داستان یاسر

  ۱۳ دقیقه

یاسر پناهنده چگونه به خدا پناه می‌برد؟

دانلود تصویری دانلود صوتی

متن برنامه / متن سرود

 رونویسی توسط هوش مصنوعی

PYM JBZ جلال بر خداوند یاسر هستم از سال دویزار پانزده است که بیسای مسیح ایمان دارم و خوشحال میشم که بتانم شهادت زندگی خود شریک کنم مثل تمام افغان ها در ایک خانواده مسلمان به دنیا آمده ام و مثل بیشتر افغان ها ماجر بودم در ایران پدر کلان ها ماجر شدند در اونجا پیره ها محروسی کردند در ایک خانواده مسلمان به دنیا آمده ام در امو تفکر امو کالچر روش کردم ولی خب بسیار خداوند دوست اشتم آشغ خداوند بودم در این حال پر از گناه بودم گناه زیادی هم دشتم فکر میکردم که هرچیکار خوب بکنم گناه هم بخشیده میشه پس تلاشمون بود که کار خوب زیاد بکنم ولی خب حتما گناه زیادی دشتم در امو فرهنگ و امو کالچر روش کردیم در اسلام در امو کالچر ازدواج کردم خداوند برای ما ولاده داد و بعد از اون تصمیم گردیم که برم افغانستان در افغانستان شرایط زندگی سخت شد از نگاه خانوادگی نتونستم کنار هم دیگه بمانیم طرز فکرهای قدیم و جدید مشکلات خانوادگی بود که تصمیم گردیم دوباره به ایران برگردیم وقتی که به ایران برگردیم یک انسان مغرور بودم و زندگی برای من دیگه سخت شده بود چون مثل قدیم نمیتونستم زندگی کنم هرچی که بود از دست هم آرفت بود پس تصمیم گردیم که بیان با اورپا برده از ایران بیرون شدم آمدم به سمت ترکیه چند ماه داخل ترکیه بودم و از ترکیه آمدم به یونان مسیر بسیار سخت در یک قائق خود تداد زیاد مسافق چندین بار بیا سر نقطه و برگرد بسیار مشکلات معاجرتی زیاد در سال دوزاره چارده بود که آمدم لزوز در آغست دوزاره چارده فکر می کنم که مشکلات خوب وکیه شد هل شد اینان دیگه بارد اورپا شد ولی وقتی که یک ذره شرایط آرام شد متوجه شدم که نه یونان جای زندگی نیست اینجا جایی نیست که بتونی زندگی کنی چون همه شرایط از ایران بدتر هست برای یک معاجر پس تصمیم گرفتم چنان که بود که ادقال به یک کشور دیگه بریم یا بتونه به انگلیس بریم یا به نرویش بریم یا به هر کشور دیگه که از آلمان به اون سمت بتونه باشه که ما بتونیم زندگی به آهنده بره خانواده خواب بسازیم تصمیم مایی بود که بتونیم کار کنیم تجارت کنیم و این فکرهای زمینی بود یعنی به سبک زندگی زمینی بره خواهی زندگی بهتر بسازیم ولی یک مقدار پول گرس کردیم شروع کردیم دنبالی که با آقا چاقبر بتونم از یونان بریم ولی آقا چاقبر ها پول رو که دیشتم خوردن و مجبور شدیم که داخل یونان ببنیم چنان که گفتم یک آدم مغرور بودم و دیگه نخواستم که بیشتر از این از کسی چیزی بخواییم یا بگیریم پس این دلیل ما شد که ما مندیم داخل یونان و چیز که بود دیگه پول برای حضینه نداشتیم شرایط زندگی سخت درک فقر زیاده چیز برای خوردن نداشتیم ولی تفاوت این بود که می دانستم که کلیسه ها هستن ارگانیزیشن ها هستن که مسیحی هن برای مردم خوراک می دن ولی از دیدگاه ما این ها کافر بودن و نجیست و نباید خدا از اینا هم صفره می شود مدت پنیم ما ما چیز برای خوردن نداشتیم داخل آتن جای هم برای خوابیدن نداشتیم یک خانه خیلی وضعیت خراب داخل از اون مندیم زندگی کردیم ولی نرفتم به کلیسه ها برای غذا خوردن بعد از پنیم ما خانم هم چون دختر هم صدوت غذیه شده بود اون رفت به کلیسه ها برای که برای از اون غذا بده وقتی برگشته بود یک انجیل برایی دادن همون شبان کلیسه ها یک انجیل برایی داده بود اون می ترسید زمان که به خانه آمد اینجیل دستی بود ازش پرسیدم چرا انجیل آوردی اون گفت من نمیخواستم بیارم یک آدم بسیار معترم بود آدم با عده بود همیر دوت روم نشد که ازش نگیرم و گفتی یکی از کتاب هاسمانی باورداری یک لحظه مثل خداوند من را نگاه کنند گفتیم خب من به چهار کتاب باوردارم خب ورشی نخونم ایچ کاری هم ندارم بکنم بیکار یعنی خداوند من در یک جایی گذشته بود که نه کار دارم و زمان خیلی دارم هیچ چیز دیگه هم نیست که انجام بودم فقط یک کتاب پرسی هست که بخونم و هم انجیل هست هیچ چیز دیگه هم نیست که سعت خور بتانم خدایی تیر کنم این دلیل شد که من بتونم با یسای مسیح عاشنا باشم خداوند زمان و مکان نیر بره من فراهم کرده بود تا من کلام از اون بخانم شروع کردم به خاندن اینجی دیدگاه من در مورد یسای مسیح عوض شد ولی در مورد مسیح ها هنوز همی بود که اونا اشتباه میکنند پس رفتم خودم من به کلیسا در کلیسا با کتاب مقدس عاشنا شدم برای اولین بار بود که کتاب مقدس میبینم تهرات زبور و انجیل صحف انبیار میبینم خیلی برای من تحجیبامیز بود کسانی که اونجا خدمت میکردن گفتم میتونم چی روزا هست که بیام این کتاب رو بخانم یک روزای به من بگن که بیام کتاب رو بخانم اون طرف که اونجا بود گفت خیلی تحجیب بود یعنی یک شک شدم تحجیب کردم چون که قبلان من رفته بودم مسجد ما هر هفته جمعه میرفتم برای نماز جمعه مسجد چون که فکر میکردم چی گناه کلانه کردم که خدا من رو ویل کرده است مسجد بریم کتاب برای من قرآن نداد که باباوردیشت برای من قرآن نداد گفتم باید همین قرآن رو بخانم من فکر میکردم گناه هم زیاده که بهتونم توقع کنم اول سی رو میدی بعد قرآن هدیه میکنی برای گفتم یک رو ندارم که همین زنبچه من نون بخورن گفت نه سی رو میدی قرآن هدیه میکنی حالا وقت که داخل کلیسه هم نبود یک ارگانیزیشن بود یک معسیسه مسیحی که ایمانداران اونجا خدمت میکردن اونجا گفت که امی کتاب ایسای مسیح به تو هدیه دادن این هدیه بود یعنی یک نان هم مرددن هموم هم مرد کردن کتاب مقدسی هم دادن آمدم چند ماه فقط تمام زندگی من شده بود یعنی دیگه فکرم از این که به کشور دیگه برم برنشته شده بود فقط کتاب مقدس بود که من اهده عتیقه میخوندم اهده جدیده میخوندم و قرآنه بعد از چند ماه ایک چیز جدیده شده من سه خدا رو دیدم داخل از این کتاب ها یعنی الله در قرآن خدا هست ایسای مسیح به صورت شفاف و واضح در انجیل خدا هست و یهوه در اهده عتیقه اینا سه تا اسم متفاوت نیستن این سه تا شخص متفاوت هستن یعنی شخصیت های اینا متفاوت هستن دیوانه شده بودم مغزمه دیگه کار نمیکرد یک روز دخترم آمد گریه میکرد نمیدونم دوشنبه بود خانم هم خده زنم خده دخترم بلند شدن رفتن برای ایک ساز من که خضا بخورم من نرفتم در همه وسط نماز بود شیشتم همه شروع کردم به جنجال خده خداون گفتم چی فکر کردی؟ من نمیفهم اون تو کی نیست ایر میخانم یک چیز میگرد ار میخانم یک چیز میگرد ار میخانم یک چیز میگرد ار میخانم یک چیز میگرد خود حرصت دارن که تو گفتی من نیکردم هلا کدوم اینا خدا است که من بفهمم این چیه حساب هم ندشتم شروع کردم با دوا کردن بخورم در آخر بعد ازی که جنجال ها خلاص شد جم کردم همه همه رو انداختم یک طرف کفتم من دیگه به هیچ خدای باور ندارم اگر واقعا خدایی هست او بیای امر پیدا کنم اگر واقعا خدایی هست او بیای امر پیدا کنم من دیگه نمیرم نمیان خود و ازو بزو بر بارم سبکتر شد آرامتر شدم دو روز بعد یعنی سه شمبه نه چار شمبه من رفتم که به یک سازمان مسیحی برای که همم کنم چون خانه درست سابقه ندشتم و بعد از هممونده نان میدادن رفتم که نان چاشتر بخورم شمام از جلوه چشمام رحت شد که ایسای مسیح هموی یهووا است که تجسم میکنه بخاطر گناهان من هموی گنهان که من برای در راه می گشتند تا پاک شد روی صلیب می میره در غب میره در ویز صبح امرسترخیز میکنه همون لحظه توبه کردم زنو زدم و ايمان آبرده و بعد از اون دیگه برنامه دیشتند یک ماه بعدی تحمید گرفتم سال دوزار پانزده بود و از همون لحظه که توبه کردم خدمت خداونده شروع کردم مسیر زندگی ما عوض شد تفکر ما عوض شد دیدگاه ما به زندگی عوض شد دیگه برم اون چیزهای زمینی مترح نبود سال دوزار پانزده دروازهای اوروپا باز شد همه رفتند ما تصمیم گرفتم که تو ینان بمانیم چنان که خداوند ما رو خانده بود برای خدمت ازو در کلیس های اگاپه خدمت کردیم برای جلال خداوند خدمت کردیم و خداوند از طریق ازو صدای که زده بود پیام خداوند به بسیاری رسان دیگه خداوند خروری رو گرفته بود میتونستم که مردم رو محبت کنم اون رو دوست دیشته باشم از خود خوبی تر ببینم بتونم عشق ببردم و از افغانستان از هر دو کشور متنفر بودم چرا؟ چون هر دوی اینها زندگی ما رو بین برده بودم ولی خداوند محبت و عشق نسبت به هر دو کشور برم آدم من هیچ وقت فکر نمیکنم که دواره بتونم برای افغانستان دعا کنم بره ایران دعا کنم ولی خداوند این محبت رو گذشته هست که خواهد برادران ایرانی خود و عزیزانی که از افغانستان هستند من میتونم دوست دیشته باشم محبت کنم این قلب خداوند برای ما داده است که همین پیام نجات رو بتونم با اونا شریک کنم این عشقی هست که از خود ایسای مسیح هست و برای نجات هست که تنها راه برای نجات از گناه فقط ایسای مسیح هست کس دیگه نیست موسیقی موسیقی