31 minutes
18 February 2012
Transcribed by AI
PYM JBZ شنمده های گرامی سلام های پرست صفا و سمیمیت ما نصارتان باد امیدواریم که تمنیات نیک ما همچون انوار پرت و افزا نوازشگره قلب های باسفای شما که با اشتیاق تمام پیش رادیو هایتان چیشتین باشد در حال که حضور هر یکی تانه با برنامه حاضر خیر مقدم میگیم در ایچه برنامه ای نوبت از هر گلبرگ را با آلم از شادی میگوشاییم تا باشد داشتهای ای برنامه ما پیام آور سلح و آرامش ایسای مسیح بر شما عزیزان شنانده باشد برنامه ای نوبت از هر گلبرگ را با ای مطالب آزین بستاییم شیر نانی روزانه و موسیقی پیرمرد که نگذیر به سفر نخواست و دور و دراز میرفت میکوشید که هرچه بارش سبکتر باشد کتاب را چند بار سبک و سنگین کرد و ازمین به نظر میامد چند بار به بکس دستیش گذاشت و بیرون آورد دن و نادل بود که آن را بیهیرد وقت به ذهنش میامد که سفر طولانیست باید چیز برای خوندن داشته باشد و خوب است که کتاب نیمخونده را تمام نماید آن را به بکس میگذاشت وقت بکس را از زمین بر میداشت و آن را سنگین میافت باز کتاب را بیرون میکشید طیاره پرواز کرد و او کتاب را از بکس کشید و خوندن را آغاز نمود چوکی تنگ و ناراحت بود گاهه از دو پهلو فشار میامد و گاهه از پیش رو و از پشت سر و هرکس میخواست جای خود را راحت بسازد و پیرمرد که به سختی تحت فشار قرار میگرفت جایش تنگتر و ناراحتتر میشد در این حالت چیزه که او را نجات میداد سفر با پرندگان بیبال میبود سفر از دیمزنگ کابل شروع شد در این سفر جالب شیرپاتک لالا ستار دادا و گلاب از همراهان آغازین بودند در ادامه سفر مردان و زنان دیگر نیز همراه شدند سوفی، یاقوباغا، نوربیگم، شکیلا، آرفا، زینب، عتیقه، راهلا، نیلوفر، تلعد، شیخ صادق، ستار، بلقیس، گلبشرو و دیگران هر یکی نقشه ایفا می کردند پیرمرد با آنان مجغول بود و چنان مجغول بود که زیقی جا و خستگی سفر را از یاد برده بود وقت پهلوفیل و میخواست از کنار و برخیزد و از پیرمرد خواست که برایش را بدهد پیرمرد چنان مجغول مطالعه بود که متوجه خواهش و نشد وی که نیاز به تشناب داشت ناگهان از بازوی پیرمرد گرفت و گافت لطفا مرا را بدین پیرمرد کتاب را با تعانی بست و به مشکل از جایش برخاست و نفر دومی هم از جایش برخاست و راه را برای نفر ثومی باز کردند وقت نفر ثومی باز آمد از پیرمرد خواهش کرد که بجای و در کنار کلکینگ بنشید تا بعد از زحمت برخاستن و نشستن رحایی آبد پیرمرد با اظهار سپاس گفت پس برای من هم اجازه بدهید که رف نیاز نمایم و بعد در آنجا بینشینم پیرمرد پس از بازگشت دقیقه های بخاطر رف شخی پاهایش در راه روی که در میان چوکی های مسافران بود بگردش پرداخت و به نظرش آمد که مسافران چنان تنگا تنگ در کنار هم جا داده شدند انگار که خشت را در پحلوی هم چیده باشند در این حالت باید بیش از یازده ساعت پرواز را تحمل کرد پیرمرد که جرایان خون را در پایش بدتی احساس می کرد و از درد کمر و پاها در عذاب بود ناگذیر باید به چوکیش می نشست این بار در کنار کلکین نشست و لحظه های بیرون را تماشا کرد پرواز بر بالای عبرها بود نور تلائی می درخشید و آسمان لاجوردی جلوانمائی می کرد از دیدار این فضای خیالنگیز و الهانبخش لایتناهی انگار افسون می شودی و براز خلقت سلام می کردی پیرمرد دوباره کتاب را باز کرد و غرق مطالعه شد انگار ببرک ارغند آینه ای را در برابر و قرار داده بود که او می توانست بخش از تاریخ وطن خیش را در یک مقته معین زمانی تماشا کند و یک بار دیگر متوجه تراجیدی زن در یک جامعه سنتی و مذهبی گردد و سقوط انسان را در گودال وحشت ببیند و در یابد که منافع شخصی گروهی طبقاتی و بلای خدخواهی و محیط ناسالم چیگونه انسان را پست زلیل دیاکار و وحشی می سازد و چیگونه انسان گرگ انسان می شود پیرمرد چنان گرفتار جادوی این کتاب شده بود که زیقی جا و درد کمر را از یاد برده بود و قرص خواباور را که با خود داشت و آن را برای آن گرفته بود تا رنج این سفر طولانی هوایی را در خواب بگذراند نیز فراموش کرده بود گاه با آینک می خواند و گاه بدون آینک وقت چشم هایش با آینک خسته می شود بی آینک می خواند و وقت بی آینک خسته می شود با آینک می خواند کتاب سنگین و زخیم بود وقت با دستانش آن را در برابر چشمانش می گرفت دستانش خسته می شد وقت روی زانوانش می نهاد چشمانش خوب نمی دید به همین ترتیب گاه کتاب را به نزدیک چشمانش می آورد و گاه چشمانش را به نزدیک کتاب می آورد و در این صورت درد کمرش بیشتر می شد مگر با همه ی تکلیف ها نمی توانست کتاب را رحا کند ناگهان دریافت که می تواند از تخته گذاخوری استفاده نماید تخته گذاخوری را در برابرش باز کرد و کتاب را روی آن گذاشت راحت تر شد و به مطالعه مصروف گردید وقت غذا آوردند او از صرف غذا منصرف شد و به مطالعه ادامه داد در جرایان مطالعه در می آفد که در برخی از صفحه ها در صفحه بندی کتاب اشتباهات رخ داده است ولی این موضوع نمی توانست مطالعه و او را مختل یا معتل نماید در این حالت نویسنده کتاب را می دید که عشق به وطن، عشق به امسان و عشق به عدالت در وجودش عجین شده است و این اندیشه های آشقانه در کتابهایش جلونمائی می کند دیده های پیرمرد چنان در کتاب چسبیده بود که انگار در آن سرش شده باشد می خواند و می خواند و گاهه در جرایان خواندن با خود چیزهای زمزمه می کرد چیزهای گنگ وقت به آخر کتاب رسید دق ماند و صفحه آخر را چند بار پشت رو کرد و انگار می انگاشد که کتاب ادامه دارد و باورش نمی آمد که کتاب چونین ناگهانی پایانی آبد صفحه 465 را چند بار تکرار خوند و بعد خاموش ماند لحظه های همون گونه خاموش بود و ناگهان صدای فریاد گونه ای از دهنش برامد گلاب چرا مورد و چرا بدین گونه او مرگ را پذیراشد او باید در میدان رزم و پیکار تا آخر برای آزادی و سالمی رزمید چرا نشانه های بلقیس و گلبشروک به خطا رفت و چرا سی مرمی به هدر رفت و چرا صادق ابن خطیب و دلالانش ناکام و اسیر نشدن و چرا از این زنان مظلوم یک گروپ شیرزنان آزادی خواه ساخته نشد که کارنامه هایشان سرمشق همه زنان اسیر و دربند کشورهای سنتی و قرون وستایی جهان میشد پهلوفایل های پیرمرد که زبان و رانمی فهمیدن با نگاه های پرس شامیز بسویب و میدیدند و لبخند با هم مبادله می کردند لحظه های بعد تیاره بعد از یازده ساعت پرواز به میدان هوایی تنپا در فلوریدای امریکا به زمین نشست موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی