داستان شعیب

  ۱۰ دقیقه

به شعیب گوش دهید که خاطرات خود از کابل و همچنین نحوه هدایت خداوند او را به پادشاهی خود بیان می‌کند!

دانلود تصویری دانلود صوتی

متن برنامه / متن سرود

وقتی من به دوره طفولیت خود فکر می‌‌‌‌‌کنم، به علاوه از این بازی هایی که ما داشتیم که تشله بازی است، لولک دوانی است یا اینکه دنده کلک است و فوتبال، یکی از آنها هم بایسکل دوانی است. نام من شعيب است.

من در کابل افغانستان تولد شده ام. من یادم می‌‌‌‌‌آید وقتی که من بایسکل دوانی را یاد می‌‌‌‌‌گرفتم، اولین چیزی که بود من افتادم از بایسکل و یعنی بسیار افگار شدم، ولی با همین افگار تجربه می‌‌‌‌‌گرفتم. ما یاد می‌‌‌‌‌گیریم که چطور بایسکل دوانی کنیم وقتی بیفتیم. همچنان پدر من شطرنج بازی می‌‌‌‌‌کرد و من همراه از او به بسیار خردسالی سن سال‌های شش و هفت، من بازی شطرنج را یاد گرفتم که هر دوی از این شطرنج و بایسکل دوانی تا حال هم که شاید پنجاه سال می‌‌‌‌‌شود، او را ادامه می‌‌‌‌‌دهم و این مرا کمک می‌‌‌‌‌کند که چطور بتوانم آرامش در زندگی پیدا کنم.


من صنف سه مکتب بودم که وقتی یک روز در سال ۱۳۵۲ یا ۱۹۷۳، ۲۶ سرطان وقتی رفتم به طرف مکتب که همه جاها تانک و اسکرا بودند و همان روز مکتب رفت نتوانستم کودتای ویسرا داود خان بود و از او روز تا به حال که بیش از پنجاه سال می‌‌‌‌‌شود هنوز هم مردم افغانستان صلح و آرامش ندارند.

وقتی مردم افغانستان صلح و آرامش ندارند ما هم نداشتیم و در همین حالت جنگ و خشونت بزرگ شده ایم.


این بخشی از زندگی ما بوده و وقتی که شوروی‌ها آمدند در افغانستان ما در آنجا بودیم و بعد از آن من درس خواندم، درس در رشته حقوق و همچنان به ملل متحد کار می‌‌‌‌‌کردم ولی همه زندگی من وقتی من یک مرور می‌‌‌‌‌کنم دو سوال در زندگی من وجود داشت که من جواب برایش نداشتم.

یک سوال این بود که جهان چگونه به وجود آمده؟ کی به وجود آورده؟ چگونه به وجود آورده که دین قبلی من یک جواب واضح و روشن بر از این نمی داد. همچنان کتاب‌های خداناباوری یا کتاب‌های اتئیستی هم جواب در این مورد نداشت.


این سوال بزرگ زندگی من بود و سوال دوم هم این بود که چطور ما بتوانیم ظاهر و باطن خود را یکی بسازیم. ما هم در زندگی در ظاهر پیش دیگران انسان بسیار خوب یا هرچی که فکر می‌‌‌‌‌کردند تحصیل کرده ولی در باطن خود من می‌‌‌‌‌دانستم که من گناهکار هستم.

من او چیزی که آنها فکر می‌‌‌‌‌کنند آنقدر هم خوب نیستم ولی نمی توانستم این ظاهر و باطن خود را یکی بسازم. این دو سوال مهم بود.


وقت ما مهاجر شدیم در پاکستان، در آنجا ما در پایین ترین نقطه زندگی ما بود چون من زبان را نمی

فهمیدم، زبان اردو را نمی فهمیدم و از طرف دیگر هم در خانواده روابط خوب نبود.

همچنان کار نداشتم، پول نداشتم، یعنی در پایین ترین نقطه زندگی من در پاکستان بود و در آنجا یک تعداد از

افغان‌ها مسیحی شده بودند در اسلام آباد و همچنان یک تعداد از امریکایی‌ها، کانادایی‌ها آنها کار می

کردند در بین افغان‌ها ولی وقتی آنها با ما تماس گرفتند، بر من مسیحیت در آن وقت یک مذهبی بود که وقتش گذشته بود و همچنان امریکایی‌ها اینها بر من جاسوس معلوم می‌‌‌‌‌شدند و یک مخالفت با مسیحیا داشتم، چه در خانواده و چه در بین دوستان و رفقا.


همین شکل زندگی ناخوش دوام داشت تا وقتی که یکی از شبها من یک مرد بسیار نورانی را در خواب دیدم که بر من گفت چرا تو بر ضد من هستی؟ چرا تو بر ضد من هستی؟ و این شاید بر چند ثانیه بوده، روز بعد صبح به با خانم خود گفتم من این را تو گفتم یک خواب بسیار تعجب آور دیدم، نمی دانم ولی من می‌‌‌‌‌دانم که من بر ضد مسیحیا هستم. بعد از آن ما دوستای مسیحی که می‌‌‌‌‌خواستند من با آنها کلام مقدس بخوانم داشتیم، من از خانم خود خواهش کردم که به یکی از دوستان تلفن کند که من می‌‌‌‌‌خواهم کتاب مقدس را شروع کنم. آن وقت کتاب مقدس را با این دوست امریکایی شروع کردیم.


در اولین آیه کتاب مقدس آمده که در آغاز خدا جهان را آفرید. آیه اول فصل اول پیدایش در کتاب مقدس، در آغاز خدا جهان را آفرید و این واقعاً همان سوال اول مرا که من دهه‌ها یا دها سال به او جوابش را نداشتم، این را حل کرد. و بعد از آن ما عهد عتیق خواندیم و عهد جدید را. وقت به عهد جدید رسیدیم بر زندگی عیسی مسیح و کار از او آیه‌ای که مرا واقعا کمک کرد که به عیسی مسیح ایمان بیارم یا قلب مرا لمس کرد. آن آیه در متا فصل یازده آیه بیست و هشت است که عیسی مسیح می‌‌‌‌‌‌گوید: هی حال تمام گرانباران شما پیش من بیایید، من بر شما آرامش می‌‌‌‌‌‌دهم.» چرا؟ می‌‌‌‌‌‌گوید: من فروتن هستم، من مهربان هستم بر شما.» واقعا این آیه قلب مرا لمس کرد و روح خدا هم مرا لمس رد و در یکی از روزهای خزان ۱۹۹۹ من به عیسی مسیح ایمان آوردم و من به خانم خود گفتم. انم گفت که من هم مسیحی هست، شدم.


و ما هر دو یکی از کشورهای غربی ما مهاجرت کردیم و در آنجا باز هر دوی ما غسل تعمید گرفتیم در آنجا.

و چیزی که کاری که خداوند به خصوص در بین افغان‌ها و ایرانی‌ها می‌‌‌‌‌‌کند، وقت قلب ما را باز می‌‌‌‌‌‌کند به خود، ما ایمان می‌‌‌‌‌‌آوریم به عیسی مسیح، او می‌‌‌‌‌‌خواهد که ما را به خاطر پادشاهی خود، به خاطر پخش خبر خود استفاده کند و او هم ما را استفاده می‌‌‌‌‌‌کند در بین افغان‌ها، در بین ایرانی‌ها. آرزوی من، دعای من این است بر همه افغان‌ها، بر همه فارسی زبان‌ها، بر همه ایرانی‌ها، تاجیک‌ها و فغان‌ها در هر کجایی که هستند، چه در داخل افغانستان، در ایران یا تاجیکستان یا هندوستان یا پاکستان یا ر کشورهای غربی که اینها هم انجیل را بخوانند، خبر خوش عیسی مسیح را بخوانند و به او ایمان بیارند، خودشان ببینند که خداوند آنها را دوست دارد.


در کلام خدا ما می‌‌‌‌‌‌خوانیم که می‌‌‌‌‌‌گوید خدا آنقدر این جهان را دوست داشت که یگانه پسر خود عیسی مسیح را فرستاد تا جهان را چه نکند؟ جهان را مجازات نکند بلکه جهان را نجات بدهد. داوند خواست که ما از طریق عیسی مسیح نجات پیدا کنیم. ر کسی که به عیسی مسیح ایمان می‌‌‌‌‌‌آورد، او صاحب زندگی جاودان می‌‌‌‌‌‌شود. ا نجات پیدا می‌‌‌‌‌‌کنیم و این پیام خوش عیسی مسیح است و پیام من به شما هم بیننده‌ها، شان که می‌‌‌‌‌‌بینید انجیل را بخوانید، به عیسی مسیح ایمان بیارید و ببینید که عیسی مسیح چه قدر زندگی شما را تغییر مثبت می‌‌‌‌‌‌دهد. کلام خدا کلام زنده است و زندگی ما را تغییر مثبت می‌‌‌‌‌‌دهد.


باور کنید که ما از وقتی که به مسیح ایمان آوردیم مشکلات ما کم نشده اما ما در مشکلات خوش هستیم، خوشی قلبی داریم و خداوند هم برکات فراوان را در زندگی ما، در زندگی خانوادگی ما، در زندگی زناشوهری ما و در زندگی ما در اجتماع بر ما داده که او کاملا بی‌حساب است.

شما را هم تشویق می‌‌‌‌‌‌کنیم که به عیسی مسیح ایمان بیارید و ببینید خداوند چه قدر نیکو است و شیرین است و خداوند خدای محبت است.