29 minutes
12 May 2012
Love, loss, and quiet rebellion unfold in a tender yet tragic tale of youth. We follow a young boy who watches from a rooftop as his affection for a neighbour, known as Gul Panba, blossoms through fleeting glances, shared smiles, and the simple rhythm of daily life. As family pressures and fear tighten their hold, her world shrinks and her education is cut short, until she is forced towards an unwanted future that neither of them can escape. In the years that follow, grief lingers in the cotton fields where memory, longing, and devotion become inseparable from the land itself.
PYM JBZ شرمدههای بیشبههای خدا بار دیگه و با برنامه دیگه سلام تقدیم میکنیم. امیدوارم احترامات نیک دستندرکارهای برنامه از هر گل برگره پذیراشبین. آرزو منده تمنیات نیک ما را بپذیرین. امیدوارم لحظات را که با برنامه تان هستین انباشته از خوشی و شادمانی برای شما جویندگان راه حقیقت باشد. بیاین که بازم روزنی برنامه ای نوبت از هر گل برگره بکشه ایم. بره خب شناندههای آرزو منده با دیانت برنامه ای نوبت از هر گل برگره با ای مطالب آزین بخشیده ایم. گل پنبه داستانه کوتا نانه روزنه موسیقی موسیقی موسیقی کرد أو گل پنبه بیا به تندرخانه کاردارم آمدم از خانه میشیمنشان میبرامد و در قدم اول نگاه با بالای بام میانداخت نگاههای من با هم یکی میشدند و بعد با لبخند دوان دوان به سوی تندرخانه میرفت پانزده سال داشتم و او در حدود دو یا سه سال از من بزرگتر بود امین که زهر میشد از خانه میبرامد و یک راست به سوی یگانه مکتب دخترانه نزدیک به محل روانه میشد آنگاه پیرهن سیاه و چادر سپیدش بیشتر او را با گلهای پنبه همخون میساخت آرام آرام قدم بر میداشت و چشم هایش فقط قدم هایش را میدید گویا قدم هایش را میشمرد که تا مکتب چند قدم میشود همه روز بالای بام میبرامدم و به بحانه کاغذ پرانبازی این سو و آن سو میرفتم تا گل پنبه را ببینم گل پنبه از خانه میبرامد بالای تخت در زیر سایههای درختهای بید روی حالیه شان مینشست و به نوشتههای مکتب خود میپرداخت و وقت که خسته میشد به بام نگاه میکرد به کاغذ پران من به من و به کاغذ پران جنگی هایم وقت به من نگاه میکرد لپخند سمیمی همیشه امراحش بود و من هم زل میزدم به نگاه گرم و لپخند سمیمانه ای و که هر بار در این موقع کاغذ پران من بریده میشد و و میخندید گلون سفید خود را بلندتر میکرد و دندانهای سفید و خوشترکیبش را به من نشان میداد و با صدای گیره و موسیقایی میخندید در اصنای خندیدن بر جستگیهای اندامه شندک شور میخوردند درست مثل آن که باد در مزرعه پنبنفوس کرده و بوتههای سبز و جوان را تکان بدهد و این تکانها دل مرا به شورش میانداخت آنقدر میخندید که از خندش من نیز به وجد میآمدم و مثل او میخندیدم بعد پدرم که میآمد و مرا در بالای بام میدید اصبانی میشد و با آواز بلند و خشن مرا صدا میزد وقتی میدیدم که دیگر بحانه بخاطر این که در بام بمانم ندارم و شام هم کم کم نزدیکتر میشود با لپخنده و نگاه بدون هیچ کلام خداحافظی میکردم و اونیز این عمل مرا تکرار میکرد و بعد از بام به خانه پایین میشدم همین که پایین میشدم پدرم سلی محکمه به پس گردنم حواله میکرد و بعد میگافت برو از مزرعه خبر بگیر و من با ترس و لرز کاغذ پران را به حال خودش رها کرده به سوی مزرعه روانه میشدم در مزرعه همین که چشمم با بطههای سبز و جوان پنبه میخورد انگار یک بار گل پنبه را میدیدم اقداهایم را زیاد میبردم بین گلهای پنبه و او شباتهای بسیاره بود سپیدی پنبهها مثل پست سپید او لطافت پرهای گلهای پنبه و برگهای سبز پنبه درست مثل چشمهای سبز و خمارین گل پنبه همین که باد در مزرعه گذر میکرد و بطههای پنبه را شور میداد انگار گل پنبه میخندید و اندامش از خندهش بلرزه میآمد میدانستم که آشق گل پنبه شده بودم همین که شب میرفتم خانه و سر خود را بالای بالشت پخته ای میموندم تا به خوابم احساس میکردم سر دست گل پنبه سرم را موندم ساعتها بیدار میموندم انگار نمی خواستم لذت این دقایق را از دست بدهم و تا نیمههای شب سرم را بالای دستهای نرم گل پنبه میموندم و با او آهسته آهسته قصه میکردم رازهایم را میگفتم و همین گناه کم کم به خواب میرفتم صبح که میشد مادرم مرا نزد خود فرا میخواند و میگافت بچهم وقت که خواه میکنی با اصابه آرام خواه کو شب تا صبح در خواه گرم نیزدی و بیدونین که به عرفهای من دقیقه داشته باشد میرفت پی کارش این روال تا مدت دوام پیدا کرد که دیگر اعزای خانواده از این حرف زدنم در خواب به عذاب شده بودند بلاخره چند سال گذشت خانواده هم با این عادتم که در خواب حرف میزنم عادت کردند و دیگر چاره جست هم مل ندیدند تابستان هشتار سالگی هم را سپری میکردم گلپنبه حالا دیگر شگفته بود دیگر جوان جوان شده بود مکتب هم نمی رفت خبر شده بودم که چند وقت پیش مکتب را نیمه تمام گذاشته بود خبر شده بودم که از وقت که پسر قومندان محل در مقابل دروازه مکتب میاستاد و به آزار و عذیت دخترهای مکتب میپرداخت پدر گلپنبه دختر خود را منع کرده بود که دیگر مکتب نرود حتی دیگر پای خود را از خانه بیرون نگذارد و اگر از خانه بیرون هم رفت چادری بپوشد او هم در زیر چادری کبود مثل گلهای پنبهی میماند که بادهای سرد خزانی و زمستانی آن را غافل گیر کرده باشد درست مثل همان گلها که از سردی بادها داشتن فجمرده میشدند میخشکیدند و رنگ سبز و سپید خود را به رنگهای کبود و نیلی و زرد تغییر میدادند حالا دیگر کم تر میتوانستم بالای بام برایم و گودی پرانبازی کنم فقط از شر پدر گل پنبه فقط به جرم این که حالا دیگر من بزرگ شدم ولی باز هم دوزدکی بالای بام میبرامدم و به بحانه کاغذ پرانبازی چشمهایم را به داخل حولی پدر گل پنبه میدختم صدای بلند نام او را میگرفت گل پنبه او گل پنبه بیا به تندرخانه کار دارم گل پنبه جواب میداد بله نانجان اینه آمدم و بعد دختر جوان و جوانتر درست مثل پنبههای رسیده و جوان سپید با اندام مناسب و قد بلندتر از خانه میشیمن میبرامد و نگاه آشقانه به بالای بام میانداخت چون میدانست پسر جوانه که سخت دل داده او است در بالای بام دوزدکی به او نگاه میکرد و بعد وقت نگاههای ما با هم یکی میشدند لبخند معنیداری را نسارم میکرد انگار سلام میداد انگار میگفت دوستت دارم خوب میفهمیدم که دوستم دارد او هم میدانست که خیلی دوستش داشتم بعد دوان دوان به سوی تندرخانه میرفت چند بار پدر گلپن و مرا در بام دیده بود به همین خاطر هر باری که دیده بود با صدای بلندش دشنام داده بود و تحدیدم کرده بود که اگر باری دیگر در بام مرا ببیند شکایتم را به پدرم میکند بلاخره یک روز پدر گلپن و از این عمل من به تنگ آمد و از من به پدرم شکایت کرد پدرم هم اختارم داد که اگر دیگر در بالای بام مرا ببیند آقم میکند و از خانه و محله بیدونم میکند پس ازان دیگر دیدن گلپن و برایم حرام حرام شده بود تازه میخواستم اصل موضوع را به خانواده بگویم که خبر شدم گلپن و را با پسر قمندان محل نام زد میکند خبر شدم که پدر گلپن و را تحدید کردن که باید دخترش را به پسر قمندان بدهد خبر شدم گلپن و چندین روز لب به نان و آب نزده شبها خوابم نمی برد گلخانه حولی ما را پنبه کاشته بودم تابستان بود و گرما جای خوابم را در کنار گلخانه انداخته بودم درست کنار بطههای جوان پنبه درست در کنار گلهای زیبههای پنبه پس از آن مادرم پدرم و همه اعزای خانواده تغییرات دیوانواری را در وجود من میدیدند همه گی فکر میکردند من دیوانه شدم مادرم میگفت من گفته بودم که دن از دیگه بطههای پنبه خواب نکنه که جن میزنش و دیگر اعزای خانواده حرفش را تذدیق میکردند پدرم دیگر تحدید و توهینم نمی کرد فقط به من به طرز عجیب زن میزد انگار آدم عجیب و خلقی دیده باشد مادرم از پیر زنان همسایه و محل چاره کار را میپرسید ولی من فقط به گل پنبه فکر میکردم مادرم چندین بار گوش داده بود که من گویا در خواب چی میگویم و با زنان محل گفته بود که شو تا صوب پنبه میگوید از گلهای پنبه حرف میزند زنان هم میگفتند پست پسرت ناپاک است چند روز بعد پدرم به تقاضای مادرم پنبهها را کند و جای استراحتم را هم تغییر دادند آه درست در همون روز بود که خبر شده بودم گلهای پنبه را از دست دادم درست در همون روز بود که خبر شدم گل پنبه خودش را کشته و پس از آن روز دیگر به خانه بر نگشتم اصلاً دلم نمی خواست به آن خانه برگردم فقط شب و روز در مزرعه ماندم هتا وقتی که پدرم هم مرد به خانه نرفتم دیگر هیچ احوال از خانه نمی خواستم داشته باشدم گل پنبه را در گورستان پحلوی مزرعه ما دفن کرده بودند همه روزم میرفتم به زیارت گورش نه همه روزم میرفتم خودش را ببینم در بالای قبر و هر سال بطههای پنبه میروید و من آبشان میدادم انگار گل پنبه را آب میدادم بطهها گل میکردند پنبه میکردند خیلی شباحت داشت این بطه پنبه به گل پنبه من میرویدند جوان میشودند و پنبه هایشان سپید و بزرگ و بزرگتر میشودند و در همه آن جوانی میپشمردند و فقط پنبهها و چوبهای نازو که از خود به جا میموندند تا آتش بزنندش انگار زندگی گل پنبه را تعریف میکردند موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی