۶ دقیقه ۲۵ ثانیه
۲۶ اوت ۲۰۱۹
رونویسی توسط هوش مصنوعی
در انجیل مطا، مرقص و لقا، ما در مورد مرد می خانیم که اسمش یایروس بود و در شهر کفرنا هم زندگی می کرد. او با درخواست نزدی سامد. این است قصه او. یایروس یک شخص مهم و رهبر عبادتگاه یهودیا بود. مگر امروز تمامی چیزا برش مانا نداشت. بر یایروس و خانوادهش فقط یک چیز مهم بود. دختر دوازده سالش بسیار مریض بود و می فمیدن که شاید دخترشان بامارد. فقط یک امید داشتن. در شهر کفرنا هم، ایسای ناصری مردم مریض با قدرت خدا و بسورت موجزاسا شفا می داد. یایروس پشت ایسا می گشت. دخترم دا حال مردن است. بیا و دستتا سرش بگذار که زنده باند. اما تا یک زن در کفرنا هم زندگی میکد که تکلیف احموریزی داشت. نه فقط مای یک بار بلکه بسورت دوامدار و در مذهب یهود ایطوری یک زن نجست شمارده می شد. او اگر به کسی دست می زد او شخص هم نجست می شد. اگر کسی به او تماس می گرفت او هم نجست می شد. همیشه مردم دور پیش ایسا بودند. و اگر مردم او زن می دیدند حتما سرش صدا می زدند و او را از اونجا دور می کدند. البته فقط اتا اگر به گوشه شال ایسا دست می زد که می فمید که شاید شفا پیدا می کند. ایسا احساس کدرد خدا از او صدا شد. ایسا صدا کدرد که بمد دست زد. شاگرده ایش گفتند اوستاد یک نفر و دو نفر اینجا نیست. سیکو چقدر مردم هستند. دمی وقت او زن گفت من به تو دست زدم. ایسا گفت ای دختر برو و آرامش داشته باش چرا که ایمانت تو را شفا داده. دمی وقت برای یایرویس خبر رسید که دختر دوازده سالش مرد. اگر برای زن ماتل نمی شد، حال دیگه خیلی دیر شده بود. مگر ایسا واقعا در همه مردم بود. او گفت ترس نداشته باشید. صرف ایمان داشته باشید. او خوب می شد. و دمی وقت حرکت کدند. ایسا سه نفر از شاگردهای حدک پتروز، یعقوب و یهانه بود، امرای خود گرفت. تمام ماتندارای مثلکی یک جای شده بودند و آواز انداخته بودند. ایسا گفت را رواز کنین. چی سر و صدا را شما انداختین؟ این تفل نمرده، خوابست. ماتندارای مثلکی تمامشان می فمیدن که دختر مرده. اگر واز زیادتر نالو گریه می کدن، به مو اندازه پول بیشتر برشان داده می شد. واز سر ایسا خنده کردن، گفتن که ایسا اصابه خود از دست دادن. یه خوده چی فکر کردن؟ ایسا با وا توجه نکرد. وقتی که خود یایوریس آمد و دید که دخترش مردد، وگر ایسا را دید که امرای جسد گب می زد، مثل ازی که او جسد می شنید. ایسا برای جسد گفت، ای دختر برات میکنم که برخیز. یایوریس مجزه را دید. دخترش زنده شد و او زن هم بخاطر ایسا یک زندگی نوه شروع کرد. مشکل ترین لحظه برای یایوریس، وقتی بود که ایسا بخاطر زن که مشکل هنریزی داشت، توقف کرد. در حاله که دخترش در حال مردن بود. وقتی که او زن به گوشه شال ایسا دست زد، ای یک عمل بسیار مهم بود. بخاطر که در فرهنگ امو وقت، دست زدن به گوشه شال یک شخص بسیار مهم، بمنای ای بود که شخص صاحب قدرت باید از شخص که به شالش دست زده بود محافظت میکد. البته کدام چیز جادویی در گوشه شال ایسای مسی نبود، و صرف ان ایمان هم نبود که میتونه از تو را شفا بده. کتاب مقدس برماه شما میفرماه که قدرت از ایسای مسی سادر شد به او زن شفا داد. دوست های ازیز، ایمان او زن بالای شخص درست بود. قرار شد که یایورس یک موجزی بسیار کلانه و بسیار زودی تجربه کنه وقتی که ایسا استاد شد. اگه چی یایورس هرگز ایطور تصور نمیکرد، تاریکترین لحظه زندگی بر یایورس ای فرصت داد که فیض و قدرت خدا را تجربه کنه. شاید در زندگی ما و شما ای قصه صدق کنه. درست شد که یایورس یک موجزی بسیار کلانه و بسیار زودی تجربه کنه.