۱۱ دقیقه
به مسعود گوش دهید که داستانش و انتخاب هایی که در زندگی اش انجام داده است را تعریف کند.
رونویسی توسط هوش مصنوعی
موسیقی خیلی از دوستان، خانواده، برادران از من می پرسند که چرا مسیح شدید من می خواهم که به واسطه ای شهادت جواب باشد و پاسخ باشد برای عزیزان نام من مسیح هستم، من از افغانستان هستم در افغانستان به دنیا آمدید، در اونجه کلان شدید یادم از که وقت خورد بودم امرای برادرم از کارت نو تا شهر نو می رفتیم که خطاتی یاد بگیریم، سرمشق می گرفتیم کوچه های کابول، سرکه های کابول، شیریخ های کابول ایچ وقت از یادم نمی روی مثل از ای که وجود و تار و پودم در افغانستان باشد هرچان که سال ها از افغانستان دور هستم ولی همیشه برای وطنم دعا میکنم وقتی که جنگ های افغانستان شروع شد در زمان مجايدین، ما در افغانستان بودیم و ما یادم از که چه روزای سخته بود و ما گریزی می شدیم، از این شهر با اون شهر می رفتیم و در سرکه ها یادم از وقتی که می گرفتیم راکت باران شد، اوان باران شد در کابول و ما آدم ها را می دیدم که دستو پایشان قد شده بود و خونریزی داشتن ما از بین این رقم شرایط می گرفتیم و پناه می گرفتیم روزای سخت افغانستان ایچ وقت از یادم نمی رد و در نهایت ما مجبور شدیم که از افغانستان به ایران با عنوان پناهندگی سفر بکنیم در ایران، ما کلان شدم و در اونجا امرای دختر خاله عزیزم ازدواج کردم خداوان مسئول ازدواج ما را برکت داد و یک دختر شیرین برای ما داد که او را نامش نوشین گذاشتیم زندگی در ایران سخت بود ما نتانستیم که اونجا درس بخانیم و متوجه شدیم که فرزنده های ما هم نمی تانند اونجا درس بخانند شرایط سخت می شد، سخت و سختر می شد و در نهایت ما تصمیم گرفتم که امرای خانوادیم از ایران برائیم تصمیم سخت بود و ما یک انتخاب داشتیم نمی تانستیم افغانستان برگردیم مجبور شدیم که به طرف اروپا بیاییم ادفه ما آمدن به این طرف ای بود که یک زندگی بہتر پیدا بکنیم آمدیم که یک شرایط بهتر بر اولادهای ما باشد آمدیم که اولادهای ما مثل خود ما نباشد بلکه فرصت باشد که بتانند درس بخانند، رشد بکند از رای بسیار سخت قدم برداشتیم یادم از وقت که آمدیم بین مرض ترکیه و ایران مجبور شدیم که شوا در کوه را بریم تا به ترکیه برسیم یک مسیر سخت و طاقت پرساب بود وقتی که در ترکیه رسیدیم متوجه شدیم که خدامان یک فرزند دیگر برما داد و او در ترکیه به دنیا آمد و نامشه یوسف گذاشتیم بسیار خورد بود یوسف جان که مجبور شدیم ترکیه را هم ترک بکنیم فقط 45 روز داشت که سوار قایق بادی شدیم و در یک دریا توفانی و سخت در فصل زمستان مجبور شدیم که به دریا بزنیم دریا وقتی که ابتدا آمدیم در دریا بهتر بود ولی ارچی پیشتر رفتیم باد شدید تر شد اوا بد شد و قایق ما در زیر آب شد کل ما غرق شدیم در زیر آب رفتیم فرزند کوچک ما را گم کدیم و وقتی که او را پیدا کدیم از زیر آب کشیدیم بیرون او کاملا مرده بود نفس نمی کشید سورتش و بدنش کبود شده بود ما یادم است که اونجا با تمام دل خدا را فریاض زدم گفتم خداوند با ما کمک کن وقتی عیسای مصیر را نمی اشناکتم فقط شنیده بودم ولی صدا زدم با تمام وجود صدا زدم و خداوند کمک کد و تفل ما پس به زندگی برگشت وقتی که به ینان رسیدم برای اولین بار بود که کسی در مورد عیسای مصیر با ما صحبت کد و در اینجا در کلیسه هایی بود که مردم را کمک میکدن و ما هم رفتیم و پیام انجیل شنیدیم پیام انجیل در ابتدا برای ما بسیار سخت بود به خاطر ازی که وقتی ما خورد بودم در ارکان دین یاد گرفته بودم مطالع کرده بودم ما یاد گرفتم که چطور ترتیر و قرآت بخانم در مجالس ختم قرآن ما قرآت میکردم و مادر مشوق بود برای ما که ما اصول دین را یاد بگیرم همیشه نمازو ما میخاندم روزه را میگرفتم اتو در بدتری شرایط که آواز گرم بود ما یادم از که ما روزه میگرفتم کارگره های ما باید روزه میگرفتن وقتی در ایران کار میکردم متقد بودم و میخواستم که از او تریق خداونده دنبال بکنم اما پیام ایسا برای ما ناشنا بود بسیار سخت بود تا روزه که خودم کتاب مقدس را ورداشتم و چشما خودم آیات را خاندم و در آیات ما دیدم که ایسای مسیه تنها رای نجات هست ایسای مسیه گفت من را راستی و هیات هستم هیچ کس جز بواسطه ما نزده پدر نمیره ایسای مسیه گفت من نور آلم هستم من نان هیات هستم من برای من سخت بود که انتخاب بکنم ولی متوجه شدم اطمینان حاصل کردم که ایسا تنها حقیقتی هست که برای نجات ما کافی است بنابراین من تصمیم گرفتم که هر چیز که شنیدم دفن بکنم چون من فکر میکدم که نمیتانم یک مسیه باشم چطور من که افغان هستم میتانم یک مسیه باشم مردم چی میگه خوار بیادر هایم چی میگه خانم هم چی میشه ولی در نهایت این حقیقت انقدر بزرگ بود که من نمیتانستم انکارش بکنم من به ایسا تصمیم شدم و تحمید من در مایه آگست دوزارچارده بود خدا و نجاتدنده خود اعلام کردم و از اون لحظه همه چیز در مورد ما عوض شد زندگیم تغییر کرد خدا و شفا را به زندگی ما جاری صاحب خدا و فکر مرا شفا داد خدا و بما کمک کرد کسای را در زندگیم ببخشم که هیچ وقت فکر نمیکدم اونا را ببخشم خدا و کمک کرد که رابطه ما با همسرم یک رابطه واقعی و بهتر شد خدا و رابطه ما را شفا داد ما همسر ما دوست داشتیم مانند یک شخص مثل بقیه افوانه که خانمشان یا زنشان دوست دارند اما وقتی به ایسای مسیح ما نابردوم خدا و برمه یک قدرت داد که او را حقیقتن دوست داشته باشه مثل تکی وجودم گوشت از گوشت و استخان از استخان خدا و یک شادی یک محبت امیق در مورد رابطه ام با خداون ما ساعت ها برای نماز ترابه استاد ماشدیم همیشه روزه می گرفتیم یک انسان سرکش و یاغی ما نبودم همیشه میخواستم خدا را اطاعت بکنم ولی وقتی به ایسا ایمان آوردوم خداون قلب برم داد که با تمام دل و جان میتانستم او را محبت بکنم و یک ارتباط حقیقی یک ارتباط عاشقانه و معنادار یک ارتباط که تو با خالق خودت 24 ساعت در روز است و همیشه دعا بکنی خداون برکت آورد خیلی از خانواده ایمان آورد و مردم امروز در خانه ما میپرسند شادی شما چقدر خوشحال از کجا خوشحال است شرائط زندگی و روزگار پناندگی شادی را از انسان میگیره ولی مردم میپرسند کل اگه شما خوشحال است ما برای از وہ خوشحالی ما نه بخاطر وزیاد بلکه بخاطر امیدی خدا داد خداون زندگی ما را عوض کرد و از ابتدا زندگی شما را عوض میکنه و از ابتدا برای شما نقشه داره ما دعوت میکنم همه شما وطندارای ازیز و ما که به عیسای مصیح ایمان بیاری عیسای مصیح بما زندگی دهو میبخشه خون عیسا تمام گناه های ما را پاک میکنه ما هیچ چیز نداریم بلکه خدا است که همه چیز برکات ابدی حیات جاودان در عیسای مصیح من میخوایم بپرسوم وطندار ازیزم آیا تالا شده که یک بار پیش خدا زانو زده باشی گریان کده باشی و بگوی خدا اگر ای اتفاق در زندگی تا افتاده امروز امو بخشش امو هدیه بخشش عیسای مصیح من همه شما ازیز ها را دوت میکنم که به عیسای مصیح ایمان بیارید و تجربه ای را داشته باشید که ما و خانوادیم در عیسای مصیح تجربه کردن PYM JBZ