30 minutes
26 October 2017
Step into a thoughtful mix of story, music, and reflection as we follow young Suleiman through a difficult time at school and at home. Struggling with his studies and his father’s disappointment, he faces a quiet household where tension slowly gives way to understanding, forgiveness, and a shared desire to do better. Alongside this, we explore timely concerns, including the growing resistance of malaria to treatment and its implications for places like Afghanistan. Woven throughout are moments of faith, family life, and gentle encouragement to reflect on how we learn, change, and care for one another.
Transcribed by AI
PYM JBZ شنوندههای بهشبههای خوده باری دیگه و با برنامه دیگه سلام تقدیم میکنیم امیدواریم احترامات نیک دستندرکارای برنامه از هر گل برگره بپذیرین آرزو میبریم سلامهای باسفای ما که انکاس از محبت خالصانی ماست گرمایی باشه بر لحظههای شما امیدواریم لحظات را که با برنامه تان هستین انباشته از خوشی و شادمانی بر شما جویندگان حقیقت باشه خب آقای شاهد بیاین که باز هم روزنه برنامه اینوبت از هر گل برگره بکشاییم بله چرا نه خب شنوندههای ارجمند و بادیانت برنامه اینوبت از هر گل برگره با این مطالب آزین بسته ایم قسمت یازده همه داستان ستاره مطلب معلوماتی شعر و موسیقی موسیقی روز بعد صبح وقت سلمان با تکانهای مادرش از خواب بیدار شد چشمهایش را مالید تا خوب بیدار شود گو غمگین بود اما خودش هم درست نمیدانست که چرا غمگین هست بعد بیادش آمد که پدرش بخاطر این که امتحانش را خراب داد و را سرزنش کرده بود بچهها هر طرف دید و وقت متوجه شد که پدرش سر کار رفته احساس آرامش کرد مادرش گفت زودشو بچهم مکتب نوقت میشه یونفرمش را پوشید مقدار نان با خود گرفت تا در راه بخورد و بکس مکتب را به شانه انداخت وقت میخواست که از دروازه بیرون شود مادر او را صدا کرد و یک شیرنی به او داد که در یک پاکت قهوهی پیچیده شده بود اشکو بچهم به کسی چیز نگویی جیگرخون نباش بچهم بیایی کلچگک هم بگیی سلیمان نگاه به پایین انداخت مادرش به مغازه سر کوچه رفته و شیرنی مورد علاقه او را با چند دانه کلچه کرندار خریده بود اگر یک روز دیگر میبود سلیمان بدون طلاف کردن وقت تمام شیرنی را تا آخر میخورد و اگر ذره کریم به انگشتانش در اثر خوردن کلچه کریم دار میموند انها را میلیسید اما امروز باب اشتهایی به شیرنی سیل کرد یک بار آن را لیسید اما به نظرش خشک و بمذه آمد شیرنی را در بکس مکتبش گذاشت و به طرف مکتب روان شد دلش نمی خواست معلم و امسنفی هایش را ببیند بعد از رخصتی مکتب با قدمهای بسیار آهسته به طرف خانه حرکت کرد رفیق هایش دویدند که ساعت تیری کنند اما سلیمان به صدای خندههای انها که ساعت تیری میکردند توجه نکرد او گفت که بهتر است امروز دیر نکند بهتر است تا وقت که پدر به خانه میرسد کار خانگیش را با دقیقت انجام داده باشد خوشبختانه زیادتر کار خانگی امروز ریاضی بود و او در ریاضی بهتر از مشق نوشتن بود امیدوار بود که پدر مدت زیاد قهر نباشد او از خاموشی خانه که هیچ کس در آن جرعت خنده کردن را نداشت خوشش نمی آمد حتی ستاره جرعت نمی کرد از او بپرسد که چی چیز خنده داره در مکتب واقع شده است باز هم نان شب در خاموشی خورده شد نوریا بهترین غذایی را که همه دوست داشتند پخت بود چلو با قرمه بسیار مزدار از گشت گوزفند سلاته مورد علاقه شوهرش را با پیاز و بادنجان رومی و نانا تیار کرده بود آنها در خاموشی غذا خوردند همه غمگین بودند آن شب بیدون این که کسی گب بزند آن شب بیدون این که کسی حرف بزند همه مصروف یک چیز بودند نوریا گلدوزی میکرد سلیمان سعی میکرد کار خانگی ریاضیش را انجام دهد نسیم به آرامی کتاب میخوند دلش میخواست که راڈیو را روشن کند اما دلش نمی خواست که پدرش را خفه بسازد آن شب هم باز همگی زود به جاهای خواب خود رفتند روز بعد باز هم سلیم زود خانه را ترک کرد آن روز روز جمع بود و لازم نبود که سر کار برود اما با این حال بعد از خوردن چای ساب از خانه بیرون رفت همین که دروازه خانه را پشت سر خود بست تمام اعضای خانه خود را آزاد احساس کردند ستاره گدیش را بیرون آورد و شروع به بازی کردن کرد سلیمان آرام نشسته به آن سوه حولی میدید معمولا روزهای جمع او اولین نفر بود که از خواب بیدار میشد و به کوچه میرفت تا با سایر بچهها توب بازی کند اما امروز فقط غمگین بود میدانست که مقصر از باید بیشتر برای کارخانگیش زحمت بکشد تنها مشکلش این بود که نوشتن را خوش نداشت سلیمان نشسته و تمرین میکرد در حال که آواز دوستانش را میشنید که در کوچه بازی میکردند نوریا سلیمان را صدا کرد سلیمان برو بچه ایم جارو را بگی و حولی را جارو کو میخواهم تا وقت که پدرت خانه میآیا حولی پاک باشه سلیمان جارو را گرفت و شروع کرد به جارو کردن خاک و برگها از حولی هوا روز بروز سرد تر میشدند و برگها از درخت کوچک میریختند حالا هوا خوب بود این فصل پیش از این که هوا بسیار سرد شود فصل خوب بود سلیمان به خاک که از حولی جارو میکرد نگاه کرد وقت همه جارا جارو کرد بل را برداشت و خاکها را به کوچه انداخت بعد جارو را در یک گوشه گذاشت و دستهایش را شاست دروازه تک تک شد و پدر به خانه آمد بلافاصله سلیمان دوباره جگرخون شد و در گوشه آرام نشست پدر به سلیمان گفت سلیمان بیاینجا بچین صدای پدر دیگر عصبانی نبود سلیمان به طرف او رفت سلیم گفت بیشین بچین میخواهم کتر گب بزنم سلیمان با ترس و لرز در لب توشک نشست او نمی خواست زیاد نزدیک پدر بینشیند زیرا اگر پدر باز هم عصبانی شد و خواست او را بزند او بتواند به آسانی از آنجا فرار کند پدر گفت سلیمان من بخاطر امتیان املایت سردقار بودم میفاهم که میخواهم که به توی افتخار کنم میخواهم که تو شاگرد اول سنفت باشی میفاهمی که این مهم است که در سایت خوب بخوانی و توجه کنی تو واید بسیار خوب کوشش کنی بعد پدر مکس کرد و سلیمان سر خود را به پایین انداخت او از کار که کرده بود شرمنده بود و نمی خواست بیش از این بخاطر آن سرزنش شود سلیم پیش از این که حرف بزند به زمین چشم دخت ای بسیار مهم است بچم اما چیز دیگه مهم است که بسیار حامیت داره عمل درست ما بسیار حامیت داره سلیمان ورختا ببالا دید فکر کرد که آیا پدرش در فابریکا کدام مشکل داره؟ امروز بازار رفتم و اصابم خراب بود و خفه بودم ازی که معلم بچه ما در پیش روی مردم سرزنش کرده شرمنده بودم وقتی که راه میرفتم با آخری دفعه فکر کردم که امروز اکیم و داود گپ نیزدم ما در باری که چطور مانند ایسای مسی زندگی کنیم گپ زدیم ما گفتیم که اگر فرزندهای خدا استیم باید تغییر کنیم و رفتار ما مثل خدا باشه وقتی به این فکر کردم وزن بسیار خراب شد فکر کردم اگر خدا میشنید که توی امتیانتا خراب دادی چی میکرد؟ فکر میکنم وہ هم بسیار خفه میشد مگرم مثل ما قار نمی شد وقتی من اشتباه میکنم خدا من را میبخشه و تشویق میکنه که کار من درست انجام بتم مگرم وقتی توی اشتباه کردی من امتیار قار شدم خواست خدایی نیست من از رب میخواهم سلیمان بچه ایم سلیمان حیران شده بود ببالا نگاه کرد پدر قبلن هرگز به او نگفته بود که اشتباه کرده او ایچ وقت ازرخواهی نکرده بود سلیمان نمی دانست چی بگوید فرق نمی کنه پدر جان من زیادتر کوشش میکنم که درسای من خوب بخونم قول از پدر جان پدر لبخند زد و گفت نوشت کدن سخت هست میفهمم من وقتی که مکتب میرفتم در نوشت کدن تمبل بودم بسیار زیاد تمرین میکدم سلیمان لبخند زد تو هم مشکل داشتی پدر جان تو هم نوشت کدن خوش نداشتی آه خوش نداشتم سلیم با بیاد آوردن این که چقدر از جملاتی که معلم به اون میداد تا به نویسد بعدش میآمد خندید بیا سلیمان بچه ایم کتابای تبیار اینجا بیا من امشو امروی تو کمک میکنم تا این جمله را خوب یاد بگیری فکر میکنم اگر دوی ما یک جایی بیشینیم تو زیادتر متوجیه میشی روز بعد که از طرف سابه که اوا هنوز سرد بود سلیمان به طرف مکتب رفت سایه اپارتمانها کوچه را تاریک زاخته بود و منه تا بیدن آختاب در کوچه میشد سلیمان از خنک میلرزید به زودی باید بالا پوش زمستانی بپوشد به سرعت از پیش خانهها و زبالدانها گذشت و با این که صبح بسیار وقت بود چند سگ لاغر برای پیدا کردن چیز برای خردن میگشتند او به طرف سرک عمومی رفت دید که مغازداران دروازههای آهنی مغازههای خود را باز میکردند و چیزهای را که میخواستند که مردم ببینند آن را در بیرون پیش روی دکان میچیدند چند نفر هم پیش روی نانوائی منتظر نان گرم استاده بودند همون طور که راه میرفت از کنار پارک کوچک گذشت امروز روز خوبی بود برای سلیمان او احساس خوشی میکرد کار خانگی خود را پاک و با دقیقت انجام داده بود و پدرش باز هم از او خوش بود اما سلیمان چندان خوش نبود فکرش بدی روز بر میگشت به آنچه که پدرش گفته بود این کاملا یک چیز عادی بود که پدر از سلیمان قهر شود بخصوص وقت که کار خانگی مکتبش را خوب انجام نمی داد همه پدرها به این خاطر اسبانی میشدند چند روز خاموشی ادامه پیدا میکرد و بعد باز همه چیز فراموش میشد اما این بار متفاوت بود البته سلیمان خوش بود که دیگر کسی سر او قهر نبود اما این مسئله او را عذیب میکرد مقصد پدر چی بود که گفته بود اشتباه کرده که اسبانی شده چی چیز او را اینقدر فروتند ساخته بود که از یک بچه خردش معذرت بخواهد مقصد پدر چی بود که گفته بود باید مانند ایسا رفتار کند این چیز بود که سلیمان را به تشویش میانداخت واقعا ایسا چی میخواست او داستانهای ایسا را میدانست او از این که شبها با هم سرود بخوانند یا به داستانه که پدر از کتاب مقدس میخوند گوش بگیرد لذت میبرد اما این مسئله یک چیز دیگر بود آیا به این معنی بود که آن چی شنیده بودند فقط داستان نبوده فقط کلمات زیبا نبوده بلکه چیزی هست که باید از آن اطاعت و پیروی کنند و واقعا خدا از او چی میخواست فامیل او به خدا اعتقاد داشتند و سلیمان نیز مانند آنها کارهایی را که فکر میکرد درست از انجام میداد اما این متفاوت بود طرز فکر و رفتار پدر تغییر کرده بود آیا خدا میخواست او هم تغییر کند؟ این چیزی بود که سلیمان را مشاوش میساخت مطمئن نبود که باید چی بکند و عجله به طرف مکتب رفت که دیر نرسد اما فکرش بسیار دور از کتابها و مسائل ریازیش بود موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی سرود بسیار خوب بود امیدوار هستم که دوستهای شنوده ای ما هم از شنودن این سرود لذت برده باشند آقای شاهد بفرمایید آنوان مطلب معلوماتی نوبت برای شناندهای گرامی ما معرفی کنید بسیار خوب ماروری جان آنوان مطلب معلوماتی نوبت ما مقام شدن پشه ملریا در مقابل دباحا نام داره جالبه هست پس بفرمایید ما هم مشنویم بسیار خوب ماروری جان دانشمندها در سراسر جهان شواید پیدا کردند که نشان میده پشه ملریا نسبت به قوی ترین دوای مقابل بایی مریضی که در هر سال یک میلون نفره از پای درمیاره مقام شده واقعا میگه که رواند مقامت از کشوره کمبودیا یا کمپوچیا شروع شده و اگر فورا جلو گرفته نشد میتونه با یک فاجه جهانی تبدیل شده گفته میشه که تا به حال حدود دو تا سی روز طول میکشید تا دوای آرتی مثل این تفلیه یا میکروبای ملریا را از خون بدن انسان بیرون کنه اما آزمایشهای اخر نشان داده که اکنون پاکسازی خون پنج تا شش روز طول میکشه تحقیقات دانشمندان نشان میده پرازیتا یا میکروبای که باعث شویه ای بیماری میشه به تدریج نسبت به دواها مسئولیت پیدا میکنه گیورنگ که یک محقق هست میگه که مشخص نیست چرا این منطقه پرورشگاه مقامت در برابر ملریا شده اما زفه سیستومی صحی و عدم استفاده صحی از دوای زده ملریا میتونه از جمله آومل و باشه دوای آرتی مثل این پیشرفتترین دوا بر مقابله با محلکترین نوه ملریا است دو گروه از دانشمندان در تحقیقات جداغانه به این نتیجه رسیدن که این دوا به مرور زمان تاثیر خود را از دست میده نگرانی از این جهت وجود داره که نسلای قبلی دواهای ملریا نیست به این شکل تاثیر خود را از دست دادن سازمان صحی جهان در سال دوازار و ششم ملادی در باره امکان پیدایش مقامت در برابر پرازیتهای ملریا حشدار داده بود و حتی نگرانی خود را در مورد منطقه جنوب شرق آسیا ابراز کده بود مدتها از که معاققان از کمپوچیا بانوان آزماشگاه برای پرورش دواهای مقابل با ملریا استفاده میکنن شرکتهای هستن که اقدام به تولود دواهای قلابی و فروش و بدون کنترول رو میکنن از زمان که این دواها به بازار رایفتن باعث افضایش مقامت بیماری یا مریضی ملریا شدند از این رو دانشمندها و سازمان صحیح جهان معتقد هستند که یکی از راههای مبارزه با ملریا جلوگری از تولود این دارو هستند بله واقعا که متلب جالب بود آقای شاهد این مرض واقعا که بسیار خطرناک و کشنده هست کس را که پشی ملریا میگذه و او به مرض ملریا مبتلا میشه امیدوار هستم دوستای عزیز ما که از این قسم مریضا دیدن میکنند وقت خانه میآیند دوباره دستای خود را باب سابون بشویند بله و خصوصا پیالو و کاشخ و کاسی این گفتهها را باید جدا بانند استفاده نکنند بخاطر از این که مکروب از او بر دیگه سرعت میکند بله همه تور دوستای عزیز ما که تجار هستند و این دواها را در افغانستان وارد میکنند اونا کوشش کنند که دواهای که ساختگی نباشد یعنی مقدار کم دوای اصلی که داوه است او را داخل افغانستان نکنند اما دوای اصلی را داخل بکنند چون که جان انسان بسیار قیمتی و پرارزش هست امیدوار هستم زیادتر در این مورد توجه کنند بخاطر که جسم هر انسان یا بدن هر انسان خداوند منحیث توفه برمو بخشیده توفه از طرف خداوند است معبد خداوند است او را نباید خراب کنیم و از بین ببریم بنابراین توجه دوستای خود را زیاد میخواییم در این مورد خوب شناندههای برنامه از هر گل برگه بین به پارچه شیر گوشت بکنیم که آنوانش هست ایسا معنی زندگی این درسته هست تا عبد اول شفای درد انسانها دهد ایسا یعنی نور یعنی رهنما جایگاهش تا قیامت در سما ایسا یعنی داکتر درد و دوا اوست بر هر درد بیدرمان شفا ایسا یعنی پلکان تا خدا او بود ما را همیشه رهنما ایسا یعنی که فرزند خدا برده از دوشم او بار گناه ایسا یعنی دست بر حق خدا زنده کرد با قدرتش او مردهها ایسا یعنی عشق آزادگی ایسا یعنی فارغ از هر بندگی ایسا آن بود که محبت ساز کرد سلح را بر مردمان در باز کرد ایسا آن بود که عشق آغاز کرد او که بارفتن بهشت را باز کرد ایسا یعنی مهر یعنی با وفا در عوض قومش نمود برو جفا ایسا آن بود که قربانی شد در راه حق عشق را معنی نمود از بهر خلق ایسا یعنی جان بده در راه حق تا که از جانت آزاد خلق ایسا یعنی جان بده در راه حق تا که از جانت آزاد خلق ایسا یعنی جان بده در راه حق تا که از جانت آزاد خلق تا که از جانت آزاد خلق ایسا یعنی جان بده در راه حق تا که از جانت آزاد خلق تا که از جانت آزاد خلق تا که از جانت آزاد خلق همچنان شما میتونین از طریق تلفون همرای ما به تماس شووین و مطلب تانه از طریق تلفون برما بگوین و ما او را در بررامه خود میگنجانیم توجه کنین به نمبر تلفون ما سفر سفر یک پنج سد و چهل و یک پنج سد و پنجا هفتاد و یک سو و یک خوب دوستای عزیز ازی که در آخرین دقایق برنامه قرار داریم ناگزیر هستیم که با شما دوستا خداحفظی کنیم دوستا عزیز تا برنامه دیگه تمام شما دوستا را به خداوند ما ایسای مسیم سپاریم شاد و موفق باشین
2 November 2017
19 October 2017
12 October 2017
5 October 2017
28 September 2017
21 September 2017
14 September 2017
7 September 2017