30 minutes
13 October 2011
Transcribed by AI
این راژیو صدای زندگی است خداونده بدبختی های زندگی چقدر زیاد است من نمی فهمم چی کنم خداونده فریادمه بشنو دعایمم مستجاب کن خداونده خداونده خداونده ای خداونده من تو را می خانم زیرا یقین دارم که مرا اجابت خواهی نمود پس دعای مرا بشنو خداونده خداونده فزیلا در طول سال های جنگ و ایرانی در خانه و جای خود بود و با وجود ای همه راکت پرانی ها و بمباران از وطن خود شور نخورد شرایط وطنش کم کم عوض شده می رفت بعض اوقات که او تناکت خود می باشد گذاشت ها را بیاد میارد که چی راکت ها و مرمی های نبود که فیر نشدند و چی جان های نبود که دریده و زخمی نشدند خدا را شکر می کند که از او آلتهای خراب و اولناک جان به سلامت برده زمانه که او آلتها بیادش می آید به پیشگاه خدا دعا می کند که آرامی نسبیه که فیلند سرزمین اوکم فرماست پایدار باشد ووزه دوباره خراب نشد از بس که جنگ و ویرانی و نارامی را در زندگی خود دیده بود فکر می کند که شاید جنگ دوباره شروع شوه و ای آلت نسبیه سلح و آرامش معقدی باشد او همیشه در باطن خود دله را داشت فزیله همروزه مصروف پخت و پاز بر اطفال بود زیاد کوشش می کند که بس سر و وزه اطفالش برسه و از اونا مراقبت کند با وجودی ای که سی روز بعد برقایشان بر سی یا چار ساعت می آمد با ان هم از گاز کم تر استفاده می کند زیرا گاز قیمت بود فزیله بر ای که سرفجوی کده باشد همیشه غذای خود در دیگ بخار پخته می کند یک روز فزیله مصروف پخته کدن نان چاشت بود سر دیگ بخار بسته کد اطفال که در اولی اونا بود همیشهان کده اطفال فزیله بر ساتری در کوچه رفته بودند اولی تقریبا خلوت شده بود فزیله لحظه پیش دیگ شیشد که بخار بگیره او کمه بفکر فرو رفت فزیله آهه کشید و در فکر ای شد که آیا خداوند در فکر او است و به زندگی او کدام دلچسپی داره یا نه بخاطر که او هر روز مصروف دیگ بخته کدن و جرم جارو بود و او خودش کمتر به فکر خداوند می شد او به ای فکر می کد که آیا واقعا خداوند در فکر زندگی مختصر او است و حتی در قب دیوار او خانه از او مراقبت می کنه وقتی که چرتش خلاس شد و به خود آمد متوجه شد که دیگ وقت بخار گرفته با خود گفت غذا تقریبا تیار است تا برای اولاده را از کوچه صدا کنه نان پخته می شه او به طرف کوچه روان شد که قارفه و اسمان صدا کنه فزیلا دروازه کوچه را باز می کنه و به کوچه نگاهه مندازه توجه کنین بچه چی می کنیم؟ ایچ مادر جان تناساتری می کنیم بیادرته چرا می زنی او دختر او خواه خارده است نمی زنم از ما ساتری می کنیم بیاین بچه خانه کالایتانا بتا کنین که خاک پره است خوب می آیم مادر جان زود بیاین بچه که چاش چوده نانتانا بخوریم بریم خانه که نان بخوریم بیادر جان حالا حالا که راکت آمد دست بیادرته بیگی او دختر که دیگیش می آید بده او دگوش تو کارم صدا کو حالا بیادرت جان تیز بده او که در تاکه او بریم زود شو که باز راکت می آید خانه تان بیاین بده او حالا بیادرت جان تیز بریم دوست های می روان فضیله که از صدای محی به راکت وحشت زده شده بود و ترس سراپای او را فرا گرفته بود سخت می لرزید رنگ از رویش پریده بود گویی اصلن خون در اگاه و جیریان نداره در اون حاله که عارفه و دیگه اطفاله صدا میکد صدای چیغس و غالمغال امسای پلوی خودم می شنید که می گفتن چی گب شده ای چی بود خانم برادرش کته اطفالش در خانه پایان که نزدیک اتاق فضیله بود انوز از خانه خود بیرون نبرامده بودن خوار فضیله نیز در همون خانه زندگی میکد شوور اون آصف که همون روز سر کار خود نرفته بود از اتاقش برامد و به اجلا از اینا به طرف پایان رفت او فکر کرد که راکت به دروازه کوچه اصابت کده او به اجلا وارد اتاق فضیله که نزدیک کوچه بود شد در اصنایی که وارد اتاق فضیله شد تا اونا رو بیبینه که جور استن یا نی وقتی که وارد اتاق شد چشمهاش از ادقب برامد و عیجان زده پس از اتاق بیرون رفت که فضیله دم رویش آمد و از او پرسان کد او خدایا تو چقدر میربان استی خوب شد که بخار سرماد در شد باش که یکدرفعه خانه رو اول بگیرم بروم دارم خانه ویییی کله چیزا خراب کرده تو سعی کله چیزا خراب شده واقعا تو خدای میربان استی تو امروز مارا دیدی وییی تو همه چیزا میبینی و از هر خطر مارا نگاه میکنی او خدای پاک اگر نیه من ار روز که دیگه پخته میکدم قطعه وشتگاهیم در خانه میبودم چی چرد میزنی خوارجان؟ چرد نمیزنم بیادر خدا را شکر میکنم که مارا از این خطر نگاه کرده اگر نیه ار روز اولادا در خانه میبودن و مام دیگه در خانه پخته میکدم خدا را شکر که هیچ کدام ما در خانه نبودیم من خدا را از امی خاطر شکر میکنم که مارا از این خطر نگاه کرده خداوند بسیار میربان است و واقعا کل تانه از مرگ و زخمی شدن نجا داده خدای شکر این دیگه های بکنه بسیار خطرناک است و باید که بسیار کتش ایجاد کنین راست میگی بیادر خوب شد که بخیرتی شد سرتان زنده باشی شناندهای گرامی در امو شب بعد ازی که همه به خواب رفته بودن فزیله در جای خواه کده خود چرد میزد و در مورد حادثی که رخ داده بود فکر میکد بعدن او از جایش بلند شد تا شکر خداوند با جای بیارن شناندهای گرامی در امو شب بعد ازی که همه به خواب رفته بودن خداوندهای تو همیشه از ما معاذبت و نگاهداری میکنی شکرهای خداوند که امروز هم از ما و اولادایم نگاهداری و محافظت کدی تو واقعا خدای نجات دهندهاستی تو از ما اتا در پشتی دیوارام محافظت میکنی من تو را شکر میکنم که تو همه چیز میبینی تو خدای راستی و واقعی استی تو را شکر میکنم که تو امروز ما و اولادایم از زندگی دوباره دادی من را ببخش که در مورد تو من شکر کردم همه چیز از تو سادر میشه ای خداوند خب شناندهای نهایت گرامی چی فکر میکنین؟ آیا این حقیقت داره که خداوند به هر روز از زندگی ما علاقه و دلچسپی داره؟ آیا او میفهمه که چی برما بهتر و به خوبی ماست؟ شاید که شما داستان را از کتاب مقدس که در مورد ابراهیم و ساره است خداوند بر اونا وعده داده بود که نسل ایشان مثل ستارای آسمان بیشمار خواد شد ولی بانهم اونا مدتهای مدید را بیدون تفل سپری کدن بلاخره خداوند دست سن پیری بر اونا فرزنده داد که نامش ایسحاق بود انگامه که مادر ایسحاق فوت کد ایسحاق جوان به سر رسیده بود مگرم انوز هم عروسی نکده بود ابراهیم یک مذرعه را امرا با یک مغاره خرید تا جای مناسب بر دفن کدن ساره باشه بعد ازی که مادر ایسحاق مرد ایسحاق روزای مشکل رسه پری میکد باید متذکر شد که وقت ای رسیده بود که ایسحاق باید که عروسی کنه آل بیاین نظره به داستان از کتاب مقدس در مورد عروسی ایسحاق بیندازیم ما ای را خواهیم دید که ابراهیم دختری را از قبیلی خودش بر زنی ایسحاق میخواست چرای تر بود؟ در حال که به ای داستان گوش میدین ببینین اگر شما ای را باور کنین که خواست خداوند در انتخاب دختر مناسب بر ایسحاق شامل بود فکر کنین در مورد ای که چقدر خداوند علاقه زیاد و فراوان به زندگی روزمره ما داره آیا او واقعا از ما موازبت می کنه؟ پس بیاین که به داستان از کتاب مقدس گوش بدیم حال ابراهیم دیگه بسیار پیر شده بود خداوند او را از هر لحاظ برکت داده بود یکی از روزا ابراهیم به ناظر خود که رئیس نکراش بود گفت با ولایت و سرزمین خودم برو و از خیشواندهایم به ایسحاق زند بگی به این نکتر توجه کنی که ایسحاقا به سرزمین آبائیم نبری بلکه در ایواز دختره به ایجابیار بعدن ناظر او در شطوره کتر انوای حدایه مختلف بستبندی کد و به سفر خود به طرف جایی که قوم و خیش ابراهیم زندگی میکد رفان شد وقت که ناظر به نزدیکی محله رسید تمام شطوره را در خارج شار در پالوی یک جای آب خواباند طرف هایشان بود و این وقت بود که زنای او سرزمین برای گرفتن او سرچا می رفتند ناظر ابراهیم به این شکل به دعا کدن شروع کد ای خدافند ای خدای سرورم ابراهیم التماس میکنم نظرت به سرورم لاطف کو مره یاری کو تا خواستی او را برهارده بسازم آن ما در پالوی این جا استاد هستم و دخترهای شار برای بردن او می آین ما با یکی از این دخترها می خواهیم بگویم که کوزی خود را پاین کنن تا ما از او ایک ذره او بخورم اگر او دختر گفت که او بخو و ما شطورهای تم او میتوم بگذار امو کسی باشه که برای اصحاق انتخاب شده هنوز ناظر ابراهیم دعای خوده خراس نکده بود که ربکا که کوزه دستر شانیش بود آمد ربکا دختر بیتوهیل نواسهی ناهور برادر ابراهیم بود ربکا دختر بسیار مقبول و باکره بود در طرف چشمه رفت و پاین شد و کوزی خوده از او پار کد از چشمه پس بالا آمد در این وقت ناظر با عجله طرف او رفت تا او را ببینه و بر او گفت که یک کمی او خواست کوزیت برم بده ربکا در جاها بر او گفت که بنوش آقا و همشونان ما برای شطورهای تم او میکشم تا کلشان او بخورن ناظر بدون گفتن یک کلمه ربکا را به تماشا شیشت که چطور او در او خور بر شطورها میریخت و باز به طرف چامی رفت تا برشان او بیاره ربکا او قطر او و چشمه کشید که تا شطورها تمامشان او خوردن بعد از او ناظر ابراهیم یک حلقه طلاو و دو دزبند طلاعی را از خورجین خود کشید و بر ربکا داد و بعد از او از ربکا پرسان کده دختر کیستی؟ آیا در خانه بابید کداموطاق هست که شب موجه تیر کنم؟ ربکا جواب داد که من دختر بیتوییل هستم ما بر شطورهایت کها و علف فراوان داریم امچنان جای بر خواه کدند هم داریم که بتانی شب آرام خواه کنی ناظر ابراهیم دروی زمین خم شد و خداونده سجدکد و گفت ای خداوند خدای سرورم ابراهیم از تو سپاسگزار هستم که نسبت به اون امین و مهربان بودید و من را در این سفر اداعت کدید تا در پیش روی خیشواندهای سفرم بیاییم ربکا به طرف خانه دوید تا تمام خانواده خودها از این موضوع آگاه بسازه ربکا بیادر داشت به نام لابان وقت که لابان حلقه طلاع و دستبنده در دستای ربکا دید به اجلا بیرون رفت تا ناظر ابراهیم ببینه وقت که او را دید برش گفت ای که برکت خداوند بر توست چرا در این جا در بیرون نستاد هستی؟ ما جای بر خودتو و برشترهای داریم و آماده کردیم بعد از او بر ناظر ابراهیم و کسایی که گتو بودن او آورد و تا پای خود بشوین بعد از او دسترخانه پیششان آورد و نانه برشان آورد ناظر ابراهیم برشان گفت تا که ما مخصد آمادن خود به این جا را برتان نگویم لب در خضایتان نخواد زدن اونا گفتن پس بگو که چرا به اینجا آمدی؟ بعد از او ناظر تمام چیزه بر لابان به این شکل بیان کرد ما خادم ابراهیم هستم خداوند او را بسیار برکت داده و او مرد بزرگ محروف هست خداوند به او گلاها و رما و طلاق و نقره بسیار غلاما و کنیزا و شطرها و علاحای فراوان داده ساره همسر مالکم در سن پیری پسر زائید و سرورم تمام دارای خود را به پسرش بخشیده مالکم مره قسم داده که از دخترهای کنانی بره پسرش زن نگیرم بلکه در اینجا پیش قبیله و خاندان پدریش بیعیم زنه بر او انتخاب کنم بعدان او ادامت داد وقت ما امروز اینجا می آمدم اول بر سفر و کامیابی خود دعا کردم و از خداوند التماس کردم که هر که به ما او بتا و شطرهای ما سیراب کنه او امو دختر هست که تو بر اصحاق در نظر گرفتی پیش از اینکه ما دعای خود خلاس کنم ربکا در حال که کوزه او دشانیش بود بیرون آمد آره اگر شما لطف و میربانی و صداقت خود را به مالکم بکنین برم بگوین و اگر نمی کنین هم برم بگوین تا ما تکلیف خود را بفهمم لابان و بطویل جواب دادن یه از طرف خداوند هست پس ما چی می تانیم بگویم ربکا در اینجاست او را بگه و برو بان که هم سر پسر مالک تو شوه امو تور که خداوند هدایت نموده سپس ناظر ابراهیم زیورات تلاب و نقره و چند دست لباس بیرون آورده بر ربکا داد او همچنان توفای قیمتی بسیار بر بیادر و مادر ربکا داد بعدن افراد که کته ناظرین بود کلشان نان خدا خوردن و شهر در خانه بطویل تیر کدن وقتی که صبح شد ناظرین گفت من از پیش شما رخصت می شم و پیش مالکم می روم بنابراین اونا ربکا را خواستن و از او پرسان کدن که آیا تو می خوایی کته ای مرد بری؟ ربکا گفت بله من می خواهم که تو بروم بس خانوادش کتش خدافیزی کدن و در هنگام سفر ربکا را برکت دادن و ای طور برش گفتن خداوند نسلهای تو را زیاد بسازه پس ربکا و کنیزهایش سر شطرهایشان سوار شدن و کته نازم ابراهیم رفتن وقتی ربکا و کنیزها به جایی که اصحاق سندگی می کد رسیدن ربکا نگاه کد و دید که اصحاق طرفشان می آیه ربکا از نازم پرسید ای مرد که در مزرعه اص و طرف ما می آیه ای کیی از؟ نازم جواب داد ای اصحاق بسر مالخیم هست با شنیدنه گب نازم ربکا روی خود کته چادرش پود کرد آنگاه نازم تمام داستان سفر خود را بر اصحاق قصر کرد اصحاق ربکا را در داخل خیمه مادر خود سارا آورد و او را به زنی خود گرفت و با او دل بست و از غم مادرش تسلیح افت شنانده ای گرامی داستان ایمان ابراهیم به خداوند چیک داستان عالی آموزنده و دلشین است اعتماد ابراهیم سر نوکر صادقش دعای نازم او و اعتماد و توکل نازم ابراهیم به خداوند که یک همسر خوبه بر پسر مالک او پیدا کنه که ای امر خود اساس و جوهر ایمان ابراهیم به خداوند نشان میته دوست های گرامی باید متذکر شد که ای خداوند بود که همسر ایصحاق را انتخاب کرد او یکی از افراد خانواده او را برش انتخاب کرد خداوند نمیخواست که ایصحاق کته دخترهای کنآنی ها که همهشان مشرک بود و در چار دوروبرشان در امسایگیشان بود عروسی کنه و دزمن خداوند امچنان نمیخواست که اونا سرزمین وعده شده کنآن را ترک کنند خداوند بخشنده و مهربان است و او جواب دعای کسای را میته که به او ایمان داشته باشند و به او اعتماد و توکل کنند آیا شما متوجه ای شدین که نازم ابراهیم بر ایصحاق همسر بسیار مقبول و پیسدار نخواست؟ او میفامید که داشتن قلب پاک و صادق بسیار مهم است نسبت به زیبایی و سروعت بنابرای ای چیز بود که او از خداوند خواست خب ای درست بود که ربکا بسیار مقبول بود مگرم ای چیز نبود که نازم به دنبال او میگشت باید گفت که ربکا دختر مهربان مدتی با اعتماد و قابل فخر بود پاکی ربکا نشان میداد که او شکست نفس است او واقعا یک روح خدمت داشت ربکا فورا بر نازم ابراهیم و شطرهای او از چشمه او کشید و برشان داد آیا شما ای رو میفامین که بری یک شطر تشنه که یک افته او نخورده باشه چقدر او ضرورت است؟ نوت لیتر او ضرورت است آماده کدن او بر ده شطر دمو یک روز کار آسان نیست خب قسم که شما میبینین خداوند به زندگی های روزانه ما و ضروریات ما علاقه و دلچسپی داره ما میتونیم به خداوند اعتماد کنیم که او از ما مراقبت و غمخوری میکنه و تمام ضروریات ما را آماده میکنه دوست های گرامی وقت اعضای خانواده تان دوست های تان و همکار های تان به شما نگاه میکنن کی را در مورد خداوند میاموزن؟ کوشش کنین که مثل ابراهیم در ایمان تان نمونه باشین و مثل نازم و یا نوکره و قبل ازی که به کدام کار شروع کنین از خداوند بخواییم که شما را هدایت و رهنمایی کنه بله شناندهای ازیز وقت ما در کار و یا در یک امر اراده خداوند بخواییم و در پیشگاه و دعا کنیم و اگر ای دعای ما از جان و دل باشه خداوند ما را اجابت میکنه تاوره که در کلام خدا میخانیم ای خداوند من تو را میخانم زیرا یقین دارم که مرا اجابت خواهی نمود پس دعای مرا بشنو خب شناندهای نهایت مهربان ای بود برنامه ای نوبت ما که تقدیم خاطر تان شد تا برنامه آینده و هفته دیگه تمام تانه به خداوند بینیاز میسپاریم در قلب من اسمم در کتاب هیاتت مسیح نوشته شد لائقم توی مقدس مسیح برام تو من قشبم ای زندگی و ای منجیم توی مسیح مثل جلال رب خالق تو ای مسیح کلامه او مجسم گشتی بین ما
20 October 2011
6 October 2011
29 September 2011
22 September 2011
15 September 2011
8 September 2011
1 September 2011
25 August 2011