29 minutes
5 September 2026
In Afghanistan, especially under the Taliban rule, with their bans, changes in laws, and the worsening economic crisis, more and more families are forcing their young daughters into early marriage to pay off their debts or put food on the table. Children who should be going to school and learning, instead start living with men who, from a age perspective, are like their fathers or sometimes like their grandfathers. The reason for this injustice is the patriarchal society and poverty.
رادیو صدای زندگی شنوندههای عزیز سلام. شما آواز ما را از رادیو صدای زندگی میشنوید که هر صبح روه موج کوتای ۳۱ متر بند پهش میگردد. داستانهای دنبالدار درود و سلام بر شما شنوندگان عزیز. آرزو دارم در آرامش کامل ایسای مصیبه سر ببرد. خوشحالم که اینکه با چارومین برنامه از درامههای رادیوی رهایی در خدمت شما قرار دارم.
دوستان عزیز. اما تاوره که شما میدانید ما در این سلسله برنامهها از مشکلات و مسائل زنها و دختران میهند با شما صحبت خواهیم کرد. و از آنچه که در زندگی روزمره ای آنها اتفاق میافتد.
دوستان عزیز. متاسفانه در کشور ما رسم و رواجهای ناپسند سنن پوسیده و قوانین خودساخته بسیار وجود دارند. که به علت ناگاهی دستوپای بسیار را محکم میبندند. وقتی در یک جامعه از فرا گرفتن دانش جلو گیری شود ناگذیر این امر جامعه و مردم وطن را از کاروان تمدن عقب نگه میدارد. و شما نیک میدانید که این عقب ماندگی چی بساهبه برای ما و چی رنجه را برای مردم جهان ببار خواهد آورد.
دوستان ارژمند آلا بیایید به چارمین برنامه ایتان از این سلسله گوش بدهید و در مورد آن چی که هر روز در دوروبر ما اتفاق میافتاد بینده شید.
از این گب تیر شو. او زن چند دفعه برد بگویم؟ تو چرا نمی فهمی؟ ایش راه برم نمانده. بان که این کار سر بگیره. یه هردویتان از این خانه برایین. برین خانه بابیت که هردویتانه نان بده و غمتانه بخوره. من دیگه این جنجاله کشیده نمیتونم. هیچی گب از که تو میزنی. شرم که او آدم. از خدا نامد نباش. بلاخره یک چیز پیدا میشه که بخوریم. از گشنگی نموریم. او زن چوباش. اخه گب نزن. شهر تا صبح گب زدی. دیگه برای محصوله نمان. چوباش.
آره کجا میری. از من میشنوی برو. بر او آدم بگو که این کار شدنی نیست. پیششو زرکو. دپایش بفت. چند دفعه بروم. چند دفعه دپایش بفتوم. او زن تو بگو. اگه دا اوز روز زاری میشد. خب تا باال شده بود. باز تو بگو. چاری من چیست. اگه گپ او آدم نشنام. چی کدم میتونم. تو بگو. نمیبینی که ما در نان شو و روز خود بند ماندیم. چقدر دست خود را پیش هرکس ناکست دراز کنم. اگه این کار شود. کم از کم از غم و یکی خب بیغم میشیم. یک چار قران در دست میمانه که شما از گشنگی نموریم.
بان که این کار سر بگیره. او زن. این کار سر بگیره. او زن. از من بگو. زمین بخوره. من نمیمونم این کار را بکنم. اول جنازه من را از این خانه بکشیم. او زن. کار نکن که با دستم سر با شد. زن هستی؟ در گشت بیشی؟ گفتی میکنم. من رفتم. شکره بگو. جای نره. در خانه باشه تا ما پس میاییم.
بخی بچه. کلاغکای تا بپوش که ما و تا هم از این خانه براییم. سلام. کلاغکای تا بپوش که ما و تا هم از این خانه براییم. ناهید دخترم، هیچ پرسان نکو. میروم که یک جای خودا گم و دور کنوم. خدا نکنه.
چی گفت شده خالا جان؟ وی، شما تمام شهو سر صدای ما و بابی اولادا را نشنیدین؟ خالمغال زیاد بود. مادرم که سر صدای تو بابی اولادای تا مشنید، زیاد نارام بود. چند دفعه خواست که بیای خانیتان؟ پرسان کنه که خیرت هست؟ بابیم نماند؟ کاش که میماند. کته بابی اولادا گفت میزد.
این چی رقم امسایداری است که شما یک دفعه هم سر تانه از ارسی خانه نکشیدین؟ پرسان کنین چی گفت هست؟ دیشه و بابی اولادا نزدیک بود، ما وی دختر را بکشه؟ وی، ما گفتیم بیتر است که در مسائل خانوادگی شما مداخله نکنیم.
مداخله چیست دخترم؟ آله گب از مداخله تیر شده. شهر تا صبح بابی اولادا ما وی دختر از زیر مشت و لغت گرفت بود. یکی نامد که ما را از زیر مشت و لغت اون خناس کنه. نه گفتی خاله سمرگل جان، در این صبح و وقت کجا روان استی؟
نمی فهمم کجا میروان، گفتم از خانه برایم خانه ی کدام خیش و قوم بروم، راه و چاری پیدا کنم. از من مشنوی خاله سمرگل، در این حال روز که تو سیما دارین، خوب نیست از خانه براییم. من میگم، بیتر است که تا دخترکت یا این خانه ما بیشینید. یک بیالا چای برایت دم میکنم، باز هر جایی که رفتی برو.
خاله سمرگل، چاییتو بگی که یخ میشه. جور باشی دخترم، مادرت کجا است؟ داشتبس خانه کم کار داره، تا شما چایتو نبخورین، مادر میآید. مادر میآید، داشتبس خانه کم کار داره، تا شما چایتو نبخورین، مادر میآید.
جور باشی دخترم، مادرت کجا است؟ داشتبس خانه کم کار داره، تا شما چایتو نبخورین، مادر میآید. هی هی، چی بگویم ناییت جان، تو خب یک دختر درست خانده استی. همه چیز خوب میفهمی، غم ما زنا خب یک یا دوتا نیست. هر روز یک غم نو داریم بچیم.
آره، اصل گبه چیست خاله سمرگاه؟ اصل گبه ایست که یکی از خیشاوندهای دور بابی اولادا کمندان یک عوضه است. او سالهای سال در پاکستان بود. از وقت که اینا باز سر قدرت آمدن، در خانه ما رفت آمده شروع کده.
اگرچه که ما از ای رفت آمده و ایچ خوش نبودم، خب چی میکدم؟ از خانه رفت آمدشان شدن نمی دانستم. از امو روزهای اول که اونا رفت آمدشان در خانه ما شروع کدن، یک گپ بالا کدن. خب، چی گپ بالا کدن؟ چی بگویم برد، نایی جان؟
از سیما خواستگاری را شروع کدن، میفهمی؟ چی؟ چی میگی؟ هجب، از سیما خواستگاری کدن؟ بله، یا؟ سیما خواهد انوز یه آسته ساله نشده. راست میگی، یا؟ ای دختر خواهد انوز دست راست و چپ خود را نمشناسه.
نه، امتور است. انوز دانش بوی شیر میده. چونتو ای کار کده؟ چونتو خجالت نکشیده؟ هی، هی، نایی جان، اونا شرمه ایان ندارن. از ای گپ هم خجالت نمی کشن. به نظر خودشان کار درست میکنن. میفهمی؟
او آدم که از سیما خواستگاری کده چند ساله است؟ نه، چند ساله است؟ هم سن و سال بابه سیما است. وی، چی میگی؟ راست میگم چل چلو پنج ساله است. زن داره، سه تا دختر، یک بچه هم داره. هال تصمیم داره که زن دوبم بگیره.
خدایا، نه شرم منده نه ایان؟ راست میگی. ای آدم چطور میتونه کار کنه؟ یکی نیست که برش بگویه؟ او آدم شرم هم خوب چیز است؟ هال بابه اولادهای چی میگه؟ اصل مشکل در این امیده است.
شما خبر داریم که دست ما در دان ما نمی رسه. اینه، شش ماه میشه که در خانه شما کرا میشینیم. سه ماه شده که از بد روزگاری کرای خانه شما را دادن نتانستیم. از وقت که اینا سرکار آمدن، دو دفعه دوکان بابای اولادا را دست زد. ارچی که بود و نبود او را بردن.
وقت بابای اولادا دوکان را از دست داد، کار دروی بازار را شروع کرد. در مزدور کاری همه قطع پیدا میکرد که نان و خشک دو وقت اشتقاه پیدا نشد. بسیاری شواما و او گشنه خواه میکرد. تایی که یک روز او آدم خانه ما آمد.
از روی دلسوزی یا هر چیزی که بود، یک چار قران پیش بابای اولادا ماند. بابای اولادا از ناچاری پیسه او را گرفت. یک ماه کرای خانه شما را داد، دو افتهان برای اولادا نان و او خرید. تایی که یک روز باز او آدم خانه ما آمد.
کت بابای اولادا پسپس را شروع کرد. ما فهمیدم که یک گپه هست تایی که دیشه و بابای اولادا برم گفت. چطور از که سیما را برای امیادم بتیم؟ در اول خیال کردم بابای اولادا مذاق میکند. خنده ایم گرفت. وقت فهمیدم که گپ جدیست. خیال کردم موی دست سرم سی خورستاد شده بچه ایم.
غال مغال کردم که تو چی میگی؟ امو بود که تا صبح غال مغال ما دوام کرد. مگرم بابای اولادا از گپ خود نگشت. وی، بسیار جگر خون شدم. خالا جان، الان چرا نگشت؟ اصل گپیز بچه ایم که او آدم بابای اولادا را پیسه واده کرده.
خب؟ آه، بابای اولادا خیال کرده که کته او پیسه میتانه یک دکان واز کنه. یا یک کراچی بخره در بازار کار کنه. از امی خاطر میگه خوب است دختر زود پشت بخت خود بره. چی فایده داره که دختر را در خانه نگاه کنیم؟
از غم یکیش خب بیغم میشیم. جهل، جهل و نادانی. آه، راست میگی. ای، خالا جان، غریبی بد درد است. آه، راست میگی. آدم با چی فکرهای مجبور میکنه؟ فقط خدا میدانه. که این گپ بابه اولادهای چی تاثیر بد سر روح روان دخترت میکند؟ آه، آه.
خالا جان، خانواده تو خب کلان نیست. تو یک دختر و یک بچگک داری. اگر تا هم کدام کار برد پیدا کنی، میتانی یک کمک که کتر بابه اولادهای چوی. چرا نمی ری یک جای برد کار پیدا نمی کنی؟ آه، آه، کاش که من را بانه. بابه اولادها نمی مونه.
او خیال میکنه که کار کدن زن شرم است. امی چند روز پیش در این کوچه خود ما، یک زن همسایه من را گفت بیا کتر من خیاتی کو. چه قخو؟ آه، پیسه نانی یک وقت اولادهایت میبرایه. راست میگه؟
من خوش شدم رفتم بابه اولادها را گفتم. او گفت نه، در خانه بیشی. آدم چی بگو یا خالا جان؟ همین طرز فکر غلط مردای ماست که زندگی زنها را خراب میکنن. راست میگی. بدت نبیان یا خالا سمر گفت تو و دخترت بر بابه اولادهایت مثل اشیای خانه هستید.
تو بیخی راست میگی بچه ایم. اگه کاربار بابه اولادهایت میچلید، ازی که من را در کار نمانده بود، دلم درد نمی کند. معلوم دارست که کاربار بابه اولادهایت نمی چلد و دستش تنگ است. اما دستنگی خب نباید سبب شده که آدم جگرگوشی خود را به دست خود در آتش بندازه. راست میگی چی بگویم نایی جان؟
اینی زندگی ما مردم است. یک آدم چلت چلو پنگ سال هسسد به ای که شرم coincidence آشده باشد میآید، از یک دختر یازده ساله خصد گاری میکند. میبگویم چی بگویم بادر نایی جان؟ اینی زندگی ما مردم اسد.
content به این صدت خواهد میtraverse از بیماری نحسن. به این صدت خواهد میtraverse از بیماری نحسن. از همه ای که قانون هم از تو و دختره در مایت نمیکنه. آه، ای را خب راست میگی.
آله کسی به آدم گفته نمیتونه که سر چشمت عبروز. راست میگی، آه. چی بگوییم خالص همرگل جان؟ دل آدم به درد میآیا. کسی نیست که گفته بشنوا. اگر اطراز هم کنی، جای را نمیگیره. میگیرن اتا. راست میگی.
آله ما هم ایران مانده ایم که چی کنم. سبا قرار از که او آدم بیایی گفته یکسو نکنه. وی، یعنی چی؟ چرا یکسو نکنه؟ تو خب میگی که بابای اولادات که تخواستگاری او موافقت کرده دیگه؟
نه، بابای اولادات در دل خود موافقت کرده. خوب. اما تا باال در زبان برای او آدم رضایت نداده. برش گفته که سبا جوابش میده. از امی خاطر ایران مانده ایم که چی کنم. برو پیش خیش قومت که مانی این کار شود.
پیش که بروم بچی؟ خیش قوم ما خب کدام زور سر بابای اولادات ندارن. امو روز اول که او آدم دختر ما خواستگاری کرد، دویده پیش بیادر کلانم رفتم. قضیه را برش قصه کردم.
بابای اولادات نی برد و نی آورد برای بیادر کلانم گفت دختر ما هست. دلم که با کی دختر ما میتوم با کی نمیتوم. کار خلاف شریعت نمی کنم. اینی گفتش هست. میفامی؟
من نمی فامم چی وقت ما مردم داوش میآییم. فکر کن یک آدم دیده و دانسه دختر یازده سالی خوده. به یک مرد چل چل پنج ساله میتون. که زن داره، صاحب چار پنج طفل هست. خاله سمر گفت، وقت ما این گفتها را میشنوام، بیخی دلم از زندگی بد میشه. راست میگه بچه.
در قرن بیستی یکم، انوز کسای پیدا میشند که اینی کارها را میکنند. آهان، نه مترست. مردم دنیا دا کجا رسیدن؟ ما انوز دا کجا هستیم؟
سمر گل جان، من فکر میکنم بابه اولادتا او آدم ترسانده. اگر نه، چطوری یک پدر آزر بای کار میشه؟ نه، نه، نه ترسانده. بابه اولادا و او آدم از خورترکی در یک قریه کلان شدند. در اصل خوی و بوی اردویشان یکی است.
فرقشان همه قصد که یکیشان توفنک سرشانه گرفته دیگهش در شهر آمده و دوکانداری کده. ارچی باشه، کار را که میکنند ظلم بر سر یک طفل یازده ساله است. ار رقمه که میشه، باید منعی کار شدی خالا جان.
تو بگو چی کنم؟ پیش که بروم؟ که صدای من را میشنوه؟ من میگم، پیش امو کسایی برو که بابی اولادتا میشناسند. برو، برشان بگو که منعی کار شدند.
امروز صبح امی تصمیمه گرفته بودم. میخواستم پیش بچههای کاکای بابی اولادایم بروم که مثل دو آدمهای تحصیل کده استند. مگرم پسانتر از تصمیمم گشتم. آره چرا؟ امی آره بخی برو کدشان گب بزن.
میترسم بچه. تو بابی اولادایم را خوب نمیشناسی. به غیرتش برمیخوره. تو چی میگی خالا جان؟ غیرتش او وقت کجا بود؟ که دخترک خرد خوده به مرد کلان سال میتر؟
وقت خبر شوه که من پیش او درزادایش رفتم که منعی کارش شود وقت من را زده زده از خانم میکشه باست چی کنم بچه؟ ما اینطور مردم هستیم میفهمی؟
ای خالا جان درد ما مردم جهل و نادانی است. راست میگی. تا ای جهل و نادانی درمان شوه چقدر انسانهای دگه چقدر دختر نوده ساله دگه به مردهای چلو چلو پنج ساله داده شوه. راست میگی.
در چرد ما خود چیز دیگه نمیگرده. خودتی یک را پیدا کن خالا جان. که این طفل از این مسیبت خلاس کنید. لایر از این که خود را که این دختر در چاب اندازم دیگه چاره برم نمانده.
نه شکنی خالا جان این کار را نکنید. بلاخره یک را پیدا خواد شد. باست که تبابی اولادت گفتید. من میفهمم که بابای اولادات آدم بسواد است. اما انسان خواهست. اتمن از انسانیت یک بوی برده.
گمان نکنم. در مغزون ایک چیزا کار نمی کند. دوستان مهربان، شما قصی پرغاصه شاپی رای و مادرش را شنیدید.
چی فکر میکنید؟ آیا تا زمان که تعلیم و تربیه سالم در بین مردم وطن رواج پیدا نکند و تا زمان که فقر و جهل از جامعه ما رخ بر نبندد مقادر بر رفع چیلین مساحب اجتماعی خواهیم بود؟ نخواهیم بود.
بیایید لحظات ارچند کتا در امین مورد بیندشیم. دوستان عزیز، در هر جامعه مرسالار، مردها برای این که جنایت خودشان را بپوشانند، رسم و رواجها و اتا قوانین خودشان را به وجود آوردند و سالیان درازه است که در پشت امین رسم و رواجها خود را پنهان کردند تا خود را شریف و آبروبن نشان بدهند.
برای درک بهتر موضوع بیایید برای یک لحظه پیش خود دو مرد را در یک جامعه مرسالار تصور کنید. یکی سرطمند و با قدرت و دیگر فقیر و درمانده منند شوهر سمرگل. اگر مرد سرطمند و قدرتمند به خانه مرد فقیر برود و به او بگوید که من دختر ۱۱ سالت را میخرم.
در این صورت مرد فقیر فوراً از جا بر میخیزد و با هر آنچی که در دست دارد به مرد سرطمند حمله میکند. ولی اگر همین مرد قدرتمند در چوکات رسم و رواجها به خانه مرد فقیر بیاید و از دختر ۱۱ ساله او خواستگاری کند و هم مقدار پول به مرد فقیر بپردازد در این صورت مرد فقیر ندنها بالای مرد قدرتمند حمله نمیکند بلکه پیشناعات او را میپذیرد زیرا او تصور میکند که مطابق سنتها عمل کرده و اطرافیانش هم او را محکوم نمیکند.
دوستان حرجمند بیاید در آخر برنامه این سوال را از خود بپرسیم که چی باید بکنیم تا از این همه مسایب نجات یافیم کلام خدا در چند جای کتاب مقدس پاسخ امین سوال ما را براوشنی داده است به ایسای خداوند ایمان آور که تو با اهل خانت نجات خواهی یافت خوب دوستان مهرمان تا برنامه دیگر که باز هم در خدمت شما خواهیم بود آرزو میکنیم که در آرامش ایسای مسی بسر ببرید
شنوندگان پاکتینت موضوع ازدواج کدکان یا بشوردادن دختران خرسال از آسیبهای اجتماعی دردناکه است که در عدبیات معاصر در داخل افغانستان منطقه و جهان مورد انتقاد شدید شایران قرار گرفت است این موضوع به انوان نماد از سلب عقل زندگی بازی و رویاپردازی از کدکان مورد انتقاد شدید قرار گرفت است
موضوع دیگر که واقعا درداور و جیگرسوز است این است که این کدکان زمان که خانوادهها با مشکلات اقتصادی روبروم شود اولین قربانی استن از طرف خانواده که بزرگ بیدون رضایتشان به شوهر داده میشوند خب شنوندههای گران ارژ در این بخش از برنامه توجه ایتان را به پارچه شیر زیر نام فریاد کدک معتوف میداریم
این شیر گویاه اص درونی و زبان حال کدکانه است که زودتر از ماعت بار سنگین زندگی مشترک را به دوش میکشند هنوز بازی باران و خاک یادم هست صدای خنده این تفل پاک مرا به خانه بختر روانه کردی و باز عروسکم به بغل سینه چاک یادم هست به دست کوچک من حلقه زکینه زدند
به دست کوچک من حلقه زکینه زدند بروی کودکیم مهر کرنکی نزدند لباس مادریم را بزرگ پوشندند بجای توپ و تنها هم جهی زیادادند من از نگاه عوثبار مرد میترسم من از نگاه عوثبار مرد میترسم از این سکوت شب و رنج و درد میترسم بجای دفتر مشقم کتاب مطبخ شد بجای دفتر مشقم کتاب مطبخ شد
تمام سهم من از زندگی چه سرسخت شد موسیقی آیک در انجو و زابی مسیمه شد رای من در طب طبی مسیمه شد آیک در انجو و زابی مسیمه شد رای من در طب طبی مسیمه شد گر صدف درتای ابهاری و پنهان زدید یا چکا بر سریابی مسیمه آید آیک در انجو و زابی مسیمه آید
دای من در طب طبی مسیمه آید آیک در انجو و زابی مسیمه آید دای من در طب طبی مسیمه آید با خبر باش که غافل نشویز این گفتار آیک مدحوش و بخوابی مسیمه آید آیک در انجو و زابی مسیمه آید دای من در طب طبی مسیمه آید
آیک در انجو و زابی مسیمه آید دای من در طب طبی مسیمه آید