David

  30 minutes

David lived during the reign of king Saul. Saul didn’t like David. He tried many times to kill him- always sent David at front lines so that to be killed. But God was the protector of David. David gradually became famous with the people. Eventually he made a reign and invited the people to his reign. Saul who was always trying to kill David, once David had this chance to kill him, but he didn’t kill. He forgave him.

Download

Programme Script / Lyrics

 Transcribed by AI

این راژیو صدای زندگی است داستان های کتاب مقدس برای اطفال از راژیو صدای زندگی می شوند اطفال بسیار عزیز سلام چطور استین؟ امرای گرمی و چیل دارین؟ از اینکه هوا بسیار گرم شده فکرتان باشه که در افتوا زیاد نگردین و حتمان وقت نان هوردن دستای تانا امرای سابون بشوین اگر میوه یا ترکاری می خورین فکرتان باشه که میوه و ترکاری را که می خورین بخورین او را بشوین و ترکاری را اگر امکان داشته باشه در اوه که پتاس داشته باشه بر چند دقیقه بانین اگر در خانه پتاس نداشته باشین کمه نمک را در او بندازین و ترکاری را بر چند دقیقه با دستشتان در او بانین که کاملا پاک شوه اگر نی مریض خود شدین با امید ازی که هیچ کدام شما مریض نشین و جور و صحتمن باشین برنامه امروز حدا شروع می کنیم دفعه قبل شنیدین که حداوان دعوت انتحاب کد که بجای شاول پاچای اسرائیل شوه و سمایل ای پیغام خداونده بر دعوت گفت خداوند بر دعوت ای قدرت داد که کته جولیاد که مثل دیو کلان بود و تمام لشکر اسرائیل را ترسانده بود جنگ کنه و او را شکست بده دعوت امروز شاول در دگه جنگام بزد دشمن های اسرائیل شرکت می کد و قهرمانی های بسیار زیاده در جنگ از خود نشان می داد روز بر روز احترام دعوت پیش مردم نسبت به شاول زیاد شده می رفت و شاول آستاستا بزد دعوت کی ند دلحاد می گرفت امروز ادامه داستانه حالا جانتان برتان می گن ای داستانهایی را که می شنوین داستانهای کتاب مقدس هست و همونطوره که می فامین کتاب مقدس کلام حداست ما شما اطفال نازنین می خواییم که داستانها را به دقت گوش کنین و اگر در وقت شنیدن برنامه برتان سوال پیدا می شه سوالتانه برما با ادرسی که داخل برنامه برتان گفته می شه روان کنین و همونطوره اگر کسی از خانواده تان به انترنت دست رسید داشته باشن می تونین سوالتانه از طریق انترنت یا پست الیکترونیکی با ادرسی info ad afghan radio dot org برما روان کنین ما کشیش می کنیم که سوالتانه هم از طریق برنامهیتان جواب بگوییم و هم با خانواده تان ارتباط بگیریم حالا ما دیگه وقتتانه نمی گیرم زکی جانشان تیار شیشند که قصه را گوش کنند بین که یک جای به داستان امروز گوش بدیم موسیقی موسیقی آخو رفیقش بود دوستش داشت یک روز یوناتان و داود کتی یکی دیگه خود قول دادن که همیشه دوست باشن شاول ازی قول یوناتان و داود خبر نداشت در دل خود می گفت هر رقم که شوه باید من داود تا بکشم شاول یک پلان پیش خود سنجید و بر داود گفت داود باید در جنگ یک قهرمانی نشان بیتی وقتی که از جنگ پس آمدی من تو را دامات خود می سازم دختر کلان من میره به منت میتم که امروزش آرسی کنی چی پلان داشت؟ اطمن پلانشی بود که داود در جنگ کشته شده آه پیش خود سکر کده بود که اطمن داود در جنگ کشته خواد شد مگم داود با سی و سلامت از جنگ پس آمد مگم شاول دختر خوده امروز دیگه کس آرسی کده بود داود چیز نگفتش؟ چی گفته میتونست؟ شاول پاتشا بود داود چیز گفته نمیتونست شاول میفامید که دختر خودش داود را دوست داره داود هم دختر خودش را دوست داره باز پیش خود پلان سنجید و داود را گفت داود این دفعه باز در جنگ برو پس که آمدی دختر خود من میکال را برات میتم که تش آرسی کنی شاول دهی امید بود که داود زنده از جنگ پس نبیاید مگم داود کامیاب شد و شاول این دفعه مجبور شد که دختر خود خود را برش بده داود هم امرای میکال آرسی کد شاول کتش دوست شد؟ نه بچه ایم روز بر روز مردم پشتیان داود میشدن و شاول میترسید که تخت پاتشایی را از دست بده یک رو شاول قصد کد که داود هر رقم که شوه باید بکشه بموخاطر در دربار خود کت نفرهای خود و پیش رو یوناتان این گفت نه بچه ایم یوناتان دید که پدرش بسیار قار است ای چیز نگفت مگم زود کده خود پیش داود رساند و برش گفت داود جان برو خود را یک جای پد که اگه نی پدرم میخوای اکترا بکشه من تا که کت پدرم گفت نزنام خود را برش نشان نتی من اطمان برش میگم که این کارش سعی نیست که میخوای اکترا بکشه سبای روز یوناتان پیش پدر خود در دربار رفت دید که تناس برش گفت پدر چرا میخوایی که داود را بکشی سیکو او چقدر تو خدمت کده یادت بیار که در میدان جنگ کل لشکر میترسیدن اون امو داود بود که کت جولیاد جنگ کد جولیاد را کشد که داود نمی بود کسی دیگه جرات میکد که در میدان در آیا و کت جولیاد جنگ کنه بخاطر امو داود بود که خداون ما را کامیاب ساخت در هر جنگ خطرناک که تو برش همر کدی رفت و بخاطر تو جان خود را در خطر انداخت چطور دلت میشه که او را بکشی؟ شاول امو امتون چند دقیقه چپ مان ایچیز نگافت بعد از چند دقیقه که خوب فکر کرد بر یوناتان گافت تو راست میگی بچهیم من غلط فکر میکدم من قول میدم که او را نکشم چه خوب کار کرد که یوناتان که پدر خود گفت خوب شد که شاول امو فهمید پس یوناتان بر داود گفت که که پدر خود گفت آهان یوناتان پیش داود رفت و برش گفت هالا دیگه دل جمع باشه من پدر ما فهماندم دل جمع در دربار برو داود هم دیگه دل جمع در دربار رفت اما بود که جنگ بین فلسطینی ها و اسرائیلی ها باست شروع شد شاول داود را گفت تو سر لشکر استی کل لشکر را در جنگ ببر داود هم به عمر شاول در جنگ رفت و کامیاب شد باز مردم خوشحالی میکدن و نام داود را میگرفتن باز شاول چقدر زور داده باشه چطانه آهان بچهیم شاول بسیار زور داد به خاطر که روز به روز مردم پشتیوان داود می شدن شاول از بعد بتر دشمن داود شدن می رفت تایی که یک روز داود در دربار پیش شاول آمد که برش جنگ بزنه جنگ بزنه؟ آهان موسیقی بزنه یاد رفته سورگک که چطور داود در دربار شاول آمد؟ نه زلمه جنگ یادم نرفته من میخواستم بفهمم جنگ چیست یک حاله موسیقی است که در سابقه مردم استفاده میکدن خواه در اون وقت که داود موسیقی می زد یک دفعه شاول نعیزه خود رو گرفت و سر داود وار کد که داود رو بکشه مگم داود زود کده گریخت و نعیزه در جانش نخورد داود خود رو زود کده خانه رساند شاول اسکرای خود رایی کده که داود رو در خانهش بکشند مگم زن داود ای خبره بر داود رساند و داود را گفت از رای کلکین بگریز اگر نی نفرهای پدر هم می آیند که ترا بکشند خلاصه داود مجبور شد که بگریز و پیش سمایل بره وقت که پیش سمایل رسید کل قصه خود را بر سمایل گفت چند روز پیش سمایل بود که بر شاول کدام اول داد که داود پیش سمایل است شاول کت نفرهای خود رفت که داود را بگیرند مگم داود خود را پیش ایناتان رساند چطور پیش ایناتان آمد کس ندیدش؟ آهان اگر کس می دیدش خود دستی بر پاچا خبر می داد داود هم خود کدام آدم ساده نبود را و چار از خورب سریع می فامید آهان بچه ایم داود پاته کده پیش ایناتان آمد و برش گفت من چی بدی بر پدرت رسانده ایم که می خواهی مرا بکشه گنای من چیست؟ ایم دفعه ایناتان از گب خبر نبود بمون خواهدر بر داود گفت نه بابا چرا پدرم تو را بکشه؟ هر کار را که پدرم بخواهی کنه اتمن از من یک پرسان می کنه مگم بخاطر کشتن تو بر من هیچ چیز نگفته اتمن بر ایناتان بخاطر هیچ چیز نگفته بود که می فامید ایناتان داود را دوست داره نمانش که داود را بکشه آه بچه ایم داود هم این گفته بر ایناتان گفت ایناتان بر داود گفت سریز من این گفت هم معلوم می کنم من که پدرم گفت می زنم داود گفت باز من تو را در کجا ببینم خودت خب خوب می فامی که جاسوس های پدرت هر طرف می گردن نشه که من را ببینن ایناتان گفت در دشت درمون جایی که بره تیزدن می ریم امونجا برو تا پشت یک سنگ خود پد که من ببانه تیزدن که نوکرم می آیم تیر می زنم اگه بر نوکرم گفتم تیرای این طرف افتادن بفهم که هیچ گب نیست از پشت سنگ برای اگه سر نوکرم صدا کدم که پیش تر برو تیر دور افتاده بفهم که راستی پدرم می خواهی که ترا بکشه زود کده بگریز داود گفت بخی صحیص ایناتان و داود که یکی دیگه خود خدافیزی کردن و یناتان پیش خود فکر میکد که بر پدرم میگم داود بیترین نوکرت است مگرم وقت پیش پدر خود آمد دید که پدرش بسیار قار است تا که یناتان گفت شروع کرد پدرش گفت تو چرا طرف داری داود رو می کنی؟ او باید کشت شد یناتان گفت چرا؟ چی گناه کرده؟ تا که این گفت زد شاول بخی قار شد و نیزه خود رو کشید و سر یناتان هموار کرد یناتان زد؟ نه بچهم یناتان زدکه از اتاق گریخت و بسیار جگرخوند شد فهمید که پدرش میخوای داود رو بکشه یناتان طرف دشت رفت که بر داود شفر خود رو برسانه همه تو که بر داود گفته بود همه تو کرد بعد زد تیره رو بر نوکر خود داد و او رو پس خانه روان کرد داود دید که نوکر یناتان رفت همه تو آستای کده از پشت سنگ بر آمد و که تو یناتان بغل کشی کد و اردویشان بسیار گریان کدند بسیار جگرخون بودند یناتان گفت جگرخون نباش ما و تو خود قول دادیم که بر امیشه دوست باشیم ما و تو امیشه به قول خود که دادیم حتی امروی اولادای ما وفادار میمانیم داود هم گفت من امیشه به قولم وفادار استم اردویشان باز بغل کشی کدند و یناتان طرف شار رفت و داود نمیفمید که کجا بره نه شمشیر پیشش بود و نه نان داشت خانه هم رفته نمیتانست آخر پیش خود فکر کد که پیش خدمتگارای خداون بره او خدمتگارای خداون که ورکاین هم میگفتند در شار نوب در عبادتگاه زندگی میکدند داود زود که در طرف مشار عرقت کد وقتی که اخی ملک کاهن داود را دید احران ماند که چطور داود تنها آمده داود برش گفت من بخاطر یک کار بسیار مهم از طرف پاچا آمدیم از طرف پاچا؟ آخه نفر پاچا بود نفر پاچا خوب بود مگم پاچا را هیش نکره بود خودش از پیش پاچا گرهته بود اطمن بخاطر گفت که کاهن او را دگیر نده آه بچه ام داود میترسید بمو خاطر بر کاهن اصل گپ نگافت داود از کاهن پرسان کدام ذره نان دارین که بخورم؟ بسیار گشنه شدیم کاهن گفت نان داریم که تنها مربوط به کاهنا میشه دگه مردم اجازه ندارن که از اون نان بخورن داود گفت تیزه کده از اون نان بیار که بخورم کاهنا مجبور شد که از نان که در خیمه عبادت بود بر داود بوته که بخوره بعد ازی که داود نان خورد اخی ملک کاهن از داود پرسان کد شمشیر یا نیزه داری؟ یا نه؟ داود گفت نه من از دست که ورختا بودم شمشیر موم نگرفتم کدام شمشیر داری؟ کاهن طرف داود خنده کد گفت ما در خیمه عبادت خداون شمشیر ممشیر نگاه نمی کنیم مگرم شمشیر جولیاد امو کس را که تو کشتی اینجاست ما او را برای یادگار ای که خداون تو را سر دشمنهای اسرائیلیا کامیاب ساخت اینجا مانده ایم اگه میگی من او را برات میتم داود شمشیر از پیش اخی ملک کاهن گرفت و رفت خوب شد که داود نانم خورد شمشیرم گرفت مادر جان امی داود کس ندید داوشار؟ کل نفرهای پاچه ها ارسون بودن آه چطور ندید بچه ایم یک نفر داود دیده بود پتو کده کل گپای او را که که اخی ملک زده بود گوش گرفته بود داود در یک منطقی که او بر خود یک قرارگاه ساخت آستا استا بسیار مردم پیش داود آمدن و کتش یک جای شدن آخه زیاد مردم داود را میشتاختن و او را دوست داشتن زیادتر کدام مردم پیش داود میامدن؟ بچه ایم زیادتر مردم که از شاول خوش نبودن و شاول را بد میبودن یا مردم هایی که قرض دار بودن و قرض خود را دادن نمیتانستن یا کسایی که سرشان ظلم شده بود کلشان پیش داود میامدن و زیاد شکایت میکدن مگرم آستا استا داود را یک گروپ منظم جنگی ساخت شاول هر روز سر نفرهای خود قار بود که چرا داود را پیدا کده نمیتانن تا که امو نفر که گپای داود و اخی ملک را شنیده بود پیش شاول آمد و برش گفت ما داود را در شاره نوب کت اخی ملک دیدیم که اخی ملک برای داود هم نان داد که بخوره هم شمشیر جولیات را داد شاول وقتی که ای گپ را شنید سر اخی ملک بسیار قار شد و اسکرای خود روان کرد که اخی ملک را کتر کل دگه کائنا بیارند وقتی که او ها را پیش پاتشا هوردن پاتشا پرسان کرد اخی ملک چرا کتر داود دست تا بزد ما یکی کدی؟ اخی ملک گفت ما هیچوقت بزد پاتشا نبودیم ما ازی که داود بزد شماست هیچ خبر ندارم ما هر وقت دیدیم که داود نفر خواست و وفادار شما بوده و دیگه ای که داود دامات تانست وقتی که داود پیش ما آمد مخیال کردم که داود شما روان کردین بس پاتشا گپایش را باور کرد؟ نه بچه شاول گپایو را باور نکد و برنفرهای خدا هم عمر کرد که اخی ملک را کتر دیگه کاینا یک جای بکشند نفرهای پاتشا هم به حمل پاتشا کل کاینا را که آورده بودند کشدند تنها یک بچه اخی ملک که وام خدمتگذار خدابند بود تانست که بکرزه و پیش داود بره وقتی که داود کاینا دید و از قصه خبر شد بسیار جگرخون شد و برش گفت گناه پدر تو نبود گناه ما بود که اقا نفر کشده شد مگم تو پیش ما باش من نمیمانم که ای کس تا را بکشه کاش که کل او کاینا اول میگرختند و کلش از پیش داود میامدند اگر میفهمیدن که شاول را خواسته که بکشه حتما میامدند آهان که خبر داشتند خب مایا جان ورزو چی شد؟ شاول هر روز نفرهای خود روان میکد که داود را پیدا کنند مگم داود از شاول کده بسیار چالاک بود یک روز در یک جای میبود دگر روز در دگه منطقه میرفت که کس پیداش نکنه یک روز خود شاول کت ازکرای خود رفتند که دا کو داود را پیدا کنند همون روز داود کت نفرهای خود در یک مغاره کو پد شده بودند شاول در مغاره در آمد مگم کس را ندید داود کت چند نفرش در پشت یک سنگ پد شده بودند وقتی که نفرهای داود شاول را دیدند آستای کده در گوش داود گفتند همین وقتش از که شاول را بکشید داود گفت نه من دشمن پاچا نیستم او را خداون پاچا ساخته این گناه است که من او را بکشم مگم آستای کده از پشت سر شاول آمد و یک کم از دامنش را کت شمشیر برید و پس خود را پد کرد شاول نفرمید؟ نه بچیم وقتی که شاول از مغاره بر آمد داود هم از پشتش بر آمد سرش صدا کد ای پاچا آله برست ثابت میشه که من دشمنت نیستم من نمیخوایم که ترا بکشام اگر میخواستم که بکش اومد همین وقتی که دا مغاره بودی دیگه زندان هم بر آمدی اینی هم نشانی که میتونستم بکش اومد و توتی تکی دامنش را برش نشان داد آهان داود میتونست که بجای دامنش سرش ببره شاول وقتی که داود را دید و گپایش را شنید گریانش گرفت گفت داود من میفهمم که تو پاچای اسرائیل میشی من از تو میخوایم وقتی که پاچا شدی امرای فامیل ما به مهربانی رفتار کنی بعد از او سر خود پایان انداخت و رفت مگرم داود سر شاول زیاد اعتبار نداشت میفهمید که شاول حتما بازم قصد کشتن او را خواد کد نفر های داود داود را بسیار دوست داشتند هر کار را که داود میگفت همه تو میکدند وقتی که داود کته نفرهای خود دا دشتا بودند زیاد چوبانه ها را میدزند مگرم ایچ وقت کته کس غرز نمیگرفتند دا دشتا نان پیدا کدند بر داود و نفرهایش کار آسان نبود یک روز یک نفر به نام نابال که بسیار زمیندار و گلدار بود و نام زنش ابی جایل بود یک میمانی بسیار کلان داشت مادر جان نابال خوب آدم بود؟ نه بچه ایم زن نابال بسیار زن فهمیده و خوب بود مگرم خود نابال بسیار آدم خصیص و گشنه و بدزبان بود کی را میمان کرده بود و میمانیش بخاطر چی بود؟ و هر سال وقتی که پشم گزفنده خود را جم میکد یک میمانی میگرفت بچه مثلا بر کارگرانان میداد باز نامشه میمانی میماند خلاصه وقتی که داود خبر شد که نابال میمانی دارد بر نفرهای خود گفت پش نابال برین برش بگوین اول داود برت سلام میگه بعد از او میگه که ما همیشه که چوپانهایتان دوست بودیم هم چوپانهایتان و هم رمهایتان زیر نظر ما بودند که گزفندهایت گم نشد آل میمانی داری اگه بر نفرهای ما یک ذره نان روان کنی خوش میشیم وقتی که نفرهای داود بشه نابال آمدند نابال سرشان قار شد و گفت داود خودت چی فکر کده؟ من هیچی رو نمیشنستم چهار تا گریزی یک جای شدند من رو میگن نان کارگرایتا به ما بتی من نان دارم و نه هاو که براتان بتم برین خب میتونست که همون گفته رو به بسیار خوبیه برشان بگوین میتونست مگم خیال میگد که نفرهای داود تا به ترسانه که دیگه پشت نان نبیایه مگم وقتی که نفرهای داود گپای نابال رو بر داود گفتند داود گفت زود سمشیرهایتان رو بگیرین من هالا که هاته نابال کار دارم یک نفر از چوپانهای نابال کل گپای نابال رو که بر نفرهای داود گفته بود کلش رو شنیده بود فهمید که داود نابال رو ایتو نمیمانه بمو خاطر زود کده پشت زن نابال آمد و برش گفت داود نفرهای خود را ای کده بود که از طرف داود بر عرباب ما سلام بگوین و بگوین بر نفرهای ما یک ذره نان بده داود کسیست که همیشه بر ما در دشتا کمک کده ایچ وقت نفرهای داود ما رو هزار ندادن مگم عرباب ما بسیار گپای خراب بر نفرهای داود گفت هال اطمن داود سر ما عمله خواد کد و کله گیره خواد کشد ابی جایل فامید که شوورش بسیار کار خراب کده دستی نانای گرمه گرفته کده کباب و میوه و کل چیز سر خراب بار کده و کده نوکره خود طرف داود را کرد کده برشوی خود گفت که بر داود نفرهاش نان میبره؟ نه بچه میفامید که اگه برشوی خود بگوید شویش نمیمانش که نان ببره و داود هم عمله میکد بمو خواده خودش کده نوکره خواد کله کاره کد درها دید که نفرهای داود کده داود شمشیرهای خود گرفته طرفشان میاید ابی جایل پشی روی داود ساده شد و برش تعظیم کد و گفت من براتان عذر میکنم که در قصه گپای شوورم نشین نام شوورم نابال هست مانای نامش احمق هست براستیام شوورم بسیار نافام هست من میفامم که خداون شما را زیاد برکت خواد داد من شما میخوایم که شوورم را ببخشین و ای توفای ما را قبول کنین داود وقته که ای گپای خوب ابی جایل شنید و دید که زن بسیار خوب و میربان هست نان و کباب و کل چیزا را گرفت و بر ابی جایل وعده کد و گفت که برو من سرتان عمله نمی کنم دلتان جمع باشه ابی جایل پس خانه رفت و دید که شوورش زیاد چراب خورده برشه چیز نگافت دگه را صبح که وقته که نابال بیدار شد ابی جایل کله قصه را برش گافت نابال بسیار جگرخون شد بعد از امو مریض شد و در روز بعدش مرد ابی جایل بسیار خوش داود آمده بود بعد ازی که شوور ابی جایل مرد داود امرایش عروسی کد و ابی جایل زن داود شد دختر شاول هم که زن داود بود او چی شد؟ قصه او را باز براتان دگه دفتر میگم برای امروز همه قبص هست صحیص بچه؟ صحیص مانه جان خوب اطفال نازنین داستان امروز تانم شنیدین امیدوارستم که داستان امروز هم خوش شما آمده باشه خوب ازی که دیگه وقت برنامه ما به پایان خود رسیده تا برنامه آینده تمام شما را به حداوند میسپارم فیض و برکات ایسای مسیح حداوند امروز تانم باشه موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی شنوندگان گرامی و دوستان ارجمند شما نشرات رادیو صدا زندگیره هر صبح ساعت 6 و 45 به وقت افغانستان روی موجه کوتاه 31 متر بیند در فریکونسی 9855 و هر شب ساعت 8 و 30 به وقت افغانستان روی موجه کوتاه 31 متر بیند در فریکونسی 9495 میشنوید همچنان شما میتوانید نشرات رادیو صدا زندگیره ساعت 8 شب به وقت افغانستان در شبهای پنج شنبه الا دو شنبه روی موجه متوسط 1251 کلو هرتز بشنوید خواهش مندیم نظریات و پیشنهادهایتان را در باره کیفیت برنامه ها و طول موجه رادیو صدا زندگی به آدرس زهیل برای ما بفرستید آدرس ما در پاکستان صدا زندگی آدرس ما در قبرز