30 minutes
Prophet John who also was called John-Baptist was a brave man that always talked about God to people. Even when he was in the jail, he talked about God to people. Ultimately, he was killed by the king.
Jesus didn’t want that religious leaders teach people God’s religion. Because they taught people something wrong. And they also didn’t let Jesus to take his preach at temples. But Jesus always preached to people and his disciples on the hillsides.
Transcribed by AI
این راژیو صدای زندگی است داستانهای کتاب مقدس برای اطفال از راژیو صدای زندگی می شننید داستانهای کتاب مقدس برای اطفال ادامه داستان زندگی ایسای مسیر را برتان قصه میکنه ما از شما اطفال نازنین می خواهیم که داستانها را به دقیقت گوشت کنین و اگر در وقت شنیدن برنامه برتان کدام سوال پیدا می شه لطفاً سوالتان را برما نوشت کنین ما کوشش میکنیم که به زودترین فرصت جواب سوال شما را برتان پیدا کنیم و او را برتان بگوییم امروز من متوجه شدم که ما سیدی تسویری داستان زندگی ایسای مسیر را در دسترس داریم و ای سیدی هم به زبان دری و هم به زبان پشتو در دسترس ما قرار داره و اموطر ما سیدی سلسل برنامه های داستانهای کتاب مقدس برای اطفال هم در دسترس داریم اگر شما میخواین که ای سیدی ها را دریافت کنین از شما اطفال نازنین حایش میکنم که لطفا برما با ادرسی که داخل برنامه برتان گفته میشه یا اگر با انترنت دسترسی داشته باشین با ادرس انفا اد افگن ریڈیو دات او آر جی برما نوشته کنین که ما ای سیدی ها را برتان روان کنیم اطفال ازیز اگر شما با انترنت دسترسی دارین میتونین برنامه های ما را هم از طریق انترنت بشنوین ادرس صفحه انترنتی ما www.afganradio.org میباشه من دیگه وقت زیاد شما را نمیگیرم بیاین که با هم یک جای به برنامه امروز گوشت بدیم من اطلاعا کوشش میکنم که هرمونیا را یاد بگیرم همین پس مانده بود هرمونیا را چی میکنی؟ چی میکنم؟ یاد میگیرم که هرمونیا بزنم چی فایده؟ باز بیده میخوانی؟ آهان دیگه وقت آدم هرمونیا را یاد گرفت بیده خوانده نمیدونه واو واو! زکر جان میخوانه انرمند شده انرمند هاهاها! چی خنده داری؟ اصلا شما مقصد ما را نمیفانین همه تا گبزده میرین چی مقصد داری؟ مقصد ما ایست که هرمونیا را یاد بگیرم اصلا وقت که برای خداوند سروت میخانیم هرمونیا بزنم مثل کاکا مجیل خوب! این گپت خوبش باز که یاد گرفتی مرم یاد میدی؟ باز مرم یاد بدی زکی جان ترا چرا یاد بده؟ من میخوایم که مرم یاد بده ما میخوایم که مرم یاد بده میگفتم یه هر چیست تو شلستی ما در توسه کذرمه یه چی گپ هست؟ چرا؟ کتم دوا داره چی گپ هست بچه؟ من گفتم میخوایم هرمونیا را یاد بگیرم حالا این دو تا دوا دارن یکیش میگه مر را یاد بده دیگه اش میگه مر را یاد بده بچه منوز هرمونیا را کجا یاد گرفته که شما را یاد بده بخزین دوا نکنین راستیام ماما جان من ماتر بودم که کارت خلاش آمد بر ما قصه بگوییم خب خیلی بیاین که براتان قصه بگویم یهیه نبی اون دفعه گفتی از قصه یهیه شروع می کنم چطور یادت منده؟ خب یهیه نبی که بنامه یهیه تمید اندام مردم را می شناختن با مردم هر روز بخاطر قدرت و پاچای خدا گفت می زد و یهیه بسیار آدم دلیر و پاجرت بود از هیچ کس ترس نداشت و تمام حقیقت بر مردم می گفت در وقت ایرودیز پاچا بود و ایرودیز بچه اموی ایرودیسه کبیر بود که در وقت که ایسای مسید اولاد شد همره کشتن کل اشتکاه را داده بود آهان یادمش چکه ظالم بود آهان نفراش کل اشتکاهی که بچه بود از یک روزه گرفته تا دو ساله کلشان را کشت آهان بچه ام اون امو ایرودیز آدم خوب نبود حتی که زن بیادر خود را بد را ساخته بود و اون را گرفته بود یحیی بخاطر این کار ایرودیز بسیار قار بود و برش می گفت که این کارش خوب نیست ایرودیز گپا یحیی را گوشت میکد و برش بسیار احترام داشت مگرم نمی خواست که ایرودیز را ایلا کنه ایرودیز زن بیادر ایرودیز بود و امرای ایرودیز عروسی کده بود بسیار زن خراب بود و یحیی را بسیار بد می دید و بر ایرودیز می گفت یحیی دیگه کسی که ما را را و چار نشان بکه تایی که ایرودیز را مجبور کرد که یحیی را بندی کنه دمو بندی خانم یحیی همیشه بخاطر پاچای خدافن گرم می دهد و شاگرداش پیشش می آمدند و حوالش می گرفتند شاگرده یحیی در بیرون هر کاری ایسا را که می دیدند می آمدند و بر یحیی را می گفتند مارا جان ایسا چی می کند که شاگرده یحیی او را می دیدند بچه ایم ایسای مسی بسیار موجزا می کند لنگا را شفا می داد کورا را بینایی می داد قصه موجزا ایسای مسی را هم برتان می گم خوبه چیم؟ خوب مارا جان آخر یک روز یحیی شاگرده خود را پیش ایسا روان کند و گفت از ایسا پرسان کنین که خودت مسی استی یایی که ما باید انوز هم ماتل آمدن مسی باشیم وقتی که شاگرده یحیی پیش ایسا آمدند ایسا برشان گفت برین چیز را که به چشم خود می بینین بر یحیی بگوین بگوین که چطور کرا مشنوان چطور کورا بینا می شن لنگا را می رن ایسای مسی می فهمید که یحیی دقیقا می فهمد که تنها خداوند می تاند ایتو شفا بده که اتا کرایی که از مادر کورت اولد شدند آلی دیده می تانند وقتی که شاگرده یحیی رفتند ایسا به مردم که در روز جمع شده بودند گفت یحیی کلانترین پیغمبر است که از طرف خداوند ای دنیا آمده یحیی وقتی که گفتای شاگرده خود را شوند بسیار خوش شد نه بچهیم یحیی در بندی خانه بود یک روز ایرودیز بخاطر سالگری خود یک میمونی کلان جور کرد و زیاد مردم ها را که مقام های بالا داشتند در سالگری خود میمان کرد میمان ها هر قدر که تانستن خوردند و در آخر دختر ایرودیا در میدان آمد و یک رقص بسیار مقبول کرد کلگی ایران مانده بود وقتی که ساز خلاش شد دختر ایرودیا خود را پیش پایای ایرودیز انداخت کلگی چکچک کردن و ایرودیز از رقص دختر ایرودیا بسیار خوش شد و دختر ایرودیا گفت بخاطر رقص مقبولت من باید یک جایزه برد بتم هرچی که بخوایی از من بخوای اگر نصف پاشایی من باشه قسم میخورم که برد میتم و ازش پرسان که چی میخوایی بگو دختر ایرودیا زود کرده پیش مادر خود رفت که پرسان کنه که از ایرودیز چی بخوایی مادرش برش گفت برو از ایرودیز سر یحیای تمیده انده را در یک بطنوس بخوایی سر یحیا را؟ آه بچه ام چرا دیگه سر یحیا را؟ پیشا نشدیده که ایرودیا زیاد که تا یحیا زد داشت و بخاطر ام او ایرودیا بود که پاتشا یحیا را بندی کده بود و ایرودیا میخواست که از یحیا انتقام بگیره بخاطر ای که بر ایرودیز کفته بود که چرا ایرودیا را گرفتی؟ وز پاتشا چی گرد؟ ایرودیز دیگه مدبور بود که به گفت دختر ایرودیا کنه حتما بخاطر که پیش روی قدر مردم قل داده بود که هر چیز بخوایی برش میتن آه بچه ام ایرودیا خوب خوش شده باشه مردی یحیا را بردن و دفتن کدن ایسای مصی چقدر جیگرخون شده باشه وام یحیا را دوست داشت آه بچه ام کسی که حقیقت بگوید و خداوند دوست داشته باشه شیطان پیداوای شیطان او را خوش نمی داشته باشند آه بچه ام مگرم یحیا از هیچ کس نمی ترسید و هر وقت هر جوی که میره حقیقت را میگفت خب ماله جان بخاطر ایسای مصی بگو ایسای مصی هر روز بخاطر پیروی کدن خدا به مردم گپ می زد و رهبرای مذهبی دیگر نمی خواستند که درسا و تعلیما ایسای مصی را بشنوند چرا نمی خواستند؟ بخاطر که ایسای مصی گناهشان را برشان نشان می داد و برشان می گفت که شما باید از قلب خدا را دوست داشته باشین و مردم بخاطر شریعت خداوند که با مسا داده بود بسیار صغیر بودند و صدا قانون دگر خودشان زیاد کده بودند و مانای اصلی خواست خداوند را از زیاد برده بودند می خواستند که مردم هم پیروای وا باشند و هر چی که وا درس می دادند همون را پیروی کنند چطور یعنی صدا قانون دگر را در قانون خدا زیاد کده بودند؟ باش که بردی اک مثال بگویم بچه مثلا مسا گفته بود که در روز سبعت که روز شمبی بود کار نکنین صحیص؟ آه چرا خداونی را گفته بود؟ بخاطره که مردم روز استراحت و عبادت داشته باشند مگرم نگفته بود که حتی جایتان را جمع نکنین و جای خودم جمع نمیکدن؟ نه بچه ام رهورای مذهبی می گفتند باید ایچ کار نکنین حتی جایتان را هم جمع نکنین جای جمع کدن هم کار حساب می شد مثلا از ای بسیار مثال های دگام بود که یسای مسیم می گفت ای کارهایتان صحیع نیست شما باید عدف خداون را بفهمین که چرا یک چیز از شما می خواهید نه ای که شما قانون های دگر را در خواست خداون اضافه کنین و سر مردم را بقبولانین حتما رهورای مذهبی سر مردم فشار هم می آوردن ها بچه ایم اگر در روز رخصتی کسی حتی جای خدا هم جمع می کد رهورای مذهبی می تانستان که اونفره جذاب بتند و یسای مسیم حقیقت کلام خدا را به مردم می گفت خوب می کد دیگه ها بچه ایم خوب می کد مگرم رهورای مذهبی دیگه او را نمی ماندن که در عبادتگاه گب بزنه به مخاطر یسای مسیم شاگردهای خدا و کسای دگر که می خواستن کلام خدا را بشنوان در بیرون در سر تپه یا نزدیک دریا یا در دومنه کو می برد و برشان کلام خدا را می گفت یک روز بسیار مردم در سر کو جمع شدن که یسای مسیم کلام خدا را برشان بگوید و یسای مسیم بسیار چیزای مهم را برشان گفت و این موزی یسای مسیم به نام موزی سر کو در کتاب مقدس است بچه موزه یعنی نصیت کدن و پندادن مانداره کسایی که موزه می کنند وارا وائز می گن او گفت اگر می خواهید اولادای خداون باشین باید به خواست خدا زندگی کنین خداون به هر کس خوبی می کنه خداون افته و باران تنها بر مردم های خوب روان نمی کنه شما هم باید به کل اگه خوبی کنین حتی به کسایی که به شما می خواهید بدی کنند شما باید خوبی کنین وارا ببخشین و دشمنهایتان هم باید دوست داشته باشین مادر جان چطور می شه که که از دشمن خود را دوست داشته باشه به فکر من این کار آسان نیست آهان بچه ایم راست میگی بسیاری مردم ها هم این را فکر می کنند و می گن این امکان نداره که که از دشمن خود را دوست داشته باشه یادم هست یک دفعه در بین بچه های کاکای پدر را دو تایشان جنگ کردن و جنگشان بسیار کلان شد پدر تر دو بچه های کاکای خود را که بیادر هایشان خواست که آشتی کنند من نان تیار کدم مگم یک نفر در بین بچه های کاکای پدر را صدا کده ایچ وقت نمیشه که که از دشمن خود را ببخشه باید خون کتر خون ششته شده و هر کدامشان شلا بود که گنای من نیست گنای توست و اش میگفت نه گنای من نیست گنای توست و باز هم دوایشان شروع می شد ایچ کدامشان گنای خود را قبول نمی کدند گفته یسای مسیح ما همیشه کار را در چشم دگاه می بینیم مگم چوبا در چشم خود نمی بینیم و وام گنای یکی دیگر را می دیدن مگم گنای خود را نمی دیدن و دشمنیشان بسیار دیر است که دوام داره آلام که از جنگشان چندین سال تیر می شه باز هم همرای یکی دیگه خود حتی سلامالکی ندارن و یسای مسیح می فمید که مردم نمی خواهند یکی دیگر را ببخشند مگم خواست خداوند خواست یسای مسیح است که مردم یکی دیگر را ببخشند اگر ما قلب بخشش داشته باشیم او وقت است که به گفته یسای مسیح فرزندای خدا می باشیم شیطان همیشه شر و نفاق و بدبختی را خوش داره راستیام اگر در این وطن ما مردم یکی دیگه خود را ببخشند و جنگ بز کنند دیگر تبایی و بدبختی خلاص می شه سلکو که چقدر مردم در این جنگ ها از کشور خود بر آمدند و ماجر شدند در کشورهای دگه در مثالای جنگ چقدر مردم بدبخت و بیچاره شدند ماره جان پیشترک گفتی یسای مسیح گفت اگر می خواهید اولادای خدا باشین باید ببخشین و به خواست خدا زندگی کنین کسی میتونه اولاد خدا باشه؟ بچه ایم اگر کدامشتوک بسیار شوخ باشه و هر چیز را بش کنند هر کسی بچه که نانواقت هرکس جنگ کند بر از او چی میگن؟ بچه ام نمیگن که چه بله هست چوچهش شیطان وارست یا نمیگن بیخی شیطان وارست میگن بچه ام اگر به بدیکران و گناو و شرارت و بیمانی میتوانیم اولاد شیطان باشیم وقت که ما به یسای مسیح ایمان بیاریم و بخوایم به خواست خداوند زندگی کنیم و زندگی خود را به خدا بزفاریم در وقت است که ما میتونیم اولادای خدا باشیم فهمیدی؟ آهان شاستیام رهبرهای مذهبی هم اونجا بودن؟ حتمان بودن رهبرهای مذهبی هر طرف پشت یسا را میگرفتن و حتی میخواستن که اون را بکشند عجب خودشان رهبرهای مذهبی بودن و میخواستن که یسا را بکشند نمیفمیدن که کلام خدا میگه قتل نکن کس بگوید دیگه نی؟ به نظر من باید تنها رهبر ما خود خداوند ایسای مسی باشه یک سرود هم است که میگه توی رهبر و وکیلم ایسای مسی برمردم گفت خوشا به آل کسی که خداوند میخوایه بخاطر که خوشی اصلی در خداوند است خوشا به آل کسی که بخاطر گناهای خود معتم میگیدن و توبه میکنند بخاطر که خداوند بخشنده است و به شما خوشی و آرامی میده مایجان معتم گرفتن به گناه یعنی چی؟ بچه این بسیاری مردم استن که میگن ما از گناه خود توبه کدیم مگرم یک ساعت بعد یا یک روز بعد باز ببینی که امو خرک است و امو درک امو نفر امو کار را میکنه که از او کار خود توبه کده بود مگرم اگر راستی توبه میکنیم باید بخاطر گناه خود گریه کنیم راستی از قد توبه کنیم ما تم گرفتن یعنی جگرخون بودن و پشی مان بودن ما باید از کار که کدیم از گناه که کدیم باید جگرخون باشیم و وقت که توبه میکنیم باید دیگر ایچ وقت او کار را تقرار نکنیم و ایسای مسیح میگه اگر شما راستی توبه کنین و بخاطر گناه تان جگرخون باشین گریه کنین و دیگر او گناه را تقرار نکنین خداوند با شما خوشی و آرامش میده فهمیده بچه؟ آهان فهمیدم ما هم فهمیدم خوب آفرین بعد از او ایسای مسیح گفت خوشا به حال کسی که مغرور نیست خداوند براتان عجر میده خوشا به حال کسی که مهربان است بخاطر که امروش مهربانی خواد شد خوشا به حال کسی که دل پاک دارند بخاطر که خداوند خواد دیدند خوشا به حال کسی که میخواید و کوشش میکنند در بین مردم سلح و آرامش باشد و خوشا به حال کسی که بخاطر نکی کدن و خوبی کدن آزار میبینند بخاطر که در پاچای خداوند برشان برکت داده میشه و هر وقت که بخاطر ما شما را دعو بزنند و بد بگویند و امروی تان بخاطر ما رفتار خراب کنند شما خوشحال باشین بخاطر که شما عجر او را اتمن میگیدین امروی پیغمبرهای سابق هم امی کار کردند کل مردم گپای ایسای مسی را میشنیدند و گپایش بسیار خوش داشتند ایسای مسی تنها به مردم تعلیم نمیداد او موجزا میکد و مردم از کارای ایسای مسی عیران مانده بودند یک روز وقت که ایسای مسی از طرف تپه پایان میامد یک نفر جزامی که کل پوستش خراب شده بود در دم رای ایسا آمد و ایسای مسی را سجده کده و برش گفت ایسا اگر بخویی میتونی مرا شفا بدی خیره مرا شفا بدی جزامی ها همیشه از بین مردم دور میبودند و در یک جای دور از شهر زندگی میکدند تا که میموردند اگر در نزدیک مردم میامدند مردم ورا سنگسار میکدند میترسیدن که مرزیشان دیگه مردم را نگیره مگر ایسای مسی دست خود را در سرش ماند و برش گفت بله من میخوایم که تو شفا پیدا کنی باید جور شد؟ آه بچه ایم او جزامی دستی جور شد ایسای مسی قدرت داشت ایسای مسی امروز هم قدرت داره بخونده که برای همیشه زنده است آه ماده جان هل او سروت را بانند که میگه تیرا برو وکیلا آه بچه ایم بانش امی سروت را میشنویم و برای امروز قصه همه که بسته است اینم میمانمش توی ره برو وکیلا توی در خوشی دلیلا توی ره برو وکیلا تو محبت و شبانم توی عشق دل نشینم توی ره برو وکیلا توی ره برو وکیلا موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی دستگیری من شدی تو تو را شکر ای خداون همده هم وجد نمایم تو نجات و هم حیاتم توی ره برو وکیلا توی ره برو وکیلا توی ره برو وکیلا توی در خوشی دلیلا توی ره برو وکیلا خدا و نورو نجات من هست از که به ترسم از که به حرسم خدا من منجان به جان من هست او تنها صحره بلند من هست او همه امید من هست متواره هنگی با خداون تنها خدای کلیسان شکر و ثبات برنامه او تا عبدالعباد متواره هنگی با خداون تنها خدای کلیسان شکر و ثبات برنامه او تا عبدالعباد خداون پناه و قوت من هست مدتکاری هست در حین سختی ها او کنار من هست او همی من هست پس من هرگز نخواهم ترسیر چون خداون همیشه با من هست متواره هنگی با خداون تنها خدای کلیسان شکر و ثبات برنامه او تا عبدالعباد متواره هنگی با خداون تنها خدای کلیسان شکر و ثبات برنامه او تا عبدالعباد موسیقی متواره هنگی با خداون تنها خدای کلیسان شکر و ثبات برنامه او تا عبدالعباد متواره هنگی با خداون تنها خدای کلیسان شکر و ثبات برنامه او تا عبدالعباد شکر و ثبات برنامه او تنها خداون موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی