29 minutes
10 March 2012
Transcribed by AI
PYM JBZ شنونده های ارجمند برنامه از هر گل برگه سلام های پرستفا و سمیمیت ما نصارتان باد و با درود آمیخت از محبت پنجره های از هر گل برگه را با لپخند معصومانه بروی خرشید نورفزای شما شنونده بیشبه ها میگوشاییم تا باشه نامه ها و مطالب شما ما را گرمای بیشتر بخشد امیدواریم لحظای را که با ما هستین از فیض و برکات خداوند که ما را با این همه کوچکی ما دوست داره انباشت شبین خب آقای شاهد چطور است که فراورده های برنامه اینوبت از هر گل برگه را بر دوست های شنوندهی خود معرفی کنیم بسیار خوب برنامه اینوبت از هر گل برگه را با این مطالب آرسته ایم پس از غروب داستان کتا مطلب معلوماتی نان روزانه و موسیقی صدای صاز و آواز آنقدر بلند بود که وقت دو شخص بینه هم کلمات رد و بدل می کردند شنیده نمی شد گویی فضا آگنده از آواز دهل و سرنایی شده بود مردان جوان هلکب از توا می رقصیدن با گذشته هر دقیقه شوق و اشتیاق جوان دیگری را به میدان رقص می آورد و به همین ترتیب دامنه رقص اتن وسط می آفد مردان جوان گاهه به سمت چپ و گاهه هم به سمت راست می پیچیدند و رقص را دیدنی تر می ساختند در گوشه هولی در چمن سرسبس همسن سالان نازو به تقلید از مردان جوان هلقه کوچک ترتیب داده و اتن می کردند در چندین خانه قریه کوچک مردان جمع شده و مجغول خوردن نان بودند هم همه و شادی خاص در قریه در جرایان بود در تمام قریه تنها کسی که با چشمان گریان از این لحظات استقبال می کرد نازو بود که تازه دوازده همین بهار عمرش آغاس شده بود او زیر شال بزرگ قرار گرفته و آرام آرام عشق می ریخت زیرا می دید که ساعات بعد آفتاب جهان یک جا با آفتاب امیدهای و غروب می نماید و با این غروب او را از خانه شان به دورهای دور می برند در همین افکار غرق بود که باز دسته از دختران و زنان جوان شاد و خندان داخل اتاق شدند و به توجه به موجودیت مادر و مادرندر نازو با شوخی های بیمورد و عرف های تند با او مذاه کردند نازو که هنوز کودک بود و از شوخی های آنان سر در نمی آورد کوچکترین اکس العمل از خودمشان نمی داد او با استعمای جوش خنده های دیگران نمی خندید در دلش دریای خون جاری بود و توجه به اطرافیان نداشت زنان جوان می خواستند لباس های عروض را تبدیل کنند و او را به اتاق کلان نزده مهمانان ببرند مگر نازو در دنیا کودکانه خودش غرق بود در آن هنگام بیاد گودی هایش افتاد که بسیاری از کارهایشان نتمام مانده بود چند گودی جوان داشت که باید هفته دیگر عروض می شدند و در عروضی آنها دختران همسن سالش پروانه، فرشته، سکینه و گلموره را با گودی هایشان دوت می کرد بعد روز دیگر باید با کمک مادرش یکی دو گودی کوچک می دوخت تا برای گودی های عروض شده دخترک یا پسرک باشد و باز در محفل شب شششان خوارخانده هایش را با گودی هایشان دوت نماید روز دیگر هم باید دیگ، کاسه و بشقاب های گلی بسازد یکی دو روز آنها را در آفتاب بگذارد تا خوشک شود و در خاتمه یک تنهور هم درست کند تا میلی گودی بازی شان رنگ رو نقه بیشتر داشته باشد همین طور بسیار کارهایش مانده بود و او نباید برای همیشه از خانه پدر می رفت زنان جوان شال را از روی نازو بیک سوزدند و همه خیالات او را نقش و راب نمودند نسیم خوش آینده صورت عرق کرده نازو را نوازش داد دختران جوان شوهرش که همکاره محفل بودند لباس زری سپید را از بگچه سبز رنگ بیرون نموده و با کمک هم برتنش کردند رخصار سرخ سپید نازو زیبای خاص به پیراهن سپید بخشیده بود آنان شال سبز زریدار را هم بالایش انداختند و او را از اتاق بیرون کردند زنان و اطخال که همه انتظار دیدن اروس بودند با دیدن او شادمان شدند دو دختر بزرگ سال داماد چند دوشک را بالای هم قرار داده و اروس را بالای آن نشاندند تا همه او را دیده به توانند و به همین ترتیب مراسم دیگر هم اجرا شد سرانجام روز به آخر رسید دختران و نواسه های داماد با دائره های خوش آواز آهنگ مخصوص خوانده و اروس پدر و بعضی هم اروس پدر کلانشان را بدرقه نموده و ره سپاره منزل ساختند چهره اروس کوچک از گریه سرخ و عورم کرده شده بود دیگران بی توجه به حالش کمک کردند تا بر اسبه که برای بردن اروس در نظر گرفته شده بود سوار شد باز صدای دهل و سرنای بلند شد داماد با ریش ماش و برنج، لنگی و پیراهن و تنبان سپید، اندام درشت و قویی، شکم بزرگ، گلهای رنگ آرنگ برگردن که بیشتر از هفتات سال عمر داشت در پیشا پیش دیگران راه می رفت و افسار اسب اروس را در دست گرفته بود پیرمرد که پسر نداشت و به همین آرزو برای بار چهارم ازدواج نموده بود در عالم از خیالات غرق شده با خود می گفت کاش عزیزن جوان صاحب بچه شدم، پسرک چاق و چله و جیک و بلند مثل خودم که وارسم شود و ملک و زمین هایم بیصاحب نماند همین که نازو را با اتاق خلوت بردن، پیرمرد که تا آن وقت اروسش را ندیده بود با دیدن روی محتاب گونه نازو دلش شاد شده و آرام با خود گافت خدا را شکر که پیساهایم بی جایی نرفته، ای دختر از سه زن دگیم کدا مقبول است، از سر رویش نور می باره، اتمن که برما بچه کلنگی میاره از همان اولین روزهای اقامت در فامیل 25 نفری پیرمرد، نازو همواره مورد تحقیر و توحیم قرار می گرفت و رنجیده و گریان می نشست هرگاه کوچکترین اشتباهی را مرتقب می شد، عذای خانه برایش تحنا می دادن که او را پدرشان با پول گذاف خریده و در محفل اروسیش همه مردم قریه را نان داده است پس او حق ندارد که به طرفشان به چشم بالا ببیند و یا عرفهایشان را ناشنیده بگیرد روزها نازو با قطرات غمانگیز اشک که از قلب زخمیش سرچشمه گرفته و همواره زیب چشمان شهلایش بود، زانوی غم در بغل گرفته می نشست نمی دانست چی کند، گذاره با این اشخاص برایش مشکل بود، دلش می شد دوباره به خانه پدرش برود وقتی به شوهرش عرفهای دلش را می گفت، او که مرد بزرگ سالی بود به عرفهای ساده و تفلانه نازو گوش نداده از خانه بیرون می رفت و هر بار که این موضوع را با انباق بزرگش که همه اعضای خانه برای جایی رفتنشان از او اجازه می خواستند، در میان می گذاشت، او با ترش روی نازو را از خود رانده و با قهر می گفت، اجازه نیست نازو روزها از خود می پرسید که چرا هیچ کس در این خانه با او توجه ندارد، با وجود سن سال کم و کم تجربگیش در زندگی همه کارهایی را که بالایش تحمیل می کردند تا حد توان می کوشید خوب اجرا کند اما باز هم با اندکترین غلطی توسط دختران مرد لطو کوب می شود روزها دختران و نواسه های جوان مرد تفری و ساعتی می کردند و کارهایشان را به نازو می گذاشتند هرگاه نازو در اجرای کار کتایی می کرد، موهایش را می کندند و مشت و لگت نصارش می نمودند نازو با بیچارگی موهای تندشدهش را گرفته، نزده انباخش می برد و شکایت کنن گیریه می کرد زن در ابتدا با عرفهای زشت تانگویان می گفت، زن شدن خب آسان نیست، چشم ماما و بیادرتا پیسه کرکد تو خب انوز خردستی، تو را نباید به شوار می دادند و در خاتمه دختران خود و انباقایش را سرزنش می کرد که با نازو این طور برخورد نکنن، تنها امانزن بود که یکان بار از نازو حمایت می کرد آرام آرام دختران جوان بعد از یکی دو ماه تنور کردن را هم به نازو واگزار کردند اما او که جثه کوچک و اندام نازوک داشت، این کار دشوار را انجام داده نمی توانست هر روز نانها از پیشش در تنور می افتاد و اگر احیانا نمی افتاد باز می سخت و ثبت می شد تانازو باز هم مورد عذیت و آزار دختران جوان قرار بگیرد همین که یکی دو بار او را در تنور پاییم نمودند، کاسه سبر نازو لبریز شد تصمیم گرف دیگر کارهایی را که نمی تواند به سر برساند، بهوده نگیدد و با دختران مرد مقابله کند اما از این که کوچک بود، زورش به آنان نمی دسید و بعد هم زیر مشتولگت هایشان قرار می گرفت وقت زندگی بیشتر برایش تنگ شد، تصمیم گرفت بیدون این که به کسی چیز بگوید دزدانه نزد مادرش برود اما نمی دانست با کی و با کدام وسیله زن مهربانی که در امسایگی نازو زندگی می کرد، روزها او را نصیت می نمود که شانه از کار خالی نکند اما نازو با گیریه می گفت که کارهای خارج استوان و قدرتش را انجام نمی دهد وقت شکایت های او به شوهرش رسید، او هم بنای لطکوب زن خردسالش را گرفت دیگر خانه، شوهر و همه اعضای فامیل مانند حلقه آتشین برگردن نازو شده بود خصوصا یک شق که توسط شوهرش لطکوب مفصل شد و در طویل حبس گردید بعد از این که همه در اتاقها آرام گرفتند، نازو با استفاده از تاریکی، بازار زحمت خود را از بند رهانیده نزده امسایه رفت و از او و شوهرش خواست تا او را به قلیه نزده مادرش ببرند مرد امسایه که از حال زار نازو واقف بود و هم می دید که نازوی بی پناه به آنها پناه آورده و در خواست کمک کرده است ترسید که اگر او را کمک نکرده و تسلیم شوهر ظالمش کند، کشته خواهد شد و اگر او را نزده مادرش نبرد، قهر خداوند پاک خواهد شد با اجلا از پوگادیش را بیرون نمود و نازو و زنش را سوار آن نموده ره سپار قلیه شد و زود با زنش برگشت صبح با نبود نازو پیرمرد خودش را به زمین و آسمان می زد، خانه های امسایه ها و دور بر قلیه همه را جسدجو کرد مرد و زن همسایر هم لطکوب نمود، اما آنان اظهار بی اطلاعی کردند و وقت نشان از نازو نیافت به خانه مادر نازو رفت و دانست که نازو آنجاست خوشحال شد که از بدنامی نجات یافته، خواست نازو را دوباره با خودش به قلیه بیا گرد، اما نازو دیگر به هیچ قیمت حاضر نبود دوباره با آن دوزخ پا بگذارد با کمک مادرش، بریاست امور زنان رفت و خواهان طلاق از شوهرش شد، وقت مسئولین پیرمرد را احزار کردند و نتنها آزر نشد بنازو طلاق بدهد، بلکه خواهان این شد تا هرگا نازو به خواهد نزد مادرش بماند، باید فامیل او پول را که بنام تویا نگرفتند و پس بدهند و هم اختار داد که هیچ مرد قریه اجازه ندارد تا با ناموسه او ازدواج نماید، بده انسان دیرست زندگی نازو در گرفه پیرمرد سال خورده باقی مانده است دلهای شما پریشان نشوند و خدا همیشه توقت نماید ایسرا سر ولیسان بیابا فرقهای ماند، ایسرا شای شهای ماند، مانده بادرین دنیا دنیا مشکلات بسیار دارد، اما دلابر باشه دیسا به روش شدند کسی که خوب من با هم دستی و زندگی، جسد به بسیله ای ماند که پدر ندارد ایسرا سر ولیسان بیابا فرقهای ماند، ایسرا شای شهای ماند، مانده بادرین دنیا ارزو به خواهی پدست بیابرین، خوشیه شما خامد پاهد شد دوباره می آید زیاد کار بر زمین، مارا می برد که خودتا اول باو باشه ایسرا سر ولیسان بیابا فرقهای ماند، ایسرا شای شهای ماند، مانده بادرین دنیا ایسرا سر ولیسان بیابا فرقهای ماند، ایسرا شای شهای ماند، مانده بادرین دنیا ایسرا سر ولیسان بیابا فرقهای ماند، ایسرا شای شهای ماند، مانده بادرین دنیا ایسرا سر ولیسان بیابا فرقهای ماند، ایسرا شای شهای ماند، مانده بادرین دنیا ایسرا سر ولیسان بیابا فرقهای ماند، ایسرا شای شهای ماند، مانده بادرین دنیا ایسرا سر ولیسان بیابا فرقهای ماند، ایسرا شای شهای ماند، مانده بادرین دنیا ایسرا سر ولیسان بیابا فرقهای ماند، ایسرا شای شهای ماند، مانده بادرین دنیا ایسرا سر ولیسان بیابا فرقهای ماند، ایسرا شای شهای ماند، مانده بادرین دنیا ایسرا سر ولیسان بیابا فرقهای ماند، ایسرا شای شهای ماند، مانده بادرین دنیا شلغم نرم کننده سینا، میده و روده هاست. شلغم به علت داشتن ویتامین سی از رقیق شدن خون جلو گیری کده و مانه خون ریزی میشه و همچنان خستگیر برطرف میکنه. در ماسم زمسان برای پیشگیری از ریزش و زکام و دیگر بیماری های تنفسی چند بار دفتر باید شلغم خورده شده. تشکر آقای شاهد، واقعا که یک مطلب بسیار مفید و جالب بود. بله، خوب شنانده های عزیز و گرامی شما برنامه از هر گل برگره میشنوید. اگر شما میخوایید که امرای ما به تماس شوید میتونید از طریق تیلیفون صفر صفر یک پیندصد و چهلو یک پیندصد و پینجا هفتاد یک سی و یک همرای ما به تماس شوید. بله خوب دوستهای گرامی، حال وقت غذای روزانه فرا رسیده. بله آقای شاهد در برنامه این حوبت میخواییم در مورد نام دیگه خداوند که یهوه روحی هست گب بزنیم. بله یهوه روحی حدود 140 بار در عهد عتیق کتاب مقدس تکرا شده و به معنی دوست میباشه و مفهوم شبان بر قوم اسرائیل یعنی مراقبت کننده هدایت کننده بوده. در ترجمه کتاب مقدس به فارسی یادری کلمی روحی به شبان ترجمه شده. در زبور حضرت داود در مزمور 23 دایت اول میخوانم که میگه خداوند شبان منست محتاج به یه چیز نخواهم بود. چقدر زیبا گفته شده. بله در این آیه خداوند به صورت شبان یا چوبان معرفی شده. خدا کسایی رو که دوستش دارند و اون رو خدمت میکنند گزفنده مرده خود میخواند. ما ایماندارا به مسیح گزفندان خدا هستیم. چوبان نیکو ایسای مسیح است که گلی خود رهبری و هدایت میکنه و هر یک از گزفنداشا به نام میخانه و میشناسه. بله. واقعا که ایسای مسیح چوبان نیکوی ماست. او از ما مراقبت میکنه. او ما را در رای آرامش هدایت میکنه. او یه قدر گزفنداشا دوست داشت که جان خودا به خاطر اونا فدا کد. شکر میکنیم که او شبان نیکوی ماست و ما به او تعلق داریم. بله. خب دوستهای گرامی ای بود برنامه ای نوبت ما که تقدیم شما عزیزا شد. تا تقدیم برنامه آینده هر یکی شما عزیزا را به یه و روحی یعنی خداوند شبان ماست میسپاریم.