گل پنبه، داستان کوتاه

  ۲۹ دقیقه

  ۱۲ مه ۲۰۱۲

دانلود

متن برنامه / متن سرود

 رونویسی توسط هوش مصنوعی

PYM JBZ شرمده های بیشبه های خدا بار دیگه و با برنامه دیگه سلام تقدیم میکنیم. امیدوارم احترامات نیک دستندرکارهای برنامه از هر گل برگره پذیراشبین. آرزو منده تمنیات نیک ما را بپذیرین. امیدوارم لحظات را که با برنامه تان هستین انباشته از خوشی و شادمانی برای شما جویندگان راه حقیقت باشد. بیاین که بازم روزنی برنامه ای نوبت از هر گل برگره بکشه ایم. بره خب شنانده های آرزو منده با دیانت برنامه ای نوبت از هر گل برگره با ای مطالب آزین بخشیده ایم. گل پنبه داستانه کوتا نانه روزنه موسیقی موسیقی موسیقی کرد أو گل پنبه بیا به تندرخانه کاردارم آمدم از خانه میشیمنشان میبرامد و در قدم اول نگاه با بالای بام میانداخت نگاه های من با هم یکی می شدند و بعد با لبخند دوان دوان به سوی تندرخانه می رفت پانزده سال داشتم و او در حدود دو یا سه سال از من بزرگتر بود امین که زهر می شد از خانه می برامد و یک راست به سوی یگانه مکتب دخترانه نزدیک به محل روانه می شد آنگاه پیرهن سیاه و چادر سپیدش بیشتر او را با گل های پنبه همخون می ساخت آرام آرام قدم بر می داشت و چشم هایش فقط قدم هایش را می دید گویا قدم هایش را می شمرد که تا مکتب چند قدم می شود همه روز بالای بام می برامدم و به بحانه کاغذ پرانبازی این سو و آن سو می رفتم تا گل پنبه را ببینم گل پنبه از خانه می برامد بالای تخت در زیر سایه های درخت های بید روی حالیه شان می نشست و به نوشته های مکتب خود می پرداخت و وقت که خسته می شد به بام نگاه می کرد به کاغذ پران من به من و به کاغذ پران جنگی هایم وقت به من نگاه می کرد لپخند سمیمی همیشه امراحش بود و من هم زل می زدم به نگاه گرم و لپخند سمیمانه ای و که هر بار در این موقع کاغذ پران من بریده می شد و و می خندید گلون سفید خود را بلندتر می کرد و دندانهای سفید و خوشترکیبش را به من نشان می داد و با صدای گیره و موسیقایی می خندید در اصنای خندیدن بر جستگی های اندامه شندک شور می خوردند درست مثل آن که باد در مزرعه پنبنفوس کرده و بوته های سبز و جوان را تکان بدهد و این تکان ها دل مرا به شورش می انداخت آنقدر می خندید که از خندش من نیز به وجد می آمدم و مثل او می خندیدم بعد پدرم که می آمد و مرا در بالای بام می دید اصبانی می شد و با آواز بلند و خشن مرا صدا می زد وقتی می دیدم که دیگر بحانه بخاطر این که در بام بمانم ندارم و شام هم کم کم نزدیکتر می شود با لپخنده و نگاه بدون هیچ کلام خداحافظی می کردم و اونیز این عمل مرا تکرار می کرد و بعد از بام به خانه پایین می شدم همین که پایین می شدم پدرم سلی محکمه به پس گردنم حواله می کرد و بعد می گافت برو از مزرعه خبر بگیر و من با ترس و لرز کاغذ پران را به حال خودش رها کرده به سوی مزرعه روانه می شدم در مزرعه همین که چشمم با بطه های سبز و جوان پنبه می خورد انگار یک بار گل پنبه را می دیدم اقداهایم را زیاد می بردم بین گل های پنبه و او شبات های بسیاره بود سپیدی پنبه ها مثل پست سپید او لطافت پرهای گل های پنبه و برگ های سبز پنبه درست مثل چشم های سبز و خمارین گل پنبه همین که باد در مزرعه گذر می کرد و بطه های پنبه را شور می داد انگار گل پنبه می خندید و اندامش از خندهش بلرزه می آمد می دانستم که آشق گل پنبه شده بودم همین که شب می رفتم خانه و سر خود را بالای بالشت پخته ای می موندم تا به خوابم احساس می کردم سر دست گل پنبه سرم را موندم ساعتها بیدار می موندم انگار نمی خواستم لذت این دقایق را از دست بدهم و تا نیمه های شب سرم را بالای دست های نرم گل پنبه می موندم و با او آهسته آهسته قصه می کردم رازهایم را می گفتم و همین گناه کم کم به خواب می رفتم صبح که می شد مادرم مرا نزد خود فرا می خواند و می گافت بچهم وقت که خواه می کنی با اصابه آرام خواه کو شب تا صبح در خواه گرم نیزدی و بیدونین که به عرفهای من دقیقه داشته باشد می رفت پی کارش این روال تا مدت دوام پیدا کرد که دیگر اعزای خانواده از این حرف زدنم در خواب به عذاب شده بودند بلاخره چند سال گذشت خانواده هم با این عادتم که در خواب حرف می زنم عادت کردند و دیگر چاره جست هم مل ندیدند تابستان هشتار سالگی هم را سپری می کردم گلپنبه حالا دیگر شگفته بود دیگر جوان جوان شده بود مکتب هم نمی رفت خبر شده بودم که چند وقت پیش مکتب را نیمه تمام گذاشته بود خبر شده بودم که از وقت که پسر قومندان محل در مقابل دروازه مکتب می استاد و به آزار و عذیت دخترهای مکتب می پرداخت پدر گلپنبه دختر خود را منع کرده بود که دیگر مکتب نرود حتی دیگر پای خود را از خانه بیرون نگذارد و اگر از خانه بیرون هم رفت چادری بپوشد او هم در زیر چادری کبود مثل گلهای پنبهی می ماند که بادهای سرد خزانی و زمستانی آن را غافل گیر کرده باشد درست مثل همان گلها که از سردی بادها داشتن فجمرده می شدند می خشکیدند و رنگ سبز و سپید خود را به رنگهای کبود و نیلی و زرد تغییر می دادند حالا دیگر کم تر می توانستم بالای بام برایم و گودی پرانبازی کنم فقط از شر پدر گل پنبه فقط به جرم این که حالا دیگر من بزرگ شدم ولی باز هم دوزدکی بالای بام می برامدم و به بحانه کاغذ پرانبازی چشمهایم را به داخل حولی پدر گل پنبه می دختم صدای بلند نام او را می گرفت گل پنبه او گل پنبه بیا به تندرخانه کار دارم گل پنبه جواب می داد بله نانجان اینه آمدم و بعد دختر جوان و جوانتر درست مثل پنبه های رسیده و جوان سپید با اندام مناسب و قد بلندتر از خانه می شیمن می برامد و نگاه آشقانه به بالای بام می انداخت چون می دانست پسر جوانه که سخت دل داده او است در بالای بام دوزدکی به او نگاه می کرد و بعد وقت نگاه های ما با هم یکی می شدند لبخند معنیداری را نسارم می کرد انگار سلام می داد انگار می گفت دوستت دارم خوب می فهمیدم که دوستم دارد او هم می دانست که خیلی دوستش داشتم بعد دوان دوان به سوی تندرخانه می رفت چند بار پدر گلپن و مرا در بام دیده بود به همین خاطر هر باری که دیده بود با صدای بلندش دشنام داده بود و تحدیدم کرده بود که اگر باری دیگر در بام مرا ببیند شکایتم را به پدرم می کند بلاخره یک روز پدر گلپن و از این عمل من به تنگ آمد و از من به پدرم شکایت کرد پدرم هم اختارم داد که اگر دیگر در بالای بام مرا ببیند آقم می کند و از خانه و محله بیدونم می کند پس ازان دیگر دیدن گلپن و برایم حرام حرام شده بود تازه می خواستم اصل موضوع را به خانواده بگویم که خبر شدم گلپن و را با پسر قمندان محل نام زد می کند خبر شدم که پدر گلپن و را تحدید کردن که باید دخترش را به پسر قمندان بدهد خبر شدم گلپن و چندین روز لب به نان و آب نزده شبها خوابم نمی برد گلخانه حولی ما را پنبه کاشته بودم تابستان بود و گرما جای خوابم را در کنار گلخانه انداخته بودم درست کنار بطه های جوان پنبه درست در کنار گلهای زیبه های پنبه پس از آن مادرم پدرم و همه اعزای خانواده تغییرات دیوانواری را در وجود من می دیدند همه گی فکر می کردند من دیوانه شدم مادرم می گفت من گفته بودم که دن از دیگه بطه های پنبه خواب نکنه که جن می زنش و دیگر اعزای خانواده حرفش را تذدیق می کردند پدرم دیگر تحدید و توهینم نمی کرد فقط به من به طرز عجیب زن می زد انگار آدم عجیب و خلقی دیده باشد مادرم از پیر زنان همسایه و محل چاره کار را می پرسید ولی من فقط به گل پنبه فکر می کردم مادرم چندین بار گوش داده بود که من گویا در خواب چی می گویم و با زنان محل گفته بود که شو تا صوب پنبه می گوید از گل های پنبه حرف می زند زنان هم می گفتند پست پسرت ناپاک است چند روز بعد پدرم به تقاضای مادرم پنبه ها را کند و جای استراحتم را هم تغییر دادند آه درست در همون روز بود که خبر شده بودم گل های پنبه را از دست دادم درست در همون روز بود که خبر شدم گل پنبه خودش را کشته و پس از آن روز دیگر به خانه بر نگشتم اصلاً دلم نمی خواست به آن خانه برگردم فقط شب و روز در مزرعه ماندم هتا وقتی که پدرم هم مرد به خانه نرفتم دیگر هیچ احوال از خانه نمی خواستم داشته باشدم گل پنبه را در گورستان پحلوی مزرعه ما دفن کرده بودند همه روزم می رفتم به زیارت گورش نه همه روزم می رفتم خودش را ببینم در بالای قبر و هر سال بطه های پنبه می روید و من آبشان می دادم انگار گل پنبه را آب می دادم بطه ها گل می کردند پنبه می کردند خیلی شباحت داشت این بطه پنبه به گل پنبه من می رویدند جوان می شودند و پنبه هایشان سپید و بزرگ و بزرگتر می شودند و در همه آن جوانی می پشمردند و فقط پنبه ها و چوب های نازو که از خود به جا می موندند تا آتش بزنندش انگار زندگی گل پنبه را تعریف می کردند موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی