30 minutes
3 November 2011
Just like Jacob who had deceived his father, so he was later himself also deceived by his uncle Laban. Jacob had been promised Laban’s younger daughter Rachel as a wife, but his uncle deceived him and gave him instead his older daughter Lea first. Only for a promise of seven more years of labor for Laban did Jacob then get Rachel as his wife.
God had promised Jacob to bless him and he ultimately had twelve sons and one daughter. But Jacob suffered the consequences for his lies and deceitfulness. God still judges any injustice and lies because he is a holy and just God.
Transcribed by AI
این راژیو صدای زندگی است خداونده بدبختی های زندگیم چه قزیاد است من نمی فهمم چی کنم خداونده فریادمه بشنو دعایمم مستجاکو دعایمم مستجاکو مستروریم که با برنامه دیگی فریاد زن در خدمت شما دوستا قرار داریم با آرزوی خوشی و بهروزی هر یکی شما عزیزا می پردازیم به نشر برنامه اینوبت فریاد زن کلامتو برای جان من شیرین است حتی شیرین تر از اصل کلامتو برای جان من شیرین است حتی شیرین تر از اصل دوستای ارجمند کمال پسر کاکای پدر سمیرا که چند سال از سمیرا کدا بزرگ است جوان از تنومند و خوشتیب چشمای سبز و جذاب و قد بلند و رسای کمال قلب سمیرا را به تپش می آورد زمان که او را می بیند از خوشحالی دخات نمی گنجد گرچی سمیرا کمالا یکی دو بار دیده بود اما هیچگاه کده کمال گفت نزده بود تنها ده دو محفل که یکی دگر از نزدیک دیده بودند صرف بر یکی دیگه خود سلام داده بودند دهی محفل ارگاهه که باهم روبرو می شدند سمیرا بر لحظه به او خیره می شد و قلبش توره می تپید که گویی زوف می کند آخرین باره که سمیرا او را دید پتنوس پیالا را در هنگام بردن به طرف آشپس خانه چپکد که ای چقدر گیچ کننده بود از بس که همیشه فکر و اوش او به طرف کمال بود دهی اواخر ار شو او را خواه می دید و روزا در مورد او فکر می کند خب روزا و افتها به همی شکل تیر می شدند و سمیرا صرف در مورد کمال که یکانه شخص ایدئال او بود فکر می کند تایی که نوروز و سال نو فرا رسید ملکه که یکی از خورخندهای سمیمی سمیرا بود و همیشه ار جای با هم می رفتند خانه سمیرایشان بخاطر سال نو آمد تا امرای او جهت تفری بیرون برند ملکه که در خانواد سمیرا احوال پرسی کرد و بعد از او از احوال سمیرا جویا شد خانواد سمیرا بر ملکه گفتند که سمیرا در اتاق خود است وقت ملکه وارد اتاق سمیرا می شد می بیند که او در گوشه از اتاق خود خواست و لحافا سر خود انداخته ملکه بالای سرو می رو و سمیرا را صدا می کند توجه کنیم سمیرا؟ سمیرا جان؟ سمیرا؟ خیلی خواست خوارجان که خداتا انداختی مریض استی؟ نه مریض نیستم بخی خوارجان من برای تبریکی سال نو آمدیم بخی خوب نیست که در این روز اول نو روز خدا انداختی سلام چطور استیم ملکه جان؟ خیلی بستم تشکرم بخی سمیرا جان چیگه هست؟ بخی سمیرا جان که بر سبزه لغت کردن بریم بخی بخی که بیرون بریم سیکو که چون خوب افتوه است در چی چفت رفتی؟ کجا را سحل داری؟ وی خوارجان من کل کارم هیلا کردیم پیش تو آمدم که یک جای بیرون بریم ساعت ما تیر شدم آخرها می ده قصه ما نیستی که امینجا کس هست یا نی؟ ببخشی ملکه جان در چی چفت استی سمیرا جان؟ خواستشا بگویم در چرط چیزی بودم که در چرط چی بودی سمیرا؟ چی بگویم خوارجان در این روزا پدر مادرم هر دویشان ما بین خود از خاطر من گفت می زنم از خاطر عروسی و می خواهند که من رو به کسی بتند مگرم من نمی خواهم که به خزروتی عروسی کنم چرا؟ می فهمیم ملکه جان پدرم می خواهند که من رو بر بچه یک دوست خود که بسیار پیسدار است به اون بته خواهند خوند اوف اوف که چی بگویم می فهمیم ملکه بر ما پیسه اصلا نیچی حرزش نداره آه این رو خب راست میگی می فهمیم پیسه انسان خوشبخت نمی سازه پیسه هیچوقت جای محبت و دوستی واقعی رو نمی گیره آه راست میگی من کسی رو میگیرم که من را دوست داشته باشه و نسبت به من امتحان محبت واقعی داشته باشه ملکه جان خواهند جان این چیز نو نیست که تو کل ما همیشه امتحان افطار شده و میشه آه این رو خب راست میگی عروسی و سرنوشت زندگی از ماست مگرم تسبیم او را دیگران میگیرند این رسم و رواج منفور تا چی وقت امروی سرنوشت ما بازی خواهد کرد خدا این رسم و رواج از وطن ما و شما گم کنند آه لای آمین که با زندگی خود ما و شما بفهمیم باست شکر است همینو جان که تو پدر و مادر داری ما وارخو یتیم نیستی برو خواهند جان تبا کلا تبا خدا کن پدر و مادر خو در بده اولاد خود نیست هموا میفهمند که چی به خوبی ماست دعا که خواهد جان خداون همه چیزا میفهمند او میفهمد که چی به خیر ماست آه ایره خود راست میگی ملکه جان تمیرو جان ایره در یاد داشته باش چیز را که ما میخواییم و در دل خواد در باره از او فکر میکنیم او تو نمیشه بلکه او چیز را که خداون میخوایی همه تو خواد شد این مثله خود شنیدی که میگه آنچه دلم خواست نهان شد آنچه خدا خواست امان شد خواهد شنیدی خداون میفهمند که چی به خیر ماست من ایره میفهمم ملکه جان که خداون به خیر ماست من خود تفل نیستم مگرم مگرم نمیفهمم که چی قسم برات بگویم بگو تو بگو خواهد جان یک چیز همه برات بگویم بیاییم که زندگی خب مذقرگی نیست آهاییخو اخر آخر زندگی یک انسان دمیان است به نظر من این قسم زندگی هیچی منصفانه نیست که کس را که آدم دوست داشته باشا نتانه که کتازو زندگی کند این دیگه هیچ زندگی نیست خوا بخی بخی که یک سات بیرون بریم بخی دست روی تا بشوی بخی دیگه سرمون قناض نکن خوا بخی سمیرا هیچ دلم نمیشه ملکه جان آه تا هم چی که گفته یاد داری بخی دیگه خوا دیگه هلقه که میگی از خاطر تو میرام آه بخی داشته میفهمیم ملکه هر دقیقه که کمال بایاد میایم هیچ دلم نمیشه که کته کس دیگه غیر از او عرصی کنم خوا دیگه چیز گفتنی نداری در چیز دوریش خنده میکنی ملکه کمشون بخی بخی شنانده محترم در این جهانه که ما و شما زندگی میکنیم پر از مشکلات و پرابلم هست بسیاری اوقات ایام زندگی منصفانه به نظر نمیرسه و بعضا ما عیران میشیم و تعجب میکنیم که آیا خداوند از چیزایی که سرما واقعی میشه مراقبت و وارسی و دستگیری میکنه؟ ای را باید امیشه باید داشته باشیم که خداوند مسئول زندگی روزانهی ماست خداوند دانای کل است و او پلان و هدف زندگی ما و شما را میفهمه به ایام باور و اعتماد داشته باشین که خداوند توانایی ای را داره که سر مشکلات زندگی شما غالب شوه و هر موانع را از سر راه زندگی تان دور کنه خداوند همیشه صادقانه با وعداش وفادار است و حتی او نیروی ای را داره که حیله و فریبکاری دگره را مانی شوه تا هدف و پلان خدا انجام بتا و تکمیل کنه خب دوست های گرامی اگر به خاطر داشته باشین در برنامه گذشته ما در مورد ربکا و پسر او یعقوب شنیدیم که چیگونه ایساقه که پدر یعقوب میشد و در ایام پیری چشمای او دید خود را از دست داده بود فریب دادن در حصر فریبکاری ربکا و یعقوب ایساق بعوض که برکات خدا بر ایسو که پسر کلان او بود بتا بر یعقوب داد بخاطر این کار ایسو بسیار قار و اصابانی شد و در پای کشتن برادرش یعقوب بر آمد وقت که ربکا از این موضوع خبر شد به کمک ایساق یعقوبه پیش برادر خود که در یک جای دور زندگی میکد روان کرد اگرچی این حیله و فریبکاری بسیار نمناسب بود ولی خدا او را به کار گرفت تا یعقوبه دوباره پیش خشابندهش بفرسته تا او بتانه از میان اونا برخواد زند بگیره خب در حال که ما داستان شگفتنگیز یعقوبه میشنویم بیاین به داستان از کتاب مقدس گوش بدیم آیا خداوند به یعقوب برکت میتن؟ اموطره که ایساق به او برکت داد؟ آیا یعقوب طوان او فریبکاری خود که پدر خود بازی داد خواد پرداخت؟ بیاین ببینیم که کتاب مقدس دی ای زمینه چی میگن؟ خداوند بره ابراهیم و اصحاق نسل های بشماره را وعده داده بود. خب قسمه که از درس های گذاشته به یاد داریم و به خاطره ما مونده ابراهیم تنها یک فرزند برام اصحاق از ساره داشت ما هنوز بیا داریم که اصحاق امو پسر وعده شده ایست که از طرف خداوند بره ابراهیم و ساره وعده داده شده بود اصحاق زمانه که بزرگ شد که تربکا عروسی کد و ازو صاحب دو فرزند شد برامای ایسو و یعقوب ایسو کته کنانیا عروسی کد و ازی که ایسو با کنانیا عروسی کد مادرش او را حقیرش مرد و بنابراین یعقوب جهت زندگی کدن پیش مامای خود لابان رفت تا از میان اقارب خود بر خود زن بگیره یعقوب در مسیر رایی که به طرف خانه خشوانداشان روان بود یک شو یخ خودید و در خب او خداوند با او ظاهر شد و کته او گفت یعقوب در خو خود یک زینه را دید که یک سرش در زمین است و سر دیگهش به طرف آسمان میرسد و فرشتا از او تا بالا میرند خداوند با یعقوب فرمود من اسلایه بشماره مثل ریگ دریا و غبار به تو خواد دادم که از شرک تا به غرب و شمال تا به جنوب قراغنده خواد شدن تمام مردم روی زمین از طریق تو و نسل تو برکت خواهنی یافت هر جایی که بری ما کته تو خواد بودم و از تو محافظت میکنم و دوباره تو را به سلامت به یه سرزمین باز خواد آوردم تا آنچه به تو وعده دادم و جا بیارم بعدن یعقوب یک نظر کد و به خداوند گفت اگه تو دی ای سفر کتمه باشی و از ما محافظت کنی و نان و پوشاب برم محیا کنی و من را سعی و سلامت به خانه خیشانم برسانی تو خدایم خواد بودی صبح وقته که یعقوب از خوخیست اول خداوند صدایشو پرستش کد و بعد از او به سفر خود به طرف خانه مامای خود لابان ادامه داد تا لابان ببینه وقته یعقوب در اون منطقه که مامای او زندگی میکده رسید راهیل که دختر خرد مامایش بود دید راهیل بسیار دختر مقبول و زیبا بود و دید که کته گله گزفنده پدرش از دور روانست یعقوب پشه او رفت و روی او را بوسید و بگریان شد بعد از او خود را به راهیل معرفی کد راهیل به مزه شنیدن گفت های یعقوب به طرف خانه دوید و پدر خود را خبر داد لابان به استقبال یعقوب رفت و او را به خانه خود آورد بعد از یک ماه لابان بر یعقوب در مسرعه خود برش کار داد یعقوب به خاطر بدس آردن راهیل مدت هفت سال بره لابان کار کد به خاطر محبت که یعقوب نزبت به راهیل داشت ای هفت سال کار بره یعقوب مثل هفت روز برش معلوم شد بعد ازی که هفت سال خلاش شد یعقوب بره لابان گفت مدت قرداد ما تمام شده و موقعی رسیده که تو راهیل بر من بیتی لابان تمام مردم مندقه را دعوت کد و زیافت را ترتیب داد وقت شهر شد و تمام جای تاریک شد لابان به چالاکی و نیرنگی دختر کلان خوده که نامش لیه بود در شب آرسی در اتاق یعقوب روان کد فردای او یعقوب لیه را در اتاق خود دید یعقوب پیش مامای خود لابان رفت و برش گفت که ایچی کار بود که کته ما کدی؟ هفت سال تمام ما برد کار کدم تا راهیل ما بعد از بیارم چرا مرا بازی دادی؟ لابان جواب داد که رواج ما اینیست که اول دختر خود خانه را آرسی کنیم سبر کن تا یک افته یک افته که از آرسی لیه تیر شد بعد از او کته راهیل آرسی کن مگرم شرطش ایست که هفت سال دیگرم بر ما کار کنی هر دو زن یعقوب کنیز داشتند کنیز لیه زلفه بود و کنیز راهیل بلهه یعقوب دختر خود لابان یعنی راهیله بسیار دوست داشت ولی خداوند اول بری لیه تفل داد ولیه صاحب چهار تفل شد بعد از تفل چارمی لیه دیگر صاحب تفل نشد وقتی راهیل دریافت که نازاز و نمیتانه صاحب تفل شد او نسبت به خوارش لیه بسیار حسود شد و بری یعقوب گفت بمد تفل بتی ده غیر او من خواد مردم از این گفت راهیل یعقوب سر او بسیار قار شد و بخشم آمد و بری راهیل گفت آیا من خداوند هستم که بر تو تفل بتم؟ او از که تو را نازاز ساخته بنابراین راهیل بری یعقوب گفت با کنیزم بله همبستر شد و فرزنده او از آن ما خواد شد و از طریق او من میتانم که صاحب خانواده شوم بنان یعقوب که تو همبستر شد با او حامله شد و بسره به دنیا آورد بله باز حامله شد و فرزنده دیگی به دنیا آورد وقتی لیه دید که دیگر نمیتانه تفل به دنیا بیاره بنابراین کنیز خود زلفه را بری یعقوب بزنی داد زلفه دوبار حامله شد و دو بسر به دنیا آورد روزه دهنگام درم و گندم روبین بچه کلانی لیه نبات مهرگیا را یافت و او را بری مادرش لیه آورد راهیل از لیه خواهش کرد که یک کمی از نبات مهرگیا برش بده اما لیه بری راهیل گفت آیا این کافی نیست که شوبرم را از من گرفتی و حالا میخوایی که مهرگیا را از پیشیم بگیری؟ راهیل تجاوبش گفت اگر مهرگیا را به من بدی ما هم یعقوب را اجازه میدیم که کده تنبستر شو دیگر امو روز یعقوب از صحرا خانه آمد لیه در مروع او رفت و برش گفت امشاو باید کته من خواه کنی به خاطر که در مقابل مهرگیا هایی که بچه ام آورده بود تو را خریدم و اجیر کدم پس یعقوب همون شب کته لیه هم بستر شد لیه حامله شد و بسره به دنیا آورد بعد از او خداوند بری لیه یک بچه و یک دختر هم عطا کرد بعد خداوند راهیل را به یاد آورد و دعای او را شنید و عجابت کرد او حامله شد و بسره را به دنیا آورد و نام او را یوسف ماند بنابراین راهیل گفت خداوند ننگو شرمساری را از من دور کرد سپس گفت ای کاش خداوند بسره دیگی به من بدم راهیل به زودی صاحب فرزند دیگی نشد اما بعد از گزشت چندین سال از برگشت او به سرزمین کنان او بسره دوم خود را به دنیا آورد ولی در هنگام وزه حمل راهیل مرد و نام بچه شای بین اونی ماند که مانایش بسره غم بود مگرم یعقوب نام او را بینیامین ماند و بینیامین به مانای بسره دست راست ماست بعد ازی که راهیل فوت کرد او را در بیت اللهم دفن کردن یعقوب در او وقت دوازده بسر داشت که شش بسر از لیه دو بسر از کنیز لیه دو بسر از کنیز راهیل و دو بسر از خود راهیل داشت و یک دختر هم که نامش دینه بود که از لیه به دنیا آمده بود شناندهای دران قدر ایره بیاد داریم که یعقوب چه قسم یک آدم چالباز و ایلگر بود و چطور پسان خودش بازی خورد بان هم خداوند به پلان خود ادامه داد تا پلان خود را تکمیل کنه چی اک خانواده بزرگ با بسرهای زیاد دوازده بچه و یک دختر خداوند واقعا که به وداهاش وفادار بود ممکن شاید شما از ای آگاه نباشین که یعقوب و پسر لیه لاوی جد موسا بود یهود ها پسر یعقوب و لیه اجداد داود و ایسا بود بچه های یعقوب و راهیل اجداد شالو و پولس همچنان از تمام اولاد یوسف نیز بودن بنابراین شما میتونین بیبینین که خداوند در پای خلقت افراد بر اهدافش بود بخاطر بیارین خوره که یعقوب دباره دادن نسلاه زیاد و برکات از خداوند دیده بود و امتور ودیه را که از طریق نسل و نسلاه دگم برکت میبینن آیا یعقوب بعد از ای خواه تغییر کد؟ به چی طریقه؟ در این مرحله از زندگی خود یعقوب واقعا تغییر کد و مرد متفاوت شد آل خداوند میخواه که خدای او باشه امتور که یعقوب قبلن گفته بود دوستای میرون آیا خواه دیدن بر شما مهم است؟ آیا شما گاه خواه مانند خواه یعقوب دیدین؟ آیا گاه خداوند در خواه کتی شما گپ زده؟ آیا شما به یعقیدت دارین که خداوند از طریق خواه کتی مردم گپ میزنه؟ در بخش های مختلف از تاریخ که زمان او در کتاب مقدس نیست سبت است ای زکر شده که خداوند کتی انسان ها در خواه اونا به خاطر اهداف بسیار خاص گپ زده ممکن خداوند در خواه تان کتی شما صحبت کنه و نقشه و عدف خدا در زندگی شما برتان آشکار و واضح بسازه بله شناندهای گرامی خداوند بره هر کدام ما و شما هدف و پلان خاص خدا داره به پیشگاه او دعا کنیم تا از طریق ایسای مسیح ای اهداف او بره ما و شما آشکار شوه خوب دوست های ارجمند ای بود برنامه ای نوبت فریاد زن که تقدیم تان شد تا برنامه بعدی از ای سلسله شما را به خداوند مهربان مسپاریم خوشحال و پویا باشین به زنو من در آیم به درگاهت خدایم من انسانه گناهکارم و تو قدوس الهام به زنو من در آیم به درگاهت خدایم من انسانه گناهکارم و تو قدوس الهام تو بخشی پیدی من را با خون ایسا نشان دادی ندارد مهرتم تا به قدوسیت منجی مسیحا تو بشنو حرف اما و این دعا را شفاده درد ما را شفاده قلب ما را شفاده بکر ما را شفاده روح ما را موسیقی به زنو من در آیم به درگاهت خدایم من انسانه گناهکارم و تو قدوس الهام به زنو من در آیم به درگاهت خدایم من انسانه گناهکارم و تو قدوس الهام تو بخشی پیدی من را با خون ایسا نشان دادی ندارد مهرتم تا به قدوسیت منجی مسیحا تو بشنو حرف اما و این دعا را شفاده درد ما را شفاده قلب ما را شفاده بکر ما را شفاده روح ما را شفاده درد ما را شفاده قلب ما را شفاده بکر ما را
10 November 2011
27 October 2011
20 October 2011
13 October 2011
6 October 2011
29 September 2011
22 September 2011
15 September 2011