۲۹ دقیقه
۱۳ اُکتُبر ۲۰۲۶
Consider how caring for animals teaches us kindness and responsibility. Explore the importance of understanding and respecting our furry friends.
بعضی وقتا خدا یک حیوان را میاره که مهربانی را یاد بگیریم. خاله جان، چرا حیوانات گاهی از انسان را میترسن؟ بخاطر که حیوانات زبان انسان را نمی فهمند. هر حرکت ما برشان ناشنخته است. اگر نرم و مهربان باشیم، کم کم اعتماد میکنه بما و دیگر نمیترسند.
رقمی چوچه پیشک آله خاموش گرفته. دخترا، پشتار زنگ آمده بود. همسایی سرکوچه ما. از ما پرسان میکد کدام چوچه پیشک ندیدین؟ به خیالم پشت همی پیشک خانه مابودگی میگشتن. مادر جان، یعنی صاحبش پیدا شد؟ یعنی باید پسش بکنیم؟ اگر صاحبش باشه، بله جانم. اونا بسیار بتشوی شهیگت بودن. میگفتن بسه روز را پنج نفر پشت پیشک گشتن. بسیار جگرخون شده. پیشک که زیاد دوست داره.
دخترکم، اینلوز کار خوب کدید. خدا از مهربانیهای شما خوش میشه. دخترهای نازنین ما، خداوان کلگی آیوانات را با محبت آفریده. دوستی امرای آیوانات، یعنی مهربانی، دلسوزی و مسئولیت پذیری. یادتان باشه، اگر آیوانی را دیدین که نیازمند کمک است، با احتیاط، آرامی و محبت رفتار کنین کدش. همو قسم که در کتاب مقدس هم نوشته شده. مرد نیک برای آسایش آیوانات خودم فکر میخوند. اما مرد شریر محبت را نمیشه ناسد.
سه از مادر جان اطفال زیبا و قند نبات شما با دفعه مادر جان و پدر جانتان خیلی زیاد گوش کنین و اطفال با حوش و با گفت باشین. اطفال خوب و نازنین حالا میریم قسمت بعدی برنامه را با هم گوش بکنیم. سلام عزیزای ما خوش آمدین به برنامه خودتان ما امروز میخواییم در باره یک موضوع بسیار جالب و اموزندر گره بزنیم و او هست دوستی امرای آیوانات دوستا شما آیوانات را دوست دارین؟ مثلا سگا، پشکا، پرندا یا حتی آیوانات اهلی رقم گسوند و گاف
سلام دوستای عزیز من بنبشه هستم امروز بسیار خوشحال هستم که کتر شما هستیم میفهمیدین که دوستی با هیوانات نیه فقط خوش آینده است بلکه با ما یاد میتن مهربان و مسئولیت پذیر باشیم؟ سلام از طرف من برسه من مریم هستم و بیشتر پیشکار خوش دارم وقتی با اونا نان میتون بسیار خوش میشم و اونا هم امروز دوست میشن
سلام دوستای نازنین اینه خالتان هم آمد بخیالم زیاد پشتم دخش شده بودین دوستا هیوانات میتونن بهترین دوست ما باشن مخصوصا وقتی یاد میگیریم چی قسم امروزشان رفتار کنیم و مهربان باشیم و با اونا احترام بانیم دوستا آیا میفهمیدین در افغانستان هیوانات احلی رقم گسمند، بوز و گو نخش بسیار مهمی در زندگی مردم دارن؟
اونا با ما شیر، گوشت و پشت میتن و ما باید به خوبی از اونا مراقبت کنیم آلی میخوایم از شما پرسان کنم شما کداما هیوان را در خانه یا در جایی که زندگی میکنین دیدین؟ میتونین کتر ما فکر کنین که چه قسم امروزشان مهربان باشیم؟ پدر کلانم میگه در قریه شان یک سک داشته که بسیار وفادار بوده و همیشه امروزشان ساتری میکده و حتی بسیار زیاد متوجه خودشان و خانه شانم بوده
دوستاتا، حیمونات هم میتونن رقم حرسوی فامیلی ما باشند ما یک بیشک دارم که وقتی خفه استم در پیش میاید و میشیند و آرامش میتبرد این باعث میشه که احساسی خوبی داشته باشم و مهربانی را یاد بگیرم دوستا، آیا میفهمین که خداوان در کتاب مقدس در باره مراقبت از حیمونات هم گب زده؟ یک آیت بسیار زیبا در کتاب امسال سلیمان نبی فصل دوازده آیه ده هست که میگه مرد نگ برای آسایش حیوانات خود هم فکر میکند اما مرد شریر محبت را هم نمیشنست
خیلی ما هم باید اونا را دوست کنیم یکی از چیزای بسیار مهم در باره دوستی امرای ایوانات ای از که به اونا نان و آب کافی بتیم و جای مناسب برای زندگیشان جور کنیم. اولادا شما تاهای با ایوانات در سرک نن دادین؟ اگر ندادین میتونین سبایه کار خورترک و انجاب بتین و غیر به یک هیوان رشترات بسازین. من همیشه وقتی که مادر جان بازار میرام به پیشکا و سگای خود نان میتوم.
دوستات وقتی این کار رو میکنین نه تنها او هیوان خوش میشه بلکه شما همحس خوب پیدا میکنین و یاد میگیرین مهربان باشین. راستی بفهمیدیم که من یک بار یک چوچکک خورترک رو پیدا کدم که از لانهش از سر درخت پفتیده بود. او رو خانه بردم و مادرم کمک کرد تا متوجه او باشم. بعد از چند روز چوچکک سهتش خوب شد و دوباره به لانه خود در سر درخ رفت. ما بسیار حس خوبی داشتیم که جان یک موجود خورترک رو نجات داده.
آفرین مریم جان. اولادا شما هم میتونین با انجام کارهای خورت به هیوانات کمک کنین. حتی ماندن یک زرف آب بره پرندگان در حولی خانه یک کار مهربانانه است. اولادا شیرینم دوستی که هیوانات فقط ساتری کدن یا ناندادن نیست. ما باید یاد بگیریم که احترامشان رند داشته باشیم.
مثلا وقتی یک سک یا پیشک میخوای تناب باشه مزاهمه اون نباید شبیم یا وقتی گو گوصفت سرزمینه هستن اونها را نباید آزار بتیم. خوارکا و برادرکا شما میتونین هیوانات کده سامانه بازی و یکان ریسمانه سرگرم بسازید. این کار باعث میشه اونا سالم و شاد باشند. مثلا سگا خوش دارند ساتری کنند کتن توب و پیشکو بسیار خوش دارند کتن تار ساتری کنند.
ها ایرم یادم رفته باید که بگویم دوستا ما یک بار یک پرنده خود را دیدم که در سرگ افتیده بود. ما و مادرم با او هم کمک کدیم و باز و پرواز کرد. بسیار احساس خوبش بود که تا نیستم یک دوست جدید را نجات بتیم. آفرین مریم جان. این نشان میتره که مهربانی که هیوانات باعث شادی و یادگری بر ما هم میشه.
دوستاتا میخوای من شما پرسان کنم شما کدام هیوان را بیشتر دوست دارین و چرا؟ میتانین همراه ما یک جای فکر کنین و حتی به دوستایتانم بگوین. در افخانستان هیوانات وحشی هم وجود دارن. رقم خرس, کوچ, روباه. البته اونا را نمیتانین رقم هیوانات اهلی نگاهشان کنین. اما باید اونا را میترام کنین و مزایم زندگی طبیعیشان نشاویم.
همیشه وقتی به کوها میرام کشوش میکنم به هیوانات وحشی نزدیک نشام و از دور اونا را سعیل کنام. این کار باعث میشه که هم اونا آزاد باشن و هم من در امن باشم. میفامین؟ هیوانات هم احساس دارن. اونا میتانن شاد, خمگین, ترسیده یا خوشحال باشن. ما باید یاد بگیریم زبان بدن اونا را بفهمیم.
مثلا وقتی سک دومشا بالا میگیره یعنی خوشحال است و وقتی کوشوش پایین است میشه که خفه باشه. درست کفته به نفشه جان. دوستا فهمیدنی چیزا باعث میشه که دوستای خورترک ما یعنی هیوانات خوشحال و سالم باشن و ما هم از همراه اونا لذت ببریم.
آلی یک چیز بسیار مهمه میگم. دوست امرای هیوانات باعثی میشه که ما مهربانتر سبورتر شویم. وقتی مراقبت از هیوان را یاد میگیریم به اصل یاد میگیریم که چطرقم همراه دیگر و هم مهربان باشیم. دوستا ما یک داستان واقعی دارم که دوستم برم گفته بود. یک بچه یک سک زخمی را پیدا کرد. او هر روز به سک نان میداد و مراقبش بود.
بعد چند وقت سک کاملا خوب شد و همیشه همراه او بچه بود. ای نشان میده که دوستی واقعی با هیوانات سبر و عشق میخواهید. من دوست دارم وقتی کلان شدم یک بناکای خرطرق برای هیوانات جور کنم تا کله هیوانات به خانه یک خانه هم داشته باشند. چی فکر زیبایی مریم جان.
شما هم میتوانید کارهای خرطرق بکنید. حتی یک زرف آب، یک تکنان یا مراقبت کوتا میتونه زندگی یک هیوان را تغییر بده. عزیزای دل ما داخل میخواهم دوباره یک چیز بسیار مهم را یاد آوری کنم. داوان کل موجودات رو دوست داره. ما هم باید یاد بگیریم که امرای ایوانات مهربان باشیم و با اونا احترام بانیم.
یادتان باشه که دوستی با ایوانات فقط شادی و سرگرمی نیست، بلکه یادگیری مهربانی، سبر و مسئولیت پذیری هست. قیه همیشه با قلب مهربان، با ایوانات رفتار کنید. من بسیار خوشحال استم که امروز درباره ایوانات گبزدیم و یاد گرفتم چطور میتونیم مهربانتر باشیم و دوستای خرطرق خودمارا بهتر مراقبت کنیم.
آفرین مریم جان. شما هم میتونین همیحال فکر کنین که امروز چی کار مهربانانهی میتونین بر یک ایوان انجام بتین. حتی خرطرق کار هم اهمیت داره. اولادای نازنین و شیرین، امیدوار استم از برنامه امروز لذت برده باشین و مهربانی که ایوانات رو یاد گرفته باشین. فراموش نکنین مراقبت از ایوانات مراقبت از خلق خداست.
اطفال نازنین، من از این بخش برنامه خیلی چیزا آموختم. شما چطور؟ من مطمئن استم که شما هم بسیار چیز خوب یاد گرفتید. بله اطفال بسیار نازنین و دوست داشتنین. حالا میخوام از شما پرسوم کنم که شما از این قسمت برنامه چی آموختید و چی برای شما جالب بودند. من و مریم جان خیلی چیزا آموختید. و از شما میخوام چیزهایی رو که آموختید با دوستان شیرین تان هم شریک بسازید.
حالا میریم قسمت بعدی برنامه رو با هم گوش بکنیم. بله اطفال بیا حالا تیز شو بیا بکنیم که پیش روی اولی دوباره آمو بشه که خورترک آمده. واقعا؟ آمو که اوروز پیش گریان میکد؟ آه آمو امروز هم استاد است که تا چشمای کلان کلانش طرف ما سرد میکنه. فکر میکنم چیزی میخواه؟ آه خیلی خاله را صدا کن.
خاله در قصه همیشه میگه حیوانت هم مخلوق خدا هستند. شاید ره نموی میکنه. چی گفت شده دخترهاییم؟ چرا ایتو غلمغال دارین؟ خاله جان یک چوچه پیشک آمده طرف ما. بخیلیم کمک نیاز داره. خاله من هم میترسم هم دلن میسوزه. بسیار مظلوم مالوم میشه. چی کنیم به نظرت؟ بیاین بیشینین. من برتون یک قصه میگم.
یک قصه دباره مهربانی که دیوان هست. شاید بعد از شنیدن قصه خودتان بفهمین که چطور امراهی پیشک رویه کنین. سالا پیش در یک قریه یک دختر بود به نام نوریا. نوریا درساله بود. درست رقم شما ورید. او دختری بود آرام مهربان و همیشه خوشی در چیرش معلوم میشود. مردم قریه میگفتن نوریا یک دل پاک داره که هیچ کس را نمیتونه خفه بکنه.
پتا هیوانات رفت. نزدیک خانه اونا یک خرگوش سفیه زندگی میکرد. ای خرگوش همیشه زیریت درخت کلان پود میشود و به هیچ کس اجازه نزدیک شدن به خودش را نمیداد. بچههای قریه همیشه کوشیش میکردن که خرگوش را بگیره، صدا کنه، پیشش کنه اما او از کلگی فرار میکرد. اما یک روز یک اتفاق افتاد. اما روز نوریا از مکتب آگده بود و دستش پر از علف بود که از نظره عجم کده بود.
وقتی در پیش همه درخت رسید دید که خرگوش سفیه بلرزیده رایست و پاهای سخمی است. نوریا اصطاد شد و کمی خم شد اما نزدیک نرفت. بسیار باران میگفت. من تو را نمیترسانم، اگه بیخوای من کمکت میکنم. خرگوش کمی شور خورد اما ای بار فرار نکرد. شاید فهمیدن بود که صدای نوریا صدای مهربانی است. نوریا علفها را کمی نزدیک تر مند و رفت.
روزی بعد بازم علفهای تازه آورد. خرگوش از در سهل کد. بعد آروم آرام آمد و اونا را خورد. و این خیلی شد که کم کم احتمالش جلب شد. چند روز تیر شد. خرگوش وقتی صدای پای نوریا را میشینید دیگه از جایش خیزر نمیزد. فقط گوش هایش را بلند میکد و بعد آرام میشید. یک روز وقتی نوریا خواست به خانه برد.
دید که خرگوش از پشتش آمد در آیه است. نوریا خنده کده و گفت. آلی تو دوست من شدی؟ از امون روز خرگوش هر صبح در دروازه خانه نوریا شد. اگر نوریا غمگین میبود، پرگوش پیش بابایش میشیشد. اگر خوشحال میبود، وام این سو سو خیرزخ زده خوشی میکد. اما یک روز بارانی وقتی نوریا از خواب بیدار شد، پرگوش رو ندید.
او تمام اطراف درخت و مساعه را پایید، اما خبری نشد. چپ شد و نوریا گریان کفت، فکر کنست شاید پرگوش زخمی شده یا کسی او را گرفته باشد. تا سه روز هیچ خبری نبود. روز چهار رو نوریا در پیش امو درخت قدیمی شیشد بگود. خدایا، اگر این خرگوش انا زنده است، کمکش کن، او هم مخبوه که تو است.
یک دم از پوشت بوتهها امو خرگوش سفید بیرون اومد. اما او تنها نبود، سه چوچه خرگوش خودم هم بایش بود. نوریا فهمید که خرگوش به خاطر تبلاد چوچه هایش بود شده بوده. نوریا گریان کرد، اما این غار از خوشی. و آران گرد. خدای شکر، این حیوان هم رقم ما زندگی، احساس و خانواده دارد.
از اون روز نوریا نه تنها خرگوش سفید را کمکش کند، بلکه از کل حیوانات قریا را مراقبت میکدد. موگهکای زخمی را دوا میکد، برای صبا آب میماند. حتی زمیستان برای پرندهها دانه میخوشید. مردم قریا میگفتن، نوریا مرکز مهربانی امرای حیوانات است. و جالب ای است که هر قدر که مردم امرای حیوانات مهربانتر میشودن، امرای خودم مهربانتر میشود. قریا روشنتر شده بود، رقم ای که مهربانی از نوریا فخش شده باشه.
خالهجان، یعنی حتی مهربانی کنیم؟ اونا کتومو مهربانی میکنند؟ امیشه نه، اما زیادت مقتا آقا. مهمی است که ما کار درست را انجام بدیم. خاله، یعنی شاید ای چوچهپیشه کم دلسوزی میخواهه؟ دقیقا، شاید گم شده، شاید گرس نه است. شاید فقط نیاز با یک گوشهای اهم داره.
من میخواهم رقم نوریا باشم. بیا کمی شیر گرم کنیم، بتون برش. دخترهای نازنینم، کدوم از امی کارای خود شما خوش میشه. ایماناتون مخلوق خودم استن. اطفال نازنین، ای داستان چقدر زیبا و شیرین و آموزنده بود. من خیلی خیلی زیاد چیزهای جدید را آموختم و خدا کنه که برای شما هم آموزنده بوده باشه.
بله اطفال نازنین، حالا میرهیم بخش بعدی برنامه را گوش میکنیم. دخترهای عزیزم، امروز میخواهم داستان مردی را براتون بگویم که به بیماری جوزام گرفتار بود. جوزام یک قصه مریضی بسیار سخت بود. جلد مردم خراب میشد. زخمای دردناک میداشتن و مردم بخاطر ترسی که اونا هم این مریضی را نگیرن از اونا دوری میکدن.
جوزامیا اجازه نداشتن در بین مردم زندگی کنن. تنها بودن، ناومد بودن و دلشان به محبت کسی گرم نبود. یک روز وقتی که یسای مسیح در یکی از شهر را میگشت مرد جوزامی آمده پیشش. کلگی مردم از ترس پس رفتن. مرد جوزامی پیش یسای مسیح زانو زد و فریاد زد. ای خداون، اگه تو بخواهی، من پاک میشم.
مادر جان، یسای مسیح نزدیک شد؟ او نه ترسید از مرد جوزامی؟ بله جان مادر، نزدیک شد. کلگی از او مرد ترسیدن ولی یسای مسیح هیچ ترس نداشت. یسای مسیح همیشه طرف کسایی میرفت که تنها شدن، زخمی شدن، دلشان چکستن. یسای مسیح پیش رفت، دستش را دراز کد و برخلاف ترس مردم دست زد به مرد جوزامی.
یسای مسیح با محبت گفت برش. و این قسمت را از کتاب مقدس انجیل لوقا فصل پنجام آلیه سیسته میخوانم براتان. یسا دست خود را دراز کرده او را لبس نمیبود و فرمود میخواهم پاک شد و فوراً جوزام از او برطرف شد. همین که یسای مسیح گبره گفت فوراً زخما جور شد و گم شد. جلدش پاک و سالم شد. مرد با چشمایی پرازید. اشک خیست از جویش و خدا را شکر کرد، بعد ایسای مصی با او گفت ایرا با کسی نگو، برو خودت را با کاین نشان بده و همون قربانی را بان که موسا دستور داده بود و مردم وقتی خبر شنیدن از کل جای با طرف ایسای مصی میآمدن، برای شفا، برای امید، برای محبت، ولی ایسای مصی گاهی در جایی دور دست میرفت تا آرام دعا کنن و همراه پدر آسمانی گب بزنن
مادر جان، من یک سوال دارم. جسومیو چرا قدر تنابودن؟ دخترم به خطره ای که مردم فکر میکدن اگر نزدیک اینا شون مریض میشون ولی کل جسومیو بدبخت نبودن، اونو دل داشتن، احساس داشتن، آرزو داشتن، بزرگترین مشکلشان بیماری نبود، تنهایی بود
ایسای مصی چرا دستت بالای مرد جسومی؟ نمی شد از دور شفاش بدن؟ نمی شد جان مادر، اما ایسای مصی خواست به اون نشان بده که تو مهم استی، تو تنها نیستی، تو لمس محبت خدا را نیاز داری، حتی یک لمس خورد میتونه دل یک انسان را تبدیل کنه
مادر جان، من یک قسمتش را خوش دارم که ایسای مصی گفت من میخوایم، هاک شو، بسیار زیبا، این تو حس میکنم خدا ما را میبینه، وقت دل ما زخمی است همه قسم از دختر مقبولیم ایسای مصی امروز هم کسایی را که به مهربانی نیاز دارن، تنها نمی مانن، هر کس با درد و ترس به اون نزدیک شو و جواب میشنود
مادر جان، این دستان بقیه در باره یک مریضی بود؟ یا برما پیامی هم داره؟ دخترم، پیام هم داره و پیامش یه است که هیچ کس به نظر خدا بیارزش نیست، حتی اگر مردم خود از اون دور بگیرن، خدا هیچ وقت دور نمی گیره خدا و دور هم نمی باشه
مادر جان، دومی پیامش چی است؟ پیام دومی است که ایسای مصی میتونه هر زخمی را پاک بسازن مادر جان، جزام بسیار بد است؟ دخترم در گذشته بسیار خطرنات بود، مردم نمی فامیدن چطور کنترولش کنند به همی خاطر جزامیها را از جامعهت دور نگاه میکدن اما امروز دوایش پیدا شده ولی او زمان جزام یک مریضی نبود، یک شرم بسیار کلان بود و ایسای مصی آمده بود این شرم را از بین ببرن
یعنی ایسای مصی نیتانا بدن مردم پاک کرد، بلکه دلش هم شفا داد؟ همین رقم از دخترم، او دوباره احساس عرضیش کرد، دوباره بین مردم بس رفت، دوباره امید پیدا شد در دلش دخترم همیشه یاد بگیرید، ایسای مصی نیتانا زخمهای دیده شدنی را درمون میکند بلکه زخم هایی که پوتوپنهان هم هستند شفا میتند
موسیقی بله اطفال نازنین، ای داستان کتاب مقدس خیلی آموزنده بود و من خیلی چیزها را نمی دانستم که فیلن از ای داستان زیبا و شیرین آموختم بله مریم جان، من هم خیلی آموختم بله اطفال نازنین، آل رسیدیم در آخر ای برنامه اطفال شیرین و نازنین، آل شما را به خداوند میسپارم خداحافظه همگی شما
موسیقی
۶ اُکتُبر ۲۰۲۶
۲۶ سِپتامبر ۲۰۲۶
۲۲ سِپتامبر ۲۰۲۶
۱۵ سِپتامبر ۲۰۲۶
۳۰ ژوئیه ۲۰۲۶
۹ ژوئن ۲۰۲۶
۸ ژوئن ۲۰۲۶
۸ ژوئن ۲۰۲۶