۳۰ دقیقې
۱۹ جنوري ۲۰۱۷
د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول
از هر گل برگه تقدیم کننده صدای زندگی شرمده های بشبه های خدا باس هم سلام تقدیم می داریم امیدواریم احترامات نیک دستندرکارای برنامه از هر گل برگ را پذیرا شوید آرزو می بریم سلام های باسفای ما که ناشی از محبت خالصانی ما است گرمای باشه برای لحظه های شما امیدواریم لحظات را که با برنامه تان هستین انباشته از خوشی و شادمانی برای شما جویندگان خدا بند باشه خب آقای شاید بیاین که باز هم روزنه برنامه ای نوبت از هر گل برگ را بکشاییم بله خب شنمده ارجمند و بادیانت برنامه ای نوبت از هر گل برگ را با ای مطالب آزین بخشیده ایم یک روز آخر زمستان داستان کتا سخن چند از مهمان برنامه و موسیقی یکی از روزهای آخر زمستان بود یک روز آفتابی و دلنگیز فضا را بوی سبز و خاک های نمزده و باران خورده فرا گرفته بود و پرنده درون قفص احساس میکرد که روز بسیار زیبای است روی میله ایستاده بود و از پشت سیم های قفص با پنجره اتاق می نگریست پنجره باز بود و از آن سوی بوی سبز و خاک های نمزده با داخل اتاق می ریخت پرنده با حیاهو و شور و حلحله کدکان حیران بود نه تنها کدکان بلکه مردم در سرک ها و کوچه ها شور و حلحله عجیب را برا انداخت بودند گلوله های شادیانه شلیک می شدند و کدکان با خوشی و شادمانی ترانه می خوندند و می گفتند بخان بخان بلبلک برف و زمستان گذشت سندلی برداشته شد مرگ غریبان گذشت پرنده با خودش فکر کرد کاش می توانست بیرون برود کاش لاحقل می توانست بچه ها را ببیند خوب می بود اگر صاحبش امروز قفص او را کنار پنجر خانم می آویخت آنگاه می توانست این روز زیبا را بهتر تماشا کند و می فهمید که چرا کدکان کوچه و مردان شهر امروز جشن گرفتند ناگهان چشمش به سوی دریچه قفص خودش افتاد دو سی بار پلکک زد چشم هایش قمه خیره شدند بار دیگر باد قد سوی دریچه قفص دید برای پرنده باور کردنی نبود که دروازه قفصش باز باشد هیران شد لرزه عجیبه سر و تن او را فرا گرفت نه دروغ هست به خیالت می آید که دروازه قفص را باز می بینی چون این چیزه صرف در خواب هایش می توانست اتفاق بی افتاد صرف می توانست در خواب بی بیند که دروازه قفص باز است ممکن نبود صاحبش فراموش کند که در قفص را نبسته از خانه بیرون برود ورخت ها بود و می لرزید با اجلا از پشت میلها چار سوی اتاق را از نظر گذراند صاحبش نبود بار دگر سوی دروازه کوچک قفص نگاه کرد براستی دروازه باز بود و او را صدا می زد پرنده را که پرواز کند و برود سوی آسمان آبی خیال کرد که دگر بدبختی هایش خاتمه یافتند قلبش از خوشی چنان به شدت می تبید که گویا تازه به دست سیاد افتاده باشد خواست سوی دریچه برود اما پاهایش سستی کردند پاهایش بی قوت شدند از حال می رفت بخیالش آمد که در چونین روز زیبای از حال می رود می افتد بار دگر دو سه بار پلگ زد سالها بود که همچون خواب را می دید اما هر بار که می خواست از قفص بیرون شود سرش به میله قفص به شدت می خورد و از خواب می پرید فکر کرد که باز هم خواب است در غیران هیچ امکان نداشت که صاحبش تصمیم گرفته باشد تا او را آزاد کند هیچ امکان نداشت صاحبش فراموش کند که در قفص را نبسته از خانه بیرون برود پیرمرد پیندوز که پایش بلب گر رسیده بود که ای ماندن والای او بود پیرمرد پیندوز یعنی مرد تنهایی بود عمری را در تنهایی سپری کرده بود داشت نداشت همین پرنده را داشت و صدای گیرای پرنده بود که دم ببو مصررت و شادی می بخشید چطور این مرد دیوانه و چرسی فراموش می کرد که دروازه قفص را نبندد آن روز یک روز عادی نبود مثل روزهای دیگر نبود در بیرون در کوچه ها و سرک ها مردم شور و حلحله عجیب را برا انداخته بودند مثل آن بود که حادثه بزرگ اتفاق افتاده است حادثه مثل باس شدن دروازه قفص حادثه مثل راست شدن و به حقیقت پیوستن خوابهای مردم صدای کودکان از کوچه می آمد که بعد از سالها با شور و حیجان آواز می خوندند بخان بخان بلبلک برف و زمستان گذشت سندلی برداشت شد مرگ غریبان گذشت پرنده در تمام عمرش چونین ترانه را نشنیده بود به خیالش آمد که شاید کودکان بخاطر و آواز می خونند به خیالش آمد که مردم امروز بخاطر او شور و الهله سردادند و از آغاز ساب بدین سو پی هم گلوله های شادیانه شلیک می کنند و با خوشی و شادمانی در کوچه ها و سرک ها رختند و هم مستی و پایکوبی می کنند شاید هم از خاطر خودشان شاید آنها هم مثل او از قفص ها آزاد شدند و از دریچه های باز قفص ها بیرون آمده و روی کوچه ها و سرک ها رقص و پایکوبی می کردند و سمره یک عمر اسارت و بدبختی هایشان را اکنون در این روز آفتابی و بحاری می چشیدند و جشنی می گرفتند مثل این بود که مردم شهر نیز امروز از قفص های که سالهای سال در میان آنها زندگی می کردند نجات یافتند و اون نیز در چونین روزه می دید که دریچه قفص باز است دلش درون سینش می مرد و زنده می شد و فریاد می کرد بدو بدو بدو به سقوی دریچه خواست فرصت را از دست ندهد دریچه هنوز باز بود و او را صدا می زد صاحبش کجا بود؟ در اتاق نبود مگر کجا رفته بود؟ شاید رفته بود تا در جشن مردم شهرش شرکت کند شاید صاحبش از فرت خوشی و هیجان زیاد از یاد برده بود که دریچه قفص او را ببندد و یا همانوار خطایی بخاطر این که در جشن بزرگ مردمش شرکت کند رفته بود بیرون با آن هم برایش باور کردنی نبود یک بار به خیالش آمد که ممکن است صاحبش در چونین روزه که مردم جشن داشتند با پرنده دوست داشتنیش شوخی کرده و دریچه او را باز گذاشته است شاید او با این کارش می خواست دل کوچک پرنده اسیرش را برای لحظه شاد سازد اما می دید که صاحبش در خانه نیست و پنجره اتاق نیست باز از بیرون بای بهار و باران می آمد و بای گرمی آفتاب و پایان زمستان پرنده بلاخره فکر کرد که وقت را نباید از دست بدهد و برود سوی دریچه و برود بیرون و باور کند که بدبختی هایش برای همیشه پایان یافتند آه مگر چونین چیز ممکن خواهد بود احساس کرد که سرش می چرخد نتوانست حرکت کند حیجان و لرزش اندام و قلب او را از پا می انداخت چی مسیبته در چونین روزه که دریچه قفص باز بود نمی توانست بال و پر بگشاید باز حرکت کرد اما دید که یارای پریدن و راه رفتن را ندارد هنوز در تپ و تلاش بود که ناگهان چشمهایش تاریک شدند دنیا مقابل چشمهایش تاریک شد پاهایش بیشتر سست و بهال شدند و از روی میله قفص با پایین افتاد باور خطایی بال و پر زد به خودش حرکت داد با پاهایش زور آورد اما فایده نداشت نتوانست چشمهایش را باز کند صدای کودکان که با شور و حیجان در کوچه ترانه میخواندند در گوشهایش تنیم میفگند دلش خوش شد از این که هنوز نمارده است و صدای شاد کودکان را می تواند بشنود خدا خدا می گفت که هرچی زودتر از این حالت بدر شود و برود سوی دریچه باز که آن سوی آن دنیای آزاد منتظرش بود صدای کودکان برایش قوت قلب بودند بردلش شیمه می شاد و به پاها و بالهایش جان می داد بار دیگر به خودش حرکت داد برخیز پرند جان اسیر چشمهایت را باز کن چشمهایت را باز کن دگر اسیر قفص بودن و در قفص موندن پایان یافته است احساس کرد که کم حالش بهتر می شود چشمهایش را آرام آرام گشود بار دیگر سوی دریچه قفص دید چی مسیبت خدایا خدایا دریچه باز است و پرنده طوان رسیدن تا آنجا را ندارد طوان پریدن و دویدن را ندارد فکر کرد اگر این حالت او دوام کند شاید شادی مرگک بگیردش شاید هم لحظه بعد صاحبش دوان دوان و نفس سوخته بیاید و در قفص را ببندد دید که لحظه ها می گذرند تصمیم گرفت تا هر توره که می شود خودش را به دریچه برساند اگر به آنجا می رسید و می مرد درده نداشت هر چی طوان در بدن داشت به پاها و بالهایش وارد کرد با یک دوش به سوی دروازه قفص آمد و از دریچه باز به آن سو گذشت پرید سرش به میله ها خرد افتاد باز پرید این چیگونه فضای بیرون از قفص هست باز پرید باز هم سرش به چیزه خرد افتاد چندین بار پرید و افتاد نفسش سوخت روی زمین دراز کشید پاها و بالهایش میلر زیدند حیرت زده چشمهایش را باز کرد چند قطره خون پاها و بالهایش را رنگین کرده بودند به اطرافش دید براستی از قفص بیرون شده بود دید میان قفص دیگر هست قفص زیباتر کوچکتر از قفص قبلی دریچه های هر دو قفص مقابل هم قرار داشتند از آن قفص که بگذری به این قفص وارد میشوی در این اصنا صدای صاحبش را شنید قه قه کنان میخندید و سوی پرنده نگاه میکرد بیچاره بلبلک دلت را خوش کرده بودی که آزاد میشوی دانست که صاحبش با او شوخی کرده است مایوس و دل شکسته آرام آرام میله ها و گل های کاغذین خانه جدیدش را از نظر گذرند هنوز صدای کودکان را از کوچه میشنید که با شور و حیجان آواز میخوندند بخون بخون بلبلک برفو زمستان گذشت سندلی برداشت شد مرگ غریبان گذشت پرنده زخمی بسوی صدا بسوی پنجره اتاق چشم دخت از اون سوی بوی بهار و سبزه بوی خاک و باران میامد دلش پرغسه شد دلش به کودکان کوچه سخت دلش پرغسه شد دلش به کودکان کوچه سخت دلش پرغسه شد دلش به کوچه سخت دلش پرغسه شد دلش به کوچه سخت دلش پرغسه شد دلش به کوچه سخت دلش پرغسه شد دلش به کوچه سخت دلش پرغسه شد دلش به کوچه سخت دلش پرغسه شد دلش به کوچه سخت دلش پرغسه شد دلش به کوچه سخت دلش پرغسه شد دلش به کوچه سخت دلش پرغسه شد دلش به کوچه سخت دلش پرغسه شد دلش به کوچه سخت دلش پرغسه شد دلش به کوچه سخت اتر جسم و اتر جانی مابوات مهرابانی چندلی زبابوات مهرابانی چندگیبینشیناتبلا درذا هر شیرید تاریخ آل بابوات مهرابانی شهر را راو شنگ کنوات همچنان خوشید به همتابوات مهرابانی چندلی زبابوات عطر جسم و عطر جان ما بوات عطر جسم و عطر جان ما بوات مهرابانی چندلی زبابوات مهرابانی چندگیبینشیناتبلا درذا هر شیرید تاریخ آل بابوات همچنان خوشید به همتابوات مهرابانی شهر را را راو شنگ کنوات همچنان خوشید به همتابوات مهرابانی چندلی زبابوات شاید شما کتاب زن نامی ده شوت امرای خود دارین می شوند که امروز کدام شخصت از این کتاب بر ما مالمات می دین وگف می زنین شاید شاید شامای خدمت تمام اشناده ازیز ما تقدیم کنم در بنامه امروز میخواییم که در مورد پرس كیلا و اکیلا صحبت کنیم این زن شوهر در کتاب اعمال رسولان در رومیان و در اول قرانتیان آمدند که پرس کیلا زن بسیار با خدا و با حوش بود که روابط بسیار سمیمی با پاولست رسول داشتند اینا در روم زندگی می کردند و پاولست رسول من یک مدت می آید و پیش از یه زندگی می کند و در این کسپ و کار که یاداشتند کار می کند و از این طریق هست که این زن و شوهر در مورد یسای مصیب بسیار چیزا یاد می گیرند و در آینده همه تو که در دیگر رساله می خوانیم می بینیم که اینا رهبری یک کلیسه را بوده می گیرند و در خانه خودشان کلیسه ایجاد می شند و پرس کیلا زن بسیار معفق هست که می بینیم که در بسیاری از رساله از اون نام برده شده و دوش و دوش پولس رسال خداونده خدمت می کند و همه تو می بینیم وقتی که اپالوس می آیا و به قدرت در مورد تعلیمای یهیه تمیدنده صحبت می کند پرس کیلا و کیلا اون را می گیرند و به خانه خود می برند و تمام چیزایی را که پولس به آنها یاد داده بود به اپالوس یاد می تند و همه تو در آیای دگیه که پولس رسال بر تیمتاوس نشته می کند که شما پیغام خدا را به مردمان امید بسپارید که مورد تعلیم دیگران باشه چیز را که خودش در زندگی عملاً انجام داده بود یعنی تعلیم را که یسای مسی داده بود بر پرس کیلا و کیلا یاد داد و همه تو پرس کیلا و کیلا تعلیم یسای مسی را خبر خوش اینجیلا به اپالوس یاد دادند و به این طریق بود که کلام خداوند روز بر روز قوی شده می رفتند و کلیسه ها قوی شده می رفتند رشد می کردند و این نمونای بسیار خوبه از کتاب مقدس است که تانستن کلام امروز به ماها برسانند بله می شوند فریبا جان برما بگویند به طور و خلاصه که چی درس را ما شما می تانیم امروز از زندگی پرس کیلا یاد بگیریم و منعیت نمونه از او استفاده بکنیم شاید جان درسه که در مورد پرس کیلا و امی داستان از ایره که می خوانیم با وجود که چند آیا بیش نیست ولی متوجه می شوند که بسیار زن با احترام بود یعنی مردم بسیار به او احترام می گذاشتند بخاطر از ای که زندگی عملی از وا اروزا مردم او را می دیدند و مردم می دیدند که زن و شوور چقدر به یکی دگه خود احترام دارند چقدر خدا پرست هستند و چقدر خدا را خدمت می کنند دروازه ایشان همیشه بروی مردم باز بود همه تا که می خوانیم که در اونجا کلیسا بود پس می بینیم که از مهمانوازی از خدمت هیچوقت کوتایی نمی کد و همیشه در خدمت مردم بود بله و بیترین نمونه که ما شما امروز می تانیم از او بگیریم زندگی کلیسایی است که پرست کلا همیشه دروازه ایشان بروی مردم باز بوده همیشه باعث تشویق و ترخیب ایماندارا در ایمان می شودند و خودشان معلم بود و این بیترین نمونه است یا بیترین توفیق او داشت می تانیم که امروز ما شما در زندگی روحانی خود ما شما بخاطر پخش و گسترش پیام ایسای مسیح ما شما در زندگی کلیسایی خود استفاده بکنیم بله بله خوب بسیار زیاد تشکر فیربا جان که به برنامه ایم آمدین امیدوارستم که دائنده ها باز هم بین و در مورد بعض از مسائل امروز ما صحبت بکنین اطمان چرا نه شاید جان خوب شنامده های عزیز شما برنامه از هر گل برگ رو می شنوین که از رادیو صدای زندگی پخش می گرده اگر شما متلب جالب شیر فقاحی ویا موضوع جالب دارین و می خواین که از طریق برنامه نشر شده لطفاً متالب تانه با ادرس زهل برما روان کنین رادیو صدای زندگی صندوق پوستی 702 جی پی او لاهور پاکستان بله و اگر با ایمیل دسترسی دارین می تانین متالب تانه از طریق ایمیل برما بفرستین توجه کنین با ایمیل ادرس ما بله همچنان شما می تانین از طریق تیلفون همراه ما به تماس شدین او متلب و شادت و شیر تانه از طریق تیلفون برما بگوین و ما او را در برنامه بر شما می گونجانیم توجه کنین با نمبر تیلفون ما سفر سفر یک پنج سد و چهل و یک پنج سد و پنجا هفتاد و یک سو یک بله وقت برما زنگ می زنین بگوین که متلب دارم به برنامه از هر گل برگی خوب شنانده های بشبه های برنامه از هر گل برگی ای بود برنامه این نوبت ما که تقریم تان شد تا برنامه آهنده تمام شما دوستارا به خداوند ما ایسای مسیم اسپاریم