۲۸ دقیقه
۶ اُکتُبر ۲۰۲۶
نظم در زندگی میتواند باعث آرامش شود و به پیشرفت کمک کند. داستان دو دختر نشان میدهد که چگونه برنامهریزی میتواند زندگی را تغییر دهد.
از خواب بیدار شدن، کالا پوشیدن، چای صبح کردن و رفتن به مکتب.
پلان بعد از چاشت ما، خوردن نان، انجام وظایف خانگی، کمک در کارای خانه و پلان شام اومد، یک ساعت ساعت تری کدن و باز ده دق جمع کدن اتاق و باز خاندن کتاب مقدس.
پلان شب ما مایست در آمادگی در خواب و پانزده دق دعا خاندن. او مادر جان، این خوب بسیار خوب شد. آبا بسیار واضح شد قاره ما. خوشم آمد زیاد. این برنامه رقم بوتی نوز زمستانی هست. اگر درست استفاده کنین ازش، پایان دیگه هیچ وقت خانوک نمیخوره.
ها خوار، این یعنی اگر همین پلان را تقیب کنین، کارهایتان پس نمیمانه و دلتانم آرام میباشد. مادر، من وظیفه خانکی من خلاس کدم. آلی میتونم ساتری کنم؟ بله دخترم، بخاطری که اول کارهای مهمت رو انجام دادی.
مادر، من مطاقه من جمع کدم، فقط دعا موانده که انوز نکده. آفرین دخترم. شکر خدایا. این دوتا دختر روز بروز کلان و فهمیده شدن میرن. یک روز شاید ما را یاد بتن که چی کنیم. خالا جان، شما خب هر وقت کار درست را انجام میدین.
نه جان خالا، ما هم یکان وقت برنامه هم گذرت و خراب میشه. مخصوصا برنامه شیزنی خوردنم. یکان وقت یادم میره. دخترها امروز یاد گرفتین که خداون نظم را خوش داره و در کتاب مقدس بما میگه برای هر چیزی که در دنیا اتفاق افتاد، خدا وقتی را مقرر کرد. اگر شما برنامه داشته باشین، درستان خوب میشه. وقت زادتریتان منظم میباشد. خانتانم آرام میباشد.
مادر جان، من سر از امروز از طرف شو برنامه سلوم نوشتم میکنم که دیگه کارم گدوعد نشوه. وها، باز وقت فرصت هم خواد پیدا کنیم که کمکتان کنیم در کارهای خانه. آفرین دخترکای شیار. اگر شما نظم داشته باشین، من هر روز کمتر غل مغال میکنم. بسیار عالیست دخترهای مقبولم. و گفته خالتان، ما هم کمتر سرتم غل مغال خواد کردیم.
اطفال زیبا و قند نبات. شما با دفعه مادر جان و پدر جانتان خیلی زیاد گوش کنین. و اطفال با هوش و با گفت باشین. اطفال خوب و نازنین. حالا میریم قسمت بعدی برنامه را با هم گوش بکنیم.
سلام و هزاران سلام گرم به شنوندههای عزیز ما. دعا میکنم خداوند آرامش خود همین لحظه در خانهها و دلهایتان جاری بسازه. بشه آمدیم به برنامه ایمروز. سلام به کلک شنوندههای زیبا. من بنبشه هستم ده ساله. و از گبزدن امرای شما بسیار خوشم میایم. مخصوصا وقت که موضوع ما خوبش باشه.
سلام و دوستان مهروان و شیرینم. من مریم هستم، هشت ساله. ما هم دعا میکنم کلکیتان خوب باشن. امروز گفتهای بسیار مهم دارم. که خودم هم میخوایم یاد بگیرم. سلام سلام نازن اینهای خاله. خالتان هم آمد. ما هم دعا میکنم که دلهایتان با نور خدا گرم باشد. خداوند همه گیتان را در برکت خود نگاه کنند.
امروز همراه یک موضوع بسیار مهم و ضروری پیشتان آمدیم. اولادهای عزیز، امروز گفت ما سر یک چیزی بسیار ساده، اما فرق الاده مهم است. و او است داشتن برنامه روزانه. این موضوع شاید ساده مالوم شده، اما زندگی را زمین تا هاسمان تغییر میتر.
او مادر جان، من بسیار خوب میفهم که چی میگی. روزایی که من برنامه دارم کل کارای منظم میباشد. اما روزایی که برنامه نداشته باشم کله گیش گدوعد میشه. ما هم این قسم هستم. مثلا اوروز یادم رفت کارهانگی من اول انجام بتوم. باز که ساتری کدن رفتم دلم آرام نبود. بخود تیره که یک چیز ناتمام همیشه در ذهن آدم میمانه.
آفرین دخترکای فشیارو من. دقیقا همی است. برنامه داشتن یعنی آدم بفهمه چی وقت چی کار رو انجام بته. همه قسم از کادم آرامش پشت. پیش از یک بخص ادامه بیتیم یک آیت زیبا از کتاب مقدس را امرای شما شریک میسازم اولادهای نازنینه. خداوند در کتاب مقدس، در کتاب امثال سلیمان نبی، در فصل ۱۸ آیه پنج میگه، نقشه بادقت انسان را توانگر میکند، اما اجلا باعث فقر میشود.
یعنی چی؟ یعنی کسی که فکر میکنه برنامه میسازه و کوشش میکنه، نتیجههای خوب میگیره. ما در جانی بسیار خوب هست. یعنی خداوند خودش ما را تشویق میکنه که برنامه داشته باشیم و کوشش کنیم. آفرین گل دختر خاله، ایمان فقط دعا نیست. نظم هم یک نوع ایمانداری هست بخاطر که ما تلاش میکنیم که زندگی من در چوکات حکمت خدا باشه.
من همیشه صبح که چشم من باز میکنم میگم خداوند عزیزم امروز را به دست تو میسپارم. امی یک جمله کل روز ما خوش میسازه. ما هم یکان وقتا دعا میکنم اما یکان روزا فراموشم میشد. اما وقت که یادم باشه امروز بسیار آرام تر میشد.
اولادوی شیرین در خانه میفهمین دعای صبح گوهی رقم روشن کدنه چراغ هست. آدم میفهمه که رهنمایی خدا هم روشه هست. دوستای عزیز، اگر کتابچه هم نداشته باشین یک ورق صفید هم کفایت میکنه. سه یا چهار کار مهم روزتون را نوشته کنین. خاله، من خودم این کار را انجام میکنم. خاله نوشته میکنم. یک، درس. دو، کمک به مادر جان. سه، خاندن کتاب مقدس. چار، ساتری کدن.
ای بسیار به من کمک میکنه که گنگس نشوام. من یکان وقتا از بنافشا کمک میگیرام. او من رو یاد میته که چطور انوان بسازام. اولادوی عزیزم، برنامه داشتن فقط خاطر کار نیست. وقت ساتری کدن، وقت خنده کدن، وقت چای خوردن اینا هم باید شامل برنامه روزانیتون باشن.
ها خوار جان، درست گفتی. من اگر برنامه چای اصرانه نداشته باشم، زندگیم تنخ میشم. خاله جان، تو همیشه امرای چایت یک شیرینی هم میخوری. ای هم برنامه هست؟ها جان خاله، ضرور هست. بخاطر که خوشی هم جزی از برنامه هست.
اولاده شیرنده خانه، شماهای برنامه روزانه دارین؟ همین لحظه پیش خود فکر کنین. اگر امروز سه کار مهم داشته باشین، او سه تا چی میباشند؟ من بسیار کنجکاوستم که بفهموم دخترها و بچه هایی که آلم برنامه ما رو میشنوان، برنامه روزانه دارن یا نه؟ اگر داشته باشین، صد درست آرومتر میباشید.
دوستان، ما همیشه دوست داریم از شما یاد بگیریم. هر کس رویش خاص زندگی خود داره، اما نظم کله گیره کمک میکنه. مادر، یک روز یادت است که من زیاد خواه کده بودم؟ بس چای صبح نوقت شد، بس کارخانه گی ماندگی رو نیمه نیمه انجام دادم. بس زیاد پریشانم شدم.
آه، بنافشا جان، بس خودتم گفتی مادر چرا کل چیز که عدوت شده؟ او روز رو من هم یادم است. بنافشا نقم مرغ پرکنده این طرف و اون طرف میدوید. آه، دیگه خاله جان، آدم که برنامه نداشته باشه، کلی چیز از کنترولش خارج میشه.
دوستان میفهمین، اما یک روز دیگه هم بود که بنافشا پشکایی نوشته کده بود که چی باید بکنه در جریان اموروز. بس آخرش هم خودش گفت، خدا هر شکر کل کارهاییم خلاص شد. آه، مریم جان، اموروز بسیار یک روز عالی بود، بخاطر که هر کاری در وقت خودش انجام شد.
شیریندههای عزیز، برنامه روزانه فقط برای اطفال نیست. برای مادرها، پدرها، خانم خانه و کسایی که در بیرون کار میکنن، برای کلشان لازم و ضروری است. فامیلایی که برنامه میداشته باشن، کمتر غرف میشن بین خود، بخاطری که هر کس وظیفه خوده میدانند. و دوست هم نفهمین دیگه، وقت قر کم باشه، خانه آرام میشه. خانه آرام هم یعنی جایی که خداون خوش میباشد.
قندلکای خالا، حالی یک تمرین ساده میتون برتون. همین شب یک ورق بگیرین و سی کار سبا رو نوشته کنین. با سبا صبح روزتون رو همراه دعا شروع کنین. ببینید چقدر فرق احساس میکنین. من خود این تمرین آنجام میتونم. شاید شما هم آنجام بتین. امتونه؟ اگر آنجام بتین، دلهای دان احساس آرامی میکنن. بخاطری که خداون آدمهای برنامه هستند.
خیلی اولادا امروز یاد گریفتیم که دعای صبگاهی مهم است. سه کار اصلی روز را هم باید نوشته کنیم. وقت استراحت هم ضروری است و نظم باعث برکت میشه. زندگی بدون برنامه رقم کتابی است که صفایش گدوعت شده باشه. و زندگی با برنامه رقم کتابی است کله فصلاش در جای درست است.
اوه دخترها شتوی اگه مثال خوبش زدید. افتخار میکنم با شما دو تا دختری گل. اطفال نازنین من از این بخش برنامه خیلی چیزا آموختم. شما چطور؟ من مطمئن استم که شما بسیار چیزا خوب یاد گرفتید. بله اطفال بسیار نازنین و دوست داشتنین.
حالا میخوام از شما پرسام کنم که شما از این قسمت برنامه چی آموختید و چی برای شما جالب بوده. من و مریم جان خیلی چیزا آموختید و از شما میخوام چیزهای رک آموختید با دوستان شیرین تان هم شریک بسازید.
حالا میریم قسمت بعدی برنامه را با هم گوش بکنیم. مریم باز امروز در مکتب نوقت میرسی؟ نه امروز تصمیم گرفتم زود برام. ولی میفهمی بنابشه بیشتر تا نوقت فکر میکدم آلیم خواهم میارد زیاد.
او مریم خالا همیشه میگه که باید شهو زود خواه شویم تا صبح که سرحال باشیم. او خالا جان امروز وقت چای تیار کده. آره تیر شو که بریم که اگه نوقت بریم خالا باز میگه دخترهای بی برنامه همیشه اجلا داره.
سلام به دخترهای پر انرژی خالا. سلام خالا جان. بیاین دخترها بیشینین امروز میخواهم برتون قصیت دو دختر را بگویم. یکی با برنامه و یکی بی برنامه. خالا نه که قصه شان شبیه ما باشه؟ شاید هم باشه شاید هم نباشه.
شاید هم باشه شاید هم نباشه. گوش بگیرین باز خودتان بگوین. در یکی از قرههای ولایت بلغ دو دختر بودن. یکی برنامه محتاب و دیگری لیلا. هر دو همسین بودن. همسایه بودن و یک مکتب میرفتن. محتاب همیشه در اکتابچه خورد خود برنامه روزانه خود را نوشتم میکرد. از بیدار شدن تا درس خواندن و کمک در خانه.
ولی لیلا همیشه میگفت آه مانده شده. هرچی پیش آمد خوش آمد. یعنی لیلا بی برنامه بوده؟ بله جانم. بی برنامه و بی فکر. صبحها تا نواخت خواهد میشد. چای سرد میخورد و همیشه از مکتب دیر میرسید. محتاب اما برعکس. سود بیدار میشد کالای خود را از شب پیش تیار میموند. و چای خود را خودش تازه جور میکرد.
خاله جان محتاب چقدر منظم بوده؟ها جان خاله. و همین نظم باعید شد که محتاب همیشه نمرات بلند بگیره. یک روز استاد جان گفت در مکتب ما مسابقه مقال نویسی برگزار میشه. هرک از مقاله بیتر نویشته کنه جایزه میگیره. محتاب از همه روز تصمیم گرفت هر شب نم ساعت برای نویشتن تمرین کنه.
ولی لیلا گفت آه وقت زیاده است. پس آن بر نویشته خواهد کدم. روز مسابقه رسید. محتاب مقاله خوده بسیار منظم و پرمانان نویسته کده بود. و وقتی نوبتش رسید کل نگی شاکرده گوش گرفتن. مقالهش در برای رویای آهنده بود. استادای قخوششان اومد که محتاب اول شد در مسابقه. و لیلا؟
لیلا خود آخرین لحظه یادش آمد که مقاله نویشتن نکده. همون شبشش دوبا آجلا یک چیزی نویشته کد. ولی اشتباه زیاد داشت. نمرهش پایین شد. وقتی گریان کد استادش گفت. دخترکم خدا به کلگی استعداد داده. اما نظم برنامه رسید او را نمایان میسازه. ای خاله دختر که رقم من که همیشه کارای من در وقتش نمی کنم.
گفت نیست مریم جان. از امروز کوشش کن برنامه داشته باشی. آه دخترها. این کسه برای همی است تا یاد بگیریم که زندگی بدون برنامه رقم را رفتن در تاریکی است. چند سال بعد محتاب مکتب را تمام کد و در دانشگاه قبول شد. حالا اون معلومه مکتب قریه شان است.
هر صبح خوشی درس میته. لیلا اما هنوز در چورت است. که چی کار کنه؟ همیشه میگه کاش مهم محتاب روی برنامه داشتم. خاله هر کسی که برنامه داشته باشه موفق میشه؟ ولی جانم خدا کمک میکند کسی که زندگی و نظر دارد. بخاطر که خدا دوست داره انسان با نظم کوشیش زندگی کنه.
خالا، من امشب محتو بوری برنامه نوشته میکنم. ما رو امی قصب سر سبا اول درست میخونم و باستادتری میکنم. آفرین به هر دویتان. یادتان باشن نظمیان احترام به وقت و برکت در زندگی.
اطفال نازنین، این داستان چقدر زیبا و شیرین و آموزنده بود. من خیلی خیلی زیاد چیزهای جدید رو آموختم و خدا کنم که برای شما هم آموزنده بوده باشه. بله اطفال نازنین، حالا میریم بخش بعدی برنامه را گوش میکنیم.
مادر جان، امروز در مکتب استاد ما گفت برازی وقتو آدمها یک دفعه تکان میخورند. صدای عجیب هم میکشند. ترسیدم. راست هست مادر جان؟ آهان مادر جان، ما هم یک دختر در صندف ما داریم که یک دفعه صداهای عجیب میکشه. معلم ما گفت مریضی هست. میشه که برما کمی بگویی؟
عجیب امروز یک قصه براتون میگم. قصهی که سالها بیش اتفاق افتیده. در همه روزایی که یسای مسیح در دنیا راه میرفت. قصهی که نشان میتن او پسر خداست و بر هر طریقی قدرت داره. چقدر خوبیش مادر جان. زودتر مگه لطفا. اینه شروع میکنم.
یک روز یسای مسیح به شهر کفرناهم رفته بود. مردم جمع شده بودن. کلگی منتظر بودن که او تعلیم بده. صدایش آرام اما پر از قدرت بود. رقم کسی که حقیقت را از دل و آسمان میاره. کلگی غرق صحبتهای او بودن که اکدام...
مادر جان چه گفت شد؟ اکدام؟ همون لحظه یک مرد که روح ناپاک در وجودش بود بلند شد و فریاد زد. صدایش رقم کسی بود که از ترس آتش گرفته. ای گفته در کتاب مقدس انجیل شریف لقا فصل چهار آیه ۳۴ آمده. ای ایسای ناصری به ما چه کار داری؟ آیا اینجا آمده ای که ما رو نابود کنی؟ من میدانم تو کیستی؟ ای قدوس خدا. همین روح ناپاک خودش فهمید ایسای مسیح بسر خداست؟
آه دخترم حتی تاریکی هم شناخت که او کیست. قدرتی که از محبت میاید. مسیح با آرامی اما به او روح گفت خاموش باش و از این مرد بیرون برو. بچه امید جنگ و دوا نبود فقط یک فرمان بود. همون لحظه مرد یک تکان خورد. افتید اما آسیب ندید. روح ناپاک از او بیرون شد. رقمی که دود تاریک از خانه بیرون میشه.
تمام مردم کنیزه حیران منده بودن. کلگی بین خود گرب میزدن و میگفتن چطور ممکن است که او فقط گفت و روح ناپاک بیرون شد؟ مادر جان او مرد بس خوب شد؟ آه دخترم خوب شد. بخاطری که هر جایی که مسیح میرفت زندگی دوباره جریان پیدا میکد.
بعد از کنیزه مسیح رفت به خانهش هم اون. مادر خانومش هم اون بسیار زیاد تب داشت. اقع زیاد که حتی نمیتونست از جای خود بخیزه. مردم کلگی حیران بودن. مسیح بالای سر او رفت فقط دست او زن را گرفت و به طب گفت برو همه قه و طب فورا از او رفت. زن خیست و همون لحظه شروع کرد به مهمانداری.
یعنی صحتش همه قه خوب شد. کش کلگی مریضی و همه قسم خوب میشودن مادر جان. خدا همیشه رحمت داره دخترم. اما معجزهها برای نشان دادن قدرت اوست. نی فقط برای راحتی ما. وقتی شب شد مردم از هر طرف مریضای خدا آورده بودن. یکان تا طب داشتن. یکان تا دردای بسیار مشکل. یکان تا هم گرفتار روحای تاریک بودن.
مسیح که به هر کدامشان دست میموند شفا پیدا میکد. و هر باری که روح ناپاک بیرون میرفت فریاد میزد تو به سر خدای زنده هستی. بخاطره که اونا میدانستن که قدرت آسمانی مقابلشان استاده. مادر جان خیلی مردم همیشه باور نمیکدن؟
دخترم، بخاطر این که انسان یکان وقت میخواهد چیزی را به چشم خود ببینه، اما حضور خدا را باید امراه دل فامید. بسیاریها دیدن و یه قلبشان بسته بود. صبح صبحش وقتی مسیح از شهر بیرون رفت تا تنها باشا و دعا کنه، مردم از پشتش رفتن و میگفتن پیش ما بمان. اما ایسای مسیح به اونا گفت ما باید خبر خوش پادشاهی خدا را به شهرهای دیگم برسانم چون برای انجام همین کار فرستاده شدم.
او آمده بود تا نور باشه بر کل جهان. مادر جان، من خوش دارم که مسیح که به مهربانی و آرامی کار میکرد، صدای خود را بلند نمیکرد. آه بچهم، قدرت واقعی همی است. نه به زور، بلکه به محبت، صداقت و نور و یاد داشته باشین. هرچیزی که تاریک است از نور میترسه، اما هرکس که با دل پاک به خدا سعی کنه، نور او را میبینه.
مادر جان، میشه سبا هم یک قصه دیگه بگوین؟ اگر خدا خوست، چرا که نه؟ خدا را شکر که شما دو دختر همیشه گوشای آماده دارین بشنیدن. بله اطفالای نازنین، حالی با هم میریم یک ترانه گوش میکنیم.
بله اطفالای نازنین، حالی با هم میریم یک ترانه گوش میکنیم. ما همه افغان هستیم، از افغانستان هستیم، نام افغانستان همه با هم میخانیم. سعی باخر قدیمی، گلای نو میشانیم.
بله اطفال نازنین، ای داستان کتاب مقدس خیلی آموزنده بود و من خیلی چیزها را نمیدونستم که فیلن از ای داستان زیبا و شیرین آموختم. بله مریم جان، ما هم خیلی آموختیم. بله اطفال نازنین، آل رسیدیم در آخر ای برنامه. اطفال شیرین و نازنین، آل شما را به خداوند مسپرم. خداحافظه همگی شما.
اطفال شیرین و نازنین، آل رسیدیم در آخر ای برنامه.
۲۶ سِپتامبر ۲۰۲۶
۲۲ سِپتامبر ۲۰۲۶
۱۵ سِپتامبر ۲۰۲۶
۳۰ ژوئیه ۲۰۲۶
۹ ژوئن ۲۰۲۶
۸ ژوئن ۲۰۲۶
۸ ژوئن ۲۰۲۶
۸ ژوئن ۲۰۲۶