29 minutes
12 September 2026
Literacy is known as the most basic and essential part of life and an absolute necessity in human societies. Illiteracy in today's world is an unfortunate phenomenon, hated by nations and governments, and everyone is trying to remove this problematic virus from societies and make literacy education a serious necessity to ward off the difficulties and challenges in their path. In Afghanistan, 50 percent of men and 80 percent of women are illiterate. Afghanistan has one of the highest illiteracy rates in the world. The war, poverty, and misery that people face today are due to illiteracy.
Transcribed by AI
راڈیو صدای زندگی شنوندههای عزیز سلام. شما آواز ما را از راڈیو صدای زندگی میشنوید که هر صبح روه موج کوتای ۳۱ متر بند پهش میگردد. داستانهای دنبال دار سلام به شما شنوندگان عزیز و گرامی. به پنجمین برنامه ما از سلسله برنامههای رهایی خوش آمدید.
دوستان عزیز، شاید شما هم در رابط اجتماعیتان به افراد برخورده باشید که به استلاح به هر کار کار دارند. یا اگر آنها از واقعی که با یکی از آشنایانش اتفاق افتاده است، آگاه میشوند به آن که از چیگونگی آمان واقع به درستی آگاه باشد، به شاید پراگنی دست میزنند و به استلاح از یک زاغ، چل زاغ میسازند. همچنان اغلب ما در دوربر خود به افراد برمی خوریم که به سادگی از خود در برابر هر رویداد اجتماعی سلب مسئولیت میکنند.
مثلا یکی میگوید بیادر پشت من نگرد، از دست من ایچ کار نمی شود، من را در حال خود بانید. فرد که این طور سخن میگوید در واقع خود را هیچ بشمار میآورند. این گونه افراد هر شرایط را میبذیرند، حتی شرایط را که قادر به تغییران باشند. زیرا اینها به این باور رسیدند که گویا به شرایط موجود خود را وفت دادند و هر گونه تشویش و نگرانی را در خاط از بین بردند، در حال که آنها به یک آرامش کاظب روانی متوصل شدند.
دوستان مهربان، بیاید با حوثلمندی به این برنامه تان گوش بدهید و در مورد آنچه که اتفاق میافتد لحظات هم بیندشید. اکبر جان، چای تا که خوردی، من را تا خانه فرخونده شان میرسانی؟ نه، من کار دارم، نه وقت میشه، باید بروم دکان رو آکنم، دیر برسم غالمغال بابیم میبراید.
من کته بابیم گفت میزنم، سنو دکان که میرفتی، من را هم پیش خانه فرخونده شان پایان کو. فریده، اگه نه وقت دکان بروم غالمغال بابیم میبراید، اگه از من میشنوی، قرار دا سرویز برو. یا اگه دا سرویز دلتن میشه، برو قرار دا تکسی بگی، برو دا تکسی. عجب، مثل که تو ازی شار نیستی، بگو که من را میرسانی یا نه؟ یا بروم پیش مادرم که برد بگوید، سنو دکان که میری، خانه اونا در سر رایت است؟
خیلی اول برو بابیم را بگو که اکبر من را تا خانه خوارخونده فرخونده برسانه. اگه او جازه داد، باست میبرم ات. کتر مادرم گفتید، او میفهم که کجا میرم. بابیم از من پرسان نمی کند. او از تو پرسان میکند که چی میکنی و کجا میری؟ کاش که میماندن که زنان رانندگی کنند که من موتاج تو نمی شدم. آله بگو، من را میرسانی یا نه؟
گوش کن فریده، تا وقتی بر بابیم نگفتی که من در دکان دیر میرسوم، نمی رسان امد. خب دیگه خیلی در تیلیفون برش میگم. بانگیری نکن. میفهمی اکبر، از بس که تو در کار دیر کدی، بابیم گفتی را به آسانی باور نمی کند. آله بگو، چه وقت میری؟ امیاله، گفتم برد. فقط یک دقیقه باش که من برم خود آماده کنم. پس آمدن چطور میشه؟ نمی فهمم، پس آمدن یا بره تو زنگ میزنم یا بره بابیم. خوب است، زود شو، من را معتل نکو دیگه.
فاریده؟ تو از خانه خوارخونده شده؟ چه وقت پس آمدی؟ کی خانه رسانده ت؟ چرا گب نمی زنی؟ اکبر جان، تو اصلا شدنی نیستی. چرا؟ چی کردیم؟ دیگر چند دفعه بره زنگ زدم. جواب ندادی. ناچار بابیم از آمد دادم. آمد و مرا پس خانه آورد. به من معلوم شد که وقت تو نام من را در سرخی موبایل ببینی، تیلفون تا جواب نمیدی. خودم مصروف نشان میدی.
این کار را نکومدم. گفته نمیشه کدام روز من کدام کار ضروری داشته باشم. باز وقت تو چی میکنی؟ تو راست میگی. چی گبه است؟ رنگ روز پریده؟ جورتی معلوم میشی؟ پرسان نکو. از رفتن خانه فرخوندیشان بیخی پشیمان شدم. نان خوردی؟ نان نخوردیم. اک زره بکش بریم. آه! راستی، مادر بابیمشون کجاستن؟ آه! تو بیشین، من برت نان میکشم.
گفتم، دیگه کجاستن؟ همه گی در خانه دیگه شیشتن. تلویزیون سعی میکنن. چی گبه است فریده؟ گفتی از رفتن پشیمان شدی. اصلا تو چرا خانه فرخونده رفته بودی؟ چی گبه بود؟ رفته بودم که خبر خوار فرخونده را بگیرم. جیگرخونی خوار خودم میکرد. خوار فرخونده کیست؟ او خوارداره؟ آه! چطور نیست؟ پروین نام دارد. تو نمیشناسیش. همین دو هفته پیش در خبرهای تلویزیون شنیدم که پنگ دختر را ببانه به ایجابی در منطقه شاره نو گرفتن.
خوب. من رفتم که خواه کنم که زنگ تیلفون فرخونده آمد. فرخونده بیچاره در تیلفون گیریان میکرد. گفتم چی گبه هست؟ گفت امروز صبح خوارم پروین کتی یک دختر کاکایم بازار رفته بودن که ساودایشان را بخرن. خوب. از روی سرعت گرفتهشان. چرا؟ خیلی حتما ایجابشان درست نبوده. من هم این گبه از او پرسان کدم. فرخونده گفت نه ایجابش بیخی دارد.
در تیلفون فرخونده آیران مانده بود که چرا پروی نکتی یک دختر کاکایش از روی سرعت گرفتن؟ من برش گفتم غم نخو. برو خواه کواله. حتما تا صبح ایلایش میتن. وقته من این خبر را از دان فرخونده شنیدم. راستش پرسان کنی یک بجایی. اموش و تا صبح خواهم نبود. صبح وقت برش تیلفون کدم که از پربین و دختر کاکایش چی خبر دارد؟ بیچاره فرخونده گریان میکد. گفت بابا و بیادرش از خانه بر آمدن که او را پیدا کنند. سبای اون را درست نمیدوند.
فرخونده تیلفونشا جواب نمیداد. روز دگه تیلفون کدم. موبایلش باز هم خاموش بود. خیال کدم موبایل فرخونده خراب شده یا کردت نداره بیچاره. تایی که دی شاب کسی برم گفت که پروی نمیدوند. پروی نمیدوند. پروی نمیدوند. بگو چی گب بود؟ خب بگو گب چی بود؟ این گبها چیست که میزنی؟ زر نزن. بگو چی گب شده؟ دروازه اولی شان واز بود. داخل اولی شدم. دیدم هیچ سر و صدا نیست. بیخی چپا چپیست. عیران ماندم چی کنم؟ صدا کدم. فرخونده! فرخونده! فرخونده بیچاره سر و روی پریشان در اولی آمد.
دست ما گرفت. اما تو گیریان کده مرا خانه برد. در خانه پرسان کدم. پروین کجاست؟ من را در اتاق پروین برد. دیدم دختر بیچاره رنگش سفید پریده. بیال دراز سر تخت افتیده. دیدم چند جای رویش زخمیست. پروین سرشا کت یک دسمال سفید بسته کده بود. پرسان کدم پروین چطور استی؟ چشمای خود را واز نکد. جواب سوال ما هم نداد. فرخونده که دید خواره خردش توان گب زدن ندارد. پس من را در خانه نیشی مند آورد.
تو نفهمیده چقدر وقت بعد پروین را ایلا کده بودن؟ شام همون روز را ایلا کده بودن. وقت فرخونده من را در اتاق نیشی مند آورد. ازش پرسان کدم. فرخونده خالیم و کاکایم کجاستن؟ مادرم در شفاخانه است. پدرم در خانه دیگه ششته. فریده. کدام گپه برات اول ببویم. وقت بابیم و بیادرهایم پروین را پس خانه آوردن. همه گی خوش بودیم. خب خدا را شکر بند.
گرچه که پروین زیاد نراحت بود. اما همه گی خوش بودیم. راست میگی آهان. فکر میکنیم که خیش و قوانین را در خانه آوردن. اما همه گی خوش بودیم. راست میگی آهان. فکر میکنیم که خیش قوم و همسایه از دسگیری پروین خبر نشدن. آنها زیادی ساعت از پسانودن پروین تیر نشده بود. که یکی از خیشاونده زنگ زد که پرسان کنه چی گب شده.
بابیم در اول میخواست که خبر دسگیری پروین را پت کنه بیچاره. اما وقت فامید که بچه کاکایش از موضوع خبر شده قضیه را برش قصه کرد. بابیم بعد از تلفون بچه کاکایش بسیار غمگین شد. آهان بیچاره حق داره. او میفامید که بچه کاکایش گب میسازد. اناز چند دقیقه نشده بود که یکی دگه به بیادرم تلفون کرد که اول پروین را بگیره. بیادرم برش گفت که پروین سعید و سالم خانه پس آمده.
اما من نمیفامیدم که او به بیادرم چی گفت که یک دفعه رنگ بیادرم سفید پرید. بیادرم تلفون را قط کرد رفت در خانه دگه. در اون شعب تلفون پشت تلفون به هر کدام ما میامد. خیش قوم و دوست و آشنا هر کدام شان سوالای عجیب و غریب میکدند. امو شو اقع گفتهای بد و رد از دوست و آشنا شنیده ایم که نپرسد. تا اینکه پروین هم از جای خیست رفت در وتاق دگه خود را قید گرد.
از امو شو تا به حال نی نان میخورد نی او. از دیوانگی بیادرم هم چیز نمانده. مادرم که از دوست و آشنا کنایای بی جای شنیده بود تا قط گفت مردم را نتانست بیچاره در جای افتید. میفهمی دیروز بردیم به شفاخانه. هال او در شفاخانه بستریست. بیادرم بالای سرش شیشته. از امو شو به بعد من تلفون خود را خاموش کردم. که سوالای بیمانای کسی را در باره پروین جواب ندم.
فریده! دلم از زندگی در این ملک بیخی سیر شدم. خدا چرا مارا مرگ نمیده؟ فرخونده جان جگر خونی نکن. تو اول این را بگو که چرا پروین را گرفته بودن؟ ای خورک! پرمید که دختر کاکای مستخانه بر آمده بودند که سودای خانه را بخورد. خوب. اردویشان سودای خود را خریده بودند.
پس اون خانه میآمدند که هر دویشان در روی سرک دپیش روی مردم گرفتند در یک موتر کاستر انداختند. سایکو دور! مردم در اونجا مانی نشدند؟ تو چی میگی فریده جان؟ پروین میگه ما هر دو هرچی چیق زدیم که اون مردم نمانید که اینا ما را در موتر بندازد. مگرم همگی سرای خودت دور دادن و رفتند. سایکو دور! بسیاری که هیچ اتفاق نفتیدم. سایکوش! چند مرد دیگه زنما تری تری سهل داشت. در این مردم مردانگی نمانده خوارجان.
عجب دور زمانه شده فرخونده جان. مردای ما خواهد غیرت دم میزنند. مگرم بسیاریشان وقتی این وقایی را میبینند تیره خوده میارند. این را بگو که چی رقم شما پروین از شرع اونا خلاص کدید؟ چی بگویم؟ بیادرکم یک چیز جمع کده بود که به کدام قاچاق بر بده خود از این وطن بکشه. خواهد؟ همون پیسه را به اونا دادند که پروین ایلا بده. همین پیسه ای را که بیادرکم به سفر خود جمع کده بود از دستش رفت.
خیلی شکر که خوارگت آمد. آلم باید گپ بده خیش قوم و دوست آشنار را بشنوید. خیش قوم چی میگن دیگه؟ از دل خود در مورد پروین گپ میسازند. چون؟ به این که واقعیت بخوامند. راست میگیم. یکان تا اشان به استعلا یک زاغ چلزاغ میسازند. چی میگن یا چی مردم داریم؟ فریده جان واقعیت ایست که بابیم و بیادرم پروین شب و امو روز که تزگیر کده بودند از شر اونا خلاص کدند.
خوب شکر شکر. مگرم یکده در بین خیش قوم و دوست آشنار آوازه انداختند. که اونا پروین یک گفته در حوزه نگاه کدند. سرکتو. میگن خدا میدانه که در یک گفته چی سر پروین دیر شده باشه. اینه از این رقم گفته که خلق امگی ما را مخصوصا پروین تلخ کده خورد. خوب فرخونده جان. مردم دیگه هر چیز میگه. خلق تنگی نکو. تو خیلی یک دختر ضعیف نبودی. باید قوی باشی.
بی بی فریده. تو دوست ما هستی. گفتم برد که خانوادی ما خوش نداشت. گپ دزگیری پروین از چاردیواری خانه بیرون برایم. راست خونده. اما نشد. یکی از خشاوندهای دور مادرم. وقتی دید که من تلفونشا جواب نمیتم. میفامی دیروز خانه ما آمده بود. خوا خوا. از امو لحظه که او سر توشک شیشت. به ای که در چرد ما و پروین باشه. گپای دروغی را که از مردم در باره دزگیری پروین شنیده بود. یکی یک بما قصه کرد.
ای بابا چیزنه. او از من پرسان میکرد. که اونا پروین چند شاو پیش خود نگاه کرده بودند. من برش گفتم. شام امو روزه که پروین گرفته بودند. پدر و بیادرم خلاصش کردند. مگرم او گفت. خیلی مردم میگن. پنج شاو و پنج روز پروین در اونجا قید بوده. خدا میدانه در ای پنج شاو و پنج روز سر پروین بیچاره و دختر کاکای چی تیر شده باشه. این گفت اون خلقه ما تنگ کرد فریده جان.
خوب. از جای خیستم برش گفتم. تو اینجا اول پرسی آمدی یا آمدی که گفتیم به جای مردم رو به ما بگویی؟ راست میگی آهان خوب کردی. میفمی اون چی گفت؟ چی گفت؟ میگم من خب کدام گفت بد نزدیم. همقا گفتم که از گفت مردم بیخبر نباشین. دیدم که گفت من را باور نمیکنه. من برش گفتم. تشکر که اول ما را گرفتی. چای تا که خوردی برو کرای دور از دیگه خاله.
وقت او این گبه من را شونی قارش آمد. از خانه رفت. بعد از او هرچی که از امیدانش بر آمد پیش دوست آشنا به من و پرمین گفت. دیزگیری پرمین شاخ و برگ داد. سنی که تو بگیری بگیری. هیچ شرم نکد خواره. رفت پیش کسایی که من درست داد. مشناخت و نمشناخت؟ میفانی اطارم به کسایی که چند وقت پیش از پروین خواستگاری کرده بودن؟ شیش گفتهای راست دروغ خدا برازوا قسکت. وی سکتو.
فرخونده جان, بیتر از پروین خواستگار نداشته باشه که ای دروغها رو باور کنه. بعد ات نبیای اخوارک, ما مردم مشکل فرنگی داریم. راست میگی. با کاری که مربوط با ما نباشه, کار داریم. بی ای که از حقیقت یک موضوع خبر باشیم. فرخونده جان, چردته سری گپا خراب نکو. من میفانم که پروین از خاطر امی گپا در جای افتیده. مادرکت از خاطر امی گپای بیمسولیت مردم آل در شفاخانه بستر است.
بیتر از که تو در چرد پروین و مادرکت باشی فرخونده جان. زنده باشی اخوارک, شکر که استی. هی هی, عجب مردم هستیم فریده. میبینی که فقر و اقیب ماندگی و بیسوادی چی درده هست. جهل در وطن بیداد میکنه. دل آدم از این وضعیت به درد میآیه. یکی میآیه ببانی بد ایجابی دختر مظلومه دزگیر میکنه. یکی دیگه بی ای که از تمام ماجره با خبر باشه. امتونو که دلش میخوایه دواری و دختر بیچاره قضاوت میکنه.
راست میگی. آخر تو بکه یک قسم باشیم؟ امتونو که گفتی، وقت جهالت در یک جامعه قبول شده باشه، تعلیم و تربیه سالم بر مردم حرام میشه. بله. مثل که امیال دختره را نمی مونن که برن درد بخوانند. وقت من امروز آل روز پروین و فرخونده را دیدم. ایران منده بودم که بر اونا چی بگویم؟ در انگروی هر دویشان ناومیدی موج میزد. پروین میگفت، با دزقه گپ مردم من چطور با اینده امیدوار باشم؟
من فکر میکنم، وقت دخترهای مثل پروین امیدشان با اینده از دست بتن، بر راهی خود از ناومیدی اقدام نمی کنن. در اصل بیسیاری ما در این وزیعت گرفتار هستیم. یکان دفعه آدم نمی فهمه که چطور کسی دیگر دلداری بوده. خدای خودت بداد ما برست. آمین. اکبر جان، تو بر یک لحظه پیش خود فکر کو که او دختر پروین چی رنج را تعمل میکند؟
من سر خانواده پروین گرب نمی زنم اصلاً. اما اننوز خانوادههای پیدا میشند که از داشتن دخترهایی که یک بار دست گیر شدند یا کدام مسیبت سرشان آمده خجالت میکشند. اونا بعوض این که از دختر مسیبت دیده خود معذبت کنند در این چرطه هستند که مردم در باری اونا چی میگن یا در مورد از اونا چی فکر میکنند. ما مردم بر خود زندگی نمی کنیم.
سرکته هیچ وقت ما مردم بر خود زندگی نمی کنیم. همگی ما در این چرطه هستیم که دگرها در باری ما چی میگن. فریده فکر میکنم بیتر از تو کته فرخونده گب بزنی برش بگویی که پروینه پیش یک دختر روانشناس ببرن که خب روانشناسی را خوب بلد باشه. ما بر فرخونده گفتم که هیچ وقت پروینه تنها نمانند. ارقم میشه او را به آینده امیدوار کنند. امیدوار شدن به آینده در این شرائطی که ما داریم مشکل هست. ولی ناممکن نیست.
واقعا امیدوار هست. درسته درسته شنندگان عزیز، شما تر این برنامه قصه دردناک یک دختر دیگر هموطن را شنیدید. قصه پروین تنها قصه دردناک از این گونه نیست. دوستان محرمان، فریده به برادرش میگفت که به علت سنتهای ناپسند انوز در جامعه ما خانوادههای هستند که اگر زن و یا دختر خانوادهشان مورد تعدی قرار گرفت دیگر ازهای خانواده آن زن و یا دختر را لکه ننگ برای خانواده میپندارند.
آنها به درد و رنج کسی که مورد تعدی قرار گرفته هست، فکر نمیکنن، بلکه آنها در این اندشه هستن که مورد قضاوت منفی دیگران قرار نگیرن. آیا چونین طرز تفکر خود ظلم مذاعف به آن زن ویا دختر نیست که آگهانه یا ناگهانه از جانب عزای خانواده برانها تحمیل میشود؟ دوستان مهربان، بیاید در آخر این برنامه آیات از کتاب مقدس بشنوید، از امثال سلمان نبی. کلام خدا میفرموید، خداوند برای هر چیز سرنوشت تعین کرده هست و سرنوشت مردم بدکار تباهی هست.
عرفای بدکاران مردم را بدام حلاکت میکشاند، اما سخنان نکان مردم را رهایی میبخشد. شنوندگان عزیز، فیض ایسای مسیحی با همه شما باد. از ازرگودی تو کلام نزده خدای جاویدان، ظاهر گشتی در جسم و جان. توی خدای مهربان، توی خدای مهربان، توی خدای مهربان، توی خدای مهربان، توی خدای بنزیری، آب حیات در کبیری، تا نباشیم از تو جدا ساکنگشتی در قلب ما.
سازاباری پرستش ها، تو لایق هم دوستانا، میستای مهتای ایسا، میستای نام دوستانا، میستای مهتای ایسا، میستای نام دوستانا، تا نباشیم از تو جدا ساکنگشتی در قلب ما. سازاباری پرستش ها، تو لایق هم دوستانا، میستای مهتای ایسا، میستای نام دوستانا، میستای مهتای ایسا، میستای نام دوستانا، میستای مهتای ایسا، میستای نام دوستانا، تو خدای بی نزیری، آب حیات در کبیری، تا نباشیم از تو جدا ساکنگشتی در قلب ما.