30 minutes
28 September 2017
What begins as a warm evening gathering soon turns into a searching conversation about faith, suffering, and hope. We follow a family as they share laughter over a simple meal, only to confront difficult questions about why hardship has touched their lives, particularly the blindness of a beloved child. Through honest doubts, prayers that seem unanswered, and reflections on what they have heard, we wrestle with the struggle to trust God when life feels unfair. The account of a man born blind, restored to sight in an unexpected way, challenges us to see beyond punishment and consider a deeper purpose, offering a quiet but powerful note of hope amid uncertainty.
Transcribed by AI
PYM JBZ شناندههای بیشبههای خدا بار دیگه و با برنامه دیگه سلام تقدیم میکنیم. امیدواریم احترامات نیک دستاندارکارای برنامه از هر گل برگره بپسیرید. عرضو میبریم سلامهای باسفای ما که اینکاز از محبت خالصانی ماست گرمایی باشه بر لحظههای شما. امیدواریم لحظات را که با برنامه تان هستین انباشته از خوشی و شادمانی بر شما جویندگان حقیقت باشه. خب آقای شاهد بیاین که باز هم روزانه برنامه این نوبت از هر گل برگره بکشاییم. بله چرا نی؟ خب شنامدهای ارجمند و بادیانت برنامه این نوبت از هر گل برگره با این مطالب آزین بستاهیم. بخش اول قسمت یازده هم داستان ستاره مطلب معلوماتی جواب نامهای شناندهها و موسیقی موسیقی وقت هوا کم کم تاریک شد نسیم دروازه حوالی را باز کرد و داخل خانه شد. نان تیار بود و انتظار او را میکشیدند. او دست و رویش را شسته اعزای فامیل دور دسترخان با هم جمع شدند و از گوری کلانی که در آن برنج گرم و سبزی مرچ دار بود بنان خوردن شروع کردند. آنها در مورد چیزهایی که در طول روز رخ داده بود گپ میزدند و میخندیدند و مثل همیشه سلیمان بیشتر از همه میخندید. او واقعی را که در مکتب رخ داده بود بیاد آورد و گفت. امروز جواد خوب درست نخانده بود. استاد بسیار کار شد. او جواد گفت که پیش روی سنف بیشینه و دستایش در گوشش بگیره. بسیار خنده دار بود. همه ما بسیار خنده کردیم. پس از مدت خنده و شوخی تمام شد. سلیمان کتابچای مشقش را آورد تا کار خانگی خود را انجام بدهد. پدر نسیم رادیو را روشند کرد تا کمه موسیقی گوش کند. چند دقیقه بعد نسیم آمد و نزدیک پدرش نشست و گفت. پدر چی فکر میکنی؟ چرا ما مشکل داریم؟ آیا امه قسم که کاکایم میگه بخاطری از که کار بده کردیم؟ آیا خدا ما را جزا میده؟ امید میگه مادر کلانش گفته که مادر امید مصیبت در خانه اونا آورده. به امید دلیل خوارش نابینا تولد شده. ما چی کار خراب کردیم؟ آرزوی مایی از که فقط امیشه خنده کنیم و خوش باشیم ویچ تشویش نداشته باشیم. امتر آرزوی ماییسته که کاش که ستاره نابینا نمی بود و وہم مثل سلیمان مکتب میرفت. پدر قبل از این که جواب بدهد یک قرد چای خرد و مدت به آن سوه اتاق سیل کرد و گفت. نمی فهمم بچه ایم. چیزاییست که هیچ نمی فهمم و از خدا در بارش سوال میکنم. اما جوابش نمی فهمم. نوریا جواب داد. در داستان دیشهو ما فهمیدم که ایسا میخواست پیروایش یاد بگیرن که به خدا اعتماد کنن. مگرم وقت آدسای خراب در زندگی ما رخ میده چطور میتانیم به خدا اعتماد کنیم؟ من به خدا اعتماد میکنم. مگرم نمی بینم که همه چیز بر ما به خوب میپیش بره. تو یک دفع یک آیه را خانده بودی که اگر ما ایمان داشته باشیم همه چیز به خیریت ما تبدیل خواد شد. آه! بله! ایتا یک آیت در کتاب مقدس هست. باش که او را پیدا کنم. پدر رفت و کتاب را از الماری گرفت. پس از مدت پالیدن گفت. آه! آه! اینجاست. میگه خدا همه چیز را برای خیریت کسانه ته او را دوست دارند و برای اهداف او خوانده شده اند. بکار خواهد گرفت. آه! بله! این امی خودش هست. خیلی چرا چیزهای خراب بر ما شما پیش میآیند؟ فکر میکنم خدا ما را فراموش کده. خودم هم نمی فهمم. مدت بسیار زیاد از که برای جواب گرفتن دعا میکنم. بارا و بارا از خدا خواستیم که جواب بتن. مگرم وقت چیز میخوایم خداوند همیشه خاموش است. سلیم اندک بچرد فرو رفت و بعد گفت. دو هفته پیش که داود و عکیم دیدم اونا قصه کردن داستان یک مرد نابینای دگر را که در کتاب مقدس است. اول وقت داستان را شونیدم فقط بایی فکر کردم که ایسا یک مرد نابینای دگر را شفا داده. بسیار قار بودم که او چرا ستاره را هم شفا نداد؟ روز دگر نمی خواستم به گپای داود عکیم گوش کنم. نوریا سر تکان داد و گفت. میفهمم. گای ما هم با شونیدن داستان موجزات ایسا بروی زمین امترکار میشم. از ای که ما بارا و بارا از او خواستیم و او ستاره را شفا نداده بسیار خفه میشم. نسیم اضافه کرد. اتا دگه ایماندارا هم کتر ما دعا کردن و دعا بر شفای ستاره تنها ما را نماندن. آیا خدا نمی بینه اگه او را شفا بته در بین دوستا و همسایا چی شادت بزرگی بر او خواست بود؟ و ما میتانیم با اونا نشان بتیم که ما چی خدای بزرگ و عظیم داریم؟ نوریا ناومید شده بود. او گفت. ما همیشه خودما با امی فکر کردیم. اگه خدا او را شفا میداد تمام فامیل و دوستای ما میدیدن که خدا چقدر بزرگ است. میدیدن که خدا یک دوست واقعی است و واقعا به فکر ماست و ما را دوست داره. یه چیز است که ما میخواستیم و برش دعا کردیم. سلیم گفت. همروز وقت به فابریکه میرفتم. دنی باره فکر میکردم. به یه فکر کردم که چطور ایزاد در کشتی استاده شد و توفان آرام ساخت. شروع به دعا کردم. خدایا چرا استاده نمی شی و ستاره را شفا نمی تی؟ چرا وقت ایقدر دعا میکنیم تو خاموش استی؟ چرا گوش نمی کنی که فامیل ما را به خاطر داشتن و یک طفل نابینا ریش خند و مسقرا کرده و میگن به خاطر پیروی از تو جزا میبینیم؟ من نمی فهمم و ای بسیار برما سخت است. خداوند بما کمک کن. بعد ازی که دیوی باره به خدا صحبت کدم و گب زدم ای داستان به یادم آمد. خدا خواست که او را به یاد بیارم. فکر میکنم خدا میخواهی که چیزی از او یاد بگیریم. چیزی که شاید اولین دفعه بخاطر که بسیار خفه بودم یاد نگرفتم. سلیم کتاب را ورق زد تا داستان را پیدا کند. آه آه اینجاست. سلیمان کار خانگی تا بان و بیا. نسیم میخواهی داستان بخوانی؟ نسیم گفت. بله پدر جان. نسیم کتاب را گرفت و شروع به خواندن کرد. وقتی ایسا از محل میگذشت کور مادرزاد را دید. شاگردان از او پرسیدند. استاد این شخص چرا نابینا به دنیا آمده است؟ آیا در حسر گناهان خود و بوده است؟ یا در نتیجه گناهان پدر و مادرش؟ ایسا جواب داد. هیچ کدام. علت آن است که خدا میخواهد قدرت شفا بخش خود را اکنون از طریقه او نشان دهد. تا فرصت باقی است من باید وظیفه را که فرستنده من به هده من گذاشته است انجام دهد. زیرا وقت کم تا شب باقی مانده و در آن نمی توان کار انجام داد. من تا وقت در این جهان استم به آن نور میبخشم. آنگاه آب دهان بر زمین انداخت و با آن گل درست کرد و به چشمان کر مالید و به او فرمود. به حوز سیلوها برو و چشمانت را بشوید. آنکور نیز رفت و چشمان خود را در آن حوز شاست و بینا بازگشت. امسایهها و کسانه که او را به عنوان فقیر نابینا میشناختند از یک دیگر پرسیدند. آیا این همان گدای کور است؟ بعض گفتن همان است و بعض دیگر گفتند نه غیر ممکن است که او باشد اما شباحت زیاده به او دارد. مرد فقیر گفت من همانم. از او پرسیدند پس چه شد که بینا شدی؟ گفت شخص که مردم او رائیسها میخوانند گل درست کرد به چشمانم مالید و گفت که به حوز سیلوها بروم و گل را از چشمانم بشویم. من نیز رفتم و شستم و بینا شدم. مرای اصول مرد فقیر گفت من همان گفت که مردم او رائیسها میخوانند گل درست کرد به چشمانم مالید و گل را از چشمانم بشویم. مرد فقیر گفت من همان گل درست کرد به چشمانم مالید و گل را از چشمانم بشویم. مرد فقیر گفت من همان گل درست کرد به چشمانم مالید و گل را از چشمانم بشویم. مرد فقیر گفت من همان گل درست کرد به چشمانم مالید و گل را از چشمانم بشویم. مرد فقیر گفت من همان گل درست کرد به چشمانم مالید و گل را از چشمانم بشویم. مرد فقیر گفت من همان گل درست کرد به چشمانم مالید و گل را از چشمانم بشویم. آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه
5 October 2017
21 September 2017
14 September 2017
7 September 2017
31 August 2017
24 August 2017
17 August 2017
10 August 2017