د موټ هارون

  ۳۰ دقیقې

  ۵ جنوري ۲۰۱۷

ډاونلوډ

برنامې متن / سرود متن

 د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول

PYM JBZ شرمده های بیشبه های قدر بار دیگه و با برنامه دیگه سلام تقدیم میکنیم. امیدوارم احترامات نیک و پرست صفای دستاندار کارای برنامه از هر گل برگره پذیراشوین. آرزو میبریم سلام های گرم و آمیخته با سمیمیت ما که نکاس از محبت خالصانی ماست گرم های باشه بر لحظه های شما. امیدوارم لحظات را که با برنامه تان هستین انباشه از خوشی و شادمانی برای شما جویندگان حقیقت باشه. خب آقای شاهد بیاین که بازم روزنی برنامه این عوضه از هر گل برگره بکشاهیم. بله خب شننده ارجمند و با دیانت برنامه این عوضه از هر گل برگره با این مطالب آزین بخشیده ایم. گردنبند مروارید داستان کتا سخن چند از مهمان برنامه شیر و موسیقی جمیلا دخترک زیبا و باهوشی بود که بیش از پنج سال عمر نداشت. یک روز که امراه مادرش بر خرید با بازار رفته بود چشمش با یک گردنبند مروارید مسنوعی افتید که قیمتش بیش از پنج ست افغانی نبود. از گردنبند فاق بسیار خوشش آمده بود و میخواست که او گردنبند داشته باشه. پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کد که او گردنبند برش بخرا. مادرش برش گفت خو ای گردنبند بسیار زیبا و قشنگ است. مگرم قیمتش بسیار زیاد است. خب چی کار میتانیم بکنیم؟ من ای گردنبند برت میخرم اما به یک شرط. وقته به خانه رسیدیم یک لست بسیار خوب از کارهایی که میتانی انجامشان بیتی برت میتون و با انجام دادن ای کارها میتانی پول گردنبند به پردازی. و البته مادر کلانتام بر روز تولدت بر چند افغانی توفه میتون و ای میتون ترا کمک کنم. جمیلا قبول کد او هر روز با جیدیت کارهایی را که برش محول شده بود انجام میداد و مطمئن بود که مادر کلانشام بخاطر روز تولدش برش پول توفه میتن. بزودی جمیلا تمام کارها را انجام داد و تانست پول گردنبند به پردازی. اوه که جمیلا چقدر گردنبندش دوست داشت. هر جایی که میرفت گردنبندشم میپوشید. کودکستان در بستر خواه وقتی با مادرش بره کار بیرون میرفت. تنها جایی که گردنبنده از گردن خود باز میکرد تمام بود. چون مادرش گفته بود ممکن است رنگش خراب شود. پدر جمیلا او را بسیار دوست داشت. هر شو که جمیلا با بستر خواه میرفت پدرش کنار بسترش روی چوکی مخصوص میشیشد و داستان دلخواه جمیلا را برش میخاند. یک شو بعد از ای که داستان تمام شد پدر جمیلا برش گفت. جمیلا جان تو مرا دوست داری؟ جمیلا گفت آه البته پدر جان خودت میفامی که بسیار دوستت دارم. پس پدرش گفت پس او گردنبنده مرواریده تا بمبته. جمیلا گفت نه پدر جان او را نه. اما میتانم گودی دوست داشتنی خود که یک سال پیش بخاطر روز تولدم برم توفه داده بودی برد بتم. او گودی بسیار مقبول و قشنگ است. میتانی ده میمونیای چای دوتش کنی قبول میکنش. پدرش گفت نه دخترم باشه خیر از فرق نمیکنه. پدرش روی جمیلا را بوسید و نوازش کد و گفت شب بخیر دختر شیرینم. افته بعد پدرش باز بعد از خواندن داستان از جمیلا پرسید. جمیلا جان تو من را دوست داری؟ جمیلا گفت آه بله پدر جان البته که دوستت دارم خودتی را میفامی. برابر دنیا دوستت دارم. پدرش گفت پس او گردن بنده مرواریده تا بمبته. جمیلا گفت نه پدر جان گردن بنده من نه مگرم میتونم عصب گلابی من برد بتم. مویای او بسیار نرم است و میتونی در باغ امرای او قدم بزنی. او بسیار مقبول است قبول میکنی پدر جان؟ پدرش گفت نه دختر دوست داشتنیم خیر از باشه هیچ فرق نمیکنه. و دوباره روی او را بوسید و گفت خدا حافظت باشه دختر مقبول و دوست داشتنیم شب بخیر خواهی خوب و شیرین ببینی. چند روز بعد وقت پدر جمیلا آمد تا برش داستان بخانه دید که جمیلا روی تخت خواه خود شیشته و لباهش میلرزه. جمیلا گفت پدر جان بیا اینجا در پیشم. دست خدا به سمت پدرش دراست کد و مشتشا باس کد و گردنبند مروارید خدا در دست پدرش داد. پدر با یک دست او گردنبند مصنوعی را از دست جمیلا گرفته بود و با دست دگیش از جبش یک کتی مخمل آبی رنگ بسیار زیبا را بیرون آورد. داخل کتی یک گردنبند بسیار زیبا و مروارید اصل بود. پدرش در تمام این مدت او را نگاه کده بود. او منتظر بود تا هر وقت که جمیلا از او گردنبند مصنوعی صرف نظر کنه و او گردنبند اصل مروارید برش هدیه بته. داستان جالب بود. بله واقعا. من شنیدن این داستان واقعا لذت بردم و مسئول زیاده را آموختم برزی که مسئول زیاده را این داستان که اگرچه داستان خرد بود و برای اطفال تقریبا بود از نگاه یک تفل بود ولی مسئول بسیار عمدا و اساس در بین خود نهفته داشت. بله راست میگین. وقت که او دخترک میبینیم داستان گردنبند را که دزاهر مقبول بود ولی عرضش نداشت برزی که او مرواریدی اصل نبود بلکه ساختگی بود و او دخترک زیادتر به او دل خود خوش ساخته بود و همیشه او را امرای خود داشت در حال که پدرش واقعا مرواریدی بسیار اصلی و خوبه برش خریده بود و منتظر بود که چون وقت دخترک از او به حساب دزبردار میشد تا این گردنبند اصلی را برش بته. شما هم در زندگی راستی هم به چیزای دل میبندیم که اصلا عرضشش نداره. بله ما شما باید در زندگی زیادتر به موضوعات یا مسائل زیادتر توجه بکنیم که باعث جلال خداوند باشه و به خیر خود ما باشه برزی که خداوند همیشه چیزای خوب و نیکوره بر ما میخواید. همه تور ما شما در این داستان شنیدیم که پدر او دخترک گردنبند بسیار قیمتی و اصلی مرورده بر دختره خود خریده بود و منتظر از این بود که چون وقت او دخترک از گردنبند مسنوی یا ساختگی دلسرت میشد تا بتانه این گردنبند خوب و اصلی را بر از او بته. و این بزرگترین درست بر ما شما باید در زندگی خود چیزای را انتخاب بکنیم که خداوند از او راضی باشه و کوش بکنیم که هر قدم که میوردارین در زندگی خود باید خواست خداوند ما در نظر داشته باشیم و باید دعا بکنیم که خداوند و اراده خداوند رای باشه که ما به او قدم میگذاریم. بله و این را فراموش میکنیم که ما هم به چیزای دونوی ما همیشه دل بسته کده ایم و امو چیزای فانی دنیا را دل بستگی زیاد داریم و طرف خدا نمیبینیم که او چی چیزای با ارزش و قیمتی را میخواه که بر ما توفه بته اما ما همیشه در فکر دنیا هستیم. بله اگر ما شما متوجه شده باشیم پول و هستی و بعض مسائل دیگه گرچه شیرین هست در ظاهر بر ما شما از نگاه انسانی بسیار شیرین و بسیار نزدیک هست ولی بر ما شما چیز آرامش اساسی را نمیته. بله فانی است زود گذر است. ایچ وقت به حساب آمیانی ما شما که میگیم وفا نمیکنه بر ما شما ولی او چیزی که همیشه به نفع ماست به خوبی ماست او توفه است که از طرف خداوند بر ما شما داده شده و او توفه بینزیر و بیمانند است و او توفه ایسای مسیه است. آمین بله. خداوند ای توفه خود را بر ما داد تا ما در او زندگی واقعی را در او تجربه بکنیم. زندگی جاوی ده بله. بله تا ما بتانیم از این طریق صاحب زندگی ابدی شبیم. آمین. تا ما بتانیم از این طریق واقعا به خدا نزدیک شبیم و باعث جلال از او در این دنیا شبیم. آمین. ایسا با ریختن کون پاکش مرا داد می جان. ایسا با ریختن کون پاکش مرا داد می جان. ایسا با ریختن کون پاکش مرا داد می جان. ایسا با ریختن کون پاکش مرا داد می جان. ایسا با ریختن کون پاکش مرا داد می جان. وقت در گناهان غرق بودم آمد و از سماد. یافتم حیات من از لطف و مهرش شد و مرا فداد. این از دلیل که من سرایم مرا داد می جان. چرا نخانم سرود و نامش مرا داد می جان. موسیقی باره گناهانه مرا برداشته جور و جفارا و دید. خاک یا مرزد گناهانم را پهلویش را نیزدرد. برسلیب خدافنده محبوب خام را داد هر روید. چرا نخانم سرود و نامش مرا داد می جان. موسیقی خدمت کنم من خدافنده مرا مثل که حکمش بود. بهر کلامش شبم فدایش تا روحم سویش روید. موسیقی سرود بسیار خوبی بود. امیدوارستم که دوستای شنونده ای ما هم از شنوندن ای سرود خوششان آمده باشد و برکت گرفته باشند. بله ما هم از شنوندن ای سرود بسیار برکت گرفتم. دوستای گرامی در برنامه این و بعد ما باست هم فریبا جان امرای خود در استادیو داریم. خب فریبا جان یک بار دیگه به برنامه از هر گل برگ خوش آمدین. تشکر مورواری جان. خب توره که شنونده ای گرامی ما به یاد دارند. از چنده به ایسو ما از فریبا جان خواستیم تا در مورد کتاب که با زن نامیده شود گراب بزنند و در مورد شخصیت های ای کتاب برما مالمود بدند. خب فریبا جان در برنامه ای نوبت شما در مورد کدام شخصیت ای کتاب برما مالمود میدین؟ موروار جان پیش از ای که ما در مورد یکی از شخصیت های دگه کتاب صحبت کنیم. ما میخوایم که سلام های خود را خدمت تمام شنونده ازید ما تقدیم کنم. بسیار خوب بفرماییم. در برنامه ای نوبت ما مورواری جان در مورد مریم خوهر مرتا صحبت می کنیم. داستان مریم و مرتا در کتاب انجیل یوحنام فصل دوازده آیه یک تا یازده نشته شده. در اینجا میبینیم که مردم در خانه مرتا و مریم جمع هستند و به دیدن علیازه را آمدند به خاطر که خداوند او را از مردگان زنده کرده. و یکی از بزرگترین موجزهایی بود که در اون وقت انجام داد ایسای مصیب. مردم تمام اگه جمع شده بودند و امراه ایسای مصیب گپ میزدند. و در این وقت میبینیم که مریم آیستا داخل اتاق میشه و میره پیش پایای ایسای مصیب میشینه. همه تو که در دیگه در انجیل لقا میخانیم جای مریم همیشه پیش پایای ایسای مصیب بود. وقته که در مهمانی جمع میشودند مرتا عموما خدمت میکد. وقته که در این وقتی مریم ایسای مصیب ندارد و پایای ایسای مصیب میداد. و تمام اتاق تمام خانه از بوی اطر پر میشه. این اطر سنبول بود که امومان بر تدفین مردها استفاده میکدند و بسیار قیمتی بود. قیمت این بوتل اطر که مریم سر پایای ایسای مصیب اندازه تقریبا 300 دیناریانی مزد یک ساله یک کارگر بود. یک کارگر عادی باید. و امینجا میبینیم که یودای سخروتی یکی از شاگرده ایسای مصیب میگه چرا یه اطر قیمتی را ایتو یعنی مصرف کد. امیرا میمون که ما فروختیم و پیسه شا چی میکدیم بر فقیران میدادیم. و دگه شاگرده دگه کسایی که اونجا بودند گپ یودا را تحییط میکنند. مگرم ایسای مصیب از مریم دفع میکنند. اگر داستان مریم و مرتا را بخانیم. دفع اول وقتی که مرتا پذیرایی میکنه و مریم پیش پایی ایسای مصیب ششته. مرتا بسیار جگرخون میشه. بسیار قار میشه. میگه اخوا را میوز که بمای کمک کنه رفته ششته قصه گرش میکنه. و اونجاسته که میروه و همه تو به بسیار بیاسلگی میگه. اصلا شما را با که نیست که ایواز مریم بیای مرا کمک کنه ششته. اونجاییسای مصیب یک دفع دیگر از مریم دفع میکند. برش میگه که مریم بیترین چیز را انتخاب کند. یعنی گوشت دادن به کلام خدا. یعنی ششتن در حضور خدا. یعنی بودن با خدا. مشارکت با خدا. بس میبینیم دوستان وقتی که ما هر چقدر به خدا نزدیک باشیم. هر چقدر با خدا مشارکت داشته باشیم. قدرت خدا را میبینیم. میبینیم که هر انسان در قلب خود یک خالیگاهی داره. هر انسان میخواهی که این خالیگاه را با چیزای پر کنه. ولی قلب انسانه. امو تشنگی قلب انسانه. فقط چی میتونه اجدا کنه؟ کلام خدا. و امتحان که میبینیم ایسای مصیب خودشی گره بذارد. ایسای مصیب میگه که انسان نه تنها بنان. بلکه به هر کلیمایی که از دهان خدا خارج میشه. به او یتیاج داره. به او ضرورت داره. پس قلب انسان خداوان امتحان که آفریده. قلب انسان همیشه همیشه در جستوچوی خداست. همیشه میخواهی که خدا را داشته باشه. و ما باید ایرا اجازه بدیم. امتحان که مریم اجازه داد. همه تو که کلام خدا در زندگی مریم کار کرد. و زندگی مریم دیگرگون کرد. همه تو باید اجازه بدیم که کلام خدا در زندگی ما شمام کار کنند. مریم با شنیدن کلام خدا با مشارکت امرای ایسای مصیب. قلبش به چیزای بزرگ باز شده بود. یعنی اسرار خدا را میفمید. درک امور الهی یعنی روحانی چیزایی که ایسای مصیب میگافت. او زودتر میتونست درک کنه. و در اینجا که یک افته به اید پسه نزدیک شده بود. مریم کار عجیب کرد. یعنی ایسای مصیب را برای مردنش آماده ساخت. برای زی که جان خدا بتا آماده ساخت. مریم ایرا درک کده بود. که امسال در اید پسه چیز عجیب روخ میته. یعنی دیگه خون ایوان ها تنها کافی نیست. برای زی که گناه های ما پاک شده. خون ایوان نمیتونه تنها گناه های ما را درمان کنه یا بشویه. اینجا خداوند به خون بره. امتحان که در شروع فصل یوحنان میخانیم به خون بره. یعنی ایسای مصیب که قربانی میشه انسان نیاز داره. و اینجا دوباره وقتی که شاگرده وقتی که یودای سخارتی انتقاد میکنه. وقتی که میخوای یک بار دیگه ای زن ها. ای دختر جوان ها یا سن و سالش ها نیفهمیم. خون ای دختر ها میخوای که مورد سرزنش قرار بده. پیش روی کل مردم میخوای که او را یکدفع خاموش کنه. ولی ایسای مصیب چی میگه؟ میگه به او هیچ کار نداشته باشین. مریم را ناراحت نکنین. مریم کار کرده که شما نمیفهمین. او تمام چیزی که داشته آله برما میده. یعنی او در پایای ما در قدمهای ما گذاشته. او بفکر پول نیست. او بفکر از این نیست که یت را بفروشه و پیسیش را نگاه کنه. یا از او استفاده کنه. او از این عمل خواد از ما تشکر میکنه. خوب. میشه فریبا جان شما به طور فشورده یا خلاصق بگوین که چی درسی او چی نتیجی از زندگی مریم ما شما میتانیم بگیریم؟ شاید جان در زندگی مریم میبینیم که خداون امین جا بر شاگردهش میگه تا وقت که انجیل ما در تمام دنیا پخش میشه کار را که مریم کده نقل میشه. یعنی خود ایسای مسیح از او یک یاد بوده در بین شاگرده در بین کل مردم یک نمونه خوب مانده. و امتوکه انجیل مسیح پخش میشه عطر خوشبوی سمبوله که مریم ریخته وام در ار انجیل و در ار جایی که موزمشه امروش پخش میشه. واقعا ما شما باید کوشیش بکنیم با در از درداشت زندگی مریم کوش بکنیم که همیشه با کلام خداوند گوش بتیم و اجازه بتیم که واقعا کلام از او در زندگی ما کار بکنه و نه تنها که امتوکه مریم نبود تنها شنونده نبود بلکه او عمل هم میکرد و ای بر ما شما بیتری نمونه است که همیشه کوش کنیم که با کلام خداوند گوش بتیم و او را در زندگی خود هم عملی بکنیم. بله ایمان و عمل دو چیز است که ما نمیتونیم یا را از یک دیگه جدا بسازیم و اینجا مریم این کار میکنه ایمان خدا در عمل نشان میتن. بله بسیار زیاد تشکر فریبا جان امیدوارستم که باز هم بینو و در مورد یکی از شخصت های دیگی از این کتاب برما و شنانده های گرامی ما معلومات بتین. تشکر از شما شاهد جان چرا نیم. شنانده های گرامی اگر شما میخوایید که این کتاب داشته باشین لطفا همراه ما بتماش شوید ما میتونیم که یک جلد ای را برای شما روان بکنیم. خوب شنانده های عزیز شما برنامه از هر گل برگرم میشنوید که از رادیو صدای زندگی بخش میگرده. اگر شما متلب جالب شیر فقاهی ویا موضوع جالب دارین و میخوایید که از طریق برنامه نشر شده لطفا متلب تانه با ادرس زهل برما روان کنین. رادیو صدای زندگی صندوق پوستی هفصد و دو جی پی او لاهور پاکستان بله و اگر با ایمیل دسترسی دارین میتونین متلب تانه از طریق ایمیل برما بفرستین. توجه کنین با ایمیل آدرس ما روشن بله همچنان شما میتونین از طریق تیلفون همراه ما با تماس شدین و متلب و شادت و شیر تانه از طریق تیلفون برما بگوین و ما او را در برنامه بر شما میگنجانیم. توجه کنین با نمبر تیلفون ما سفر سفر یک سفر یک سفر یک سفر یک بله وقت برما زنگ میزنین بگوین که متلب دارم برنامه از هر گل برگی بنان شنومده عزیز شما میتونین که از سی طریق همراه ما با تماس شدین هم از طریق پوست و نامه هم از طریق ایمیل و هم از طریق تیلفون خوب شنومده های برنامه از هر گل برگی بیاین دیگه قسمت از برنامه با پارش شیر گوشت بدیم که اون وانش هست از آسمان آمده درست ها نهان آمد به سپاه و سلاح و به سردار یک سرع فاتح جهان آمد پشت بر صفره شهان فرمود فقران را چومیزبان آمد هرکی را تشنه ادالت دید تشنه را چشمه روان آمد مجده راستش چی گویم من سر و گویی به بستان آمد دید گر خیمه گناهکاران زامن عف جمع شان آمد در نگاهش هزار موجزه بود همه دیدن که آنچنان آمد مردگان را بگو که برخیزند زان که جان بخش مردگان آمد عمر کوتاه و چمی گویی پادشاهیش جاودان آمد چیده آلم ملکوت که در این ملک ناگاهان آمد گفت ما را محبت است خدا ساکن جان مهربان آمد رفت آخر به آسمان ایسا آنچنان که از آسمان آمد تا تقدیم برنامه آینده که باز هم در حضور شما خواهیم بود تمام شما عزیزارا به خداوند ما ایسا مسیم اسپاریم فیض و برکات خداوند ما شامل حال هر کدام شما باشن فیض و برکات خداوند ما شامل حال هر کدام شما باشن