یک دقیقه عمرتان زیادتر بسازه؟ چرا بر کالا و پوشا غصه می خورین؟ طرف گلای سوسند که در صحرا هستن سعی کنین اون گلا بخاطر لباس و رنگ غصه نمی خورن مگرم برتان بگویم که حتی سلیمان پاچا کتر تمام پاچایی و دارایی خواد به مقبولی و قشنگی گلا کالا نپوشیده بود حالا خودتان بگوین اگر خدا در شکل گلای هست که امروز هستن و صبح خشک شده از بین میرن چقدر زیادتر به فکر شما هست؟ اگر شما به خدا از دگه چیزا کده احمیت زیاد بتین و خدا را دوست داشته باشین و خود را به اون بسپارین اون تمام نیازا و چیزایی را که ضرورت دارین اون را برتان میتونه خدا به فکر هر روز تانه است ایسای مسیح عجیب قصای میگفت بسیار قصای مقبول میگفت تنها عجیب و مقبول نیه قصایش بسیار مانادار هست من هیچ به فکر این چیزا نبودم راست جام صیحه که خداوند چطور برای کل گنجشکا و یا خوراکشان را میته آهان چی در زمستان چی در تابستان آهان بچه ایم از دسته که ایسا پندای بسیار خوب میداد و خصوصایی که موجزان میکد در هر جای گپ گپ ایسا بود یکی را میدیدی که میگفت چند روز پیش من اونجا بودم که ایسا دخترک را که مرده بود زندکد دگه کس میگفت چند روز پیش ایسا امرای دو نان و پنج مایی پنج هزار نفر را سیر کد خلاص هر کس از محبت و موجزا و شفاهایی که ایسا به مریضا میداد گفت میزدند یکی میگفت ایسا خب از ناصره است سابقا کار نجاری را میکد دگه نفر در جوابش گفت اگه وطور یک دیاتی ساده میبود یکقدر قدرت نمی داشت که اتا مرده را زندکنه گناه را ببخشه شل مادرزاد را شفا بته شاگرد های ایسای مسی دمی فکر بودند ایسای مسی همیشه خوشی و جگرخونی شاگردهای خود را درد میکد و میفامید و شاگردهای شامی را میفامیدن که استادشان از قلب هر کدامشان با خبر است و هوا را از خودشان کده زیادتر و بیتر میشناخت شاگرد ها بچشمای خود میدیدن که ایسا چقدر دلسود و مهربان است ایچ محتاج نامید نمی مانه مگرم یکان دفعه که قدرت ایسا را میدیدن اتا میترسیدن بخاطره که یک انسان عادی و قدر قدرت نداشت که بتانه اتا بهم را خود توفان استاد کنه یا سر هاو را بره یا چی راست که مرده را زندکنه ایسای مسیح از دل شاگردهای خود خوب میفهمید یک روز که طرف یک منطقه روان بود ایسای مسیح از شاگردهای خود پرسان کده گفت مردم دباره ایمه چی فکر میکنن؟ مره کی میدانن؟ شاگردها به شوق و ذوق تعریف کده ایسای مسیح را شروع کده یکیش گفت یکان تا میگن که تو یه یای تمیدهنده هستی و پس زنده شدید یه یای تمیدهنده امو بود که یرودیس پاچا کشتش نه؟ آهان یادت نیست؟ آهان دمو مفل که دختر یرودیا رقص کد و پاچا گفت چی میخوایی که بره توفه بتم اگر نیم پاچاییم هم بخوایی بره تم میتم آهان یادم هست که دختر یرودیا پیش مادر خود رفت از مادر خود پرسان کد و مادرش گفت سر یه یای تمیدهنده رو بخوایی که دیگه پتنوز برد بتن آهان دگه نگاه چی که ظالم بود آهان بچه ایم دگه شاگرد یسای مسیح گفت استاد یکان نفر دگه میگه امتوکه ملاکی نبی پیشگویی کده بود شما شاید الیاس نبی باشین که پس زنده شدین و آمدین که پیغام خدا رو بگوین شاگرد سی اومیش گفت راستی مردم عقیده دارن که خودت یک پیغمبر استی وقته که یسا گفتشون خوب گوش کد داخر از خودشون پرسان کد و گفت خب شما دباره ما چی فکر می کنین به عقیده شما ما کی استم چند دقه کلگی چپ ماند بعد از او پتروز گفت ما عقیده داریم که تو مسیح بسر خدا استی یسای مسیح وقته که ای گفتشونید بسیار خوش شد که شاگردهایش واقعا او را شناختند یسای مسیح گفت خداوان چشماتانا باز کده که مرا بشناسین مگرم برای هیچ کس چیز نگوین چا گفت که برای کس چیز نگوین؟ حتما بخاطره که مردم سرش فشار می آوردن که باید پاچا شوه آه یادت است که امو وقته که بر چند از آن نفر نانداد مردم می خواستن که او را پاچا بسازند مگرم یسای مسیح برشان گفت پاچایی ما پاچایی دنیای نیست آه او خودش خداوان بود آه بچه ایم وقته که کل شاگردها سعی فهمیدن که استادشان مسیح است بسیار خوش بودن بسیاری از شاگردها هم فکر می کدن که شاید استادشان پاچا شوه و ازادی را از رومیا بگیره یکان تایشان در فکر ای بودن که وقته استادشان پاچا شوه و هم وزیر دست راست و وزیر دست چپ استادا خود خواد شدن یسای مسیح از دلشان فهمید و کشش که برشان بگوید که چرا او دی دنیا آمده و پاچایی از او چه قسم پاچایی است یسا کل شانا گفت بیاین من می خواهم امرایتان گفت بزنم کل شاگردها که جمع شدن یسای مسیح برشان گفت خوب گوشتانا بگیرین مشکلات و سختی دیگه شروع می شد کل رهبرهای مذهبی بزنم می شن ارقم دستی سه پشت ما جور می کنن تایی که مرا دزگیر کنن و آخرها مرا محکوم می کنن که باید کشتا شوم و من کشتا می شوم و بعد از سه روز پس زنده می شوم پتر است که این گفت شونید نمان که دیگه یسا چیز بگوید یک گفت از دانش گرفت و گفت استاد این چی گفت است که می زنی؟ ما خب نمی خواهم که ایتو شوه مگرم یسای نسی سر پترست قار شد و به قار برش گفت چوباش پترست فکرهای تو فکرهای شیطانی است ما در این دنیا آمدیم که نقشی پدر ما خدا را بجا کنم و خواست خدا همیست بعد از او یسای نسی پیش مردم دیگه که ماتلش بودن رفت و برشان گفت اگر راستی می خواهید که پیدا و ما باشین باید به سختی و مشکلات که پیش روی از خود تیار کنین هر کس می خواهی پیدا و ما باشه باید از آروزو و آسایشو خواد چشم پوشی کنه هر کس بخواهی جان خود را نگاه کنه او را از دست خواد داد مگرم هر کس بخاطر ما و بخاطر پیغام انجیل که پیام نجات است جان خود را فدا کنه نجات می آفه زندگی حقیقی زندگی ابدی است و زندگی ابدی بارزشتر از تمام چیزای روی زمین است پیاما و نصیحتای ایسای مسیح چقدر نصیحتای خوب بود چطور ایسای مسیح گفت بخاطر پیام ما و بخاطر ما شاید جانتان فدا شده بچه ایم امیال در بسیاری جایا تا نام ایسای مسیح را می گیری مردم هستند که جدکم می خورند و مثل که امول لشکر اروای ناپاک در جان و دیوانه بود ایسای مسیح ترسید و باز ایسای مسیح اول لشکر اروای ناپاک در گله خوکا روان کرد و هم می ترسند ایسای مسیح خودش گفت من قطعه و راستی هستم و راستی تلخ است و زیاد مردم به ذر راستی هستند آهان عبدالرامان یادت نیست تا که گفت من مسیح هستم می خواستند و بکشند آهان بچه ایم ایسای مسیح کلی این گپه ها را می فمید من ایران هستم که چرا مردم به ذر ایسای مسیح قدر مهربان هست و می توند زندگی را خوشی و آرامش پده هستند آهان تعلیمای ایسای مسیح را ببین اگر انسان به خواست او زندگی کنه و زندگی خود را به دست او بسپاره دگر نفاق بدی از زندگی گم می شه بچه ایم بسیاری مردم ها از شیطان پیدا بیمیکنند کشتن و تبایی امچشمی و عریض بودن کار شیطان هست او مردم هم ایچ وقت در باری ایسای مسیح نشنیدند و اما دیگر مردم هم وقت ندادن که ایسا را بشناسند من یقین دارم که اگر هر کس ایسای مسیح را بشناسه گفتید او دیگر زندگیش تغییر می کند و محبت و دوستی خدا را می چشند آهان ما باید دعا کنیم که بسیار مردم ایسای مسیح را بشناسند هم دعا کنیم هم مردم را بخاطر ایسای مسیح بگوییم آهان امیاده که مارا جانم برما کسای انجیل را میگه من کل چیزای خوب نوی یاد گرفتیم راست بگوییم از زیادتر ایسای مسیح را شناختیم شکر که شناختی بچه او ایسای مسیح می خواهی که هم او را بشناسیم و هم به خواست از او زندگی کنیم یکی دیگر را دوست داشته باشیم و حتی دشمنهای ما را دوست داشته باشیم و برشان کمک کنیم آهان راستی هم باید به خواست ایسای مسیح زندگی کنیم خوب بگو مارا جان یک روز دیگر ایسای مسیح پترس و یعقوب و یوحنا را گرفته سرکو رفت سرکو از پیش شاگرده خود یک ذره دور رفت که دعا کنه در وقت دوا کدن چیره ایسا نورانی شد و کالایش از دست که سفید بود چشمه می برد در اون وقت دو نفر دگه موسا و ایلیاز پیدا شدن چیره وام نورانی بودن و امرای ایسا بخاطر قربانی شدنش در سلیب گپ می زدن مگرم در اون وقت شاگرده ایسای مسیح را که بسیار مانده شده بودن در موسا را سنگا خواه برده بود ایسای مسیح را ندیدن که نورانی شده بود؟ نه بچه ایم اول ندیدن مگرم وقت که صدای ایسای مسیح و موسا و ایلیاز را شنیدن از خواه بیدار شدن وقت که پترست و سه نفر را به اون رقم روشنی دید دست پاچه شد و نمی فامید که چی کنه موسا و ایلیاز رفتن و پترست زودتو کده خوده پیش ایسا رساند و برش گفت استاد چی گفتی که همینجا سی دانه سایبان جور کنیم هم بر خودتو هم بر موسا و هم بر ایلیاز سایبان چی می کدن؟ خودش هم نمی فامید بچه ایم که چی می گفت مقصد یک گب زد حتمان بخاطر که زیاد ورختا شده بود آه بچه ایم گفت پترست انوز خلاص نشده بود که یک عبر بسیار روشن بالای سرشان آمد و از بین عبر صدا آمد که گفت ای بچه عزیزم است گپای از او را گوش کنین وقت که شاگردا او عبر روشن را دیدن و صدا را شنیدن بسیار ترسیدن و از ترس رویای خود را پت کدن ایسای مسیر دست خود را سرشانایشان ماند و و به ترس و لرز سعی کدن که کی است دیدن که استاد مهربان خودشان استاده صبح وقت که از کوه پایان می شدن ایسای مسیر به سه شاگرد خود گفت تا وقت که کشتن شما بعد سه روز پس زنده نشام چیز را که دیدین به کسی دیگه قصه نکنین شاگردا ایسای مسیر هم قبول کدن و به کسی ایچیز نگفتن مگرم او چیره نورانی ایسا دیگه هیچوقت یادشان نرفت هر کس می بود دیگه یادش نمی رفت آه! اگر من می بودم ایسای مسیر را تو می دیدم دیگه یادم نمی رفت بعد از وام ایسای مسیر بسیار مردم ها را از جمعه کسایی که عروای نپاک داشتن کر و گنگه بودن و کوه را شفا داد و روز بر روز مردم ها زیاد و زیادتر به ایسای مسیر ایمان می آوردن حتی یک روز یک صاحب منصب رومی چند نفر را برای مذهبی را پیش ایسای مسیر روان کردن و گفتن که ایسای مسیر را بگوین که برما کمک کند رهبرای مذهبی یعودی پیش ایسا آمدند و برش گفتند که او صاحب منصب رومی به مذهب ما بسیار احترام دارد حتی بخاطر کارای باددگاه پیسا هم کمک می کند حالا او می خواهد که اگر خودت برش کمک کنید او صاحب منصب رومی ها خودش هم آمده بود و کم دور استاده بود وقتی که ایسا امرای خودش گبزدن شروع کرد او صاحب منصب گفت من یک غلام دارم که بسیار دوستش دارم او بسیار مریض است من پیش خودت آمده ایم که اگر لطف کنی او ره شفا بدی ایسا گفت می خواهی که من خانه تان بیایم صاحب منصب گفت نی صاحب من را خجالت نتی من لیاقت ایره ندارم که مثل شما شخصیت بزرگ خانه ما بیایید شما می تانید از اینجا عمر کنید و او جور می شد من خودم صاحب منصب هستم و زیر دستم زیاد عسکر دارم هر کسی بگویم بیا می آید و هر کسی بگویم برو می رد می فهمم که شما اگر از اینجا عمر کنید نوکر ما جور می شد ایسای مسیح طرفش سعی کرد و بعد از او طرف مردم روی خود را گشتند و گفت من تا با حال در اسرائیل تا ایمان را ندیده بودم بعد از او به صاحب منصب گفت همه تو که ایمان داری برو غلامت جور شده و راستی هم همه دقیقه غلامت جور شده بود چقدر ایمانش زیاد بود صد فیصد سر ایسای مسیح اعتبار داشت آهان به نظر من خداون می خواهیم ما هم امتی ایمان داشته باشیم یک روز دگه وقتی که ایسای مسیح روشیلیم رفت یک رو فریسی ها و معلم های مذهبی گردش جمع شدند و می خواستند که کتش جرابست کنند و می خواستند که ایسا را بند پردند ایسای مسیح برشان گفت این قصه را بشنوید یک نفر زمیندار دو بچه داشت یک روز صبح بچه کلان خود را گفت بچهم می خواهم امروز بری در باخ کار کنیم بچهش بانکد گفت نه من نمی تانم مگرم پسان دل خود بست نامده رفت در باخ کار شروع کرد بعد از او مرد زمیندار بچه خرد خود را گفت بچهم می خواهم که امروز بری در باخ کار کنیم بچه خردش گفت بله پدر جان چرا نمی روم مگرم برکار در باخ نرفت شما چی فکر می کنید کی امروز پدر خود را ایطاعت کرد فریسی ها گفتند معلوم دار که بچه کلان ایسای مسیح گفت شما راست می گین به می رقم ای باجگیر ها و دیگر مردم که فکر خود را تغییر می تند و می خواهند که حکام خدا را در زندگی خود عملی کنند و شما کده پیشتر در ملکوت و پاچای خدا داخل می شند ممکن است که شما چیزای بسیار خوب را یاد گرفتین و بر مردم ها می گین مگرم نمی خواهید چیز را که خداوان از شما می خواهد در زندگی تان عملی کنین بس فریسی ها کتش دعوی نکدند؟ ایتون جواب بشن نداد که دیگر دعوی کده بتانند یسای مسی با شاکرده خود گفت یاد تان باشه که کسایی که بچه پلوسی مرا استاد استاد بگویه در پاچای خدا داخل نمی شه کسایی در پاچای خدا داخل می شه که به خواست من زندگی کنند و چیزی که می گم او را اطاعت کنند کسایی که مرا دوست دارند کسایی هستند که رفتارشان به خواست من است کسایی که می گه تا را دوست دارم پیش می آیا مرا استاد استاد می گه مگم گفتای مرا در زندگی خود عملی نمی کنه معلوم دارست که نه به من احترام داره و نه مرا دوست داره او ریاکاری می کنه راستی همه تا مردم ها مردم های دو پشتا و درویه هستند که پیش رویت بگهند دوست دارم مگم ادف ایسای مسیح امو فریسیای بودند که می آمدند استاد استاد گفتد سوالای خود را شروع می کند مگم ادف اصلیش نی بود که ایسای مسیح را دادام پردند و مردم را از او روی گردان کند بچه ایم گفت تو صحیح است مگم بغیر از فریسیا دگه مردم ها هم هستند که بخاطر ادف ایسای مسیح را خداون خداون می گند مگم خاست ایسا را و گفت ايسا را در زندگی خود عملی نمی کند اگه کسی می خوایا پایرف یسای مسیح باشا باید گفت سوالای ایسای مسیح را در زندگی خود عملی کند عا، راستیام. کش بختی یک پایرف یسای مسیح دمی است که به خاص ایسای مسیح زندگی کنه خاست ایسای مسیح چیز نیست که مثل یک بارگกان پردند باشا عا، کلش بیترین پلان بر زندگی خوش کامیاب است و میخوای که ما خداوند و مردم دگر که اتا اگر دشمن ما باشه دوست داشته باشیم عا، خداوند ما را دوست داره عا بچه ام، بخاطر دوست داشتن گفتی یک روز پتره شاگرد ایسای مسیح پیشش آمد و برش گفت استاد، اگه کسی به ما بدی کنه چند دفعه باید او را ببخشم اگه 7 دفعه ببخشم سیست؟ اتمنی ایسای مسیحی گفتا آ، 7 دفعه زیاد است نی بچه ام، ایسای مسیحی برش گفت 70 دفعه 7 دفعهی یعنی 70 دفعه 7 دفعه؟ نی، به نظر من 70 ضربه 7 کنی 7 دفعه 49 میشه، یک صفرم داخلش بان 490 دفعه چیکار زوزه ایساب کردی آ بچه ام، ادفعه ایسای مسیحی بود که به ایسا باید ببخشی بعد از او ایسای مسیحی یک قصه دگر را به پترس گفت ایسای مسیحی چکا قصه خوبش یاد داشت قصه نی، کلش پند است پند آ، راسته ام ایسای مسیحی گفت در زمانهای قدیم یک پاچا تصمیم گرفت که وزیرا و نوکره خودم بتلبه و کتشان ایساب و کتاب کنه که چقدر از پاچا قرض دارستن بعد از ای که چند نفر ایساب کتاب خوده کده پاچا خلاس کدن ازکرای پاچا یک نفر را پیش پاچا آوردن و گفتن ای نفر بسیار زیاد قرض دارست وقته که پاچا کتاب آواز کد دید که چندین لک روپیه اون نفر قرض دارست و نمیتونست که قرضای خودا بته پاچا عمر کد و گفت ببرین ای را کته زن و اولادایش کلشان هم مثل برده بفروشین عمر زیر پایای پاچا افتاد و گریان کد گفت من را وقت بتین من کوشش میکنم که کل قرضای من خلاس کنم پاچا فهمید که او هیچوقت قرض خودا خلاس کده نمیتونه پاچا دلش برش توخت و گفت برو دلم برسوخت من کل قرضای تا برات میبخشم دگه جگرخون نباش کل قرضای شا بخشید؟ آه بچهم کل قرضای شا بخشید اون نفر بسیار خوشحال شد پیش پایای پاچا خودا انداخت و تشکری کده و از قصر بیرون رفت وقت که از قصر بر آمد و طرف خانی خود میرفت در رای یک رفیق خودا دید که او رفیقش سیچار روپیه قرضدارش بود انو سلامالکی نکده بود که رفیق خودا گفت خوب یادر تو خود قرضدارم استی باید پیسه ما بتی رفیقش روزار کده گفت من امیال پیسه ندارم اگر من را یک چند روز وقت بتی من اطمان پیسه تا میتوم اون نفر یک خانه رفیق خودا گرفت و گفت هر رقم که میشه این امیال پیسه قرض ما میخوایم از هر جوی که میکنی امیال قرض ما پر تو اگر نی بندیت میکنم چکه ظالم بود ها بچهم رفیقش به بسیار روز روزاری گفت من پیسه ندارم کم من را وقت بتی مگرم اون نفر ایچ رحم نکد و رفیق خود زده زده در زندان برد دمی وقت نفرای پاچا او را دیدن و این قصه را رفتن و به پاچا گفتن پاچا که این قصه را شنید بسیار زیاد قار شد و امون نفر را پس پیش خود خواست و برش گفت تو بسیار انسان ظالم و سخت دل استی از ما بلک هار روپه قرضار بودی من کلش را بر تو بخشیدم مگرم تو نتانستی سی روپه قرض رفیقتا ببخشی کو را زده زده بخاتر سی روپه در زندان اندختی بعد از او برش گفت آل خودت تا وقتی که کل قرضایت خلاس نکنی در زندان برو هر وقت که قرضایت خلاس کدی باز من علایت میکنم امون بود که پاچا و نفر را در زندان اندخت داخل ایسای مسیق گفت یادتان باشه که خدا شما را نخواد بخشید تایی که شما یکی دیگه تانه قلبان نبخشین به نظر من ایسای مسیق تانه هست بدجست نه از ما هم میخواهد که یکی دیگه خدا ببخشیم آهان دیگه تمام قصای کتاب مقدس که هست بر ما درست هست تانه بامانه بر کل مردم هست و بخشیش بسیار مهم هست که یکی دیگه را ببخشیم خب بچه ایم بر امروز همه قدر بس هست بس دیگه روز باقی مانده قصه را برتون میگم حبت فال بسیار ازیز و نازنین داستان امروز تانه هم شنیدین امیدوار هستم که خوش تانه آمده باشه ازی که دیگه وقت برنامه تانه با پایان خود رسیده تا برنامه آینده تمام شما را با خداوند می سپاریم فیض و برکات یسای مسیق خداوند امروز تانه باشه شبانان دیدن به رفشان گشته نوری دران سهران کبریای خداوند ملائه که نداده هند مسیحا مولود گشته به شارت خوشی عظیم هست این نجاتی بین ازیر هست خداوند ما انسان گشته خداوند را در آسیمان جلال باشه تا به عباد و برسمی سلامتی باد این امر دنبره سلامتی باد قدوس قدوس خدای باده که بوده هست و می آید هم دا تصمیم بر خداوند قادر مطلق عالم موسیقی شنوان صدای تسبی ذکر و حمد و بنگ شادی تنینه هلولویه جلال فجهان