30 minutes
12 October 2017
Step into a sweltering summer day where even the marketplace seems to stand still—until a sudden breeze transforms everything. We follow Hamid, Nasim, and little Mashgan as they share a simple melon, then dash from their stalls to fly colourful kites that dance high above, briefly lifting them away from the weight of work and heat. Laughter fills the park as rival kites tug in the wind, small hands stung by string but spirits unchanged. Yet beneath the play lies something deeper, as Nasim quietly returns extra money to a stranger, revealing a rare honesty that leaves a lasting impression. In that fleeting day, we find friendship, integrity, and a glimpse of ordinary life shaped by resilience and joy.
Transcribed by AI
PYM JBZ شناندههای گرامی و عویجبهای برنامه از هر گل برگه آرزو میبریم سلامهای باسفههای ما را علک بگوین آرزو مندیم تمانیاته نیه که ما را بپذیرین اینک روزنه برنامه اینوبد خدا بارزویی که با خانواده هایتان خوش و آسود خاطر باشین میگشاهیم و در حاله که حضور هر یکی تانه با برنامه حاضر خیر مقدم میگیم فرارده برنامه از هر گل برگه را بمعرفی منشینیم بله برنامه اینوبد با این مطالب آزین بسته ایم قسمت دوازده همه داستان ستاره مطلب معلوماتی جواب نامهای شنوندهها و موسیقی آن روز یک روز بیسیار گرم تابستانی بود که مردم دعا میکردند باده به وزد حمید و نسیم کنار پیاز و کچالو نشسته بودند از فروش و خریدار خبره نبود در چونین روز فقط مگذها بودند که طوان حرکت داشتند نسیم آه کشید و گفت کاش که شمالک میشد اگه خاک بادم شوه خیر است همین که نسیم این حرف را زد شمال در بازار به حرکت در آمد و تکههای کاغذ و چند پلاستیک که که نرا به حرکت در آورد حمید لبخند زد و گفت اینه شمالک هم شروع شد کاش که از خدا یک چیز دیگر میخواستی نسیم خندید و گفت چیز دیگر نه بابا امروز امی شمال بس است او خربوزه کوچکه را از پشت کوت کچالو بیرون آورد و شروع بپار کردن کرد او به حمید گفت بیا که یک جای بخوریم حمید از روی عدب دوتش را رد کرد و گفت نه تشکر خودت بخو نسیم گفت نه تام باید بخوری کتیم ای برمه بسیار زیاد است آن را چند تکه کرد و در کاسه پیش روی حمید و مشگان گذاشت و گفت مشگان جان تام میخوری؟ مشگان دستش را دراز کرد تا تکههای خربوزه را پیدا کند حمید دستش را به طرف کاسه برد مشگان یک تکه خربوزه را گرفت و با خوشحالی شروع بخوردن کرد حمید هم یک تکه از خربوزه را گرفت سه دوست با خوشحالی خربوزه را خوردند وقت که خربوزه میخوردند باد شدید تر شد نسیم پرسید ای حمید گودیپران بازی میکنی؟ اوای امروز برای گودیپران بازی بسیار خوب است حمید گفت گودیپران؟ من خوب گودیپران بازی را یاد دارم مگرم اگر گودیپران را قیل کنم گودیپران ترا ازاد میکنم نسیم گفت خیر است بیا که کچالوها را اینجا بانیم خریدار هم دیوخت درک نداره دی نزدیکیها یک پارک کلان است بیا بریم و گودیپران بازی کنیم او کچالوهایش را با تکه پوشانید حمید نیز روی پیازهایش را با تکه پوشاند حمید گفت مشگان جان میخوایی که امرای ما پارک بری؟ مشگان خندید و دستانش را بلند کرد نسیم او را در بغل گرفت و با حمید یک جا از بازار بیرون رفتند آنها دم یک دکان گودیپران فروش استاد شدند تا دو گودیپران که از کاغذهای رنگ روشن درست شده بودند بخرند و بعد با اجلا به طرف پارک رفتند آنها تنها کسانه نبودند که گودیپران بازی میکردند حدود ده گودیپران دیگر در آسمان بلند بودند و در باد تابستان میرقصیدند و غتمی خوردند طول نکشید که گودیپرانهای آنها هم در کنار سایر گودیپرانها در آسمان بلند شد آنها میخندیدند و سعی میکردند تا تار دیگر گودیپرانها را ببرند روزه خوبه بود روزه بسیار خوبه بود و هر دو پسر گرمی و کار را که همیشه آنها مشغول اوبود فراموش کرده بودند آنها متوجه نشدند که تار گودیپران که از دور چرخه باز میشود دست آنها را پاره کند مشغان هم از شنیدن صدای خنده آنها لذت میبارد حمید لبخنده به او زد و گفت مشغان گودیپرانها بسیار بالا رفته از ما زرد و سبز است و از نسیم که صرخ و آبی از ما بسیار بالاتر رفته دلیل شیست که ما در گودیپرانوازی از او کده استادتر هستم نسیم گفت به گپش گوش نکن مشغان جان گودیپران ما از او کده زیارتر بالا رفته تار گودیپرانش شل شده نزدیک است در درخت بند شده مشغان از گپهای آن دو که میخواستند خود نمایی کنند میخندید مشغان بجای این که در بازار صدای فروشندهها را بشنود که سعی میکردند در اعلام قیمتها با توصیف اجناسشان صدایشان را از یک دیگر بالاتر ببرند صدای اطفال را میشنید که میخندیدند و بازی میکردند پارک جای خوشی بود بعد از دو ساعت صدای آزان ملا صداهای دیگر پارک را قد کرد همید شروع به پاین کردن گودیپرانش کرد و گفت باید که سرکار ما بریم وقتی که مردم نمازشان خلاس کردن برشان چیز بفروشیم بزودی گودیپرانهای خود را پاین کردند همید مشغان را بغل کرد و با اجلا به سمت بازار برگشتند آن شب وقتی که همید زیر صندوق پیاز پحلوی مشغان دراز کشیده بود به آن روز فکر کرد و لبخند زد خوب بود که بیرون رفته بودند و تفریح کرده بودند خوب بود که دوست مثل نسیم داشت که برایش مهم نیست که او یک پسر دیهاتی است و با او حرف میزند و ساعت تیری میکرد همید در مورد نسیم تعجب میکرد او یک قسم دیگر بود به یاد روز افتاد که یک خریدار به نسیم یک مقدار پول را زیاد داد و با خریده کچالویش رفت و نفهمید که اشتباه کرده لباسهای مرد از هر دوی آنها کرده بهتر بود و ظاهرن به آن پول نیاز نداشت اگر آن پول به دست همید افتاد بود به سرعت در جیبش که زیر پیراهن داشت پنهان میشد و او خدا را شکر میکرد که آن شب میتوانست گوشت بخورد وقت همید به یاد نسیم افتاد سرش را شورداد او یک ثانیه آنجا نشست و به پول خوب دید بعد مرد را صدا کرد ای کاکا ای مرد برگشت و تعجب کرد که او را صدا کردند اما آمد و پولش را گرفت حتی از نسیم تشکری هم نکرد فقط پولش را گرفت و رفت همید فکر کرد یک چیز در وجود نسیم هست که عجیب است شاید کمه ساده باشد اما در سایر موارد ساده به نظر نمی رسید سرش را شورداد نمی دانست که چیست اما هرچی که بود او را تبدیل به یک دوست خوب ساخته بود پس اهمیت نداشت موسیقی موسیقی موسیقی دریای خون است قلب ریخ مزی خواد را خدا نمود شفات پر پیش خدا موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی شنوندگان گرامی شما نشارات راژیو صدای زندگی را میشنبید حاشمندیم تا نظرات و پیشنادهایتان را بادرست زهل ارسال کنید راژیو صدای زندگی صندوق پسته 702 جی پی آو لاهور پاکستان امچنان شما میتوانید از طریق ایمیل نیز امراه ما بتماث شوید توجه کنید به ایمیل آدرست ما roshanadafghanradio.org و اگر میخواید که از طریق تیلفون امراه ما بتماث شوید و سوالات تان را مستقیمن امراه ما مترک کنید لطفاً به شماره تیلفون 001-541-550-7131 بتماث شوید
19 October 2017
5 October 2017
28 September 2017
21 September 2017
14 September 2017
7 September 2017
31 August 2017
24 August 2017