۳۰ دقیقه
۲۷ اُکتُبر ۲۰۲۶
خواستهها و نیازها در زندگی ما نقش مهمی دارند. در این قسمت، نکاتی درباره تشخیص خواستههای واقعی و نیازهای ضروری از زبان کودکان بیان میشود.
رادیو صدا زندگی پرنامه بازی و کرانه رادیو صدا زندگی رادیو صدا زندگی رادیو صدا زندگی رادیو صدا زندگی رادیو صدا زندگی رادیو صدا زندگی رادیو صدا زندگی رادیو صدا زندگی رادیو صدا زندگی رادیو صدا زندگی رادیو صدا زندگی خیلی نیاز چی بود؟ نیاز یعنی چیزی که بدون او زندگی مشکل میشد. رقم نان، رقم محبت یا امید. یا همیه که یک کسی متوجه تو باشد.
ایسای مسیح در کتاب مقدس، در انجیل شریف ما میگرد پس اول پادشاهی خدا و ادالت او را به تلبید. آنگا همه این چیزا به شما داده خواهد شد. مادر جان، این یعنی ما اول باید قلبهای ما را جور کنیم؟ آهان دخترم، اول دل و قلب هست، باز دست. مادر جان، من دیگه بوت نو نمی خواهم. خب دخترم، میشه بگویی که برام چی میخوایی؟ میخوای امو اطفال نان داشته باشن و خنده کنم.
دیدین دخترا؟ آلی نان دل را فهمیدین؟ خب اگه من چیزی خواستم، اول از خودم پرسان کنم نیاز هست یا فقط دلم میخواهد؟ بیخی دفق گفتی دخترم، آفرین. خدایا، کمک کن دلهای ما بفهمد چی نیاز ما هست و چی خواستن هست. دلهای ما را شبیه دل خودت بساز. آمین. آمین.
اطفال زیبا و خنده نباد، شما با دفعه مادر جان و پدر جانتان خیلی زیاد گوش کنین و اطفال با حوش و با گفت باشین. اطفال خوب و نازنین، حالا میریم قسمت بعدی برنامه را با هم گوش بکنیم. سلام دوستهای عزیز، من فنفشه هستم. دعا میکنم کلکیتان جور و سهتمند باشین. امروز میخواهیم در باره یک موضوع مهم گفت بزنیم. فرق بين خواستن و نیاز داشتن.
شما یکان وقفه کردین یکان چیزهایی که بسیار میخواهیم وقتی به دست میاریم خوشحال نمی شیم؟ شاید بخواده این از که خواسته بودن. سلام به شما خوارکا و برادرهای نازنینه. من مریم هستم و بسیار خوشحال هستم که بازم امرایتان هستم. من یکان وقتو دیلم میخواهید کل چیزا امی حاله از ما باشه. اما وقت سبر میکنم میفهم که یکان چیزا را باید آیسته به مرور زمان یاد بگیریم.
سلام به اولادهای عزیز ما. سلام به اولادهای عزیز ما. دعا میکنم زندگیتان پرست برکت باشه. اولادهای نازنینه خداوان بهتر از خود ما میدانه که چی فایده به ما داره و چی فایده نداره. همونتو که در کتاب مقدس، انجیل شریف مطا، فصل ششم، آیه هشتم آمده پس ماننده ایشان نباشید. زیرا پدر شما احتیاجهای شما را پیش از آنکه از و بخواهید میداند.
سلام به کلک قندلکای خاله. فکر نکنین که خاله شما شما را یادش رفته. همیشه گوش به گبایتان دارم. بچهم، خواستن اکثر از احساس میآیه. از دیل، از اجلا و از دیدن چیزای دیگرها. اما نیاز باقی از فکر، تجربه و عقل میباشه. مثلا دوستا، من میخواهم آیسکریم بخورم. اما نیاز به غذای سالم دارم.
اگر فقط من خواستن خود گوش بدم، شاید خوشحال شوام. اما اگر من نیازم گوش بدم، سالم میمانام. یا من میخواهم کل روز ساتری کنم. اما نیاز دارم درس بخوانم. درس شاید حال خوشی نداشته باشه. اما آینده من را جور میکنم. اولادای شیرینم، خواستن همیشه بد نیست. اما وقتی جای نیاز را بگیره، ما را زندگی پس نگاه میکنه.
ما میخواهم زود کلان شبیم. اما نیاز داریم از دوران توفلیت ما نمی یاد بگیریم. اشتباه کنیم و تجربه پیدا کنیم. خندولکای خاله، یک سوال بسیار مهم است که هر آدم باید از خودش پرسان بکنه. و او این است که اگر چیزی را نداشته باشیم چی گرم میشه؟ اگر جوابیش ای بود که زندگیت خراب نمی شه، شاید خواسته باشه. نه نیاز.
یکان وقت ما میخواهم کل چیز دفتن به آسانی به دست بیاریم. اما نیاز واقعی ما صبر، تلاش و یاد گرفتن است. مثلا، من میخواهم کل دوستم همیشه همراهیم باشه. اما نیاز دارم چند دوست واقعی داشته باشم. که در وقتای سختی در پیشیم بمانند. خداوند همیشه بهترینها را برای ما میخواهد.
یکان وقت چیزی که ما میخواهیم ما را ضعیف میسازند. اما چیزی که نمی خواهد. دوست که نیاز داریم مارا قوی میسازن. اولادای شیرین، اتا کلانان یکان وقت فرقی دوتا را گم میکنن. آدم دانا کسی است که توقف بکنه، فکر بکنه و باست تصمیم بگیره. دوستای عزیز، یک لحظه فکر کنید. امروز چی چیزی را میخواهید و چی چیزی را واقعا نیاز دارید.
من یکان وقتا نمی تونم فرق داشت بفهمم. اما با کمک فامیل، دعا و فکر کدن میتونم تصمیم درست بگیرم. دعا بسیار کمک میکنه بما. وقت نمی فامین چی نیاز دارین، از خدا پرسان کنین و به آرامشی که بعد از دعا در دلتان میآید، اعتماد کنین. خواستن بدون فکر آدم را مانده و نامید میسازد.
اما نیاز باقی آدم را قوی، آرام و شاد میسازد. باشین خیلی دوست دا یک مثال دیگه هم بزنم. مثلا، من میخواهم کل که من را دوست داشته باشند. اما نیاز دارم چند نفر من را صادقانه دوست داشته باشند. آهان، چقدر خوبش گفتی بنافشه. من میخواهم هنروز ساتری کنم، اما نیاز دارم چیزایی یاد بگیرم که سبا به درد زندگی من میخورم.
اولادهای نازنین همیشه کتاب مقدس بهترین راهها را به ما و شما نشان میترد. همونتو که در کتاب مقدس، امثال سلیمان نبی، فصل ۳ آیه ۵ و ۶ به ما میگن. از دل و جان بر خداونت توکل کن و برعقل خود تکیه ما کن. در تمام کارهایت خداونت را به خاطر داشته باش و او راه تو را راست میگرداند. بسیار وقت آدم فکر میکنه که نیازش امو چیزی هست که میخواهی اما وقتی دقیقتر میبینه، میفهمه چیز مهمتر در دلش هست.
خوارکا و برادرکا، ما خودم یک کپه دیگر تجربه کردیم که یکان وقت خدا چیز دیگری را به ما میتر. نی بخاطری که ما را دوست نداره بلکه بخاطری که بهتر میفهمه چی به ما خوب است و چی به ما بد است.ها دوستان، مثلا ما میخواهیم هر روز شیرینی بخورم اما نیاز دارم غذای سالم بخورم تا بدن ما قوی شوه. میفهمه نا اولادای کندلک؟
آدمهای معفق اول نیازشان را شناختن بعد آهسته و با سبر قدم برداشتن و بس تا نتیجه خوب رسیدن. اولادای شیرین، در خانه ما یک پیشنات دارم برتون و اونی است که خواستهها و نیاز هایتون را نوشته بکنین این کار ذهن و دین را روشن میسازه.
من مطمئن نستم دوستای در خانه این پیشنات را قبول میکنن به نظر ما آدم وقتی میفهمه نیاز واقعی چیست دیگر پشت چیزهای بفایده نمیره و این وقت آدم یاد میگیره که قدر چیزهای مهم را بیشتر بدانه. بله دختراکای مقبولم. اولادایی که از رادیو صدای ما را میشنوین این را مطمئن باشین که خداوند همیشه بهترینها را به ما میتن حتی اگر ما والا نفهمیم.
بله خوارجان و این که قندولکا امروز دعا بکنین و از خود پرسان کنین که این چیزی که میخوایم نیاز واقعی هست یا نه؟ دوستای من من یکان وقتا فکر میکنم که خواستن مثل باد هست. زود میای او و زودم میره. اما نیاز مثل رشی درخت هست. اگر نباشه درخت هر قدر هم که زیبا باشه بازم خشب میشه.
آهان به نفشه راست میگه. من خودم تجربه کردم. یکان چیزایی که بسیار میخواستم وقتی به دست آوردم دیدم دلم باز خالی هست. اما وقتی چیزایی که نیاز داشتم یاد گرفتم مثل سبر احترام و مهربانی دلم آرام شد. اولادوی من خداوند دلمها را میبینه. او میفهمه که ما چی میخواییم و چی نیاز داریم.
یکان وقت ما چیزایی را میخواییم که فقط چند لحظه خوشی میاره. اما خدا چیزایی را با ما میتر که زندگی ما را تبدیل میکنه. خندو لکای خاله. من خودم کلان شدیم و تجربه داروم. یکان وقت من چیزایی را خواستیم که فکر میکدم بدون از او زنده نمیمانوم.
اما امروز که فکر میکنم میبینم خدا ندادنش خودش یک نعمت بوده. مثلاً من یکان وقت میخواییم زود کلان شوام. اما هاله میفهمم که نیاز دارم همین لحظهها را زندگی کنام. بخندام یاد بگیرام و اشتباه کنام. من میفهم که نیاز دارم شکر گذار باشم. شکر برای فامی. میل برای نان، برای سلامتی، نه فقط دنبال چیزای باشم که ندارم.
اولادای عزیزم، وقتی یاد بگیرین فرق خواستن و نیاز را، زندگیتان آرام میشه، دیگه حسرت کمتر میخورین، قناعت بیشتر دلتان را سبوک میسازن. پس قندلکا، امیشه یادتان باشه. پیش از هر تصمیم، یک لحظه توقف بکنین، از خود بپرسین، دعا کنین، و بانین که خدا رای درست را برتان نشان بتن.
دوستای ما، امید است امروز هر کدام تان یک قدم کوچک به طرف نیاز واقعیتان بردارد. و یادتان نه نه هم ما تنها نستم، خدا همیشه امروز ماست. اطفال نازنین، من از این بخش برنامه خیلی چیزا آموختم. شما چطور؟ من مطمئن استم که شما هم بسیار چیز خوب یاد گرفتن.
بله اطفال بسیار نازنین و دوست داشتنین. حالا میخوام از شما پرسوم کنم که شما از این قسمت برنامه چی آموختن؟ و چی برای شما جالب بودن؟ حالا میریم قسمت بعدی برنامه را با هم گوش بکنیم. خالا جان، اگر تو فقط یک انتخاب میداشتی، چی را انتخاب میکدی؟ بودت نو یا چیز دیگه؟
من خب بودت نو انتخاب میکدم. بودت هم زیاد گوهنه شده. با هم درد میکنه وقتی زیاد میگردم امروش. اما من دلم نان گرم میخوایه، نان داخت که بویش آدم گشنه میسازه. نان که هر روز پیدا میشه، بودت نو است که هر وقتی یافت نمیشه. نه مریم، همیشه هم یافت نمیشه.
آهاها، مالوم میشه امروز بحثتان بسیار کلان است. بودت نو یا نان گرم،ها؟ همونطور؟ خالا جان تو بگو کدومش مهمتر است؟ او خالا تو بگو بره ما، آدم باید چی را اول بخوایه؟ درست است جان خالا. پیش از یکی جواب بتوم، بانین که یک قصه برتون بگویم. قصه یکی خودم سالها پیش شنیدم.
یک وقتا یک دخترک بود، تقریبا همسن شما. نامش فریبا بود. فریبا امراه مادر خود زندگی میکد، زندگیشان ساده بود. اما دیلایشان بسیار کلان بود. یک روز زمیستانه، فریبا از خانه بیرون شد، بوتایش کنه شده بود. از کنجایش آب میرفت داخل بوتش. مادرش گفت دخترم، امروز اگر چیز خواستی، فقط یک چیز بخوای.
فریبا سر خودش شور داد، اما چیزی نگفت. خانه جان، چرا مادرش گفت فقط یک چیز بخوای؟ بخاطر که پیسیشان فقط به یک چیز میرسه جانم. یکان وقتا زندگی امی از. باید انتخاب بکنی بین چیزایی که ضرورت داری. فریبا رفت به بازار، اول رسید پیش دکانی بوت فروشی. بوتای نو را دید، مقبول و بسیار گرم نظر میشودند.
بوت فروش گفت دخترم، این بوتا پاید را گرم نگاه میکند. فریبا بوتای خود را لمز کند و دلش لرزید. اما امو وقت بوی نان گرم آمد. نانوا تازه نان را از تنور کشیده بود. نان گرم؟ آهان، دقیقا. امی قسمه که دل تو رفت، دل فریبا هم رفت. نانوا گفت دخترم، نان داغ هست. ببر خانه نشیان کن و تا شکم دعید کنه.
فریبا احساس شد کدی خود فکر کرد. بوتی نو یا نان گرم؟ دلش گفت، من چی میخوایم؟ اما دل دیگهش گفت، من چی نیاز دارم؟ خانه جان، فرق خواستن و نیاز چی است؟ آفرین که سوال کردی. خواستن یعنی چیزی که دل ما خوش میشه اگر داشته باشیم. اما نیاز یعنی چیزی که بدون اون زندگی مشکل تیر میشه.
فریبا یادش آمد که مادرش صبح که نان نداشت. یادش آمد که گرسنگی بدن آدم را زیف میسازد. با صدای آرام گفت، نان گرم را میگیرم. نان را گرفت و رفت خانه. مادرش بقیه نان را دید، لبخن زد و گفت، خدا دلت را برکت بیتد دخترم. باز بود چی شد خانه جان؟
خانه جان، سبر جان خانه. قصه هنوز خلاس نشده. چند روز بعد امسایشان این قصه را شنیده بود و بوتای نو بر فریبا آورد. گفت، دیدم که نان را انتخاب کرد. کسی که نیاز رو میفهمه خدا خودش خواسته هایش را میراورده میکنه. یعنی بخاطری که نان را انتخاب کرده بود بودم آمر؟
امیشه مقسم نیست دخترم. اما آدم که دیل و قلبش درست باشه هیچ وقت بند نمی مانه و دستش خالی نمی باشه. خواهد دخترها از این قصه چی یاد گرفتیم؟ این قصه بمایی یاد مته که کل چیزای زیبا نظر نیست از اما اول باشن. اول باید دید شکم سر است یا نه؟ دل آرام است یا نه؟ نیاز چیست؟
آفرین دخترهای مقبولی خاله. اطفال نوزنین این داستان چقدر زیبا و شیرین و آموزنده بود. من خیلی خیلی زیاد چیزهای جدید رو آموختم و خدا کنم که برای شما هم آموزنده بوده باشه. بله اطفال نوزنین حالا میریم بخش بعدی برنامه را گوش میکنیم.
دخترهای نوزنین من امروز میخواهم داستانی بگویم که در دو جای کتاب مقدس آمده و یک حقیقت را نشان میده و اوی است که دل خدا از قانون کلانتر است. این داستان در روز سبت اتفاق افتیده. سبت روزی بود که در او خدا گفته بود مردم نباید کاری کنند و مقدس بود.
سبت هموش عمبه است در زبان ما. روزی که مردم فکر میکدن اگر کاری انجام شو خدا خفه میشه حتی اگه او کار شفا دادن باشه. یعنی کمک کردن منبوده در روز سبت؟ آجان مادر یکان مردمها ای قسم فکر میکدن. آله گوش بگیرین نزدیک دروازی دور شلیب هوز آب بود بنامه بیت هستا.
گردوبرش کور بود از آدمهایی که سالها درد کشیده بودن. کور، لنگ، فلچ کلگی منتظر بودن شاید آب شور بخوره و یکی شان شفا پیدا کنن. در بین اونا یک مرد بود که سی و هشت سال میشد که مریض بود. تقریبا یک عمر. او نه کسی را داشت که کمکش کنه، نه امیدی که دلش را گرم نگاه کنه. او خدا، چقدر جگرخون شدم.
پس ایسای مسیح او مرد را دید؟ بله جان مادر، ایسای مسیح او مرد را دید. نه جمعیت را، نه حوز آب را، فقط او را. ایسای مسیح پیش رفت و از او پرسان کرد. آیا میخواهی شفا پیدا کنه؟ مردم شروع کرد و از دردش گفت. از تنائی خود، از ای که همیشه دیگرها زودتر میرسند.
ایسای مسیح منتظر حرکت آب نشد و گفت برخیص بستر خود را بردوم و راه برو. همون لحظه مرد شفا پیدا کرد استاد شد و راه رفت. اما ای شفا در روز ثبت اتفاق افتید و همی باعث شد یکان مردمها بجای شادی خشمگین شوند. مادر جان چرا خشمگین؟ او مرد بچاره مریض و تنها آل خوب شده بود.
دخترم، به خاطری که اونا بیشتر از انسان به قانون چسبیده بودن، حالی قسمت دوم داستان را بشنبید. یک روز دیگر در ثبت، ایسای مسیح در کنیسه داخل شد. مردی اونجه بود که دستش خشک شده بود. مردم نه برای دعا بلکه به خاطر ابتان کدن ایسای مسیح آمده بودن. میخواستن ببینن آیا باز هم در روز ثبت شفا میته مریضه را یا نه؟
خب، مادر جان باز ایسای مسیح یه گره میدونست؟ آه جان مادر، ایسای مسیح دلهایشان را میشناخت. مرد را در بین آورد تا کلکی ببینن. باز پرسان کرد در روز ثبت نکویی کدن رواه است یا بدی؟ جان را نجات دادن خوب است یا کشتن؟ هیچ کس جواب نداد. سکوت کدن کلکی.
بخاطری که حقیقت را میدارستن اما نمیخواستن قبول کنن. باز چی شد مادر جان؟ ایسای مسیح با یه قم فراوان به طرف اونا سعید کرد. نه از سر خشم، بلکه از خواهش دارد. دلهای سخت شده اونا باز به مرد گفت دستت را دراست کو. مرد اطاعت کد و دستش جور تیار شد.
بدون لمس، بدون کدام مرسیمی خواست، فقط با قدرتی کلام. باشین که این قسمت را از کتاب مقدس انجیل شریف مرقص فصل سی آیت چهارم بخانم براتان. ایسا از مردم سآل کرد. آیا متابق شریعت در روز سبت نیکی کردن جایز است یا بدی کردن؟ جان انسان را نجات دادن یا نابود کردن؟ اما آنها چیزی نگفتن.
خیلی چرا بازم عصبانی شدن؟ به خاطری که شفا دادن نقشایشان را خراب میکرد. ایسا مرسی از قصد در روز سبت شفا میداد. تا نشان بته خدا عصیر قانون نیست و سبت به خاطر انسان است. نه انسان خاطر سبت. او میخواست بگویه اگر قانون مانه ام حبت شده، او قانون روح خدا را گم کده.
قییسای مسیم امروی آدمهای تنها بود و در مقابل کلگی اصداد شد؟ دقیقا دخترم در پیش همون حوض آب که پر از انتظار بود و بین کنیسهی که پر از قضاوت. او نشان داد که خدا همیشه طرف داره انسان شکسته است. چه کسی که سی و هشت سال در روی زمین افتیده، چه کسی که دستش خشک شده و نگاها او را سالها آزار داده؟
خیلی هنوزم اگر کسی تنها باشه، خدا او را میبینش؟ آد جان مادر همیشه خدا میبینه و هیچ روزی حتی سبت کلان تر از نجات انسان نیست. بله اطفالای نازنین، حالی با هم میریم یک ترانه گوش میکنیم. موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی در موسیقی موسیقی
بله اطفاع نازنین، ای داستان کتاب مقدس خیلی آموزنده بود و من خیلی چیزها را نمیدونستم که فیلن از ای داستان زیبا و شیرین آموختم بله مریم جان، من هم خیلی آموختم بله اطفاع نازنین، آل رسیدیم در آخر ای برنامه اطفاعی شیرین و نازنین، آل شما را به خداوند میسپارم خداحافظه همگی شما
۲۰ اُکتُبر ۲۰۲۶
۱۳ اُکتُبر ۲۰۲۶
۶ اُکتُبر ۲۰۲۶
۲۶ سِپتامبر ۲۰۲۶
۲۲ سِپتامبر ۲۰۲۶
۱۵ سِپتامبر ۲۰۲۶
۳۰ ژوئیه ۲۰۲۶
۹ ژوئن ۲۰۲۶