"Blind Sitara" - Part 15

  30 minutes

  2 November 2017

Download

Programme Script / Lyrics

 Transcribed by AI

PYM JBZ شنانده های عزیز و با دیانت خدا بار دیگه و با برنامه دیگه سلام تقدیم می کنیم. آرزو می بریم تمانیات نیکه دستاندرکارای برنامه از هر گل برگره بپذیرین. بله تمانای مایی است که سلام های باسفای ما که انکاس از محبت خالصانی ماست گرمایی باشه بر لحظه های شیرین شما. آمیدواریم لحظات را که با برنامه تانستین با خوشی و مسررت تمام آمیخته باشه. بله با امی امیدواری در ایچه برنامه ای نوبت از هر گل برگره با جهان از شادی می گوشاییم. تا باشه داشته های برنامه ما پیام از آرامش خاطر بر شما جویندگان راه راستی باشه. بله خب آقای شاهد بیاین پای معرفی ای نوبت برنامه از هر گل برگه بشینیم تا پیرایه باشه بر لحظه های شادی بخش شنانده ما. بله برنامه ای نوبت با ای مطالب آزین بسته ایم. قسمت پانزده همه داستان ستاره مطلب معلوماتی جواب برنامه ها و موسیقی نسیم کنار کچالوهایش نشست. اوائل چاشت بود و بسیاری از مغازداران در زیر آفتاب گرم چاشت چرد می زدند. حالا خریدارها زیاد نبودند و بسیاری مردم بعد از نان چاشت با نوشیدن یک گلاس چای استراحت می کردند. مشگان هم خوابیده بود. حمید گاه گاه مغازهای را که دور روی مشگان می چرخیدند دور می کرد. ناگهان نسیم با کنچکاوی پرسید. حمید تو دده خودتان چی کار می کردی؟ حمید حیران به او نگاه کرد. نسیم تا به حال هرگز در مورد زندگی گذاشته او نپرسیده بود. بعد لبخند زد و گفت. بازار می چراندم. نسیم باز پرسید. او کار خوش داشتی؟ حمید باخنده گفت. از پیاز فروختن کده خوب بود. هر طرف می رفتم و بازار می چراندم. نسیم گفت. آه کار خوب بوده. وقت که آدم همیشه مجبور باشه در یک جای بازار بیشینه نمیتونه چیزای نوه ببینه. نسیم باز هم سوال کرد. خانواده و فامیل داشتی؟ حمید به اجلا به طرف دیگر بازار نگاه کرد. کمه خاموش نشست و بعد با اصاب خرابی به پایین نگاه کرد و گفت. آه داشتم. پدر داشتم و یک بیادر و یک خوار دگه و مادرم. نسیم نمی دانست که باید این سوال را بپرسد یا نه. چی سر فامیلتان آمد؟ حمید بسیار به آرامی برای نسیم در مورد آن مریضی که همه با آن مبتلا شدند گفت. این که چطور همه آنها طب بسیار شدید داشتند و این که چطور همه برای خوب شدن آنها تلاش کردند. اول از همه خوهرش فوت کرد. اول از همه کوچکتر بود و قوی هم نبود. پدرش نفر بعدی بود که فوت کرد. اول بسیار طب شدید داشت و هیچ کدام از کارهایی که مادر کلان کرده بود کمک نکرد. یک داکتر که در شهر نزدی که دهشان بود چند تابلیت برایشان فرستاده بود. اما آنها کمک به پدر نکردند. شبه همان روزی که پدرش مرد برادرش هم مرد. آنها امید نداشتند که حمید هم زنده بماند. اما کم کم طبش قط شد. او بسیار ضعیف شده بود. اما کم کم بهتر شد. وقت شنید تنها کسی از که زنده مانده بارها از زنده ماندنش پشایمان بود. اما مادرش هر روز پهلویش می نشست و پاهایش را با چشمان گریان چاپی میکرد. فقط حمید برایش باقی مانده بود و کم بعد از آن مشگان به دنیا آمده بود. وقت داستان حمید تمام شد نسیم گافت. ای بسیار سخت است. خالم هم پار سال از تو مرد و بعد از او مادر کلانم هم از غم خالم مرد. مادرم گفت که مادر کلانم نمی تانست به خالم زندهی کنه. او بسیار غمگین بود. آنها کمه خاموش شدند. نمی دانستند چی بگویند. بعد دوباره نسیم پرسید. مگرم چرا تو اینجا آمدی؟ چرا پیش مادرت نیستی؟ آیا وان مرد؟ حمید گافت. نه او انوز زنده است. خدا او را همیشه زنده داشته باشه. خانه خانه مشکلات بسیار زیاد داشتیم و از این خاطر اینجا آمدیم. چرا اینجا آمدی؟ تعداد فامیل ما بسیار زیاد بود. ما فامیل بسیار کلان بودیم. مادر کلانم از مادرم قار بود که یک تفله نابی ناداره. پدر کلانم پیر شده بود و دیگر نمی تانست کار کنه. کاکایم مجبور بود که از ما سرپرستی کنه. او و پدر کلانم فیصله کردن که مشگانه به یک زن و شوی پیر که دده ما زندگی نیکردن بده. مادرم بسیار خفه بود. او فکر میکرد که اونا از مشگان سرپرستی کردن نمی تانند. او از ما خواهش کرد که کته مشگان به شار فرار کنم. او از ما قول گرفت که از مشگان خوب نگاهداری کنم. همید به مشگان دید که روی پیاز ها خواب است و موهایش چشمانش را پت کرده بود. من ازی که از مشگان نگاهداری می کنم خوش هستم. او تنهاوز به فامیلم هست که برم باقی مانده. فقط بعض وقت ها پشت مادرم دق می شم. نمی فهمم که آیا او را باز خواهد دیدم یا نه. نسیم سرش را شور داد و گافت. ما هم پشت مادرم دق می شم. امیدوار استم یک روز مادرتا ببینی. همید گافت. نمی فهمم. وقت مادر کلان را پدر کلانم فهمیدن که مادرم به ما گفته بود که فرار کنیم. که از او چی خواهد کرده باشند؟ نسیم درباره چیزهای که همید به او گفته بود فکر کرد. درست است وقت که ایمان آوردند ارتباط نزدیکشان با پدر کلان و مادر کلان و کاکاها قط شد. دل نسیم پشت آن خوشی هایی که به مناسبت جشنهای مختلف دور هم جمع می شدند دق شده بود. اما با این حال او مادر پدر سلیمان و ستاره را داشت. تنها نبود و اگرچون این می بود برایش بسیار مشکل می شد. دل نسیم برای دوست تازش سخت. وقت آفتاب پشت اپارتمن ها پت شد. هوا سرد شد. مشگان خود را به آغوش حمید چسبند تا گرم شود. حمید به طرف او دید. مشگان بد تفله می موند که مادر ندارد. موهایش کوتا و غیر منظم بود. لباس هایش از این که تمام روز در سر سرک نشسته بود کسیف بودند. روی و دست هایش از خاک کوچه خاک پر شده بودند. حمید می دانست که مشگان به یک همام ضرورت دارد. اما او در کوچه هیچ چیز کرده نمی توانست. حمید به گذشته فکر کرد که مادر چقدر موهای آن خواهرش را که فوت کرد شانه می کرد. تا این که جلایش می برامد و بعد آن را چوتی می کرد. پدر اغلب برای آن خواهرش چوری های شیشه رنگه می آورد و او خنده می کرد و دست هایش را به پیش و اقب حرکت می داد تا که صدای شرنگ شرنگ چوری ها می برامد. مشگان با او قابل مقایسن نبود. چند تا از آن چوری ها را که حمید داشت آن را به مشگان داده بود. درست است که او نمی توانست چوری ها را ببیند. اما مشگان از شنیدن صدای آنها و از شور دادن آنها در دستش خوش می شد. تنها چیزه که حالا مشگان داشت یک گودیه که حمید می دید تمام روز آن را روی پاهایش می گذاشد. حمید آهه کشید. نمی فهمید که چرا اینقدر بدبخت است. او شک داشت که خدای در آسمان باشد یا اگر هم خدایی بود آیا مردم روی زمین را می دید؟ حمید مطمئن بود که خدا مدت زیاده است به آنها توجه نکرده. بزودی نسیم به طرف خانه رفت و حمید شروع کرد به پوشاندن پیازهایش و نان شبشن را از صندوق کشید. آنها تیز تیز نان خوردند و خودشان را زیر پتویشان پت کردند. حمید از خنک لرزید و دستش را دور کمر خواهر کوچکش انداخت. حالا شبها سرد تر می شدند و او پریشان این بود که زمان که زمستان برسد چی خواد کردند؟ از همین حالا او شروع به جمع کردن پولهایش کرده بود و هر شب فقط نان خوشک می خورد به این حمید که بتواند قبل از این که هوا خیلی سرد شود یک پتو بخرد. او چشمانش را بسته کرد و در خواب مادرش را دید که یک بشقاب پر از برنج و گوشت گوزفند به او می دهد. اما قبل از این که دست خود را دراز کند و آن را بگیرد مادرش از آنجا دور شد و چهره قهر کاکایش را دید که به او خنده می کرد. دفتن از خواب بیدار شد و مدت در سر جایش نشست. دو قطره کوچک اشک از چشمانش پایین غلطید. ببالا نگاه کرد و ستاره روشن را در آسمان دید که به او چشمک می زند. کمه آن را تماشا کرد و به آرامی دعا کرد. خدایا اگه اونجا هستی ما را می بینی بما کمک کن. PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ