Manna and Water in the Desert

  30 minutes

Israel’s way to the promised land led them through the desert. The journey would have taken only a few weeks, but the people of God complained and disobeyed God so many times that God decided for the adult generation including Moses to not be allowed to enter their land. However, God was gracious and provided them with food and guidance through a cloud by day and a fiery pillar by night.
The daily bread which God gave them was called “Manna” and he also gave them sufficient water to survive. – God was their leader but he had a lot of trouble with the disobedient and rebellious people of Israel.

Download

Programme Script / Lyrics

 Transcribed by AI

این راژیو صدای زندگی است داستان های کتاب مقدس برای اطفال از راژیو صدای زندگی می شوند اطفال بسیار عزیز و دوست داشتنی سلام چطور استین؟ با شنیدن برنامه داستان های کتاب مقدس برای اطفال خوش آمدین خوشحال استم که با برنامه دیگه در حدمت شما عزیزا قرار داریم شما در برنامه قبلی داستان زندگی قوم اسرائیل را شنیدین امروز حالا جانتان ادامه داستان را برتان قصه میکنه مگرم پیش ازی که داستان را بشنویم بیاین بیبینیم که زورجانشان چی میکنن زورجانشان چی ادامه دارد؟ ادامه دارد ببینم کلای فروزه ای کجا است؟ چند جوره دارم؟ امو یک جوره دارم دگه امو بکس ببین دموبکس های نیست نیست من دیدم مدر جان از اونجوره کلاي در دخترگرهگره ندادی آه راست میکنی زورجان یک جوره کلای دگه تا بگی چرا؟ اوروز تو خانه نبودی من او را به یک دخترگ که پشت کوچه آمده بود دادم من او کلا را چقدر خوش داشتم چرا او را دادی؟ من امو یک جوره کلای من برش دادم اگر می دیدیش اکه دلش برش می ساخت من پین درپا داشتم کلش را بر او دادم راست میکنه هر کسی که می بود دلش برش می ساخت مدرم پوشتانش گفت که چرا گدائی میکنی؟ چرا مکتب نمی ری؟ در خانه کسی نداری که کار کنم؟ او دخترگ کله قصیه خود را بر مدرم کفت او قصه کرد که چی قصم در خانهشا راکت خورد پدر مدرش کتر بیادرکش کشته شد یک بیادرک دیگه اش سنده مانده مگرم پاش قطع شده و زمسالهشان بیادرکشا شفاخانه بردن و کاکاشم خبر دارن که خانه بیادرش راکت خورده کاکاشم بیچاره غریب بود مریض هم بود مگرم دخترگ که کتر بیادرش بعد از زو که از شفاخانه راقصد شده بودن خانه خود برد باز از چند وقت کاکاشم مرد باز این دختره کتر بیادر خود کتر زن کاکاش خود ماندن هر دویشان بیچاره گدائی میکنن دیگر کس ندارن که برشان کمک کنه بیادرکش که توپای و گار خود چطور گدائی میکنه و دخترگ گفت که بیادرم در پیش استادگاه موترها میشنه در اونامونجا گدائی میکنه من و دخترگ که پایه جورست خانه به خانه میگرده برو خوب کدیگی چی من اون کاله را بپوشم چیه اون خب خیلی کدام کاله ما بپوشم دیگه بچهم کل کاله تا ششتیم اون را هر کدام شک میپوشی بپوش مادر جان امروز هم قصه میگی؟ آهان چرا نمیگه مادر جانم گفته بود که برما قصه میگه من کال خانه گی ما خلاس کردیم آهان بچهم باش که بیادرت کاله خدا بپوشه بیایا باز قصه میگم زکی تیز بیا که مادر جانم برما قصه میگه مادر جانم برما قصه میگه اون دفعه برتون قصه کدم که خداوان قوم اسرائیل رهبری میکد اسرائیلی ها انوز در دشت بودند که بر پاچا خبر رسید که اسرائیلی ها از مصر رفتند و در دشت هستند همون بود که پاچا و وزیرایش و دگه کسایی که در دربار پاچا بودند پشی ایمان شدند که چرا اسرائیلی ها رو ماندند که از مصر برند پاچا گفت امو اسرائیلی ها بود که کل کارهای سخته در مصر میکدند هالا اگه وا برند که او کارهای سخته برما کند امو بود که پاچا کل مشکلات و آفتهای ره که خداوان به خاطر قوم اسرائیل سر مصر نازل کده بود نادیده گرفت و به رسکرهای خدامرکد که از پا و گادی های خدا بسته کنند و برند و اسرائیلی ها رو پیدا کنند پس مصر بیارند آه بچه ایم اسکرهای مصری ها طرف دشت رفتند آه بچه ایم به امو خاطر بود که مصری ها اسرائیلی ها رو زود کده دشت گیر کدند اسرائیلی ها نو در یک جای میخواستند که خیمه بزنند در پیش رویشان دریای سرخ بود و دگه هر طرف شانه که میدیدی دشت بود امو وقت بود که یک اسرائیلی در دور یک خاکباد دید حیران ماند که یک خاکباد چیست دگه ها رو صدا کد گفت یک خاکباد چیست وقت که کله گیر طرف امو خاکباد سایی کدند دیدند که گادی ها و از پای لشکر مصری ها او رو تقیب می کند و طرفشا نزدیک می شند کله قوم اسرائیل بسیار ترسیدند و برو موسا گفتند که چرا ما رو مجبور کده که از مصر بر آیم ما رو دیگه دشت رو آوردی که هال کشته شدیم این کله بدبختی ها از دست توست موسا دید که کله قوم بسیار ترسیدند و از دست ترس رنگشان مثل گچ صفید شده موسا برشان گفت نه ترسین آرام باشین ببینین که چطور خداون ما رو از دست مصری ها نجات می ده لشکر مصری ها نزدیک آمده می رفتند مردم ایچ رای گریز نداشتند پیش رویشان دریای سرخ بود و پشت سرشان تا که می دیدی دشت بود و اسکرای مصری طرفشان می آمدند کاش که خداون وره از منطقه فلسطینی ها تیر می کرد که برشان هم نزدیک می شد هم از جا گریشان نمی کرد حتما خداون کلام پلان برشان داشت که وره از اون را می پرد خوب مدرجان بگو دیگه خداون موسا را گفت به مردم بگو که نه ترسین و طرف دریا برین من قوم خدا نجات می دم و بر مصری ها نشان می دم که من خداستم خداون موسا را گفت که آسای تا سن دریا درست کو سیل کو که چی گفت می شد خب باز چی گفت شد که موسا آسا چوب خود را طرف دریا درست کرد؟ موسا هم امیتو که خداون برش گفت آسا چوب خود را طرف دریا سرخ درست کرد امی که آسا چوب خود را درست کرد شمال شروع شد و او دریا دو نیم شد و یک را از بین دریا پیدا شد عبره که اسرائیلی ها را را را نشان می داد از سرشان تیر شد و در پشت سر قوم رفت و ستون آتش در پیش روی شان آمد شمال را را که در بین دریا پیدا شده بود خشب کرد و قوم اسرائیل در بین دریا عرقت کردند تا دهم صبح کلشان سعی و سالم از دریا تیر شدند مصری ها که اونا را تقیب می کدند در بین دریا پیان شدند کمه که رفتند در بین گل بند ماندند و بسیار سختی پیش می رفتند وقته که آخرین نفر اسرائیلی ها از بین دریا بر آمد خدا برو موسا گفت آله باز آسایتا طرف دریا درست کو وقته که موسا آسا چوبا طرف دریا درست کرد آوه دریا که مثل دیوال به دو طرف استاده بود کل لشکر فراونه که در بین دریا بود و طرف اسرائیلی ها می آمد غرت کرد وقته که مردم دیدند که چطور خداون وارنجا داد و کل دشمنهایشان جزا داد و یکشان زنده نماندند بسیار خوش شدند و موسا و قوم اسرائیل به خداون سروت خوندند و مریم خوار موسا دائری خودا گرفت و دائره می زد و کله گی از خوش شالی رقص می کدند بس دگه وای نه تنستن می گیرند؟ نه بچه ایم دگه قوم اسرائیل صحیو و سلامت از بین دریا سرخ تیر شدند و خداون وارن از کل سختی ها و مشکلات که داشتند خلاس کرد و از بردگی میسری ها آزاد شدند آلوا دگه رقم زندگی می کدند و مجبور نبودند که صوب وقت بخیزند و زیرفتا و سوزان تا شام کار کنند مادر جان وای خب باید کنان می رفتند نه؟ یا از امو دریا که ترشدند در امو منطقه ماندند؟ نه بچه ایم وای استاستا طرف منطقهی که خداون برشان واده کده بود سفر می کدند انا در سفرشان زیاد وقتی نشده بود که باز قوم از موسا وارن گله و شکایت کدند و کل مشکلات و لط و کوب که در مصر می شدند از یادشان رفت و موسا را گفتند چرا ما را از مصر کشیدی؟ دمو مصر خوب بود، نان خود داشتیم که بخوریم چقدر گوشت بود، هر کدام ما دگای گوشت بخته می کدیم می خوردیم، آل ما را در این دشت آوردی کدام روز از گشنگی خواد موردیم گناه شماست، ما را از مصر آوردیم در این دشت خشک که بمریم چرا تو می گفتند؟ از چقدر ظلم خلاش شدند؟ راستی هم، بچه هایشان را پیش رویشان در دریان منداختند و می کشتند مگرم بسیار مردم آمده رستند دا که در سختی و مشکلات استند، هر ساعت در فکر خدا استند مگرم امی که از مشکلات سختی خلاش شدند، دگه خدا در یادشان نمی مانه راست میگی ما را جان، باز موسا برشان چی گفت؟ موسا نمی فامید که برشان چی بگوید مگرم خدا به موسا گفت، برو به مردم بگو که ما برتان نان میتم موسا و آرون مردم را جمع کردند و موسا برشان گفت از این بعد خداوان برتان نان میته صبح خداوان برتان نان میته و شامام گوشت مگرم اگر راستش بگوییم، شما از من گله و شکایت نکدید اصلا از خود خداوان گله و شکایت کدید این خدا بود که شما را از بردگی و از مشکلات نجات داد راست کفت دیگه، موسا هر کار که میکد به قدرت خداوان بود خودش خب بیچارم مثل کلگی یک آدم بود صبح وقت کل روی زمین شبنام گرفته بود و وقت که شبنام گم شد، یک رقم دانای سفید مثل برف در ترف ملوم میشد مردم از یک دگه خود پرسان میکدن که این چیست؟ موسا برشان گفت، این نان است که خداوان بر شما داده و مردم نام این نانه منه ماندن موسا گفت، هر کسی که از این نان همه قدره که در یک روز خورده میتونه همه قدره جمع کنه و در کاسه بانم بر سبایتان جمع نکنین تنها در روزای جمع دو برابر جمع کنین که بر روز شمبیتان هم بانم چرا اگر روز جمع دید چند جمع کنن؟ بخاطره که روز شمبه روز رخصتی و تفریه بود اون روزا به نام روز ثبت میگفتن و روز ثبت هیچ کس کار نمیکد پامیده بچیم؟ آهان ماده جان باز کلاگی به گپ موسا کردن؟ نه بچیم بسیاریشان به گپ موسا نکدن و از اون نانه که خداوان برشان داده بود زیاد جمع کردن و در خیمه خود بردن و پت کردن صبح صبح وقتی که بیدار شدن دیدن که کل نانه که جمع کده بودن کرمزد و گنده شده موسا بهش این چیز نگفت؟ موسا سرشان بسیار قار شد بعد از اون همون هر کس همون قدر که نان میخورد همون قدر جمع میکد اون چیزه که در زمین میموند هفته و هفش میکد به این قسم خداوان برای قوم اسرائیل بیایی که زامت بکشن یا جنجال ببینن هر روز نان میداد خلاصه قوم اسرائیل از گشنگی نجات پیدا کردن هر جایی که میرفتن خداوان برای شان نانه منه میداد مگرم بعد از چند روز یک جنجال دیگه برشان پیدا شد دیگه چی جنجال پیدا شد؟ قوم اسرائیل در دشت میرفتن در این یک منطقه که رسیدن ایجه در اون منطقه آو پیدا نمیشد خرد و کلان وارخطا شده بودن که چطور کنند گشنگی در دشت خشک و خالی سخت بود مگرم تشنگی ازوام کده بتر بود آهان راستیام من طاقت گشنگی را کمی دارم من طاقت تشنگی را ندارم مردم سی روز سفر کردن که بلاخره از دور یک بنده آوه دیدن و به دوش طرف بند رفتن وقت کم آوه خوردن دیدن که آوه تلخ است امو بود که کلشان نامید شدن و سر موسا غالمغال شروع کردن باز امو گلو و امو شکایتشان شروع شد بر موسا گفتن چرا ما را از مصر کشیدی آوردی آله که دی بیابان خشک و سوزان از تشنگی بمریم موسا هم بر خداون گفت هی خداون من امرای قوم ناشکر چی کنم خداون به موسا یک درخت نشان داد و برش گفت این درخت را ببرو در آو پردو آو شیرین میشه موسا هم امیتو که خداون برش گفته بود امیتو کد و راستی هم آو شیرین شد و کل قوم آو خوردن و خدا را شکر کردن و باز دسفر شدن بعد از او در منطقه ایلیم رسیدن اون منطقه بسیار سرسبز و مقبول بود در اونجا زیر درختهای خرما خیمه زدن در اون منطقه دوازده چشمه آو خوب صاف بود که میتونستن هر قدر که میخواستن آو بخورن مگرم وقتی که از اون منطقه کوچ کردن و باز در یک منطقهی رسیدن که ایج آو یاف نمیشد باز قوم اسرائیل کلشان سر موسا قار شدن و بسیاریش سنگای کلانا گرفتن و در جان موسا رفتن و برش گفتن هر رقم که میشه برماها بده که بخوریم اگر نیست سنگ سارت میکنیم موسایبه چلکته چقدر مردم بند مانده بود راسته هم آفرین او سلی موسا باز موسا را زدن؟ نه بچه ایم موسا را نزدن موسا برای خداوند گفت خداوندا من که تایی مردم چی کنام نزدیک است که من را سنگ سار کنند چطور کنام؟ خداوند به موسا گفت برو کلانا و ریستفیدای قوما جمع کو پیش یک سنگ کلان که من نشانت میتم کله گیره اونجا گرفته ببرو که تاسا چوبت دمو سنگ بزن از سنگ یک چشمه مبرایه کله قوم میتونه که از امو چشمه او بخورن موسا هم رفت و کلانای قوم را جمع کرد و پیش امو سنگ برده شان امتوکه خداوند گفته بود که تاسا چوب در سنگ زد و از سنگ او جاری شد باز کله قوم خوشحال شدند و کله شان هر قدر که میخواستند او خوردند موسای بچاره هر وقت به خدا توقل داشت و میخواست که کله قومی را بفهمه که خداوند در فکر شان هست خداوند هست که در اون دشت نگاه شان میکنه کاش که میفهمیدن خداوند چقدر برشان مرجوز هم نشان داد باز یک کمه که سرشان زختی میامد صدا شان مبرامد باز امو گرفه میزنی بیشتر بهت گفتم امیالم مردم هست که صداها کار خدا را میبینند باز هم هر صد نگ زده میدن مثل قوم اسرائیل خب مادر جان که سر را بگاه بعد از او که موسا امرای آسا چوب در سنگ کلان زد و از سنگ او جاری شد کل مردم او خوردند و بعد از ای که او خوردند کوزا و مشکای خدا از او پر کردند و باز به سفر خود ادامه دادند همه تو در دشت سفر میکدند مادر جان دهی دشت ها تنهار قوم اسرائیل بود یا کلان مردم دیگه هم بود؟ نه ده دشت که زندگی میکند؟ نه بچه ایم دو وقت دو دشت ها یه قوم دیگه هم زندگی میکدند که نام او قوم قوم امالقی بود او مردم کوچی بودند زیاد رمه داشتند و هر جایی که سبزه و او پیدا میشد همونجا زندگی میکدند تایی که باز یا خانوک میشد یا سبزه نمیبود باز یک طرف ش دگه میرفتند وقت که کوچیا شنیدند که اسرائیلی ها در اون دشت ها آمدند کل کلان هایشان یک جایی شدند و گفتند سر اسرائیلی ها باید عمله کنیم اطمن گفتند هم تلاو نقرهشان ها میگیریم و هم رمه هایشان ها میگیریم خودشان هم میزنیم که از این منطقه باگره زند اما بود که پلان جنگ خود را تیار کنند که سر اسرائیلی ها عمله کنند شهر که شد اسرائیلی ها را ماسره کنند وقت موسا فامید که ماسره هستند یک بچه بسیار جوان و قویره که نامش یوشه بود از بین قوم پیدا کرد و برش گفت تو باید مردای خوب قویره از کل قوم جمع کنی و باید در جنگ بری یوشه هم تا شور خوردنی یک لشکر جمع کرد و بر جنگ تیار شد موسا برای نفر های جنگی گفت ما آساچوب ما گرفته در سر تپه میرام و دستای ما با حضور خدا طرف آسمان بالا میکنم و برتان دعا میکنم اما بود که موسا بیادر خوده هارونه و چند نفر دگره گرفته سر تپه رفتند موسا دستای خوده طرف آسمان بالا کرد و یوشه و نفرهایش در جنگ رفتند تا وقت که دستای موسا بالا بود یوشه و نفرهایش خوب جنگ میکدند و سر امالقی ها زور بودند مگرم وقت که موسا از دست مندگی دستای خوده پایین میکد اسرائیلی ها شکست میخوردند هارون دید که موسا منده شده و را در سر یک سنگ شندند و هارون و یک نفر دگره که نامش هور بود در دو طرف موسا استاد شدند و دستای موسا را بالا گرفتند و به این رقم تا وقت که افته و شیشت اسرائیلی ها تانستند که امالقی ها را شکست بدند خداوند موسا را گفت که کله این قصه را نوشته که برای قوم اسرائیل یادگار باند موسا خداوند شکر کرد و برای خداوند یک قربانگاه ساخت و قربانی کرد مادر جان یک سوال کنم آه بگو بچه من میفهمم تو چی پرسان میکنی بگو چی پرسان میکنم نه خدت بگا هگه فهمیده خب بگا نه خدت بگا بگو که نفهمیدی خب بگو دگه چی میگفتی چرا تا وقت که دستای موسا بالا بود قوم اسرائیل سر میشند و وقت که دستای موسا پایین بود مردم و لگه سر میشند من نفهمیدم این چی تاثیر بود تو فهمیدی زکی جان که چی تاثیر بود نه ما هم صحیح نفهمیدم هگه فکرتان باشه اردفع خداون آساچوب موسا را بر موجزه کار گرفته بود هگه یادتان باشه اول که خداون خدا به موسا نشان داد موسا را گفت که برو پیش فراون موسا گفت خداون مردم باور نمیکنند که تو من را روان کدی یادتان هست که خداون برش چی موجزه داد آخ خداون گفت که آساچوب تا در زمین پر تو وقتی کنداخ آساچوبش مار جور شد آفرین بچهیم بعد از وام وقتی که میسری ها اسرائیلی ها را تقیب میکدند خداون به موسا گفت آساچوب تا طرف دریای سرخ دراز کو و وقتی که موسا گفت خداون دکت دریا دو شق شد و در بین دریا یک رای کلان پیدا شد و قوم اسرائیل از بین دریا تیر شد دیگه دفعه وقتی که اسرائیلی ها آو نداشتند خداون موسا را گفت که کته آساچوب تا موسانگ که نشانت میدم بزن نو از او سنگ آو میاید و وقتی که موسا بکپ خداون کد از سنگ آو سرکد آفرین بچهیم هر وقت قوم اسرائیل میدیدن که خداون آساچوب موسارا بر موجزه کار میگیره و وقتی که یوشه میخواد بر جنگ بره موسا بر نفرهای جنگی گفت من کته آساچوبم سر تپه میرام اصلا در کتاب مقدس نشته است که موسا گفت کته آساچوب خداون سر تپه میرام و براتان دعا میکنم و کل مردم دیدن که موسا آساچوب گرفته سر تپه رفت بمو خاطر و میفامیدن که خداون حتمان ورا کمک میکنه وقتی که دستای موسا بالا میبود و آساچوبه میدیدن و کل لشکر میفامیدن که موسا دعا میکنه وقتی که دستایش پایین میشد و آساچوبه نمیدیدن بمو خاطر ضعیف میشدن آهان، آره فهمیدم به نظر من همه کار بس است باز دگهشه مادر جان دگه دفعه بگو بی بی ساتر، آره پدر جان منده و زلمی آیا انا چای هم برش نمانده ایم آهان بچه هم، باز باقی مانده قصه را براتان دگه دفعه میگم زکی راست میگه، من امروز همه که بس است سریز بچه هم؟ آهان سریز مادر جان، دگهشه دگه دفعه بگو مادر جان، قصه او دختره که پیشتر برم گفتی بسیار دلم برش ساخت من یک چند رفعه جمع کردیم میگم اموره ببریم به بیداره که امو دختره بتیم یا بدهش یک دو بوتر ننگ بود که تا برس بود بخریم به نظرم از گذائی کردن کده کار کنه خوبتر است از گذابی ننگ نیست نه بچه هم، من جایشا پرسان نکدم که در کجا میشینه اگه باز کدوم دفعه دگه او را دیدم یا او دختره که آمد است پیشش پرسان میکنم آفرین بچه هم، بسیار خوب فکر کردی خوب اطفال بسیار نازنین داستانه امروز هم شنیدین امیدوار استم که داستانه به بسیار دقت گوش کده باشین ای داستانهایی را که میشنوین از کتاب مقدس است و کتاب مقدس کلام حداست اگه در وقت شنیدنی داستانها سواله برتون پیدا میشه اطمن سواله تانه برما با ادرسه که داخل برنامه برتون گفته میشه روان کنین و امتحانا اگر پدر جان، مادر جان، بیدر کلان یا حوار کلان تان به انترنت دست رسید داشته باشن میتونین سواله تانه از طریق پست الکترونیکی با ادرسه afghanradio.org برما نوشته کنین ما اطمن کوشش میکنیم که جواب سواله تانه پیدا کنیم و برتون او را هم از طریق برنامه خودتان و هم از طریق پست یا ایمیل جواب بتیم خب ازی که دیگر وقت برنامه ما به پایان خود رسیده ما تمام شما اطفال بسیار خوبه به خداوند میسپاریم برکات ایستای مسیح خداوند امرایتان باشن موسیقی برای دلهای خسته ایسا اونجا نشسته بیاید برید دریا کنار کنار دریا جلی ایسا اونجا نشسته مثال برسگر میگه مثال دانه ها میگه برای دلهای خسته بیاید با گوش دل خامود با قلب و با ایمانیمون هر خواهی خود کشوریدیم دلهای بی حاسلمون برای دانه های خود برای دانه های خود موسیقی کنار دریا جلی برای دل خواهی عالی بهترین شبای خدا کلام پاک ایسا برای آرام دل خود بهترین پیام خدا بیاید برید دریا کنار کنار دریا جلی ایسا انجا نشسته مثال برسگر میگه مثال دانه ها میگه برای دلهای خسته بیاید با گوش دل همون با قلب و با ایمانیمون هر خواهی خود کشکنید دلهای بی حاسلمون برای دانه های خود برای خدا کنید برای دلهای خسته ایسا انجا نشسته برای دلهای خسته ایسا انجا نشسته برای دلهای خسته ایسا انجا نشسته برای دلهای خسته با آدرس زهیل برای ما بفرستید آدرس ما در پاکستان صدای زندگی صندوق پوستی ۷۰۰ جی پی او لاهر پاکستان آدرس ما در قبرز ساوند آف لایف پوست باکس فایف سیون زیرو زیرو زیرو لماسول سایبرز