30 minutes
Moses had disobeyed God, so he was not allowed to enter the promised land. But Moses could at least see it from a far mountain top. God had told Moses to select a new leader before his death. That man was Joshua and he led the people successfully into the promised land of Israel (Canaan).
Transcribed by AI
این راژیو صدای زندگی است داستانهای کتاب مقدس برای اطفال از راژیو صدای زندگی میشننیم اطفال بسیار عزیز سلام چطور استین؟ امیدوار استیم که تمام تان جور و سحتمند باشین به امیدواری برنامه امروز حدا شروع می کنیم شما در برنامه گذشت را شنیدین که چی قسمت خداوند قوم اسرائیل برعبری موسا از مصر نجات داد خداوند بسیار موجز ها را از طریق موسا برقوم اسرائیل و دگه مردم ها نشان داد مگرم قوم اسرائیل بسیار وقتا نامید می شدند و جایی که به خداوند تکیه کنند کارایی می کنند که خداوند نمی حسگوا کنند امو بود که خداوند برشان ده فرمان داد و به غیر از او ده فرمان خداوند قانونهای دگام برشان داد که ارکس بتانه هم خودش دارامی و خوشی زندگی کنه و هم بتانه بر دگه مردم مفید باشه مگرم سر از وام قوم اسرائیل گله و شکایت می کند مگرم موسا کسی بود که همیشه بین خدا و قوم اسرائیل استاد می شد و از خداوند نوزرحایی می کند که خداوند قوم از بین نبره امروز هم حالا جانتان برتان ادامه داستان قبلی رو می گه اطفال عزیز ای داستان ها را که می شنوین داستان های کتاب مقدس هست و کتاب مقدس کلام خدا هست ما از شما اطفال نازنین می خواهیم که داستان ها را به دقیقت گوش کنین و اگر در وقت شنیدن برنامه برتان سوال پیدا می شه سوالتانا برما هم از طریق پوست و هم از طریق پوست الکترونیکی می تانین روان کنین آدرس پوستی ما در آخر برنامه برتان گفته می شه مگر اگر کسی از خانه شما به انترنت دست رسید داشته باشند شما می تانین به بسیار آسانی سوالتانا با ادرس انفا اد افگن ریدیو دات ارگ برما نوشته کنین و ما هم به نوبه خود کوشش می کنیم که سوالتانا به اصره وقت هم از طریق برنامه تان و هم شخصا به خودتان جواب بگوییم خواب اطفال نازنین قبل ازی که به داستان امروز گوشت بتیم بیاین ببینیم که زورجانشان چی می کنند امشاو ما برک نداریم نی؟ نی امشاو نوبه برک ما نیست ماده جان اینه تیل آوردم برش توب یک گلن تیل دیزل آوردم و یک بوتن تیل خاک بره علکن و لنپه آفرین بچهیم خوب کده که همیان آوردی و شادیده که سر شو علکن تیل خلاس کد دگه تیل هم نداشتیم دوکان هم واضع نبود که تیل می آوردین امی تیل خاکم که یک گلنک بگیریم بچهیم پیشپدر سوبکی پیسه نبود همقه که دجیبش بود همون را داد تیل دیزل علکن تانا صحیح می سوزه اقت دود می کنه به امی خاطر من که تیل دیزل یک ذره تیل خاک یک جای می کنم باست کم دود می کنه همقه که برای علکن هم شو شوه باست صوب یک گلنک تیل خاکم میارم کاش که هر شو برق می بود ماده چان سابقا شو روز برق بود نی؟ آه بچهیم یک وقت شو روز برق بود مگرم وقتی هم شد که بخی برق یاد مردم رفته بود آه وقتا یادم از ایچ برق نبود یادم هم می آید چقه پایه برق چپه شد امی برق می باشد چقه خوب کل جای روشن می باشد خیله بخیل کل چیز صحیح می شد یک چند سال بعد برق هم جور می شد کل چیز صحیح می شد ما شرطه که دگه کس جنگ نکنه بچهیم هم شکر بسیار آرامی شده با امید خدا دگه هم خوب می شد ماده چان موره من روشنه می کنی؟ آه بچهیم شانه رو بیار برای ما قصه هم بگاه آه تو بیا که من اول مویه تا چوطی کنم باز برتان قصه میگم بگه نه ماده چان تو باش بچهیم یادم نیست که تا کجا برتان قصه گفته بودم آه تا امونجه گفته بودی که بخطر گله و شکایت هایی که اسرائیلی ها کردن در دشت مارا پیدا شدن نو زیاد مردم اگه زیدن نو بسیاری مردم ها مردن مردم باز مثل هر دفعه دیگه دویده دویده پیش موسا آمدن اسر ساری کردن که خیلی دوا که خداوند این مارا رو کم کند اگه نه کل ما خواد مردیم آه وقتی که یک سختی پیدا می شد باز خدا یادشان می آمد مگم خداوند این رو نمی خواهد که ما تنها در سختی در یادو باشیم خداوند می خواهد که ما هم در سختی و هم در خوشی در هر وقت خدا رو یاد کریم سختی و مشکلات در فکر خدا هستند وقتی که خوش باشند در یاد خدایش نمی باشند باز وقتی که موسا برای خداوند ازرق قوم اسرائیل کرد خداوند براش گفت که یک مار برنجی بساز او رو در سر چوب آزان کن چوبه مثل پایه بلند استاد کن و برای قوم بگو هر کسی که مار گذیده باشه طرف اون مار برنجی سیل کنه زنده خواد ماند موسا و گفت خداوند کرد و هر کسی که مار گذیده بود طرف اون مار برنجی سیل می کند جور می شد زکی جان تو کل قصر ازم سر گفتی مام یادم بود ماره جان برای از اون چی شد؟ بعد از اون اسرائیلی ها تو دشت ها کوچ کردند و در نزدیکی معاب که نزدیک کنان بود خیمه زدند نام پاچای معاب بالاق بود وقتی که برای پاچا خبر رسید که اسرائیلی ها از مصر آمدند می خواهند از رای معاب تیر شوند و طرف کنان برند پاچای معاب ترسید و گفت هر رقم شبه باید دم اسرائیلی ها را بگیدیم نمانیمشان که از وطن ما تیر شوند پاچای معاب عوض که لشکر جنگی خود را جمع کنه چند نفر را پیش بلام روان کرد بلام یک آدمی بود که پیشگویی می کرد ازشان گفت که ببلام بگوین که یک قوم بسیار کلان از مصر حرکت کدند و می خواهند که از وطن ما تیر شوند از تو می خواهیم که بیایی و ای قوم را برما نفرین کنی چرا که وا بسیار قویستند ما وا را به زور جنگ شکست داده نمی تانیم اگه تو بیایی و وا را نفرین کنی حتمان ما سرشان زور میشیم و نمیمانیمشان که از وطن ما تیر شوند نفرای بالاق یک خلطه تلا را گرفته پیش بلام آمدند و برش گفتند ما را بالاق پاشای محب پیش تو روان کده میگه که من می فهمم که هر کی را که تو برکت بدی برکت خواهد گرفت و هر کی را که لعنت تو نفرین کنی زیر لعنت خواهد بود زوده که در پیش ما بیا و ای قوم را لعنت کو داخل هم بر بلام واده کدند که اگه قوم اسرائیل را نفرین کنه پاچا برش امو یه خلطه تلا را میته بلام بر نفرای پاچا گفت که امشب امینجا باشین ارچی که خداوند به ما بگوید ما به شما میگم و امو کار را میکنم در امو شاو خدا امرای بلام گفت زد و برش گفت که بر نفرین کردن ای قوم ندی چرا که ای قوم ما بسیار برکت دادیم صبح وقت وقتی که نفرای پاچا از خواهی بیدار شدن بلام برشان گفت از جایی که آمدین پس همونجا برین خدا من را اجازه نداده که ای کار را کنم نفرای پاچا هم پیش پاچا رفتن و چیزی که بلام گفته بود بر پاچا گفتن وقتی که پاچا دید که بلام نامد باز نفرای خود روان کد و گفت بر بلام بگوین که اگه بیایی و کار را که ما برات میگم کنی بر زیاد پیسه میتونم باز نفرای پاچا پیش بلام نفتن؟ آه بچه ایم اول بلام گفت که اگه پاچا قصر خودم طلا پر کنه و برما بهته ما ای کار را نمی کنم مگم کم پسان تر از گفت خود گشت بر نفرای پاچا گفت ایم شاو هم اینجا باشین ما بیبیرم که خداوند چی میخوایه یک شهر پیش خداوند برش گفت که ندی چرا گفت که ایم شاو باشین که بیبیرم خداوند چی میگه حتما وقت که شنید که پاچا برش زیاد پیسه میتون گفت باش که میشه خداوند بگه که برو آه بچه ایم سر از وان که خدا برای بلام گفت که نرو قوم اسرائیل را نفری نکو برای نفرای پاچا گفت که ایم شاو هم اینجا باشین خدا دیگه چیزم خواد گفت یا نی؟ خدا میفامید که دل بلام هست که امرای نفرای پاچا بره بمونخواتر برش گفت که تا نفرای پاچا برو مگرم هرچی که من میگمه تمور را باید بگوییم تو بلام به بسیار شب خر خود را پالان کد و دست سفر شد در بین را خر بلام استاده شد و بلام ار قدر که خر خود را زد خر از جای خود ایچ شور نخورد واده بوجی تلا ایتو را مست کده بود که چیز را که خرش میدید خودش نمیدید چی را خرش میدید؟ خرش فرشتی خداوند را میدید که پیش روی شان استاده شده بود را را بند کده بود فرشتی خداوند پیش روی شان استاد بود؟ آ بچهم خر بلام پسکایی رفت و خود را دمی دیوال چسپند و پسکای بلام ایتو دا دیوال زد که بلام از دست که هوگار شد چیخ زد و خر بیچاره را ایتو زدن کده خر بیچاره دا روی زمین افتاد دیگه هر قدر که لط و کوبش کد از جای خود ایچ نخیست درمی وقت خر سرگپ آمد و از بلام پرسان کد چرا مرا میزنی؟ بلام گفت بخاطره که تو سرمرش خر میزنی ایچ از جای شور نمیخوری خر گفت در کل زندگیت که من امرایت بودم کدام وقت بگفتیتا کدیم؟ بلام گفت نی درمی وقت چشمای بلام فرشتی خداوند دید که در دست خواد شمشیر گرفته استاده معطل است که بلام بکشه فرشته و بلام گفت چرا خرت تا سی دفع زدی؟ اگه ای خر سی دفع استاد نمیشد من ترا وقت کشته بودم فرشته با بلام گفت که پیش پاچا برو مگم ارچه که من میگمد همون را بگو وقت بلام پیش پاچا رسید پاچا برش گفت برو قوم اسرائیل نفرین کو باز بلام به گفت پاچا کرد؟ پاچا سی دفع بلام را برد که قوم اسرائیل نفرین کنه مگم بلام به عوض ای که قوم اسرائیل نفرین کنه پاچا شاندوای برکت کد و پاچا نتانست که دم روی قوم خدا را بگیره و نتانست که برشان صدمه برسانه موسا قوم اسرائیل را چل سال در دشتا روبری کد و بسیار پیر شده بود مگم بازم قوی بود و چشماش خوب میدید موسا زیاد میخواست که مردم کنان جایی را که خدا بر قوم اسرائیل واده کده بود برسانه و خودشا موسا میخواست که دوستر زمین بره مگم به خاطر که به گفت خدا نکده بود نتانست که کنان بره آهان امو دفع که خداون برش گفت برسانگ بگو که بر قوم اسرائیل آو بده و از سنگ آو روان خواد شد مگم موسا دو دفع که آساچوب خود سنگ زد نه آهان به امو خاطر خداون برش گفت که تو هم پای تا دا کنان مانن نمیتونی مانه جان چرا خود موسا خداون نگفت که خیله من رو بانده نمونده بدم موسا بسیار نامید شد مگم میفامید که گناه کده در دل خواد مردمه که او را قرص ساخته بودند ملامت میکد خداون به موسا گفت که موسا تو که نان رفته نمیتونی مگم میمان اومد که سرزمین را که ما بره قوم اسرائیل وعده کدیم از دور ببینی از دور ببینه آه بچهم خداون خداون یک کو را بره موسا نشان داد و برش گفت در او کو بالاشو از اونجا میتونی صحیح سرزمین را که ما بره پدرهایت وعده کدیم ببینی موسا بسیار خوشحال شد که اقلا میتونه سرزمین را که سالا میخواست در او زندگی کنه و سرزمین را به چشمای خود ببینه موسا پیش ازی که سر کو بره کل قوم ها جمع کرد و بخاطر قدرت و بزرگی خداون بره مردم گب زد بازا محبت و خوبیای که خدا بره قوم اسرائیل کرده بود کلشا در یادشان آورد بعد ازی که کل گفتش خلاش شد یوشه را همه تو که خداون برش گفته بود به جای خودشان و بره قوم اسرائیل گفت بعد از مرگ ما یوشه شما را رعبری میکنه و شما را که نان میرسانه موسا بالاخره در کوی نبو که در پیش و روی شهر اریا بود بالا شد و خداون که نانه برش نشان داد موسا در امو که مرد موسا چند ساله بود که مرد؟ موسا وقته که مرد یکصد و بیس ساله بود مگر مثل موسا دیگه ایچ در اسرائیل تو پیغمبر نبود که امرای خداون و تا روبروی گب بزنه به نظر من موجزایی که موسا کرد دیگه پیغمبران نکرده باشند آه! موسا بسیار موجزایی عجیب کرد موسا بسیار دلسوزم بود آه بچه ایم خداون موسا را بسیار دوست داشت موسا مرد بسیار شکست نفس میربان و دلسوز بود ایچ وقت مغرور نشد او هر وقت امی فکر بود که قوم اسرائیل کمک کنه یادشان بده که به خواست خداون زندگی کنند بفهمند که خداون قادر مطلق کنند و خداون خداون قادر مطلق هست موسا کله کتاب تورات نشده کد بعد ازی که موسا سرکو رفت دگه پس نامد خداون بر یوشه گفت خادم من موسا مرده تو خدا تیار کو که قوم طرفی سرزمینی که به پدرهای تواده کردیم ببری موسا دمو کو مرد؟ آه بچه ایم موسا دمو کو مرد و دمون جا دفن شد که او را دفن کرد؟ در کجا گردش کردن؟ بچه ایم خدا نمیخواست که قوم اسرائیل قبر موسا را ببینند که او را زیارت جور کنند و گرد گردش بگردند خدای قادر مطلق از یاد ببرند به امی خاطر او دمو کو دفن شد و ایچ کس قبرشا ندید خوب چشم که قبرشا کس ندید اگه نه وقت زیارت جورش میکردن خوب از یوشه چی کرد؟ یوشه وقت که ای گفتشونید بسیار ورخطا شد او در کل سفر دور و دراز از مصر ماون بسیار با اعتماد موسا بود مگرم ایچ وقت ای فکر نکده بود که تنها قوم اسرائیل را ره بری کند خداوند بر یوشه گفت یوشه قوی و شجا باش نترس من ایچ وقت ترا تنها ایلا نمی کنم یادت باشد که ایچ وقت چیزایی که در تورات ما بردادیم از یادت نرم اگر به من ایمان داشته باشین ایچ وقت ناکام نمیشین همه تو که در کتاب تورات نشته است زندگی کو کتاب توراتا همیشه بخوان بر قوم اسرائیل ورا درست بده که کلشان به خواست من زندگی کنن یوشه به خداوند ایمان داشت قدرت و جلال خدا را دیده بود بعد ازی که خدا برش وعده داد که ایچ وقت او را تنها نمی مانه و همیشه او را کمک می کنه یوشه خوشحال شد و تشویق شد که قوم اسرائیل را بری کنه یوشه کلانا و ریستفیده قوم اسرائیل را جمع کده و برشان گفت که بر کل قوم بگوین که خود را تیار کنن بعد از سه روز از دریای اردن تیر می شیم و در سرزمینی که خداوان برما وعده کده میریم کلانای قوم هم امتوکه یوشه برشان گفته بود رفتن کل قوم خبر دادن که خود را بر سفر تیار کنن وقت که قوم اسرائیل شنیدن که دگه که نان میرن بسیار خوشحال شدن قوم اسرائیل باید از دریا باید تیر می شدن؟ آه بچهم قوم اسرائیل هم باید از دریای اردن هم از یک شاره که بنامه شاره اریا بود تیر می شدن شاره اریا یک شاره بود که گرد و گردش یک دیوال بسیار بلند و کلان و ماکم ساخته بودن یوشه دو نفر را خوشکد و بر جاسوسی روان کد امتوکه موساد چند سال پیش امی کار کده بود مگرم موساد دوستان نفر رایی کده بود آه مگرم یوشه دو نفر رایی کد برشان گفت که برین و شاره اریا را خوب ببینین و دو نفر هم رفتند پاچه های شاره اریا دید که قوم اسرائیل طرف منطقه شان نزدیک شده میره چند نفر را روان کد که ببینه چی گب هست نفر های پاچه ها رفتند و بر پاچه ها خبر بودند که جاسوس های قوم وقت در شاره ما آمدند که کل چیز های شاره ما را ببینند و چند نفر او جاسوس ها را دیدند که در خانه راهاب در آمدند راهاب کی بود؟ بچه ایم یک زن بدکاره بود که در مشار زندگی میکد پاچه ها نفر های خود را تیزه که در خانه راهاب روان کدند که دو نفر جاسوس اسرائیلی را دیزگیر کنند راهاب بسیار زن چالک و عشیار بود وقت فهمید که نفر های پاچه ها آمدند که دو نفر اسرائیلی را دیزگیر کنند اردو اسرائیلی را سر بام خود برد درمونده پتشان کد بر نفر های پاچه ها گفت سریست که دو نفر خانه ما آمدند مگرم پیش ازی که درواز های شار بسته شده از اینجا رفتند اگر میخوایین کوه را پیدا کنین پشتشان برین که گمشان نکنین وقتی که نوکر های پاچه ها از خانه راهاب بر آمدند راهاب تیزه کده سر بام رفت که همراه ی دو نفر اسرائیلی گب بزنه نفر های یوشه از راهاب پرسان کدند که چرا خود بخاطر مایتو در خطر انداختی ما را از پیش نفر های پاچه ها پت کدید راهاب برشان گفت من ایچ شک ندارم که خدا میخوایی که زمین و ملک ما را بر شما بتند کل مردم شار از نام اسرائیل میترسند کل مردم وقت قصایی را که چطور خدایتان شما را از مصر کشید و از مابین دریای سرخ تیرتان کد شنیدن آل خواه ما برشما نیکی کدام شما برما وعده بتین که در وقت جنگ کشار ما را میخوایین بگیرین امراه ما و پدر و مادر و خوار و بیادرم که تولادایشان بخوبی رفتار کنین امتوکه ما امرایتان رفتار کدیم جاسوس های یوشه بر راهاب گفتند که در وقت که درسته قبول داریم مگرم به شرط که به هیچ کس نگویید که چرا ما آمدیم ما هم وعده میتیم وقت که سرشارتان را املا کنیم بر خانه و پدر و مادر و هیچ کست نخص نرسانیم راهاب هم این گفتشان را قبول کد و بعد ازو اردو نفر را پیش کلکین اتاق خود برد و امراه یک رسمان وارا از دیوال شار پایین کد و برشان گفت که دکو برین و بره سی روز درمونده باشین که نفرای پاچا که برای گرفتانتان رفتند پس بیاین بعد سی روز میتانین خاطر جه هم پیش قومتان برین نفرای یوشه بر راهاب گفتند وقت که ما سرشارتان املا کدیم تو کله خانوادیت در خانه خود جمع کو و امی رسمان سرخه که از کلکین خانهت برون آزان کدی امی را امونجا بان ما بره کل قوم ما میگیم هر کسی که امو رسمان سرخه بیبینه کتا تانه هیچ غراز نمیگیره اگه همه تو که ما گفتیم نکنی و از خانهتان بیرون برایین خونتان در گردن خودتان بعد از او هر دو نفرای یوشه همه تو که راهاب برشان گفته بود طرف کو رفتند و در سر و کو پیش یوشه رفتند؟ آه بچهم یوشه پس پیش قوم خود رفتند وقته که پیش قوم خود رسیدند اردوشان بسیار خوشحال بودند رفتند و برای یوشه گفتند که ما بخی یقین داریم که خداون کلهی سرزمینه همه تو که واده کده بما خواهد داد مادرچان اناز از دریای که گفتید تیر نشده بودند نی؟ نی بچهم اناز از دریا تیر نشده بودند باز از دریا تیر شدند یا نی؟ از دریا تیر شدند یا نی؟ حالا این رو که چطور از دریا تیر شدند برتون میگم بانین که مادرم خودش قصر را کنه شما پیش از پیش پرسان کرده میرین من همه که پرسان کردم که از دریا تیر شدند اناز یا نی؟ بچهم چه باشین دعوان نکنین من کله قصر را برتون میگم خب مادرچان کسی دریا تیر شدند چه نبگاه؟ بله مرده و جوانه یا یک دره آسان بود که از دریا تیر شدند مگم زنان و عشتگاه امرای رما نمیتونستن که از دریا تیر شدند مگم یوشه به خداوند ایمان داشت و میفمید که خدا همه تو که از دریای سرخ تیرشان کرده هالام کمک شان میکنه که از این دریا تیر شدند یوشه به امون نفرهای که صندوق حد سرشانه خود گرفته بودند و میبوردن گفت شما باید پیش از دگاه در دریا در آیند صندوق حد امون صندوق بود که در بینش دو لحظه سنگ بود که در فرمان خداوند و نشته شده بود وقتی که کائنا امون کسایی که صندوق حد سرشانه شان بود پای خوده در او ماندن او دریا استاده شد امون تو که یوشه برو کائنا گفته بود در دریا کم پیش رفتند و در بین دریا استاده شدند او دریان امون تو استاده ماند؟ آه بچهیم او دریان امون تو استاده ماند یوشه برای مردم گفت کل تان برین و از دریا تیر شوید مردم هم به گپ یوشه رمای خود و اولادای خوده گرفته امرای زن خود و بچه های خود از دریا تیر شدند یوشه از او قبیله برای یک نفر گفته بود که وقتی که از دریا تیر می شدین یک دانه سنگ امرایتان بگیرین بعد ازی که کل قوم تیر شد کاینا هم کته صندوق عد از بین دریا برامدن و آوه دریا پس جاری شد یوشه سنگو رو چی میکد؟ دوازده دانه سنگ از دریا کته خود گرفته بودن نی؟ تو چی تو فهمیدین که دوازده دانه سنگ؟ بخاطر که دوازده قبیله بودن و یوشه از هر قبیله یک نفر گفته بود که امرایتان یک دانه سنگ بگیرین آه بچه مافرین یوشه دوازده دانه سنگ گرفته و یک جای ماند و برا قوم اسرائیل گفت ای دوازده سنگ یادگار برتان باشه وقت که اولادا و نواسایتان از شما پرسان کنه که ای دوازده سنگ چیست؟ شما برشان قصه کنین که چطو خداون او دریا اردن استاده کد و کلتان از دریا سهی و سلامت که ترما و زن و اولادایتان تیر شدین که قدرت خدابند هیچوقت یادتان نره شار اریا بسیار یک شار مقبول و سرسبز بود در ار طرف که سعید میکده چشمای صاف بود ای درختای خرما چی میگه چی درختای میوه خلاصا بسیار یک شار مقبول بود یوشه میفمید که پیش ازی که کنان بگیرن اول باید اریا را بگیرن یوشه پیش خواد نقشه میکشد که چطور سر شار عمله کنه بخاطر که یادتان هست که دور و دور اریا دیوالای بسیار بلند و کلان گرفته بودن در روضای شار هم بسیار کلان و بسیار ماکم بود خلاصا یوشه دمی فکر بود که یک روز در پیش روی خود یک نفر را دید که استاده و یک شمشیر تیز در دست خود گرفته یوشه خوب سعی کرد مگرم اون نفر را نشناخت ورختا از جای خود خیست و از اون نفر پرسان کرد کیستی؟ از خود ماستی یا دشمن؟ اون نفر گفت من سردار لشکر خداستم سردار لشکر خدا؟ یعنی قمندان لشکر خداوند آه وقته که یوشه گفت اون نفر را شنید به خاک افتید و اون را سجده کرد و گفت هر عمر که داری بگو چرا خدا به یوشه نشان داد؟ خداوند میخواست به یوشه نشان بده که تنها اونیست که در جنگ میره خداوند امرویش است و کمکش میکند خداوند نقشه را که چطوریار را بگیرند به یوشه گفت یوشه از گفت عجیب خدا عیران مانده بود مگرم بسیار ایمان داشت و هرچی که خدا میگفت میفمید که باید همونتو کنه بخاطر که میفمید که خداوند بخاطر مطلق است میتونه هر کار کنند مردم شعر اریا از ترس اسرائیلیا دروازای شعر ماکم بسته کده بودند و هیچ کس را نمیموندند که از شعر برایا و نمیموندند که که از دشار درایا نقشه را که خداوند به یوشه گفت بسیار ساده مگه بسیار عجیب بود خداوند به یوشه گفت که لشکر گرفته در پشت دیوانای شعر اریا برو سندوق عده هم امرایتان ببرین سندوق عده هم امرایتان ببرین افت نفر کاینه بگو که ار کدامشان یک دانه شایپور بگیرند و پیش از کسایی که سندوق عده دشانهای خود میگیرند شایپور زده برند و دیگرها از پشت کاینه ها حرکت کنند و دورا دور شعر برای شش روز یکی دفع دور بزنند و پس در خیمهای خود برند مگرم در روز افت هم امی کارا افت دفع تکرار کنند و در آخر افت هم دورا کلتان یک جای بلند چیخ بزنند و دیوانای شعر اریا چپه میشه اونموست که از هر طرف سر شعر عمله کنید یوشی هم کل لشکر را جمع کرد و کل چیزایی را که خدا گفته بود مرشان گفت یوشی بکاینا گفت که در وقت دور زدن در گرد شعر شیپور بزنند و به اسکرا گفت که آرام از پشت کاینا را برند وقت که یک دور زدند پس در خیمای خود بیایند بسیاری مردم پیش خود گفته باشند یا همه تا هر روز در گرد شعر دوره زده میرند تا که ما دربازه های شعر را برشون واست کنیم بسیاری کسا گفته باشند که یا دیواناستند همه تا ناق روز خود را تیر میکند هرچی که بود مردم ترسیده بودند خب ماما جان بس روز هفتم چی گفت شد؟ این ها و اسکرا چیز را که یوشه گفته بود همه تا کدند صدای چیخشان اقا بلند بود که کل جای لرزید و دمی وقت دیوانای شعر لرزید و چپش شد اسکرای اسرائیلی در شعر در آمدند و شعر را گرفتند یوشه به امود دو نفره که اول بر جاسوسی ریا رفته بودند گفت برین اموزن را که برتان کمک کته بود او را کته پدر و مادر و خوار و بیادر و اولادایشان پیدا کنید که کشته نشند اون نفره هم رفتند و راه ها به کته خانوادهش پیدا کردند و در پیش خیمه خود بردند که کشته نشند و یوشه شعر اریار را گرفت اینی هم قصه امروز تا تشکر مادر جان خوب اطفال بسیار دوست داشتنی داستان امروز تانم شنیدین تا برنامه آینده تمام شما را به خداوند می سپارم فیض و برکات خداوند ماییسای مسیح امروز تان باشن