The Beginning of Love

  29 minutes

  3 March 2012

Download

Programme Script / Lyrics

 Transcribed by AI

PYM JBZ شنانده های گرامی و بهشبه های برنامه از هر گل برگه آرزو میبریم سلام های باسفای ما را علیق فرمایین امیدواریم تمنیات نیک ما را پذیراشویین اینکه روزنه برنامه اینوبد خود با آرزوی ای که با خانودهایتان خوش و آسود خاطر باشین میگوشاییم و در حال که حضور هر یکی تانه به برنامه حاضر خیر مقدم میگیم فراورده های برنامه از هر گل برگه را به معرفی منشینیم بله برنامه اینوبده با این مطالب رنگین ساخته ایم عشق در ابتدای راه داستان کتا شعیر نان روزنه و موسیقی شعیر نان روزنه شعیر نان روزنه خبر شدم که آقا حسن که از تاجران قدیمی و موتور جنوب کشور است و شکست شده و سه روز زیادتر فرصت ندارد چکهایش را پاس کند ورنه زندانی می شود این را هم می دانستم که در آن شهر کوچک تاجر وجود ندارد که بتواند ظرف افتاد و دو ساعت چندست ملیون تومان جور کند و همه اجناس آقا حسن را زیر قیمت بازار بخرد به همین خاطر به لا فاصله به منشیم گفتم برای امشب یا فردا صبح یک تکت تیاره به مقصد شهر در نزدیکی آن شهر برای ام ریزرف کند اما ساعت پنج بعد زهر بود که منشیم گفت تا دو روز دیگر تکت نیست من که نگران بودم فرصت را از دست ندهم معتل نکردم و به خانه رفتم و چیزهای طرف ضرورت خود را با چکهای خود گرفتم و با موتر به جانب خوزستان روان شدم تنها مشکل که داشتم درده در ناهیه شکمم بود که از صبح آن روز عذیتم میکرد و تا عصر هر دو سی ساعت یک بار به مدت چند سانیه به سراغم می آمد و بعد قتم شد تصمیم داشتم شب به سراغ دکتر بروم اما از ترس این که دیر به شهرستان محل سکونت آقا حسن برسم و با این تصور که درد قدیمی میده به سراغم آمده موضوع را جیدی نگرفتم و قبل از خارج شدن از تهران یک بوتل شربت از دارو خانه خریدم سوار موتر شدم و پا را گذاشتم روی اکسلیتر و فردا زهر پیش خانه آقا حسن از موتر پیاده شدم وقت پسر کلان آقا حسن فهمید که برای چی آمدم گفت پدرم بیرون رفته تا شما استراحت کنین من دنبالش می روهم داخل خانه آقا حسن شدم و در یکی از اتاقها درست کشیدم تا او بیاید بیخوابی و درد شکم باعث شد چشمانم را ببندم وقت بیدار شدم دیدم هوا تاریک و آقا حسن داخل حیات نشسته است سلام کردم و وقت پرسیدم چرا بیدارم نکردند گفت بسیار خسته بودی دلم نشد که بیدارت کنم و بعد که نگرانی مرا دید با خنده ادامداد و گفت نگران نباش جنسا را نفروختم من هم که خیالم راحت شد همون لحظه معامله را جور کردم و در حال که مطمئن بودم دست کم یک ست میلیون تومان صود نصیبم شده بعد از خوردن شام علا رقم اصرار های صاحب خانه آمادهی رفتم شدم که آقا حسن گفت شهریار شنیدم که غیر از پول به هیچ چیز اهمیت نمیدهی نگران نباش نمیخوام بهانه بیارم با این که میدانم دست کم ست میلیون جنس ها را ارزان فروختم اما چون با پول که تو به من دادی آب رویم حفظ میشود و بزندان نمیافتم همین جا اعلام میکنم که هرچی صود بردی نوشه جانت گله ازت نمیکنم اما فقط یک سوال ازت دارم خدا را قبول داری؟ گفتم دست شما درد نکنه آقا حسن داشتم این را میگفتم که آقا حسن حرفم را قط کرد و گفت بسیار خوب فقط میخواستم مطمئن شوم کافر نیستی؟ یک توصیه بردارم تا فیلن که نزدیک نیم قرن از سنت تو گذاشته هر کاری کردی بخاطر پول بوده نوشه جانت اما یک بار هم شده امتحان کن و محض نمونه یک دفع بخاطر رضای خدا یک کار بکن اگر زرر کردی دیگر تکرار نکن من که میترسم معامله ما تحت تصیری این حرفها قرار بگیرد چشم گفتم و چک را به آقا حسن دادم و قرار شد فردا صبح آقا حسن بارها را بالاری به تهران بفرستد و به لافاصله به طرف تهران حرکت کردم از درد شکم ببویم که لحظه بلحظه بیشتر می شد و من هم ساعت یک کاشوق از داروی که هم را داشتم می خوردم که البته تحصیل نداشت امیدوار بودم فردا صبح که رسیدم تهران به سراغ دکتر بروم شب از نیمه گذاشته بود که به یک شهر کوچک وسط راه رسیدم طبق معمول از جاده کمربند مسیرم را ادامه دادم همین طور که داشتم می رفتم وسط جاده زن جوانی را دیدم که بچه را که بی حال بود در آغوش داشت و در حال که عشق می ریخت برایم دست دکان داد آرام کنارش توقف کردم و قبل از این که سوال بپرسم زن حقه کنان گفت بچه هم داره از دستم می ره اگر تا چند دقیقی دیگر نرسانمش بیمارستان می می ره من حتی پول کرایه را هم ندارم دستم را سر دنده موتر گذاشتم و گفتم سرم نوخت می شه خوارجان اما هنوز چند متر از او دور نشده بودم که زن التماس کنان گفت بخاطر رزای خدا کمکم کن بچه هم نمی ره یک لحظه یاد حرف آقا حسن افتادم و با خودم گفتم همیشه خداوند بنده هایش را امتحان می کنه بگذار این دفع ما خدا را امتحان کنیم بعد هم به حرف خودم خندیدم و منتظر موندم که زن و کدک بیمارش در سندلی عقب بنشیند راه افتادم و گفتم من راه بلد نیستم راه نمائیم کن از کدام راه زودتر برسان امد بیمارستان نیم ساعت گذاشته بود که پیش روی بیمارستان توقف کردم و چون دیدم زن بیچاره نمیتواند به تنهایی تسکره را حرکت بدهد موترم را قافل کردم و کدک را گذاشتم روی تسکره مستقیم به شوبه آجل رفتیم اما همین که وارد شدیم پسرک چند بار صرفه کرد و انگار زنده شد داکتر بیمارستان این تور تشخیص داد این منطقه پر از گرد و گباره و احتمالاً راه نفس بچه مؤقتاً بسته شده بود چیزی نیست خانم دوتا میزدی پشتش حالش جامی آمد زن مجغوله شکر خدا شد که من غم غم کنان گفتم خوهر فقط ما را یک ساعت از مسیر ما دور کردی این را گفتم و خواستم به طرف موترم حرکت کنم که درد دوباره در شکمم پیچید اما این بار چنان طاقت فرسا بود که نشستم روی زمین و همون آقای داکتر آمد بالای سرم پراهنم را کنار زد و دستش را روی ناهیه درد فشار داد و همین که من فریاد کشیدم داکتر جوان رو به دستیار خود گفت اتاق عمل را حاضر کنین فکر می کنم اپندکس هست دیگر هیچ چیز نفهمیدم و بهوش شدم چشم که باز کردم هوا روشن شده بود اولین کسی را که بالای سرم دیدم همون زن مسافر بود که لفخند زد و داکتر معالجم را صدا کرد داکتر جوان آمد بالای سرم و گفت اما تو مزدت را از خدا گرفتی چون اگر به این زن کمک نمی کردی و راحت را ادامه می دادی نیم ساعت بعد در بین راه همین مشکل اپندکس برایت پیش می آمد که اگر با طیاره هم تو را اینجا می رساندن در بین راه مرده بودی داکتر جوان همچنان داشت می گفت اما من حواسم به نصیحیت دیشبه آقا حسن بود این که اگر در جاده کمربندی آن زن و بچه اش را فقط برای رضای خدا سوار نکرده بودم حال داخل سردخانه دراز کشیده بودم به توصیه داکتران قرار شد دو روز بستری شدم و من این آن چله اشت ساعت را به نصیحه آقا حسن فتر می کردم و به مسیر که تا آن روز در زندگی تیه کرده بودم وقت از بیمارستان مرخص شدم به تهران نرفتم بلکه به خانه آقا حسن برگشتم با سه سد و پینجا ملیون تومانی که برای یک ماه به آقا حسن قرض دادم او از ور شکستگی نجات پیدا کرد و اجناسش را هم نفروخت موقع خداحافظی وقت آقا می خواست تشکر کند دستش را بوسیدم و گفتم اختیار داری آقا حسن او کسی که باید تشکر کنه من هستم شما درس بزرگی به من دادین اما اون طور که خودت هم خبر داری من در همه زندگیم بخاطر پول و پیسه بره هیچ کس قدم خیر بر نداشته بودم این شما بودید که به من یاد دادید که زندگی چیست آقا حسن پیشانیم را بوسید و گفت نه آقای شهریار تو لیاقت عوض شدن را داشتی که این موقعیت برای تو فراهم شد از این گذشته هم من و هم تو باید ممنون سمیرا خانم باشیم که بانی این خبر بود زن بیچاره شوهرش را چار سال قبل از دست داده و با این که بسیار هم نیازمند است اما هرگز قدم در راه خطا نگذاشته با این که جوان است و فقط سی و سی سال از خدا عمر گرفته حاضر است در مزرعی مردم کشاورزی بکنه وله لقمه حرام در گلوی بچهش نکزاره این آخرین عرفهای آقا حسن بود و من خداحفظی کردم و به طرف تهران را افتادم اما در دلم احساس جدیدی به وجود آمده بود و به خودم مدام میگفتم تردید به خودت را نده شهریار تو دیگه هرگز نمیتانی فرشتی به این پاکی و نجات پیدا کنی تردید نکو مرد سرانجام بر تردید خود غلبه کردم و دوباره به جاده کمربندی برگشتم موقعی که به بحان خداحفظی کردن جلوه خانی محقر اما تمیز سمی را توقف کردم و او رفت برایم یک لیبان شربت آب لیمون بیاورد رو بروی پسرک شش ساله آن زن فرشت صفت نشستم و نگاهش کردم و با خود گفتم مادرم همیشه میگه جلوه سرنوشت را نمیشه گرفت شاید سرنوشت من هم این است که پدر تو باشم آقا مرتزا موقعی که سمی را آمد و لیبان شربت را به طرفم گرفت لحظه ماکس کردم و به چهره زیبا و سختی کشیدهش نگاه کردم و گفتم با من ازدواج میکنی سمی را؟ لیبان شربت از دست سمی را افتاد حالا عدود یکونیم سال است که من و سمی را ازدواج کرده ایم و مرتزا هم صاحب یک خوهر سیما اشده است این روزها همه فکر میکنن که سمی را باعث تغییر شخصیت من شده تا دیگر به قرضدارانم سخت نگیرم و دل رفقایم را به دست بگیرم و شاید هم راست نگویند موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی