۲۹ دقیقه
۱۹ مه ۲۰۱۲
رونویسی توسط هوش مصنوعی
PYM JBZ شنانده های ارجومند از هر گل برگه سلام های پرستفا و سمیمیت ما نصاره تک تک شما باد با درود و محبت سمیمانه پنجره های برنامه از هر گل برگه را با لپخند معصومانه برای خرشید نورفزای شما شنانده های بیشبه ها میگوشاییم تا باشه نامه ها و مطالب شما ما را گرمای بیشتر بخشد امیدواریم لحظه هایی را که با برنامه تان هستین از فیض و برکات خداوند که ما را با این همه کوچکی ما دوست داره انباشت شوید آقای شاید چطور است که فرارده های برنامه اینوبت از هر گل برگه را بر دوستای شنانده خود معرفی کنیم بسیار خوب برنامه اینوبت از هر گل برگه را با این مطالب رنگین ساخته ایم وقت که نیها گل میکند داستان کوتا شیر مصاحبه و موسیقی و با هر ذربت جرقه های برمی خواست و ناپخته پخته می شد دنگ دنگ آنها و فریاد سندانها از بام تا شام درازا و طول کوچه ها را می شگافت و در نهایت گذرهای پیچ ها پیچ و کوچه بندی های تاریت زهره سکوت و خموشی را می ترکاند و سرود آهنگین آن مرد را می پراغند با این صداها نبز کوچه می زد و قلب کوچه می تپید با این صداها خون زندگی در رگهای کوچه جاری می شد و درها و دیوارها گرمای حیات می آفتند آهنگری کوچه دلاوران بود و کوچه کوره های داغ و آتشدان های فروزان و کوچه اجاق های روشنی که در پرتبشان تن آهنگران و آنها گرم می شد و تیمت هر چیز سیقل می آفت بچه های آهنگری نیز مانند کوچه شان پروازه بودند از اول شربازار یا تختپل یا نیمه سراجی چوک و پاینچوک و پیزاردوزا از هر کجا که گوش می دادی غوغای کوچه آهنگری در گوش ها می خلید کودکان آهنگری در گهواره های شان با این صداها عونز گرفته بودند و دنگ دنگ آنها مانند سرود خواب آور مادران در گوش های کوچه شان تنین می انداخت صورت های سخته از طف آتشدان دست های سیاه و پربرکت صداهای رسا و صادقانه نشانه کوهن مردان و جوان مردان آهنگری بود نشانه دلاوران که گوی در پیچ و تاب از آهن مذاب به پختگی رسیده باشند در میان آهنگران کاک اکبر دست قوخ شمشیر می صاخت شمشیر های آبدید و برران که زیب قامت مردان جنگی بود همان مردانه که با فرنگی ها کوچه با کوچه می جنگیدند و از سرها مناره ها می صاختند روزه از روزها گاه فراغت از کار راهی راه خودش بود که دید بازار ناگهان آشفت گشته و بازاریان دست و پاچه غار می پالند فهمید که گپست چه قرار است اما بر رویش نیاورد و راهش را چپ نکرد لحظه بعد امیرزاده ایاش و زنباره که چشمش با بام و بیره و زن و دختر مردن بود در حلقه یاران و غلام بچه های صبوک سرش سر رسید و بجز کاک اکبر کسی را در کوچه نیافد یکی از آن جمع که شال و شمله اکبر حقد و حسدش را برنگیخته بود تنزالود رو به دیگران پرسید ای مرغ نو کیست؟ دومی جواب داد مرغ نو مرغ است مرغ خسک و ثومی بخنده گافت راست میگی جایش در غوریست، زیره برنج، زیره پلاو و همه یک صدا خندیدند و او مقابل همه یک تنه، تک و تنها ایستاده و بی ترس و لرز پرسید چی گفتست؟ خنده چیست او بچه؟ نو چندکا؟ بچه حاکم با پوسخند جواب داد بوی بوی قرمه هست مثل ای که سر کس بوی قرمه میتر و کاکا گفت ای سر سر بچه آکم هست، سر توست و بچه حاکم بی درنگ به صویش حمله برد ولی او در یک چشم زدن امیرزاده را چون پرکاه دور سرش چرخانده و دوباره بیان که به خاکش بساید بر سر دو پا پایین شاورد همراهان نامرد بچه حاکم میخواستند با شمشیرهای آختا و بران به جانش بیافتند و سر از تنش جدا کنند ولی امیرزاده صدا زد دست بگیرین، سرش بتنش میارزه بچه حاکم که مرد زیرک و آقبتندش بود به آن که برویش بیاورد همین که پایش به زمین رسید روی کاک اکبر را بوسید و گفت الحق که یک مرد جنگی به از صد هزار فهمین حادثه باعث شد که بچه حاکم پشت کاک اکبر را اعلانه کند و به صد ها حیلت و نیرنگ دلش را به دست بیاورد از آن پس هر دو چون دو برادر شدند و اکبر در حوادث بسیاره جانش را به خطر انداخت تا جان آن جوان شرور و ماجراج را نجات بخشد و حق دوستی را ادا بکند بچه حاکم کاک اکبر را بچه بازو میخوند و کاک اکبر او را بچه حاکم یا بکنای بچه ننمی گفت پسانترها از قضا بچه حاکم که تشنی قدرت و خون بود با اموها و اموزادهایش درابخت و آواره دست و بیابان شد و رشته دوستی آنها برای مدت بریده گشت تا این که ستاره بخت بچه حاکم بار دیگرد رخشید و دولت باداورده و خداداد نصیبه شد اما اکبر همانسان در مقام خودش مند در دکانش کناره کوره های تفتان و آتشبار او دیگرها در حال که پیزارهای پتش بر روی کوچه خط میانداخت و شف دراز دستار پاچه اش تا بجولکها زبانک میزد شاد و شنگل تخت پل میرفت و در دکان همدمش کاکدینو سماورچی روی تخت چرب چوبی بر صدر مینشست و با مرغبازها بودنبازها قماربازها و کبوتربازها در باره مرغ و ماهی و آسمان و ریسمان گپ میزد و دم بدم چای فامل شف میکرد گاهه که سرحال میبود هایستا پیاله را به چاینک میزد و با ترنگ مدبوعه از چینی جانان به دیگران گوش زد میکرد که پاک گوش باشند آنوقت کاکه های دیگر چون موش مرده دم نمیزدند چه میدانستند اکبر دشمن حاضر به حضور است و صد ضرب زرگری را ضربت از او چارگرمی باشد آنوقت در سکوت محض چینان داده سخن میداد که گفتی یکانه صندوق دار صندوق چای پراسرار شهر فرنگ است شبه فارغ زگوغای کاکه های کابل و فارغ از دنگ دنگ آنها و سوز و ساز خانقه ها بچه حاکم که دیگر خود حاکم وقت شهر کابل شده بود و جان شین پدر ندیم خاصش را به حضور می طلبت و سنجید و شمرده می گوید در تخت پل دکان سماوار است که جای بگومگو و نشست و برخواست کاکه های کابل است اونجا دیگر آخر وقت کاکه دیرتر از دگا می آیا که نامش اکبر است اکبر دستقوغ اون سالها پیش رفیقم بود رفیق دوران بچگی چشمش از شیر حیا نمیکنه بسیار بد زبان است بعد از هر گفت گور مرده بچه آکمه برباد می ته گور مرده این عادتش است ورد زبانش است اونجا برو ماتلش باش علامتش ایست که وقت پایش در دکان رسید تمام کاکه های دیگر پرموچ و چپ می شند و اون پیش از سلام و علیک اختفت مندازه گور مرده مرده برباد می ته گور مرده مرده که آکمه شماستم آکمه هفت کو و هفت دریا شاغاسی حیرت می کند و دهانش باز می ماند امیر می گوید حیرت نکو او ده دنیا یکیست چون او از مرگ نمی ترسه زورش بالاست بالاتر از ما شاغاسی با توازو و تمکین بسیار اول امان می خواهد و بعد اجازه می پرسد امیر می گوید بگو چی میگی؟ شاغاسی زمین عدب می بوسد و می پرسد بشک فرمان امیر است که بروم و سرش را از تنش جدا کنم؟ احمق ای بده نکنی کشتنش آسان نیست او را مردم دوست دارن اگر موی از سرش کم شد و شورش می شد بلوا می شد برو در پالوش بیشی مثل آدم بگو که رفیقت بچه آکم بعد از سلام گفت که یکدفع بیا کارت دارم شاغاسی اطاعت می کند و فرداعصر در دکان دینوه سماورچی کنار کاک اکبر که یک سر و گردن از دیگران بلندتر بود جا می گیرد و پیغام حاکم را به آیستگی می رسند اکبر مثل کپک جنگی که انگار حریفش را بگیل کرده باشد قه قه می خندد و می گوید چه عجب خب بچه حاکم بچه ننم را خواستد گور مردش او کجا ماد کجا چی میگه بگو با بچی میگه شاغاسی با ملائمت جواب می دهد خدا بیتر می داند حتما کار دارند کار مشکل و خصوصی کاک اکبر سرش را می شوراند و می گوید هی هی توف لعنت خدا ای عادتش از قدیم نامرد بود بیمدا و مقصد سلام نمی داد خب باشد بگو که کاکم می آید تا باز از تلک خلاست کنم موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی دریای خونه سلیمه مزی خود را خدا نمود دریای خونه سلیمه مزی خود را خدا نمود شفات کرد پیش خدا دریای خونه سلیمه دریای خونه سلیمه دریای خونه سلیمه موسیقی کشتاشون اوباران سلیم بنداشون پادازون سلیم کشتاشون اوباران سلیم بنداشون پادازون سلیم مارانه جاتا تورانه جاتا مارانه جاتا تورانه جاتا واکیله هامای موشن مانی باسانه جانده داد مارای خود مارای مان دریای خونه سلیمه دریای خونه سلیمه زندگی باروی ونسان دوالو دینام دامداد روه نال داد آرامی داد پهره هاما اوقای زشداد مانی باسانه جانده داد مارای خود مارای مان دریای خونه سلیمه خدای شبان خدای ما خداوند جهان است که در جان جهان ما نهان است خداوند تمام آفرینش فراتر از زمین و آسمان است خدای آن وطن یا این وطن نیست که فارغ از زمان و از مکان است خداوند کلیسا یا که مسجد خدای فرد فرد کافران است خدای اختصاصی یا سیاسی خدای داستان کودکان است خدا که آفریده قوم برتر بکهتر همچومهتر مهربان است نراند بلبل رازاشیانش به باقی که خداوند باغبان است اگر نان کفاف ما ندزدند به هر روز خدا روزی رسان است شناساند بما تا این که ما را ترازوی خداوند امتحان است تجلی کرد خداوند که در طور به موسا گفت خداوند شبان است هران ملت اگر دارد خدای هران ملت اگر دارد خدای خدای ما خداوند جهان است شما برنامه از هر گل برگره مشنوین اگر شما میخواین که امرای ما بتماث شوید توجه کنید به آدرست پوستی ما راڈیو، از هر گل برگره از هر گل برگره توجه کنید به آدرست زنداگی و ایمال آدرست ما است اگر میخواین که از طریق mustache همراهی ما tinc توجه کنید به نمبر تلفون ما سفر سفر یک پنج سدو چهلو یک پنج سدو پینجا هفتادو یک سی و یک خب شرامده های عزیز برنامه از هر گل برگه امیل ازا در ستاگیو مهمان بسار عرجمند داریم که خودشان و خانم محترمشان تیلویزیون راز زندگی را گردانندگی میکنند خب شاید جان به برنامه از هر گل برگه خوش آمدین تشکر شاید جان من سلام های خود و خانمم مریم جان با تمام شنونده های پرگرام شما برنامه شما میرسانم و امیدوار هستم که آنها همیشه برنامه های زیبا و مقبول شما را بشنوان تشکر لطف شماست خب شاید جان در آغاز من سوال من در مورد که چون وقت شما کار این تیلویزیون را شروع کردین چند ساله میشه یا چند مایه میشه لطفاً بر شنوده های گرامی ما معلومات بدین و وقت نشری تیلویزیون شما کدام وقت هست و کدام روز هست بله برنامه تیلویزیونی راز زندگی در سمبوله 1389 آغاز با نشیر کرد و این برنامه از طریق ست سیون پارس از طریق کانال ساتلائت ست سیون پارس پخش میشه بر روزهای سی شمبه و پنج شمبه ساعت اشت شام به وقت کابل این برنامه پخش میشه و اگر شنوده های ما امکانش داشته باشن ما بسیار خوش میشیم که بیبینن برنامه را و نظر و پیشنهاد خود را به ما بتن بله خوب سوال دیگه که من میخوایم از شما پرسان بکنم که ما تیلویزیونی های بسیار زیاده داریم و نام را که شما برنامه تیلویزیونی خود انتخاب کردین واقعا نام بسیار زیبا و مکمولی هست چرا شما نام برنامه تانه یا نام تیلویزیونی تانه راز زندگی ماندین بله در جواب ما باید بگویم که ما افغان ها همه یک جای خاص برای راز داریم همه ما یک راز داریم در زندگی خود همه افغان ها چی خورد چی بزرگ چی مرد چی زن و ما این برنامه را نامش راز زندگی ماندیم بخاطر ازی که ما به این عقیده داریم و باور داریم که بزرگترین راز در زندگی هر انسان در هر جایی که باشه شناخت خداوند است که چطور بتانه خداوند بهتر بشناسه و پیدا کنه و ما خواستیم که از طریق برنامه راز زندگی شناخت همه ما از خداوند هر روز بیشتر شده بره و هر روز ما بیشتر بتانیم خداوند را خوبتر بشناسیم در مورد زندگی صحبت کنه شما امروز در برنامه های که در افغانستان نشن میشه شما میبینین که بسیار برنامه ها اکثران در مسائل منفی صحبت میکنن در مورد جنگ در مسائل که بسیار مردم ما خسته شدن با ما خواستیم که از طریق برنامه راز زندگی بشکل مصبت در زندگی افغانهای خود صحبت کنیم و با اونا در مورد ازی که خداوند میخواه که افغانهای ما زندگی بهتر داشته باشن خداوند میخواه که افغانهای ما همیشه در صلح و آرامی زندگی کنن و بلاخره خداوند میخواه که افغانهای ما خداوند بهتر و خوبتر بشناسن بسیار خوب واقعا نام بسیار زیبا و مقبوله را برای برنامه تان انتخاب کردین و بهار بکنین تا این لحظه خودم هم نمیفهمیدم و همین سوال برمی بود که چرا شما راز زندگی را انتخاب کردین برای برنامه تان که واقعا چیز مهم را شما متوجه شدین واقعا برنامه دیگه را که آدم میبینه یا تیلویزیون های دیگه را آدم میبینه اصلا پیام در مورد زندگی و در مورد خداوند در اونجا وجود نداره و این چیز است که مردم ما به اون بسیار زروت داره بله تشکر از مهربانی شما بله امروز ما همه مردم ما ما افغان ها هم میفهم که زجر دیده ایم در طول 30 سال گذشته و امروز یکانه کسی که میتانه از این حالت ما را نجات بده خداوند خودش است و این که ما همیشه از خداوند کمک بخواییم تشکر بسیار زیاد که سیدیو تشریف آوردین و ما باقی سوالای خود را برای برنامه دیگه نگاه میکنیم بخاطر از که این بخش برنامه ما با پایان خود نزدیک شده تشکر از شما خب دوست های نهایت گرامی برنامه این حوبت ما در همینجا با پایان میرسن تا برنامه آینده تمام شما دوست های گرامی را با خداونده می نیاز می سپاریم
۲۶ مه ۲۰۱۲
۱۲ مه ۲۰۱۲
۵ مه ۲۰۱۲
۲۸ آوریل ۲۰۱۲
۲۱ آوریل ۲۰۱۲
۱۴ آوریل ۲۰۱۲
۳۱ مارس ۲۰۱۲
۲۴ مارس ۲۰۱۲