Honor or wealth?

  32 minutes

  24 March 2012

Download

Programme Script / Lyrics

 Transcribed by AI

PYM JBZ شرانده های گرامی و پیشبه های برنامه از هر گل برگه آرزو می بریم سلام های باسفای ما را الک فرمایین امیدواریم تمانیات نیک ما را بپذیرین اینک روزنه برنامه اینوبد خود با آرزوی ای که با خانواده تان روزای بهتره را در پیش داشته باشین می گوشاییم و در حاله که حضور هر یکی تانه با برنامه حاضر خیر مقدم می گیم فراورده های برنامه از هر گل برگه را با معرفی منشینیم بله برنامه اینوبد با این مطالب آزین بسته ایم ازت یا سروت داستان کتا شعیر نان روزنه و موسیقی حوالی کوچک و گلی پر از خاطرات دوران طفولیت خدیجه است هر طرف می بیند بیاد روزهای شاد زندگیش می افتد و عشق می ریزد کسی نیست تا عشقهایش را پاک نمده و تسلیهش کند مرتب آواز پدرش ناقوسوار به مغزش خشار می آورد اگر به دخترم عدالت داده نشد او را می کشم تنها خواهر کوچکش که هنوز به خوب و بد دنیا بو نمی برد بعض اوقات نزد خدیجه نشسته با دلسوزی عشقهایش را پاک نمده می آید چرا خوارجان چرا گریه می کنی بچه ملک ترا چی گفته که در این چند روز جگرخون استی ما زورم نمی رسه اگر نی باز می دیدی که چی می کدم خدیجه با دیدن مهربانی و دلسوزی خواهرش دست بر روی و مویش کشیده دعا می کند که خداوند او را از چشم مردهای پست فطرت نگاه کند و در حال که او را خوشبخت می داند روب آسمان نموده در اماق قلبش زمزمه می کند خداوند ها خوارمه از شر بچه های شیطان صفت نگاه کن او را سرنوشت مثل ما نصیب نکنی ما خودگاه زندگی نمی خواهم بما مرگ بته و بگیدیه می افتد از چند روزی بود خدیجه می دید دیگر مادر و پدر با نگاه های مملو از آرزو و عرمان بسویش نمی بینند علتش را هم می دانست اما چاره نداشت نزدیکی های اصر وقت پدرش از خانه بیرون شد با اجلا نزد مادر رفت و گریه کنان گافت مادر جان بیا که قومندانی بریم ببینیم که چی کدن پنزده روز شد مادر که از سر و رویش غم می بارید مایوسانه به سر و پای دختر جوانش چشمی دخته گفت تو را نگفتم که صدایتا نکش کسی صدای ما فقیدارا نمی شنوه و رسوای آم و خواست می شیم مگر تو به گفت من نکده و دامنت از سر خود بالا کدید آنکه صد دفعا بریم و بیاییم ایچ فایده نداره امی که از خانه بیرون شویم مردم ما را با یکی دیگیشان نشان میتن و توبه می کشن دیگه هیچ جای نمی ریم و سبر خدا کده می شیم خدیجه گریان در گوشه نشست و باز بیاد آن روز افتاد اندیشه گزشته نگبت بار ازیتش کرد یک بار دیگر به مرور آن حادثه شم افتاد و تصاویر همان ساعت یکی پی دیگری از مقابل چشمانش رد شدند گفته زن امسای خانه قبلیشان به خاطرش آمد که گویا افراد دولتی در خانه ملک قریه گندم آودند و به مردم فقیر و بیچاره توزیح می کند او شتابان چادر بزرگتر پوشیده و از این که پدرش یکی دو روز می شد به شهر رفته و مادرش هم مریض بود فکر کرد که به مادرش گفته برود مادر از شدت تب به خواب امیق فرو رفته و خرخر می کرد خدیجه چند بار مادر مادر مادر صدا زد زن با آواز که گویی از نی بیرون می شود پاسخ داد چی رو پس دختر؟ خدیجه موضوع را با اجلا به او گفته از خانه بیرون شد و دوان دوان ره سپاره خانه ملک گردید با پیمودن مقدار راه متوجه شد که در طول راه آمدهش با هیچ کس بر نخورده که راهی خانه ملک باشد یا از آنجا با بوجی گندم بیرون آمده باشد دفتن دلو نادل شد و با خود گفت البته منو وقت آمدیم با همه گندمشانه گرفته رفتن نیم ساعت بعد خود را در نزدیکی خانه ملک یافت و باز هم سر و صدای نبود باز از خود پرسید این چه قسم توضیح گندم هست؟ چرا کسه نیست؟ بیا پس بروم البته دروخ گفتن باز از تصمیمش منصرف شده گفت آنکه تا اینجا آمدیم یکدفع پرسان کده باز پس میرم وقت پشت دروازه رسی خود را مرتب کرد چادر را بیشتر زیر گلویش پیچید و بروی مویش دست کشیده دروازه را تکتک کرد دقائقی گذاشت و خدیجه صدای پای کس را شنید و بعد هم کلی آهسته در قافل چرخید فدروازه با صدای خوشک و مرموزه باز شد نسیم خوش آینده از داخل حوالی ملک به مشامش خرد بعد هم پسر جوان ملک مقابل دیدگانش سبز شد و با دیدن خدیجه لبخند شیطن تا میز زده گافت خییت هست؟ دختری مقبول تو کجا و اینجا کجا؟ خدیجه که دست پاچه شده و از شرم گونه هایش گلگون شده بود باور خطایی گفت مرا خالدل جان گفت که دخانی ملک صاحب گندم دولتی توضیح میشه راست است؟ پسر جوان که از موضوع آبایی داشت سرش را تکان داده گفت آه! راست است بیای نقص شما دهینجا است با گفتن آخرین جملهش خود را کنار کشیده دروازه حویلی را بیشتر گشوده گفت بیا بیا خدیجه جان خدیجه که اولین بار بود بداخل خانه ملک میرفت محوه زیبایی و سرسبزی حولی شده و حیران حیران چشم و درختان سر، چنار و گل و گلبتها دخته داخل شد پسر جوان از موقع استفاده نموده و بدون این که خدیجه متوجه شود دروازه را از داخل قافل نمود و خودش یک گام پیشتر از خدیجه براه افتاد تا راه نمای او باشد خدیجه بخبر از دام که برایش ترتیبی آفته بود با سادگی قدم پیش و پیشتر میگذاشد تا دهن دروازه سیر زمین میگسید پسر جوان دروازه را باز نموده گفت بیا از پشت ما، گندم ده اینجاست، تو بسیار نوقت کدی خدیجه که با دیدن تاریکی زیر زمین دلهوره عجیب برقلبش مستولی گشته بود ترسیده گفت نه، من اونجا نمیرم، شما خودتانو را بالا کنید پسر جوان اصرار میکرد که خدیجه پایین شود و و چند قدم به اقاب برگشته گفت نه، شما برین من اینجاستم پسر با نیرنگ باز اصرار نموده گفت بیا یکدفع زیر زمینی خانی ما را ببین، بسیار مقبول است عرمان ده دل نمانی خدیجه شرمنده لبخند زد نه، اونجا تاریک است، من میترسم پسر جوان که دیگر حوصله اش سر رفته بود دست انداخته از بازوی خدیجه گرفت و با قر گفت گفتمت بیا، چرا شق میکنی؟ موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی آهنگ بسیار خوبی بود امید که دوست های شنونده ای ما از شنوندنی این آهنگ خوششان آمده باشه حتما خوششان آمده آقای شاهد خوب شنونده های گرامی بین که دیگه بخشی از برنامه با پارچه شعر گوش بدیم که عنوانش هست درمان عیب عیب درمان عیب عیب خود را آن که پنهان می کند پشت بر خرشید برهان می کند هر کی پوشد جامعی بیگانه را آشنا او را چه اریان می کند عزتش زائل شود در شهر عشق به عدب را آن که دربان می کند صفرهاش را از چه بندد میزبان دوستانش را چه مهمان می کند زشت رو گردد پشه ایمان وحچی زود زنف خود را چون پریشان می کند هیرتم از آن کسان که کافرند ناکس دوای ایمان می کند من بههشت هست یا جهنم منزلم دین خود را هر کی میزان می کند میده هدنان آن که دندان داده لیک دوست را بر آن نگهبان می کند یک جهان را می کشد فرموده اند زنده ای را آن که بی جان می کند این ناعیب است گر نو ماییم عیبه خیش هر کی نن مودش دوچندان می کند شیر بسیار جالبی بود بله واقعا خب اگر ما شما به این پارچه شیر دقت کده باشیم درست بسیار عظیمی را در خود نهفته داره بله برای که همه ما شما انسان استیم و انسان کامل نیست بله هم ما حیب خود را داریم خلای خود را داریم اگر در پایه برمالا صاختن حیب دیگر هستیم بایدی را باید داشته باشیم که ما هم حیب خود را داریم و ما باید اول حیب خود را ببینیم و او را بگوییم یعنی او را پت نکنیم بخاطر ازی که اگر ما شما او را پت می کنیم واضح است که مردم می فهمند که در وجود ما هزاران حیب وجود دارد بنان پیش ازی که حیب دیگر ها را ببینیم باید حیب خود را بتانیم ببینیم و او را اصلاق کنیم بله خب شنانده های نهایت عزیز و آرجمند شما برنامه از هر گلبرگ را می شنوین اگر شما متلب یا شیر یا فکاهی یا خاطره و یا موضوعی جالب دارین یا می خواین که شهادت تان از طریق برنامه نشر شو لطفاً متالب تان برما از طریق پوست روان کنین آدرس پوستی ما راڈیو صدای زندگی صندوق پوستی 702 جی پی او لاهور پاکستان بله و اگر با ایمیل دسترسی دارین متالب تانه می تانین از طریق ایمیل برما بفرستین توجه کنین با ایمیل آدرس ما روشن اد افگن ریدیو دات او جی همچنان شما می تانین که از طریق تیلفون همراهی ما با تماس شبین و متلب یا شهادت و شیر تانه از طریق تیلفون برما بگوین و ما او را در برنامه بر شما می گنجانیم توجه کنین با نمبر تیلفون ما 0 0 1 541 550 721 31 بله وقت بر ما زنگ می زنین بگوین که متلب دارم بر برنامه از هر گل برگه خوب دوستای گرامی حال وقت غذای روحانی فرا رسیده بله آقای شاید وقت غذای روحانیست بله در برنامه اینوبت می خواهیم در مورد نام دیگه خداوند که یهوشمه است گب بزنیم بله یهوشمه به مفهوم خداوند آزر است می باشه در کتاب از قیال نبی در فصل 48 آیت 35 می بینیم که خدا با نام یهوشمه خدا با ما آشکار نموده باید بدانیم که خداوند با ما است حتی در موقعی که ما حضورش هست نمی کنیم بله یهوشمه نام است که توسط خداوند به شهر اورشلیم جدید زمان که او را در رویاه به حض قیال نبی نشان می داد داده شده در ترجمه کتاب مقدس به فارسی یا دری کلمه یهوشمه خداوند که آزر است در ترجمه شده بله حضور خداوند محدود به چاردیوار یک شهر و یک خانه نمی شد بله او وعده داده که حضورش با ما خواد بود هیچ مسئله نیست که ما کجا بریم یا با چی چیز روبرو شویم او خدا در اماق قلب ما با ما مکشوف می کند ایسای مسیح در انجلمتا در فصل 28 در آیه 20 می فرماید بدانید که من هر روزه تا آخر با شما استم ما در هر زمان می تانیم از حضور ایسای مسیح در زندگی ما اتمنان داشته باشیم ولی بیاین فکر بکنیم به ای که این نام خداوند یعنی یهوشمه در زندگی ما چی رول را داره در زندگی روحانی ما چی نخش را داره بیاین که در مورد از ای بفکر بکنیم بله خداوند اما تا رو که در کلام خود گفته حاضر است خداوند حاضر مطلق است خداوند حاضر مطلق است و می بینه که ما چی می کنیم چی انجام می تیم کجا می ریم و ما باید همیشه همیشه فکر کنیم که خداوند حاضر است بنان بگنا دست نزنیم کارای بد از ما باید سر نزنه و بفهمیم که خداوند ار لحظه و ار آن حاضر است بله و چیز دیگه که از ای نام خداوند ما شما یاد می گیریم ای است که در هر موقع و در هر مقام که استیم اگر پول داریم سرمایه داریم زندگی خوب داریم نباید که برادرها و خوهرها و اطفال که غریب استن بی نواستن و ضرورت باید دارن که ما باید دستشانه بگیریم ای را باید بیاریم که خداوند حاضر است و ما با اونا کمک کنیم بله باید اونا را کمک بکنیم تا خداوند زیادتر برکت بده زندگی ما را برکت بده تا زندگی ما بیشتر بر جلال خداوند باشه آمید خوب دست های گرامی ای بود برنامه ای نوبت ما که تقدیم شما عزیزا شد تا تقدیم برنامه آینده هر یکی شما عزیزا را با یه و شما یعنی خداوند که حاضر مطلق است می سپاریم مهربانی جنگل زبابواد عدر جسم و عدر جان مابواد عدر جسم و عدر جان مابواد مهربانی جنگل زبابواد مهربانی جنگل زبابواد مهربانی جنگل زبابواد عدر جسم و عدر جان مابواد مهربانی شانس را راو شانس نواد همچنان خوشید به هم توبواد مهربانی جنگل زبابواد عدر جسم و عدر جان مابواد عدر جسم و عدر جان مابواد مهربانی جنگل زبابواد مهربانی جنگل زبابواد مهربانی شانس را راو شانس نواد همچنان خوشید به هم توبواد مهربانی جنگل زبابواد عدر جسم و عدر جان مابواد دردگر پین منوگر پیدا بواد با تو گودشگی چشمه مهربان مهربانی گوهر یک توبواد مهربانی جنگل زبابواد عدر جسم و عدر جان مابواد عدر جسم و عدر جان مابواد مهربانی جنگل زبابواد مهربانی جنگل زبابواد عدر جسم و عدر جان مابواد عدر جسم و عدر جان مابواд مهربانی جنگل زبابواد