29 minutes
10 September 2016
Having and understanding everything in the world is good and almost necessary for human beings, both men and women. Knowing science and knowledge, having a good coach, a great teacher and guide! But with a good foothold, especially a kind father in a family, everyone, especially the girls, imagines themselves in a safe environment and never fears.
To understand more, we invite you to listen to this program. Thanks!
Transcribed by AI
راڈیو صدای زندگی شنونده های عزیز سلام شما آواز ما را از راڈیو صدای زندگی می شنوید که هر صبح روی موج کوتای 49 متر بند پخش می گردد رنگ زندگی شنونده های گرانقدر و بهشبه های برنامه رنگ زندگی سلاما و تمنیات نکما و سایر کارکناء راڈیو صدای زندگی را بپذیرین امیدوارم که هر کدام شما عزیزا زندگی خوش و پرباری را در پیش داشته باشین سلامای مرام بپذیرین خب دوست های آرجومند تاور که شما می دانین ما در برنامه رنگ زندگی در مورد مسائل خانودگی و مسائل اجتماعی صحبت می کنیم در این برنامه ما باز هم داستان یا سرگزشت داریم که واقعا بسیار غمانگیز است و بیاین ببینیم که زندگی چهره خود را در زندگی ای خواهر به چی شکل به نمایش گذاشته توجوه کنین دختر تازه به بهار جوانی رسیده استم و نامم فریبا است سال پار زمانه که از مکتب به منزل ما در شهر کهانه رسیدم خبر به خون و خاک غلطیدن یگانه تکیگاه ما را در اثر حمله انتحاری آورده بودند که از دست دادنش نه تنها گران بود بلکه مسیر زندگی من و برادر کوچکم را کاملا تغییر داد این حادثه بار غم و غصه های ما را چند دین برابر نمود زیرا مادر که وظیفه پرورش و موازبت ما را به دوش داشت من و برادرم را از رفتن به مکتب منه و برای بدستاوردن پول همروزه صبح زود قبل از این که لقمنان برلب بزنیم از خانه بیرون می کرد و تا غروب اجازه داخل شدن به خانه را برای ما نمی داد من و برادرم به هر طریقه که می شد چی گدایی و دوزدی خواستش را باید پورا می نمودیم در غیران فردای آنروز باید دو برابر آن را می پرداختیم قبل از مرگ پدرم یعنی موقعی که پدرم در وظیفه می بود بیپروایی و بیمسئولیتی مادرم نسبت به فرزندان و خانهش مرا مشکوب ساخته بود و فکر می کردم که از نبود پدرم در خانه سوی استفاده می نماید تا این که در تابستان که هوا بسیار گرم و روز جمع بود برای بدستاوردن پول در کوچه و پس کوچه ها سرگردان بودم در نیمه روز درد شدید سراپای مرا فرا گرفته بود بسوی آشیانه از هم پاشیده خیش لرزان لرزان آمدم متوجه شدم که دروازه کوچه ما که هیچگاه باز نمی بود باز است شاید فراموش کرده بودند که در را ببندند هایسته داخل حولی قدم گذاشتم هنوز قدم بعدی را نگذاشته بودم که صدای خنده های مادرم مرا به کنچکاوی واداشت جلوتر رفته خواستم به کلکی نگاه کنم به سحنه روبرو شدم که نفرت مرا نسبت به مادرم چنان افزود که دردم را فراموش کرده دوان دوان از خانه بیرون شدم شکم به یقین مبدل شده بود او یک خانمه است که بر نفسش فایق آمدن نمی تواند و فهمیدم که چرا مانه زود آمدن ما به خانه می شد غرق عالم از پرسش ها در ذهنم بودم و با خود جنگیده به جای رسیدم که آواز رسای از فاصله نچندان دور توجه همرا به خود جنگ نمود که از عدالت، اخلاق و وفاداری و رستگاری و صدها کلمات به ظاهر زیبای دیگر سخن می راند به سویان محل قدم گذاشته و هر قدمم مرا به کسی که با آواز گیراش آن سخنان فریبنده را به زبان می آورد نزدیک می ساخد که نتنها من بلکه هر کس را به سوی خود نیکشند یک کشش و جذابیت به خصوص در آن آواز بود که هر شنونده را به خود جلب می کرد بلاخره به محل رسیدم که آن شخص در آن قرار داشت چون اجازه داخل شدن برای خانومها در آن مکان نبود در نزدیکی همون جا نشسته تمام صحبتهایش را یک آیک شنیده احساس آرامش نمودم بلاخره امتزارم به پایان رسید و شخص بلنبالایی که جامعه سفید برتن داشت از دروازه مسجد بیرون شد و هر یکی از شنوندگانش می خواستن به او نزدیک شوند اما بدون این که نظر به اطرافش بیندازد به سوی منزلش حرکت نمود و من ناغاه او را دنبال نمودم تا این که متوجه شده و از من علت دنبال کردنش را پرسید از دردهایم و از حرفهایش که چقدر برایم آرامش بخش بود برایش قصه کردم اومر را به خانه خود دعوت کرد و برایم ابراز داشت که یک دختر همسن سال من دارد و من هم مثل دخترش هستم و می توانم از این به بعد منزلش را آشیانه مطمئن و همیشگی بدانم او برای امتنان داد که از این پس هیچ کسی مزاهم مکتب رفتن و زندگی آرام من نخواهد شد معویزه و سخنانش چنان من را مطمئن ساخته بود که فکر می نمودم حصارهای فروری اختی پناگا هم دوباره به ناشده و من آن تکیگا و آن پدر مهربانم را دوباره به دست آوردم برای مدت از من هم مانند دخترش موازبت می نمود تا این که روز آمده برایم گفت که مادرت تراج و سجو می کند و انقریب با پولیس آمده و ترا با خود خواهد بود ولی من ترا کمک می کنم و به یک جای مسئول می برم می خواهم ترا نزد استادم در لوارگه پاکستان ببرم او هم مثل من یک انسان خوب و دیندار است درانجا می توانی درسهایت را بخانی و ادامه بدیهی نفرت که از مادر و کارنامه ها و زندگی گنا آلودش داشتم بدون فکر کردن لبیگ گفتم فردای آن روز آمده سفر شدم که انجامش را صرف خدا می دانست صبح زود از خانه بیرون شده و ساعت پس از چاشت در قریه از آن طرف سرهد رسیدیم و برای استراحت داخل کلبه که از آشنایانش بود مرا گذاشت و به گفته خودش برای معلومات درباره زمان حرکت موتر بسوی پشاور و آوردن غذا بیرون شد زمان که از اتاق بیرون شد دروازه را از اقب قلف نمود بار اول بود که من سفر می نمودم از شدت خستگی بیدون این که متوجه گذاشت زمان شدم به خواب امید رفتم زمان بیدار شدم که اتاق بکلی تاریک بود تاور معلوم می شود که شب شده باشد ولی از او خبره نبود بعد از چند لحظه صدای باس شدن دروازه به گوشم رسید او با یک چراغ تیلی و مقدار غذا داخل شد و گفت امشب همین جا می مانیم فردا تو را به خانه استاد می برم هنوز هم فکر می کردم که واقعا می خواهد مرا مانند دخترش کمک کند اما از این که قلبش پر از رضالت، کصافت و ریاه بود اصلا فکرش را نمی کردم نیمه های شب آن که سخن از اخلاق و عدالت رستگاری و صداقت می زد بعفت و عبرو و حرمت کسی که دخترم می گفت وحشیانه حمله ورشید گریه و آزاری نمودم داد و فریاد زدم داد رسید نیافتم فردا صبح زود بیدار شدم می خواستم فرار نمایم ولی در قافل بود هنوز آفتاب بیرون نشده بود که در زده شد و برخواسته در را باز کرد با آنها در بیرون دروازه برای چند دقیقه صحبت کرد و فکر می نمودم که موقع رفتن است در باز شد به جای آن مرد صاحب آن کلبه و دو همکش دیگرش داخل کلبه شدند آن روز را با آن دونصفتان باید سفری می نمودم زیرا آن که از رستگاری سخن می زد مرا برایشان با کرایه داده بود در پایان روز مرا که همه چیزم را از دست داده بودم به خانه بود که دیوارهای بلند آن به قلعه جنگی شواهد داشتید در میان آن دیوارها دختران خرد و بزرگ بیشماری بودند و مسبب دردها و آلام همه ما سخنان به ظاهر شیرین و فریبنده افرادی بود که ظاهر خود را آب تلا نموده بودند انتظار سرنوشت بدتر از این را می کشیدید نزدیکی های شام خبر را آوردند که نیمه های شب ما را توسط کشتی به یکی از کشورهای عربی انتقال می دهند با دختر همسن و سالم که احل یکی از ولایات ما بود و تازه آشنا شده بودم گفتم می خواهم فرار نمایم ولی او که یک ماه قبل به آنجا آورده شده بود از رفتار بد نگهبانان آنجا که موی در بدن از قصاوتشان راست می شود با دو دختره که می خواستن فرار کنند برایم قصه کرد ولی من منتظر سرنوشتی که توسط چند نفر از آدم فروشان رقم زدمی شد نمی توانستم باشم نیمه شب همان موقعی که دستان همراه برای انتقال دادن می بستند بالای آن دیوار بلند رفته خود را به زیر پرتاب کردم می خواستم به زندگی شرماور و ننگین خود خاتمه دهم ولی زمانی که به حوش آمدم خود را در انبار کاه یافتم با وجود که درد در پا و کمرم احساس می کردم لنگ لنگان خود را نزدیک سرک رساندم دیدم که یک خانم و آقای با دو طفلشان و کالایشان همانجا انتظار اولین موتر هم که به طرف کابل حرکت کند از آنها خواستم مرا کمک کرده به کابل بیاورن حالا در کابل دربی پناهی و بی سرنوشتی بسر می برم خواب فریبا جان ما شما داستان شنیدیم واقعا بسیار متاثر کننده بود وقتی که ما شما به ای داستان گوش دادیم ای خود از نمونی از هزارا اطفال سرزمین ماست که در سر جنگا آواره شدند زندگی شان تباشده و از خانه های خود دور شده بله واقعا اما تور است شاید جان می بینیم که در ای داستان ای دختر پدر خود را از دست می ده کسی که یگونه تکیگا و کسی بود که شرایط رفتن مکتب برشان مساعد ساخت ولی زمان که ای دختر از مکتب می آیا خبر فوت پدرش برش می رسانند که در سر عملی انتحاری یا در سر راکت پدرش از بین می ره ای آدسه واقعا سر زندگی از ای و برادرش تاثیر بسیار عظیم مگذاره بخوادر که بعد از او نمی تانه اینا به مکتب برند شاید جان همه تو که شما در ای داستان گفتین زندگی ای خوهر و ای برادر کاملا تغییر می کند بخوادر که مادرشان بخوادر اقتصاد که دارن اینا را از رفتن مکتب یا مکتب رفتن منم می کند و به گدائی یا به دست آوردن لقبانانه به بیرو روان می کند و امی شرایط بد اقتصادی که اینا دارن مادر از ای با چیزای دگه پناه می آره مادر از ای چون کدوم آیده دگه نداره در سر فشار اقتصادی شاید به ای رای غلط گام گذاشته باشه و به کسی دگه پناه برده که به خانه شان می آمدن جالب است شاید جان که در افغانستان باوجوده که مشکلات زیاد است ولی بعض فامیل ها از خرت ترکی دخترهای خود را یاد نمی تاند که خیاتی کنند یا یاد نمی تاند چیزایی یاد بگیرند که در زندگی به درد شان بخورند وقتی که من خرت بودم شاید جان یادم است که مادرم همیشه مسروف کار بود بیرو کار میکد و مادر کلانم کسی بود که خیاتی و بافت و کروشنیل و ای چیزا را به ما یاد داد و همیشه ای میگفت که بچه ایم در زندگی شاید روز یک اتفاق بفته که شما به این امی چیزا نیاز داشته باشید و واقعا امتو شد و وقتی که سالهای 96 بود که ما مجبور شدیم به پاکستان بریم دوباره امو خیاتی و امو بافت و کروشنیل کالای تفلانی را که یاد گرفته بودیم بسیار به درد ما خورد خدا را شکر واقعا چکر خوب است که والدین کوشش بکنند که زمان که تفل شان خرد است از امو زمان اینا باید شروع بکنند در مورد آینده تفل خود باید فکر بکنند صرف به ای اتفاق نکنند که تفل خود را صرف به مکتب روان بکنند مخصوصا دختران بله در پولیزی که اونا را به مکتب روان میکنند کوشم کنند که آشپزی را برای شان درست یاد بدند خیاتی را امتحان که شما گفتین بافت و ای گفت ها را بله ای چیزها است که میتونند اگر در آینده نتانند اینا یک زندگی موفق داشته باشند میتونند که از ای طریق لعقل یک زندگی بخرنمی را بر خود بسازند امتحان است واقعا شاید جان و امی را میبینید که دمی خانواده نیست و ای خانم بخاطر که ایچ کار دیگر یاد نداره و ایچ پناه نداره و مرد غریبه پناه میبره تا یک لقمه نان بیاره خانش و اترا ام اولادهای خدا مفرسته بخاطر گدائی بله که بتانه شاید امو اجاره خانه خود را بوقت بتند کاملا و میبینید زمان که دخترک میگرده به کوچک اگر گدائی بکنه یا به شکل از اشکال چیز بر خانه بیاره که با هم بخورند ولی استصدا فی مریض میشه و میای به خانه زمان که به خانه میبینه که دروازی خانه باز است و بر اولین دفعه است که میبینه دروازی خانه باز است وقته که داخل میره و آده سر میبینه سر روان از دختر بسیار تاثیر منفی میکنه و خانه را کاملا ترک میکنه بله ادالت و اخلاق و وقتداری و رستگاری و ای گپا میزد و چیز را که در خانه خودش میبینه مرد غریب را که در خانه امرای مادر خود میبینه ای بسیار باعث میشه که دختر از خانه فراری شده و بجای پناه ببره که حتی خودشان متمین نیست فقط بزایر گپای خوبه میشنوه و زمان که ای گپا را میشنوه چون خودش ایک شکل اصابی دیده و ای گپا را فکر میکنه که مرحم است که میتونه مرا شفا بده و زمان که ای منتظر میباشه امی آدم که امی موزر کرده و سخناره امی آدم با یک چپن بسیار پاک و کالای سفید خارج میشه و ای دختر از دنبالش روان میشه چون خورد است شاید فکر کنم به طرف شخص مثل پدر میبینه چون تمام حرفایش بسیار خوب بوده از عدالت و از وفاداری صحبت میکنه و امی شاید ای دختر را به یاد پدر خودش منداخته شاید ناسیت هایی که میکرده شاید رفتاره که داشته چقدر شیرین بوده پس ای دختر به یک امید چشم به امی مرد میدوزه بله و او مرد هم برش میکنه که تو مثل دختر ماستی و ایره خانه میبره و مثل دختر خود از او وارسی میکنه ولی در نهاد و در وجدانش چیز دگیه بوده ای چیز هایی بوده که ظاهر شخصت زیر تشکیل میداده ولی امو باطن و جوهر از ای کاملا شیطانی بوده بله متاسفانه که بسیاری از جوانای امروز ما گول امی عرفا یا سخنای شیرین امروزه را میشنوان و به امو خاطر فریب میخورن بله و بفکر ظاهر هستن ظاهر اکی را وقت میبینن فکر میکنن که شاید باطنشان مثل ظاهرش پاک باشه ولی متاسفانه مثل امی مرد که شما گفتین فکرهای شیطانی داشت که میبینم که سر از ای دختر چی بلائه میاده و زمان که یک روز ای دخترک از مکتب میای ای نفر که مولای مسجد برش گفته که مادرت شاید بیای و ای از قبل ای پلان سنجیده ای مولا گفته مادرت میای و با پولیس و تو را میبره ولی بردختر میگه که فکر از این نباش من بردوت جای بسیار مطمئن پیدا کرده ایم و میگه من تو را میبرم پاکستان و وقته که اینا به طرف پاکستان میرند در منطقه لوارگه اینا شهو در اونجا به حساب ماندنی میشند و میره بیرو و پس میای و دختر فکر میکنه که شاید بریم به طرف پشاور و متاسفانه ای مولا چیره واقعی خود را نشان میده و به حیات ای دخترک خیانت میکنه و ببینید وقته که دختر اینجا میبره در یک اتاق گفته خودش تاریک ای را قلف میکنه و ای فکر میکنه بخاطره که ای را میخواهد نگاه کنه بخاطره که صدمه برش نرسه یا مشکل پیدا نشد شاید ای را پنهان کده و در حصل این نفر خیانت کلان در زندگیش میکنه نه تنها خودش بلکه چند نفر دگر را با خود میره و معلوم میشه که ای ملا با یک باند بسیار عظیم سرکار داشت و قسمه که دخترک میگه که بعد از اینکه حیات از ای خراب شده نفرهای دگیر آورده و ای دختر باز بر از او کرایه داده ببینید که چقدر ظاهر و باتن از ای متفاوت بوده در ظاهر آدم پاک و در باتن و شخصیت از ای چقدر کسیف و لجنزار بوده که با چی کار وحشیانه زندگی خود پیش میبره و بعد از او دخترک هم میبرن در ایک جای دگه که و بعد از او میفهمه که تمام دیگه دخترهاییم که داوجه هستند اینا را کلشان هم میبره بطرف کشورهای عربی بله اما تو که شاید شاید جان بخاطر داشته باشین سال فکر کنم 98 بود که بهترین دخترهای افغان به عربستان فروخته شد و یک ارزانترین و مقبولترین دخترهای دنیا و متاسفانه میبینیم که زیادتر مردم از این طریق آیاتشان کاملا تبا شده و میبینیم که دختر آمادی از این است که با کشورهای عربی برده شده و بلاخره ای از طرف دیوار خودم مندازه و به حساب کمرش آوگار میشه و پایش آوگار میشه و ای از امو جمله که باید برده میشد ای ماند از قافله به حساب و بلاخره ای مبرایه و پس میبینه با سر سرک و یک فامیل افغان پیدا میشه که ای دختر دوباره نقل میده به کابل و زندگی نامالوم را در کابل شروع کرده بخاطر ازی که پدر خود از دست داد و مادرشان به گرای غلط روان شد بخان بسیار متاثر کننده هست شاید جان که وقتی ای داستانه را میخانیم ای داستانه برما میرسد میبینیم که مردم ما در چی فساد غرق است نه تنها جنگ است بلکه اتا علمایی که باید رهنمای مردم باشند خودشان در کوری به سر میبرند و کور شدند اینا خود رهنمای جامعه و رهبر دینی میگن اینا کسایی باید باشند که برای مردم راح درست نشان بده متاسفانه خودش در راح غلط روان است و تظاهر میکنه خداوند از تظاهر نفرد داره از ای تیب افراد نفرد داره اینا مثل امو زرف هایستند که بیرون شان پاک است و داخل شان کسیف است بله امی گفت شما من را به یاد گفتهای اشعیاء نبی از کتاب اشعیاء نبی از کتاب مقدس انداخت که اشعیاء نبی میگه میگه که ای مردم ها میگه که با زبان خود من را تمجید میکنند ولی قلبشان کاملا از من دور استند و من امیدوار استم که با شنیدن ای برنامه دوست های ما اززای ما خوهرای ما جوانای ما که مشنوان گول ای مردم ها نخورند بله کسای که واقعا در ظاهر خود روحانی جلوه میتند و آدمای با خدا جلوه میتند ولی در باطن اینا اصلا گرگای استند که آماده ازی استند که به صوب گوصفندای بچاره را حلاق بکنند و از بین ببرند بله یسای مسیح در کلامش میگه که درختا باید از میویش بشناسی اگر میوی درخت خوب باشه سمر خوب میتند اگر دردشه ازو خراب باشه حتما سمر بد میده بله بس واقعا آدم ای مردم را باید از اعمالشان بشناسند و کسایی که دورو پیششان استند باید بیبینند و فریب سخنای شیری نشان نخورند بله چون کسی که چیز خوب میگه باید عملی کنند کسی که از عدالت صحبت میکند باید عدالت اجرا کند کسی که از وفاداری صحبت میکند باید وفادار باشند کاملا کسایی که فقط می آیند بر چند وقت خدا نشان میتند و ظاهرا خدا دیندار نشان میتند و دوبرا بچه اعمال زشت و ظالمانه دست میزنند مردم باید متوجه ای افراد باشند متاسفانه ای تیپ افراد در جامعه ما و شما بسیار زیاد هستند بله که مردم بازی میتند و اونا را منعیسی ایک تومه استفاده میکند بله خدا جان بین که همراه با دوست های شنوده ما به سرود زیبا گوشت بدیم بزرگ خوب ماشنانیم چو بایین نشسته چوبالا نکشته بباخه ها بدخوا روگم کل بیدیده شی گفته استانزشت تو زیبا نکشته نبانکو ببند حیش سنگه نزده ا hiç فتوانه داده بفتوانه کشته موسیقی اگر کاروان بود بارش گناهان گرفت باره آنها از آنها نکشته اگر دشمن دید در ساحه نشسته نیفگده اورا با دریا نکشته چیکست دارد دینه کلیل نجات را هران کس که امرو سفردار نکشته هنوز هم یاز است مرا بنامه او که تنها همان است که از ما نکشته جهان گشته زنده چون که در جهان شنیدم کسی را مسیحا نکشته جهان گشته زنده چون که در جهان شنیدم کسی را مسیحا نکشته جهان گشته زنده چون که در جهان شنیدم کسی را مسیحا نکشته امیدوار هستم که دوستان شنونده ما از شنیدن سروت برکت گرفته باشند شای جان ما در آخر برنامه قرار داریم و دوستان خداحفظی میکردیم شنونده هرجومند ای بود برنامه ای نوبت ما که تقدیم شما عزیزا شد تا برنامه آینده تمام شما دوستان را به خداونده بینیاز میسپاریم امیدوار هستم که دوستان را به خداونده بینیاز میسپاریم
15 October 2016
27 August 2016
20 August 2016
13 August 2016
6 August 2016
30 July 2016
23 July 2016
11 June 2016