Trying to Make Others Literate

  29 minutes

  10 October 2026

Using the knowledge we have learned, we should seek to help others, especially the girls of our country, in the matter of literacy. The same thing that Shukriya and Fahimah have decided to do. Any country that pays attention to the education of its sons and daughters will undoubtedly take steps towards progress and development. Each of us, in whatever situation we are in, should think about the future of our children so that they are not deprived of the blessing of knowledge and science. Educated girls and boys should not spend their precious time grieving or daydreaming. Now, each of them can do the most worthy service to their society by teaching girls in their homes.

Download

Programme Script / Lyrics

رادیو صدای زندگی شنونده‌های عزیز سلام. شما آواز ما را از رادیو صدای زندگی می‌‌‌‌‌‌شنوید که هر صبح روه موج کوتای ۳۱ متر بند پهش می‌‌‌‌‌‌گردد.


داستانهای دنبالدار سلام شنونده‌های عزیز و گرامی. امیدوارم در هر کجایی که هستین با خانواده هایتان در آسائش کامل به سر برد و آماده شنیدن برنامه این نوبت ما باشین.


اینک با نهومین برنامه درامه رادیوی رهایی در خدمتتان قرار داریم. دستانهای عزیز ما در این سلسله برنامه‌ها از مشکلات و مسائل زنها و دختران در جامعه خش با شما صحبت خواهیم کرد.


همچنان سیع خواهیم کرد تا از آنچی که در سندگی روزمره ای آنها می‌‌‌‌‌‌گذرد مطالب را خدمت شما تقدیم نماییم.


دستان‌های عزیز در این برنامه دو دوست با همدیگر در مورد خصوصیت انسانی منند خود را با دیگران مقاییس کردن و به طور دائم در حال رقابت بودن با دیگران صحبت خواهیم کرد.


شاید ایده ای از شما دوستان مهربان با مقاییس کردن خود با دیگران و یا رقابت کردن با دیگران مشکل نداشته باشید. و یا شاید شما این دو پدیده را یک عمل غیر منطقی نسبت به زندگی اجتماعی بدانید.


به هر حال بیایید به گفتگوی این دو دوست در این برنامه گوش بدهید تا هم پاسخ به این موضوع را بیامیم و هم به راخکارهای آن دو دوست در جهت خدمت به جامعه آشنا شویم.


اوه، فایما جان، زودتر خانه بریم. نفسم زیری چادری بهند آمده.


من نمی فهمم چی وقت از این چادری که مثل زندان از خلاص می‌‌‌‌‌‌شیم؟ خدا مهربان است. یک روز کل ما از این کفندرنگه و زندان خلاص خواست شدیم خوارق.


تشمییش نکو. گمش کو بریم. بیخی می‌‌‌‌‌‌ترسم که کدام گفت نشد. چی گفت میشه؟ از چی می‌‌‌‌‌‌ترسی؟


عجاب ما خب بیخی درست است. هر دوی ما چادری پوشیدیم. نیه کس روی ما را می‌‌‌‌‌‌بینه، نیه کس ما را می‌‌‌‌‌‌شناسه؟ هی نه. مهرم نداریم. بیمهرم بر آمدیم.


در روی سرک را می‌‌‌‌‌‌ریم و متروان استیم. من خود ترس و وای ما ورداشته فهیمه جان. شکریه. نه ترس دیگه.


او نه. او زنهای دگاه هم در روی سرک را می‌‌‌‌‌‌رند. او طرف را سیل کن. اونا خواهر کدامشان یک اشتک در بغل خود دارند. دو سی قد و نیم قد در پالوشان را می‌‌‌‌‌‌رند.


ما را بگو که هیچ کس که ما نیست. آره او کتاب فروشی که تو میگی در کجاست؟ خیره خوارق.


ایقدر خوری نکو. تا کتاب فروشی چیز نمانده. اینا می‌‌‌‌‌‌رسیم. اونا در او طرف سرک است. بریم.


سوید چند دا کتاب می‌‌‌‌‌‌خوریم پس می‌‌‌‌‌‌ریم خانه. در او طرف سرک؟ در کجاست؟ ما خود او طرف سرک کدام کتاب فروشی را نمیبینیم. چیز نمانده خوارق.


از سرک او طرف تیر شویم می‌‌‌‌‌‌رسیم. فقط چند قدم دگر را مانده. نه که منده شدی چطور؟ نه بابا منده نشدیم. مگرم میگم بریم.


زودتر کتابای تا بخر که پس خانه بریم. ای. مثل که دروازه کتاب فروشی بسته است. ای چی قسم.


باش که من پیش برم. برو برو. ای. یا مستاله بد ما. ای قرار ناق آمدیم خوارق.‌های بیا که پس بریم خانه.


فریمه جان. شاید امی به خیر ما بودن. برو برو که بریم. می‌‌‌‌‌‌فهمی؟


من در خانه چندا قدم دارم. کتاب داروم که فکر می‌‌‌‌‌‌کنم تو تا با حال او را نخاندی. بره تمانت می‌‌‌‌‌‌توم که بخانیش.


کتابهای در باره چی هست؟ در باره مسایل اجتماعیست. بیا اول خانه ما بریم که ما کتابها را برات نشان بتم. بیوی که خاندی یا نه.


خوب گفت بارک. بریم. چای تبان شکریه جان. اول امو کتابها را که گفتی برم بیار. خوب اینه.


میرم می‌‌‌‌‌‌ارم. باش تو. من برات می‌‌‌‌‌‌ارم. خدا کنه کتابهای باشه که من نخانده باشم.


اینها. اینه تو بگه اینی کتابهاست. تشکر خوارک. امرای ما بیخی بزامت شدی.


نه بابا چی زامت هست؟ آه. این بسیار خوب کتابهاست. من یارا نخاندین. خیلی خوب شد دیگه.


خیلی من که تو خود می‌‌‌‌‌‌برم. آه. بیخی صحیص. مگرم امانت برات می‌‌‌‌‌‌تونم. بعد از این که خاندی برم پس بتی.


اوی خوارک. چرا تتا خراب نکنم؟ کتابهایتا پس می‌‌‌‌‌‌تونم. اون کتابهای دگر رو که ازت گرفته بودم. برات پس ندادم.


آه. دادی. چرا نیست؟ اینا رو هم پس می‌‌‌‌‌‌تونم. حال کتابها رو بان. چایتا بگی که یخ میشه.


راستی. در یک جای امو کتاب که در دستت هست. یک قصه بسیار جالب هست. راستی؟ خوش داری که برت بگویم.


بگو. چرا نیست؟ یک قصه در باری یک بچگک نوجوان هست که دائم خوده که دیگرها مقایسه می‌‌‌‌‌‌کرد.


جالب. بیتر از بگویم او هر وقت خوده با دیگرها در حال رقابت می‌‌‌‌‌‌دید. آه. شکریه.


تو خوده گب می‌‌‌‌‌‌زنی که گویه خوده با دیگرها مقایسه کردن؟ یا رقابت کردن با دیگرها؟ بد گبه است.


من خود برد نمیگم که مقایسه کردن خوده با دیگرها یا رقابت کردن با دیگرها بد گبه است.


اول بیتر است قصه را تا آخر بشنویی بعد از او بگوییی که خوب است یا بد؟ شکریه.


من فکر می‌‌‌‌‌‌کنم ما انسانها تور بار آمدیم که از هر نظر خوده با دیگرها مقایسه می‌‌‌‌‌‌کنیم. یا در حال رقابت با دیگرها هستیم؟


من نمیگم که ایتو نیست. اما تر از که تو میگی اما اصل گبه ای است که امی طرز دید در زندگی مشکلات خوده داره.


ای که یک آدم دائم در زندگی خوده در حال رقابت با دیگرها ببینه یک کار منطقی نمیتونه که باشه. دقیقا خوارد.


خب به هر حال آلو تو قصه را که خاندی بگو. آهان گفتم برد که ای قصه مربوط به یک بچگک جوان است.


آهان. ای بچه جوان ورزشکار بود. بسیار تیز می‌‌‌‌‌‌دوید. خوش داشت که هر روز با دیگرها در کوچه و بازار مسابقی دوش بده.


آهان. ای بچه در هر مسابقی که می‌‌‌‌‌‌داد برنده می‌‌‌‌‌‌شد. چقا لایق؟ بله.


مردم و تماشاگرام دائم او را تشویق می‌‌‌‌‌‌کنن. آهان. او بچه ازی که مردم او را تشویق می‌‌‌‌‌‌کنن بسیار خوش بود.


همیشه سرش بلند می‌‌‌‌‌‌گرفت و را می‌‌‌‌‌‌رفت. دائم لبخند می‌‌‌‌‌‌زد. خرامان خرامان کتر رفیقایش در کوچه و بازار می‌‌‌‌‌‌گشت.


دگه بچه‌ها وقت او را در کوچه یا بازار می‌‌‌‌‌‌دیدن تحصینا میز طرفش سل می‌‌‌‌‌‌کدن. او هم از نگاه‌های تحصینا میز مردم و دگه بچه‌ها لذت می‌‌‌‌‌‌برد.


تایی که یک روز پدر امو بچه یک بچه کو را که چشمش نابی نابود به او معرفی کرد. برش گفت که چشمایی ای بچه جایی را نمی بیند.


پدر از بچه خود خواست که یک روز کتر امی بچه کور مسابقه دوش بده. عجب درخواسته؟


مسابقه با یک بچه نابی ناب؟ چی بانا داره؟ بچه وقتی ای گپه از پدرش شنید خنده کرد.


برش گفت که چشمایی ای بچه جایی را نمی بیند. میگی، پدر؟ ای بچه خب نابیناست، جایی را نمیبینه، موانه سر راه مسابقه را نمیبینه.


اتا ممکن است که ای بچه خط دوهش را غلط کنه. راست میگی؟ بحیوز ای که طرف خط پایان مسابقه بدوه، کدام طرف دگه خواد دوید.


بچگک بعد از ای گپا از پدر خود سوال کد که من چطور کده ای طور یک آدم مسابقه دوهش بدم؟ جالب است، پدرش چی جواب داد؟


پدرش برش گفت، ارقم که خودت سلام می‌‌‌‌‌‌بینی، کده ای بچه مسابقه دوهش بده. چند روز بعد بچگک نوجوان دست بچه نابینا را گرفت کده خود دا میدان مسابقه برد، تا کده او مسابقه دوهش بده.


مردم جمع شدن. اردوی اونا پالو در پالو در خط شروع مسابقه استاده شدن. رفری برای ای که مسابقه آغاز شود، اشپلاک کرد.


بچگک نوجوان مثل همیشه با سرعت زیاد دویدن شروع کرد. او بسیار زود به خط پایان مسابقه رسید. مثل هر وقت دیگر که برنده مسابقه می‌‌‌‌‌‌شد، در روی خط پایان مسابقه استاد شد و دستای خوده به علامت پیروزی طرف مردم تماشاگر بلند کرد.


چی جالب؟ اما دید که هیچ کدام از تماشاگر‌ها مثل دیگر وقت‌ها چک چک نمی کند. آه، تعجب کرد.


پشت سر خوده سیل کرد. دید که او بچه نابینا انوز یک فاصله بسیار کم از خط شروع مسابقه تایی کرد. بیچارگک.


آه، باز او بچه طرف تماشاگر‌ها سیل کرد. دید که هیچ کس نیچک چک می‌‌‌‌‌‌کند و نیکس بخاطر برنده شدن او را تشویق می‌‌‌‌‌‌کند.


بچگک آمد پیش پدر خود. پالوش با تعجب استاد شد. او بایی که در مسابقه برنده شده بود، اما مثل همیشه احساس رضایت نمی کرد.


از امی خاطر بر پدر خود گفت، من این مسابقه را هم بردم، اما چندان خوش نیستم. فهیمه جان، حدس بزن که بعد از این پدر بر بچهش چی میگه؟


حدس بزن بعد از این که بچه بر پدر خود میگه، من این مسابقه را هم بردم، اما چندان خوش نیستم. پدرش برش چی میگه؟


پدر برش میگه، یک دفعه دیگه باز باید امراه امی بچه نابینا مسابقه بتی. راستی؟ آه، بچه میگه، فایده نداره.


راست میگه دقیقا. باز من مسابقه را می‌‌‌‌‌‌برم. پدر بر بچهش میگه که این بار وقت در خط مسابقه استاد شدی، دست بچه نابینا را بگی. او را تا خط پایان مسابقه امرایت بیار.


بچه نوجوان قبول می‌‌‌‌‌‌کنه، میگه خوب گفت. میره باز در خط شروع مسابقه که تو بچه نابینا پالو در پالو استاده میشه.


رفری بازش فلاق می‌‌‌‌‌‌کنه. بچه دست بچه نابینا را می‌‌‌‌‌‌گیره، کته او تا خط پایان مسابقه می‌‌‌‌‌‌اید. چقدر مهربان.


آه، وقت به خط پایان مسابقه می‌‌‌‌‌‌رسه، کته یک دست دست بچه نابینا را می‌‌‌‌‌‌گیره، و بعد از او هم دست خود و هم دست بچه نابینا را به علامت پیروزی بلند می‌‌‌‌‌‌کنه.


امو وقت بر بچه نابینا میگه که ای بار اردوی ما برنده شدیم. بچگک و او بچه نابینا اردویشان به طرف تماشاگرها لبخند می‌‌‌‌‌‌زنند.


تماشاگرها هم چکچک می‌‌‌‌‌‌کنند. بچگک نجان باز پیش پدرش می‌‌‌‌‌‌اید و میگه من با ای که مثل ار بار در ای مسابقه برنده نشدم، اما ای بار از خودم رازیستم.


تماشاگرها هم من را زیادتر از اردفع دیگه تشویق کدند. پدر بر بچهش میگه، رسالت انسان در زندگی ای نیست که ار وقت از دیگر را دیگر میگه.


راست میگه خواهر. قصه بسیار جالب بود خواهر. پدر او بچگک درست میگه.


رسالت زندگی انسان یکی هم ای می‌‌‌‌‌‌تانه باشه که به پشت سر خود سل کنه خواهر. ببینه که بسیاری انسان‌ها از بسیاری امکانات در زندگی محروم هستند.


بله. آره من فکر می‌‌‌‌‌‌کنم. تو درست میگی. دائم خودمقایسه کدن با دیگران یا در هر آل با دیگران رقابت کدن یک گفت منطقی در زندگی نیست.


درست میگی. بله فایما جان. رقابت یا یک مسابقی دوش وقتی مانا داره که تمام کسایی که مسابقه می‌‌‌‌‌‌کنند در روی خط مسابقه استحاد باشند.


اگر در مسابقی دوش یک آدم ده متر پیشتر و یک آدم دیگر ده متر اقربتر استحاده شده باشه یه دیگر مسابقه نمیشه. معلوم داره از که ای رقم مسابقه بماناست دیگر.


راست گفتی خوارک. در زندگی معمولی ما هم اوطور است. واقعت زندگی ما ایست که یکی از لحاظ جسمانی سالم است.


یکی سالم نیست. یکی خوراک و پوشاک خوب داره. یکی دیگر نان شو و روز خود را به استعلاد در مانده.


یکی در شرایط خوب کلاند میشه. یکی دیگر در شرایط بد. راست میگی. واقعت زندگی انسان‌ها اماطور است که تو میگی.


انسان‌ها از امو بد و تولد, از لحاظ جنیتیک, از لحاظ رفاع اجتماعی, از لحاظ فرهنگی و بسیار چیزهای دیگر یک رقم کلان نمیشن. دقیقا.


از ام دیگر فرق می‌‌‌‌‌‌کنن. دقیقا. هر کدام ما شرایط متفاوت زندگی خود را داریم. همگی ما در این شرایط نیستیم که بتانیم با همدیگر رقابت کنیم یا مسابقه بتیم.


دقیقا. زیاد گب زدیم. چایت بیخی یخ شد. بان که یک گلاسک چای دیگر برد بندازم.


بیشه خوارک. یخ نکده. امی درست است. تشکر. که این کتاب‌ها را برم امانت دادی.


می‌‌فهمی شکریت جان. در این روز‌ها اگر کدام کتاب در خانه نداشته باشم که بخانم زاریم به ترقیدن می‌‌‌‌‌‌رسه خوارک.


ما هم روز خود را در کار خانه و کتاب خاندن تیر می‌‌‌‌‌‌کنیم. در غیر اون زندگی بسیار سخت تیر میشه.


نه. یکان وقت دلم نمیشه که اتا به کار خانه دست بزنم. تیلویزیون سیل کنم. یا کتاب بخانم.


ما آرزو داشتم که درست بخانم. معلم شوم. آلی وضعیت که می‌‌‌‌‌‌بینم. این آرزو را در گر خواد بردم.


شکریت جان. این چی گفت هست که تو می‌‌‌‌‌‌زنی؟ با اینده امیدوار باش خوارک. چرا که دنیا به امید خورده شده.


راست می‌‌‌‌‌‌کنی. می‌‌‌‌‌‌فهمی که ناامیدی چی می‌‌‌‌‌‌کنه زندگی را برباد می‌‌‌‌‌‌کنه. این گفتم می‌‌‌‌‌‌فهمم فایمه جان.


از این خاطر دائم کوشش کردیم که از پای نفتم. چند سمسترت مانده بود خوارک؟ که دارم علمینه خلاص کنی؟


اگر دارم علمینه بستن نمیکدن، سه ماه بعد فارغ تحصیل شده بودم. وی، زیاد جگرخون شده.


حالا چی پلان داری خیلی؟ هیچ، حیران مانده ایم که چی کنم. تو چی می‌‌‌‌‌‌کنی؟


من تصمیم گرفتم که دخترهای مامای من درست بدم. آفرین، کار خوب کردی. به من نگفته بودی، چی وقتی تصمیمه گرفتی؟


شکریت جان، امیدو هفته پیش درست دارم. شکریت جان، امیدو هفته پیش خانه یکی از ماماییم رفتیم.


ماماییم و زن ماماییم سواد خب ندارن. اما روزگاهشان خوب است. چار قران دارن خوارگ.


دستشان بدانشان می‌‌‌‌‌‌رسن. شکر خداوند است. اونا چار دختر و یک بچه دارن. دخترهایشان بین شش تا دوازده ساله هستن.


بچهشان کلان است. کته ماماییم در دکان میرن. کار می‌‌‌‌‌‌کنن اونجا. ماماییم و زن ماماییم خوش دارن.


دخترهایشان درست دارن. دو تا دختر ماماییم اصلاً مکتب نرفتند. دو تا دیگیشان تا سنف شش درست خواندند.


اما آل در خانه بیکار ماندند بیچاران. راستی ماماییچان در کجا می‌‌‌‌‌‌شینند؟ خانهشان یک گوچه بالاتر از خانه ماست.


در بلوی نانوائی. چند روز پیش مادرم دیدن بیادرش رفته بود. دلش در حال روز و او چهار دختر زیاد سخته بود.


چند وقت پیش برما گفت، برو کته مامایت گب بزند که اگه باند دخترایش درست بدید تا بی سوات کلان نشند.


می‌‌سیار گپ خوب زدند. آهان. باز مامایت تصمیم گرفته بود که دخترایش در ماجد رمان کند. خانه.


اما زندش می‌‌‌‌‌‌خواست که من اونا را درست بدم. می‌‌‌‌‌‌سیار کار خوب. اما روز که من خانهشان رفته بودم، زند مامای من را گوشه کرد.


گفت که مامای چی تصمیم گرفته؟ جگرم خوند شد. عیران مانده بودم که به او چی بگویام.


مامای من گفتم، پیا بریم سر سفه بیشینیم. من یک چند کلیمه کترت گپ می‌‌‌‌‌‌زنم. آمد سر سفه.


در بلوش شیش دقواره. برش گفتم، ماما جان، من خبر شدم که می‌‌‌‌‌‌خوایی دخترایت را مسجد رمان کنی؟


گفتم، خوب کپست. رمان کن که مسائل دینی را یاد بگیرند. اما اگر می‌‌‌‌‌‌خوایی که دخترایت کرکور کلان نشند، یکی را پیدا کن که بیاید در خانه دخترایت را درست بدم.


گفت، کی را پیدا کنم؟ کسی از خیشانواندا پیدا نمیشه که بیاید وقت خود را زایی کنه دخترای ما را درست بدم.


گفت، تو خواهد بیکار هستی. می‌‌‌‌‌‌تونی دخترای ما را روز دو ساعت درست بدی؟ خوب، چقدر خوب.


باز گفتم، می‌‌‌‌‌‌تونم. افته پنج روز دخترها را که کتابهای مکتب شد، خانه ما روان کن. من خودم اونا را درست میدم.


می‌‌سیار کار خوب کردی. آره، اینه یک هفته شده که ار روز دو ساعت دخترای ما را در خانه درست میدم.


برد گفتم که روزگار ما مایم خوب است خوارد. تستش بدانش می‌‌‌‌‌‌رسد. از این خاطر شله شد که ار ما یک چیز به نام عقز ما برم بده.


در اول من این گفت قبول نکدم. برش گفتم. ماما، من این کار را به خاطر عقز ما نمی کنم. به خاطر زندگی بهتر دخترها می‌‌‌‌‌‌کنم.


اما او زن مامایم اقشالگی کردن که دیگر رویم نشد بگویم نهی. آهان، کار خوب کردی.


کاش که مثل تو دیگر دخترها هم این کار را کند. از نظر ما تو براستی قهرمانی می‌‌‌‌‌‌کنی. نباشی خوارد.


تو همه که می‌‌‌‌‌‌تانی نمی مانی دخترهای مامایت بی سواد کلان شوند. خودش یک کلان گپ هست.


کاش که همه گی دخترهای درس خونده در این فکر شوند. اگر ار دختر با سواد چند دخترها در خانه درس بتا، دنیا ما زنو با یقین که بیتر می‌‌‌‌‌‌شوند.


چطوری خوارد؟ شگریه جان، تو خود نمی تانی تمام روز در خانه بیشینی و کتاب بخوانی یا تلویزیون سیکنی خوارد.


اگر از من می‌‌‌‌‌‌شنوی، تو هم دخترهای همسایی تانه دورت جمع کن و ارشون درس بتی. چی گفتی؟


این تحصیلات که تو کدی، چی به درد می‌‌‌‌‌‌خوره اگر ازش استفاده نکنی؟ پیشترک خودت می‌‌‌‌‌‌گفتی کاش که تمام دخترهایی که تحصیل کردن این کار را کنند.


آلی چرا خودت نمی کنی خوارد؟ هم از چرط رای زیاد دور می‌‌‌‌‌‌شی، هم وقتت به یک کار مفید دیر می‌‌‌‌‌‌شه خوارد.


راست می‌‌‌‌‌‌گی، از امو وقت که تو گفتی دخترهای مامای تا درس می‌‌‌‌‌‌تی، ما هم در این چرط افتید هم.


شاید ما هم مثل تو، ساتهای بیکاری را دخترهای امسایها یا خیش قوم درس بتم. شاید نگو دگش خوارد، تصمیم می‌‌‌‌‌‌گی که کار کنی؟


دوستانه عزیز، شما چی فکر می‌‌‌‌‌‌کنید؟ آیا کار را که شکریه و فهیمه در شرایط ناگوار انجام می‌‌‌‌‌‌دهد واقعا قهرمانی نیست؟


می‌‌دانیم که شما از تصمیم فهیمه و شکریه ستایش می‌‌‌‌‌‌کنید. ما هنوز نمی دانیم که آنها چی تداد دختران را درس و تعلیم کنید؟


ولی اگر یکی از آنها بتواند اتا یک دختر را با دانش و علم معاصر تربیت کند، کار عظیم را انجام داده است.


دوستان مهربان، غصه خوردن درد را درمان نمی کند. امام طوری که یکی از این دو دوست می‌‌‌‌‌‌گفت، دختران تحصیل کردن نباید اوقات گرانبه هایشان را به غصه خوردن ویا خیال پردازی بگذرانند.


اینکه هر یکی آنها می‌‌‌‌‌‌توانند در خانه هایشان با درست دادن دخترها خدمت نهایت شایسته برای جامعه هایشان انجام بدهند.


دوستان عزیز، بیاید این برنامه را نیز با آیات از کتاب مقدس که کلام عقیقی خداونده است بپایان ببریم.


حکمت شخص آقل رحنمای او است. اما هموقت افراد احمق باعث کمراهی آنها می‌‌‌‌‌‌شود.


آدمهای احمق از گناه کردن دست نمی کشند. اما اشخاص رازکار رضا مندی خدا را می‌‌‌‌‌‌خواهند.


خوب دوستان پاک سرشت، با آرزوی صحت مندیتان برنامه این نوبت خیش را بپایان می‌‌‌‌‌‌بریم.


تا برنامه آینده در امان خدای پر از فیض و رحمت باشد. ساکن گشتی در قلب ما خانستانسو هفتر خانستانسو هفتر خانستانسو هفتر خانستانسو هفتر خانستانسو هفتر