داستان خواهر افغان

  ۱۰ دقیقه

خواهر افغان داستان نجات و شفای خود را بيان می‌كند.

دانلود تصویری دانلود صوتی

متن برنامه / متن سرود

 رونویسی توسط هوش مصنوعی

ایران همیشه به خدا میگفتم بیشتر میگفتم خدای این چه دنیا یه تا خورخ کردی خواهش داریم که یک روز تو هم مثل ما انسان ها روی زمین بیایی زندگی کنی جای بندهات زندگی کنی روی کوره زمین و بفهمی که چه دنیایی خورخ کردی سلام عرض میکنم برای همه رنج کشیده هایی که پشت رای نجات میگردن همیشه نماز میخواندم دعا میکردم و به خاطر سختی هایی که داشتم همیشه ترس از خدا داشتم و هیچوقت خدای باقی رو نمیتونستم تصور کنم وقتی نماز میخواندم یا دعا میکردم یا زیارت میرفتم هیچ لذتی دعا نمیداد هیچ آرامشی دعا نمیداد که من او آرامش رو دریافت کنم همیشه حالت بدی داشتم هیچ چیزی نبود که من آرام کنه اگه نماز میخواندم از روی ترس بود دعا میکردم روی ترس بود زیارت میرفتم به خاطر که مشکلات خودم حل شده و هیچ لذتی نداشت برای من من مجبور بودم در او جامعه که زندگی میکردم هم یک زن باشم و هم یک مرد و در خانه مجبور بودم زن باشم و در بیرون مثل یک مرد چون که مجبور بودم برم بیرون کار کنم و همیشه از خدا گله داشتم که چرا؟ چرا باید زندگی انقدر سخت باشه و چرا خدا این دنیا رو خلق کرده؟ و خود خدا فقط تماشاچیه و هیچ چیزی بنده هاش رو درک نمیکنه و شاید این دردهایی که من میکشیم خدا درک نمیکنه اینا رو فکر میکردم از لحاظ جسمی که خودم مریض بودم و به قول خیلی ناقص بودم و همیشه از این رنج بردم که خدایا تو که این همه بدبختی دمه دادی خانومده درست که دمه ندادی فامیل ما اصلا پاشیده بود بخاطر جنگ و بخاطر خیلی چیزایی دیگه چرا خودم از لحاظ جسمی سالم نیستم؟ تو که میدانیستی من این همه بدبخت هستم از ده سالگی یا زه سالگی که مریضی من شروع شد تا زمانی که 19-20 سالم بود و همیشه پیش داکتر میرفتم و داکتر میگفت میگفت مریضی مثل یک مادرزاده امکان نداره که خوب بشی تو وقتی که من در ایران زندگی میکردم پیش داکتر میرفتم و اونجا هفته تیر یک پارکی داشت در نام پارک عزت مریم و یک طرف دیگر شما کلیسا بود هر وقتی در مجسمه مریم و مسیح میدیدم میگفتم یا حضرت مریم تو یک زنی تو فقط میتونی من را درک کنی در خدا میگفتم خدایا یا ای که من خوب میشوم یا اگه خوب نشوم من یک مسیح میشوم چون دیگه زندگی برای من انقدر سخت بود ایجا مناهی نداشت که بخوام زندگی من ادامه بدوم وقتی اون عمل برای من انجام دادم و وقتی دوش آمدم و دکتور گفتش که تو خوب شدی تا حدودی ولی امکان داره دوباره تو در همون حالت برگردی و مریضیت برگرده من تا حدودا سه ماه خوب بودم و در خدا میگفتم چرا؟ من برای سه ماه فقط خوب شدم بعد اون زرشای دیگری که داشتم نه تنها خودم مریض بودم پدرم مریض بود و بعدی یک مدت مریضی سختی که پدرم کشید و او از دنیا رفت وقتی او از دنیا رفت و بعدی یک سال از فوت پدرم من طرف کشور اروپا آمدم و وقتی در کشور اروپا آمدم من همون حالت مریضی رو که داشتم هیچ بلکه افسردگی و مریضی روحی هم علام نمی داد و همیشه به خاطر خیلی چیزا غصه می خوردم و ای که پدرم از دست داده بودم و غصه ای او رم می خوردم و وقتی اینجا آمدم چیزایی که من از یک مسیحی شنیده بودم یا از کشور اروپا شنیده بودم همه ای اونا دروخ بود اولی چیزی که دیدم ای که باران بزرگترین نعمت خدا برای من بود دیدم اینجا همیشه باران می بارم می گفتم خدایا اینا که کافرند چرا توی مملکت کافر تو این همه داری بعدی یه مدت که با مردم مسیحی آشنا شدم و در کلیسا رفتم و برایم دعا شد تا یک و نیم سال من در مسیح رو نعورده بودم فقط داشتم می رفتم و فقط گوش می کردم و بعدی یه مدت که رفتم کلیسا و بیماری خودم و از همه لحاظ وقتی می دیدم برایم دعا می شه من آرامش پیدا می کنم با اون نمازی که می خواندم با اون دعایی که می کردم خیلی فرق داره اینجا دیگرم برایم دعا می کرد من آرامش پیدا می کردم این برایم خیلی مهم بود دیگرم برایم دعا می کنیم دیگرم برایم دعا می کنیم وقتی که من از اونجا آمدم و وا برایم دعا کرد و من خیلی سبک شدم یک چیز از بدن من خارج شد و اصلا سبک شده بودم و یک روح و جسم دیگه ای پیدا کردم در اون جایی که بودم قلب و زندگی من در ایسای مسی دادم چرا که اونجا چیزایی که دیدم و حس کردم برای من خیلی شیریم بود خدای محبت را در کردم مهم ایه که بتانه دلت سبک کنه و من عبادت میکردم و هیچوقت دلم سبک نبود ولی اونجا با دعا کردن دل من سبک شد و او آرامش اومد به نام ایسای مسی آرامش اومد در وجود من اونجا برای من دعا کردن از اونجا اومدم دیگه ترسی نداشتم چرا که من یک چیزی تازه ای را دریافت کرده بودم و دیگه برای من مهم نبود که بقیه بگه مسیح هست یا نیست و من دوست شدم ای را در همه بگم که من نجات را دریافت کردم خب من قد ایماندارای زیاد رو شدم و از کتاب مقدس خوندم و چیزی که با عقل خودم و با دل خودم با قلب خودم او را دعا کردم و فهمیدم و چرا که من یک طفل نبودم و من یک آدمی بودم که دیگه 20 سال از عمرم گذاشته بود الان 22 سالم بود که وقتی من در مسیح ایمان آوردم ما جمع شدیم با یک گروه ایماندارای قدیمی در یک جایی برای یک عفته جمع شدیم که برای دعا برای کتاب مقدس خوندم برای بیبر و من خیلی ها را باش آشنا شدم خیلی هایی که ندیده بودم و تازه دیدم و وقتی که از علم وا فهمیدم که وا چقدر تحصیل کردن چقدر علم دارن چقدر کشور ها را دیدن و ای برای من چی شد؟ یک سال شد گفتم که وقتی که یا ایقدر دانائی دارن ایقدر علم دارن و می فهمند تحصیل کردن و یا می تانستن اگه مسیح دروخود می تانستن دین دیگه را انتخاب کنن وقتی پیش داکتر رفتم داکتر گفت مشکل خاصی نداری تو خوب می شید و ای شفاره من با مسیح دریافت کردم روزی که من در مسیح ایمان آوردم و ای شفاره من دریافت کردم و امروز خوب هم ولی بعد اوی که من با مسیح آشنا شدم شخصیتی که برای من وجود آمد همه را به چشم او می بینم و ای تغییر در من آمد که بتانم انسان ها را همه را یک رقم ببینم همه را یک جور دوست داشته باشم چرا که خالق من او را دوست دارد چرا که خالق من نجات دهنده ای فرستاد که همه در او ایمان بیارن و همه نجات پیدا کنن بعد از ایمان وجود من تغییر کرد او چیزی که روی دل من سنگینی می کرد او چراقم از من گرفته شد چیزی بود که مسید همه داد پیغام من برای همه خانومای ایه که راه و راستی و حیات مسید در کتاب مقدس آمدن و می تانن که بخانن و هر کسی که می خواهد مسید زیادتر بشناسه و بین راست و دروغ بین تاریکی و روشنایی می خواهند راهی را پیدا کنن فقط با کتاب مقدس اگه او را بخانن خودشان در همه چی می رسن موسیقی موسیقی