29 minutes
25 February 2012
Transcribed by AI
PYM JBZ شرمده های بهشبه های خدا بار دیگه و با برنامه دیگه سلام تقدیم میکنیم. امیدوارم احترامات نیک دستاندرکارهای برنامه از هر گل برگره پذیراشوین. آرزو مندیم تمنیات نیک ما را بپذیرین. امیدوارم لحظات را که با برنامه تان هستین انباشته از خوشی و شادمانی برای شما جویندگان راه حقیقت باشد. بیاین که بازم روزنی برنامه ای نوبت از هر گل برگره بکشه ایم. بله خب شنانده های آرزو مند و با دیانت برنامه ای نوبت از هر گل برگره با این مطالب آزین بخشیده ایم. پس از مسافرت داستان کتا مساهبه موسیقی و موسیقی و موسیقی و موسیقی و موسیقی و راهی تپه های سبز بادام دره شدند. قریمه زیباتر از گل های بهار در چوکی جلو موتر به تماشای زیبایی های طبیعت پرداخته بود. او بسن یازده پا گذاشته بود. موهای سیاه و پرپشتش بر چهره سپیدش زیبایی خاص بخشیده بود. نزدیکی های زهر بود که بر بلند های تپه توقف کردند تا از زیبایی طبیعت و هوای ملائم دقائق لذت ببرند. نصیبه رفت تا صفره را پهند کند و خلیل هم پس از این که قریمه را پیاده کرد موتر را در گوشه خاموش کرد. قریمه با چند گودی خودش را مسروف ساخته بود و پدر و مادرش از این حالت لذت می بردند. دقائق نگذشته بود که قریمه بدنبال پروانه ای از شیبی تپه با پاین بدویدن آغاز کرد. گام هایش ار لحظه سریعتر می گردید. وقت مادرش این را دید چیغ کشیگ و بهوش بر زمین افتاد. خلیل هم حراسان و نگران بدنبال کریمه دوید. قبل از رسیدن و در یک چشمی زدن کریمه با پاین سکوت کرد و لحظه های خوشی آنها را به غم تبدیل نمود. ساعت دوی پس از چاشت آن روز کریمه در شفاخانه شهر بستری گردید. پدر و مادرش از او پرستاری می کردند و از هیچ کار لحظه فرو گذار نمی کردند. نصیبه ار آن به گناه ها و چشمانه و بوسه می زد و صدقه و قربانش می شد. چند روز گذشت بر بیقراری های مادرش افزوده می شد. بلاخره دکتوران نظر دادن که پای راست کریمه در اثر افتیدن به شدت آسید دیده و امکان بهبودی آن نیست و باید از قسمت زانو قطع گردد. یک بار دیگر دنیا بر سر خلیل و خانمش سیاه و تاریک گردید و بر آینده کدکشان نگران شدند. وقت کریمه بزرگتر شده می رفت در محل از این و آن عرف های تا و بالای زیادی می شنیدن که بر ناراهتیش می افزود. با این همه آندو همه غمها را تحمل کردند و دختر معلولشان را بیشتر از پیش مورد ناز و نوازش قرار دادند تا او این کمبودی را احساس نکند و مانند دیگران زندگی کند. چند سالی گذشت خلیل پس از کریمه صاحب دو پسر دیگر گردید. کم کم فضای خانه حالت اولیش را می آفت. کریمه ناراحت نبود. به درس هایش داممی داد و از برادرانش نگهداری می کرد. حسن و زیباییش زبان زده همه شده بود. نیمه های شب بود که دروازه تک تک شد. خلیل به مشکل از جایش بلند شد. چراغ دستیش را روشن کرد و رفت تا ببیند که در این وقت شب چی خبر هست. باران به شدت می بارید و جویهای باری که آب گلالود به هر طرف را کشیده بود. وقت دروازه را باز کرد با دو مرد که خیلی خسته به نظر می رسیدن برخورد. باران همه لباسهایشان را تر ساخته بود. هر کدام پشتاره با خود داشتند. خلیل در اول آنها را نشناخت اما وقت دقیق شد دید پسران کاکایش سلیم و سمه هستند. آنها هم دیگر را در آغوش گرفتند و داخل خانه شدند. سابه وقت چشم گشودند باران بند آمده بود و آفتاب از میان عبرهای پراغنده چشمک می زد. سلیم خمیازه کشید و سمه را بیدار نمود. سمه گفت شانه هایم هنوز هم درد می کند. به انصاف ها ایچ دلشان نمی سخت. خلیل چای صبح را آماده کرد و از آن دوخواست که بیایند سر صفرهی چای. بچه های خلیل مثل آن که بیگانه با خانه شان آمده باشد خاموشانه با آنها نگاه می کردند. سلیم رو به پسر کاکایش کرد و گفت بچه کاکا نام خدا بچه ها کلان شده مگم نگفتی ینگیمشان کجاستن. خلیل گفت زنده باشی نصیبه رفته خانه پدرش شاید امی ساتا پیدایش شده. راستی شما قصه کنید از ایران بعد از دوازده سال آمدید. سلیم گشه صفره را جمع کرد و گفت. راست گفتی. بعد از دوازده سال آمدید. شب در مسیر راه دوزده موتر ما را اصطاد کردند و دار و ندار ما را گرفتند. صرف لباس های ما را نگرفتند. خلیل سرش را به علامت تعصف تکان داد و صفره را جمع نمود. سمی با بچه های خلیل مسوف بازی بود که نصیبه با کریمه یک جا وارد شدند. نصیبه با تعجب نگاه کرد. در اول آنها را نشناخت. اما وقت خلیل برایش گفت که سلیم و سمی هست. به آنها خوش آمدید گفت و از آمدنشان بسیار خوشحال شد. کریمه شرمنده شرمنده با آنها احوال پرسی کرد و زود خانه را ترک گفت. سمی مترده پرسید. ینگه جان ای دختر شرمنده کی بود؟ نشناختمش. نصیبه با تعجب گفت. چطور نشناختین؟ اما وقت که شما می رفتین او شش ساله بود؟ خب ببخشیم که او وقت خرد بود. درست به یادم نمانده. آن نام خدا جوان شده. خلیل موترش را روشن کرد تا آن دورا تا نزدیک استگاه موترها ببرد. سمی و سلیم با همه خداحافظی کردند و رفتند. هنگام خداحافظی سمی با عقبش نگاه کرد که کریمت دارد زرف می شوید. با او هم خداحافظی کرد و رفتند. آن دو وقت به خانه رسیدند پس از یک مدت طولانی باعث خوشحالی همه گردیدند. خرد و بزرگ محل جوقه جوقه به دیدنشان می آمدند و از آنان می خواستند که از مسافرت و مسروفیتهایشان در ملک مردم قصه کنند. مدت از این دید و بازدید گذشت و سلیم و سمی با پدرش به کار زمینداری و کشاوردیشان مسروف شدند. در نزدیکی های شام یک روز که مادرش مسروف پختن نان بود سمی آمد و نزدیک تنور نشست تا از نان گرم بر آمده از تنور تناول کند. وقت مادرش از پختن نان فارغ شد نگاه به دوربرش انداخت و به پسرش گفت. سمی بچین منتظرت بودم که بخیر از مسافرت بیایی آل که آمدی در زنده بودن ما آرزو دارم عوض و هرمانتا ببینم. سمی دانست که مادرش چی میخواهد. پیش از این چند بار دیگر نیز از او خواسته بود تا دختر مورد نظرش را انتخاب کند که برود برایش خوستگاری. دختران زیاده را از محل برایش پیشنهاد کرده بود اما او هیچ کدام آنها را نپذیدفته بود. پس از دقائق بلاخره سمی حرف دلش را برای مادرش گفت و از او خواست تا برای خوستگاری خانه پسر کاکایش خلیل برود. سمی گفت مادر غیر از کریمه کسی دیگر به دلم نمیشینه اگر مرا خوش میسازی؟ پیش از این که حرف سمی تمام شود مادرش حرفش را قطع کرد و گفت بس کو دیگر ای قدرش نمیخواستم. تو از چی تم استی که یک دختر لنگ و بیپای خوش کدی؟ شرم کو ما را در بین مردم شرمنده میسازی؟ پس از اون روز سمی آهسته آهسته منذبی و گوشگی شد و از این حالت در رنج و ناراهتی غرب کردید. مادرش هم از موضوع زنگرفتن و خواستگاری دیگر چیزه نگافت. سمی آن صبح تازه از خواب بلند شده بود که صدای خلیل را شنید که در سحن حولی با سلیم صحبت میکرد. خلیل گفت فردا بخیر کریمه جان میره پشت بخت خود اگر همراه زن کاکایم یک جایی بیاین خوش میشم. سمی فکر کرد هنوز هم خواب است و این موضوع را خواب میبیند. چشمانش را مالید و دروازه را باز کرد تا برود از نزدیک ببیند و بشنود. مگر خلیل رفته بود. دستش را به پیشانیش گذاشت و دیگر نفهمی که چی شد. شالوم شالوم با شالیه در رو با لبخند و سرور به همگویم سلام. شالوم شالوم با شالیه در رو با لبخند و سرور به همگویم سلام. شالوم شالوم با شالیه در رو با لبخند و سرور به همگویم سلام. شالوم شالوم با شالیه در رو با لبخند و سرور به همگویم سلام. شالوم شالوم با شالیه در رو با لبخند و سرور به همگویم سلام. شالوم شالوم با شالیه در رو با لبخند و سرور به همگویم سلام. شالوم شالوم با شالیه در رو با لبخند و سرور به همگویم سلام. شالوم شالوم با شالیه در رو با لبخند و سرور به همگویم سلام. شالوم شالوم با شالیه در رو با لبخند و سرور به همگویم سلام. شالوم شالوم با شالیه در رو با لبخند و سرور به همگویم سلام. شالوم شالوم با شالیه در رو با لبخند و سرور به همگویم سلام. شالوم شالوم با شالیه در رو با لبخند و سرور به همگویم سلام. شالوم شالوم با شالیه در رو با لبخند و سرور به همگویم سلام. شالوم شالوم با شالیه در رو با لبخند و سرور به همگویم سلام. شالوم شالوم با شالیه در رو با لبخند و سرور به همگویم سلام. شالوم شالوم با شالیه در رو با لبخند و سرور به همگویم سلام. شالوم شالوم با شالیه در رو با لبخند و سرور به همگویم سلام. شالوم شالوم با شالیه در رو با لبخند و سرور به همگویم سلام. شالوم شالوم با شالیه در رو با لبخند و سرور به همگویم سلام. شالوم شالوم با شالیه در رو با لبخند و سرور به همگویم سلام. شالوم شالوم با شالیه در رو با لبخند و سرور به همگویم سلام. شالوم شالوم با شالیه در رو با لبخند و سرور به همگویم سلام. شالوم شالوم با شالیه در رو با لبخند و سرور به همگویم سلام. شالوم شالوم با شالیه در رو با لبخند و سرور به همگویم سلام. شالوم شالوم با شالیه در رو با لبخند و سرور به همگویم سلام. شالوم شالوم با شالیه در رو با لبخند و سرور به همگویم سلام. شالوم شالوم با شالیه در رو با لبخند و سرور به همگویم سلام. شالوم شالوم با شالیه در رو با لبخند و سرور به همگویم سلام.