30 minutes
24 August 2017
Transcribed by AI
PYM JBZ شننده های ارجمند از هر گل برگه سلام های پراسفا و سمیمیت ما نسارتان باد و با درود آمخته، با ترووت نسیم ملایم پنجره های از هر گل برگه را با لپخند معصومانه بروی خرشید نورفزای شما شننده های بیشبه ها مکشاییم تا باشه نامه ها و مطالب شما ما را گرمای بیشتر بخشد امیدوارم لحظه هایی را که با ما هستین از فیض و برکات خداوند که ما را با این همه کوچکی ما دوست داره انباشت شوید آقای شاید چطور است که فراورده های برنامه اینوبت از هر گل برگه را برای دوست های شننده خود معریفی کنیم بسیار خوب برنامه اینوبت از هر گل برگه را با این مطالب آراسته ایم بخش هفتم داستان ستاره مطلب معلوماتی و موسیقی آفتاب غروب می کرد و مردم در کوچه و بازار کم می شدند مردم برای خوردن نان شب به سرعت به خانه هایشن می رفتند نسیم روی کچالوهایش را بوشند و آماده رفتن شد دوباره آمد و به حمید نگاه کرد و پرسید ما به نانویی می روم می خوایی بره تام نان بخرم؟ می دانست که حمید خسته است و باید مشگان را تا آنجا بغل کند و دوباره برگردد حمید گفت تشکر و چند روپیه برای خرید نان به او داد نوقت شده بود و گرس نهم نسیم رفت برای حمید نان گرفت و دوباره آمد سبا می بینمت بامان خدا بامان خدا به فامیلت سلام بگویی نسیم به سوی خانه رفت به یک دیگ داغ فکر می کرد که مادرش پخته بود و انتظار او را می کشید اگر چانس می آورد امشب یک چیز داشتند که با برنج بخورند کمه کچالو یا دال که شکم او را سیر می کرد مادرش که نوریا نام داشت از این که نسیم زیاد نان می خورد می خندید و می گفت اگر می خواهد شکمش را خوب سیر کند بهتر است زیادتر کچالو بفروشد قیافه غمگین حمید در نظرش آمد اما کوشش کرد او را فراموش کند زندگی بدون این که خانواده داشته باشی که بعد از کار به خانه و نزدشان بروی بسیار دشوار خواهد بود نسیم نمی توانست تصور کند که با تنهایی زندگی کند و از یک خاهر نابینا هم مراقبت نماید سلام پدرجان، سلام مادرجان نسیم وارد خانه شد و به همه سلام کرد آنها احوال پرسی کردند و بعد پرسیدند که چقدر کچالو فروخته است و بعد پرسیدند که چقدر کچالو فروخته بود برادر خردش به سرعت برایش یک گلاس آب آورد نسیم در اتاق نشست و خانوادهش را نگاه کرد که نان شب را آماده می کردند دسترخوان هموار شد و گوری برنج در وسط آن قرار گرفت امشب مادرش کرمه کچالو پخته بود که بوی آن آب دهان نسیم را جاری ساخت سرانجام همه دور دسترخوان نشستند سلیم پدر نسیم سرش را خم کرد و خدا را برای غذا شکر کرد همون طور که حرف می زدند و می خندیدند غذا را خردند و تمام شد بعد از نان نسیم کمک کرد تا دسترخوان را پاک کند او میدگی های نان را جمع کرد و دسترخوان را قاد کرد بعد همه دور هم نشستند مادر مجغول دوختن لباس جدید برای ستاره شد ستاره هر روز بزرگ می شد و به لباس کلان احتیاج داشت پدر پرسید، کار چطور از بچه ایم؟ خوب است، امروز مردم زیاد کچالو نخریدند مگرم صبا جمعه است، شاید زیادتر بفروشم خوب است، او بچه دیاتی که نزدیک تو می شینه او که از امو دخترک کور پیاز مفروشه، او چطور است؟ همینه میگی، خوب است، او خوب کار میکنه مادر پرسید، چرا خورک خردش امروز میاره؟ مادرش کجاست؟ نسیم شانه هایش را بالا انداخت و گفت نمی فهمم، او در یک ده نزدیک کو زندگی میکنه ای را می فهمم، مگرم او زیاد در باره خانش گب نمی زنه شاید پدر و مادرش مرده باشند کمی فکر کرد، اما یادش نیامد که حمید چیز در این باره گفته باشد نسیم ادامه داده گفت دختره که خرد دو سی ساله است و هم مثل ستاره نابیناست مگرم دختره که آرام است حمید خوب از او نگاداری میکنه مادر آه کشید بر حمید بسیار سخت خواد باشد نسیم بیاد گذشته افتاد بیاد زمانه که خوهرش نو به دنیا آمده بود وقت مادرش فهمید که او نابیناست دو هفته گریه می کرد پدرش چیز نگافت اما بیشتر وقتش را بیرون خانه سپری می کرد و وقت هم می آمد زیاد حرف نمی زد نسیم و برادرش کوشش می کردند خود را از این جرایان دور نگاه دارند آنها بیشتر وقت بیرون خانه با دیگر بچه ها ساعت تیری می کردند اما بزودی خبر پخش شد و بچه ها حرف می زدند خانوادی اونا یک طفل کردارد و نسیم سرش را از شرم پایین می انداخت این زمان بود که خانواده آنها تازه با ایسای مسیح آشنا می شدند کاکاهای نسیم می گفتند این جزای خداست برای این که بی ایمان گشتند آنها می خندیدند و هم می گفتند ایسای مسیح و کتاب را که می خانید فراموش کنید خاله هایش می گفتند تفل از این خاطر نابی ناشده چون زمان که مادر حامله بود مقررات حاملگی را رعایت نکرده بود او باید هر افته با زیارتگاه می رفت و زیارت می کرد اما این کار را نکرد یک تعداد دیگر می گفتند چون مادرش ضعیف بوده به همین دلیل نوزاد نابی نا پیدا شده نسیم نمی دانست حرف چی کسی را باور کند نسیم آن موقع کوچک بود و فقط شش سال داشت او به گفت های پدر و مادرش گوش می داد که برایش از ایسای مسیمی گفتند و از کتاب مقدس برایش داستان می خواندند یک شب درست پیش از این که بخوابند پدر داستان در مورد یک مرد کوچک می خواند روز ایسای مسیم از بازار درست مثل بازار خودشان می گذشت و مرد کور کنار سرک نشسته بود ممکن مرد کور صدای جمعیت زیاد را که از آنجا می گذشتند شنیده بود بنابرین از کسی پرسید چه خبر است چه کسی از اینجا می گذرد چرا اینقدر مردم جمع شدند وقت نسیم این داستان را شنید بیاد ستاره افتاد کوشش کرد تصور کند که چه طور است اگر صدای را بشنوی بطوانی ببینی که چه گفت است حتما قصه به مرد کور گفته بود که ایسای مسیح از آنجا می گذرد چون او با صدای بلند شروع کرد به فریاد زدن ایسا پسر داود بمن رحم فرما مردم که در آن نزدیکی بودند به او گفتند که آرام شود از این که این طور صدا می کنی خجالت بکش آرام باش مرد نابینا خاموش نماند و هیچ خجالت نمی کشید او بلند و بلندتر چیخ زد ایسا پسر داود بمن رحم فرما ایسا صدای مرد را از میان صداهای آن جمیعت که یک دیگر را تلمی کردند تا با او نزدیک شوند شنید او مرد نابینا را دید از مردم خواست به مرد نابینا بگویند ایسا نزده او بیاید چه می خواهی براید بکنم؟ نسیم به چرد رفت آیا مرد نابینا پیسه می خواست؟ آیا فکر کرده بود ایسا مرد سروتمند است که از آن جام می گزرد؟ آیا فکر کرده بود که او مرد خوب مهربان و قابل احترام است و با او توفه بزرگ خواهد داد؟ یا می دانست که ایسا از طرف خدا به زمین فرستاده شده و قادر است مریضها را شفا ببخشد؟ مرد نابینا به ایسا گفت می خواهم بینا شوم و ایسا بلا فاصله او را بینا ساخت پدر نسیم پس از خواندن داستان کتاب را بسته کرد بعد نگاه غمگینش به گوشه افتاد و دید که مادر ستاره را دربغل گرفته و می خواهد که او را خواب بدهد نسیم فورا پرسید پدر ای راست است؟ آیا ایسا واقعا مرد نابینا را شفا داد؟ پدر جواب داد بله راست است همه چیز دهی کتاب راست است پدر آیا او ستاره را شفا خواد؟ اگر از او بخواییم ای کارم می کند؟ پدر نسیم مدت خاموش ماند نسیم برای گرفتن جواب بی طاقت بود پس از مدت پدر به او دید و گفت نمی فاهم بچه ایم واقعا نمی فاهم اما ما می تانیم بخواییم یا که نمی تانیم؟ پدر آهه کشید بعد به نسیم نگاه کرد و با دیدن امیده که در صورت او موج می زد لبخند زد بله بچه ایم ما همیشه می تانیم بخواییم می تانیم بخواییم که چشمای خوارکت بینا شوند؟ آن شب وقت چراخ خاموش شد و والدین نسیم فکر کردن که او خواب است با صدای آرام شروع به حرف زدن کردند نسیم آرام دراز کشیده بود و خود را به خواب زده بود اما تمام حرف هایشان را گوش می گرفت چند وقت دعا کدیم که جواب بگیریم اما ستاره انازم نمی بینه آیا امیده است؟ آیا ایسا می تانه او را بیتر کنه؟ یای که آل دگه او به این قسم دعا جواب نمی ته؟ مادر در حال که تنها دخترش را تماشا می کرد صدایش غرق اندوه بود ستاره همیشه در خواب بسیار زیبا به نظر می رسید پدر نسیم گفت ما هم دعا کردیم مدت زیاد است که دعا کردیم هر روز وقت داخل خانه می شم او را در بغل می گیرم و از خدا می خوایم که یک تغییر در دید چشمای او به وجود بیاید مگرم اتا از یک تغییر خرد و کوچک هم ایچ خبر نیست از ای کدر دیگر چیز نمی تانم نمی فهمم خدا چی می کنه از وقت که پیدا به ایسا شدیم ما خدا را خوب تر شناختیم خدا را دوست دارم می فهمم که مردم ما را آزار خواد دادن اما نمی فهمم خدا ما را آزار خواد داد مادر پاسخ داد بله و حالا تمام فامیل سر ما خنده می کنن می گن ما بخاطری که ای سوی شدیم جزا می بینیم باز وقت فکر می کنم خدا ما را فراموش کده شاید بخاطری ای کار از ما قار است ای چیز است که همگی می گن فکر می کنم که همه سر ما خنده می کنن اصلا نمی فهمم وقت نسیم ای تو سوال را از ما او تو می کنه به او چی بگوییم جواب ندارم رای هم به نظرم نمی رسه که بتانه چشمائی او را بینا کنه اتا وقت خدا در پیش پدرم خرد ساختم و از او پیسه خواستم تا ستاره را به شفاخانه ببرم هیچ فایده نکن کار از دست داکتران ساخته نبود گفتن که ستاره تا آخر عمر کور خواد مند نسیم چشمهایش را محکم تر از قبل بست و کوشش کرد گریه نکند پیش از این بسیار امید داشت می دانست که چند روز پیش پدرش ستاره را به شفاخانه برده بود ولی آنها خبر بد را به او نداده بودند حالا امیدش قد شده بود لبهایش را محکم دندان گرفت تا گریه نکند این اصلا انصاف نبود نسیم دوباره به حال آمد به مادرش که لباس نو برای خوهرش می دوخت نگاه کرد و به فکر فرو رفت به نظر می آمد مدت زیاده گذاشته است حالا ستاره کلان می شد تقریبا شش ساله بود سرش را تکانداد و با حرف مادرش موافقت کرد نه برامو بچه همید رفیق نسیم هم آسان نیست بعد فامیل در مورد چیزهای دیگر حرف زدند بعد فامیل در مورد چیزهای دیگر صحبت کردند در مورد گرمی آن سال تابستان حرف زدند و این که آیا برای آبیاری کشت و زراعت به اندازه کافی باران خواهد بارید یا نی برادرش سلیمان روی کتابچش خم شده بود و کوشش می کرد مشق را با دقیقت برای مکتب بنویسد نسیم دو سال پیش مکتب را رها کرده بود تا با کچالو فروشی در بازار به مصرف خانواده کمک کند او چقدر می خواست درس مکتب را ادامه بدهد دلهای شما پریشان نشود و خدا همیشه تول کنواید بیستار سروری صور بیا با قلبهای ما بیستار شای شها خواهد باران این دنیا موسیقی دنیا مشکلات بیسیار دارد اما دلابر باشه دیسا پیروش شده دیسا کفت من راه هم راستی و زندگی جز با وسیله ای من کرد به بره نرسد بیستار سروری صور بیا با قلبهای ما بیستار شای شها خواهد باران این دنیا موسیقی بیستار سروری صور بیا با قلبهای ما بیستار شای شها خواهد باران این دنیا بیستار سروری صور بیا با قلبهای ما بیستار شای شها خواهد باران این دنیا بیستار شای شها خواهد باران این دنیا بیستار شای شای شای خواهد باران این دنیا افضایش فعالیتی بدنی و انجام فعالیتی فدیه می تنه در جلوگری از کاهش درکم استخانی بطهروکی و نداشتن فعالیت بدنی بائئس تسریه در کاهش توده استخان در مقابل ورزش و فعالیت فیزیکی مناسب استخان کمک می کنه پوکی استخان بیماری خاموش است که هیچ گناه علامت نداره و از زمان که فرد دو چار شکستگی های استخان می شه می تنه به وجود این بیماری پی برد که در این مرحله هم نمیتون کار چندان زیاده برای بیمار انجام داد بسیار خطرناکه است زیادترین افراد در مرض خطر افراد بالای سن 65 ساله هستند توسیعه به افراد زیر این سن ایست که به منظور پیشگیری از کاهش تراکم استخان و پوکی استخان مصرف ویتامین دی و کلسیاما به هیچ صورت از خضای روزانی خود ازیاد نبرند همچنین افراد که به عیلت بیماری های خاصه ناچار به استفاده از کرتون هستند سرف نظر از سن در مرض خطر مفتلاش شدن به پوکی استخان هستند و برای تشخیص باید تست سنجش تراکم استخانی انجام بدند سن بالای 65 سال قطع آدت ماهوار زیر 45 سال برای خانما مصرف کرتون بزمین خوردن در سرعدم تعدل شکستگی های استخانی با عد قلص ضربه و یا شکستگی استخان به طور خود به خود افراد از اوامل اصلی مفتلاش شدن به پوکی استخان به شمار میره افراد تا سن 20 سالگی استخانهایشون ساخته میشند در سنین بین 20 تا 40 سالگی استخانها در آلت ثابت باقی میمونند و سن 40 سالگی به بعد و بعد از زوران قطع ماهوار در خانما کلسیم استخان از بین میره بهترین را برای بعد از آردن کلسیم خوردن غذای حابی کلسیم و لبنیات مثل شیر و ماست سبزیات تازه، خاشکبار، هبوباد، سویا و مایی های نرم استخان مثل ماهی آزاد، ساردین و کلیکاز تشکر آقای شاید واقعا یک مطلب بسیار جالب و مفید بود بله امیدوارستم که دوستای شنونده ما متوجه از این امر شووند و همیشه از مواد کلسیم زیاد داره استفاده کرده بله واقعا خب شنونده های عزیز شما برنامه از هر گلبرگ را میشنوین اگر شما مطلب یا شیر یا فقاهی و یا موضوع جالب دارین و میخواین که از طریقی برنامه نشست شده لطفاً مطالبتانا برما از طریق پوست روان کنین آدرس پوستی ما رادیو صدای زندگی صندوق پوستی 702 GPO لاهور پاکستان بله و اگر به ایمیل دسترسی دارین مطالبتانا میتونین از طریق ایمیل برما بفرستین توجه کنین به ایمیل آدرس ما روشن اد افگن ریدیو دارد او آر جی همچنان شما میتونین از طریق تیلیفون همرای ما بتماث شوین و مطالبتانا میتونین از طریق تیلیفون برما بگوین توجه کنین به نمبر تیلیفون ما سفر سفر یک پنج سد و چهلو یک پنج سد و پنجا هفتاد یک سو یک خب شنامده های گرامی ای بود برنامه ای نوبت ما که تقدیم تان شد تا تقدیم برنامه آینده تمام شما دوست ها را به خداوند ما ایسای مسیم اصفاریم شاد و موفق باشین دوسته عزیز
31 August 2017
17 August 2017
10 August 2017
3 August 2017
27 July 2017
30 March 2013
6 July 2017
29 June 2017