د چرم والټ

  ۳۰ دقیقې

  ۲۶ جنوري ۲۰۱۷

ډاونلوډ

برنامې متن / سرود متن

 د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول

PYM JBZ ازیز شنمدهی برنامه از هر گل برگه عارضو می بریم سلامات با صفای ما را علیق فرمایید عارضو مندهیم تمانیات نیک ما را بپذیرین اینک روزنه برنامه این عوض خدا با عارضو ای که با خانواده تان خوش و آسو در خاطر باشین می گوشاییم و در حاله که حضور هر یکی تانه با برنامه حاضر خیر مقدم می گیم فرارده های برنامه از هر گل برگه را با معرفی منشینیم بله برنامه این عوضه با این مطالب آزین بسته ایم بکسک جیبی چرمی داستان کتا شیر و موسیقی موسیقی شام بود و خیلی نوقت شده بود جان لکتو که گداست بعد از سپری نمودن یک روز بی سمر و بی نتیجه تصمیم گرفت به خانه اش برگردد آنچه را او خانه اش می نامید دراز چوکیه بود که در وسط پارک کوچک میدان آنفر قرار گرفته بود بیشتر از یک ماه می شد که روی همین دراز چوکی می خوا بید و درخت پربرگ و بار سقفه بر سرش بسته بود شام همین روز روی جاده بزرگ جا گرفته بود و در این منطقه روز بر روز رقابت بین گداها شدید تر و بیشتر شده می رفت کم بود چستی و چابوکی از یک طرف و کم اقبالیش از جانب دیگر باعث شده بود که بیش از چند پوله بدست نیاورد و آن هم دو پول خارجی که چلش نداشت با خودش می گفت میلونر که برای آدم بیچاری مثل من دو پول بدهد یقینن که تحصر آورست سراسورت همین مرد دوباره نزدش مجسم شد مرد خیلی شیک و قشنگ بود بارخت های عالی نکتایی صفید واسقت پیش سینه اطلسی جلادار اصای دستتلایی و جانلکتو بدون خشونت و بدبینی شانه بالا انداخت چیزه که زیادتر آزارش می داد این بود که با فرت خستگی چیگونر تا میدان آنفر آنجا که درازچوکیش قرار داشت برود چون فاصله راه زیاد بود و جان به این درازچوکیش که خانهش گفته می شد خیلی دل بسته بود روی درازچوکیش روزگار بد نمی گذشت کنار راحت بود و کسی هم مزاهمش نمی شد جان با پولیس های محل هم آشنا و هم دوست شده بود چون دل مامورین پولیس هم برایش می سخت او را می گذاشتن که به ميل خودش روی درازچوکی روزگار بگذراند جان با خود گله کرده می رفت ای خدا چی روز بیدر آمده بود در مدت این سه هفته اخیر هیچ روز به این بیچیزی نداشتم معلوم دار که مردم حق دارند بگویند که بازار تجارت فلت شده است جان در حال که امیدش را از دست نداده بود برا افتاد و با خود گفت که شاید در راه با کدام آدم مهربان یا سخیه بر بخورد که دو سه پول برایش بدهد و فردایش جان بتواند با آن دو سه پیسه توتنان خشک بخرد و بخورد در حال که با خود حرف می زد گفت محتاب را خود نمی خوهم فقط دو یا سی سکه پول واقعی می خوهم آهست آهست قدم می گذاشت و راه می رفت چرا که بر علاوه خستگی و زلگیش التحاب شکمش هم او را بیشتر از معمول آزار می داد از پانزده دقیقه با این طرف بود که راه می رفت آهست آهست از برخوردن با آدم خیرخواهه که بخواهد پول برایش بدهد ناومید شده بود یک باره احساس کرد که بالای چیز نرم پا گذاشت اول فکر کرد که شاید کدام آشغال باشد و بعد هم پیش خود گفت چی می فهم آدم شاید کدام خوردنی مزدار باشد تصادف با آدمهای فقیر سر دوستی ندارد و حدیه های غیر منتظری برایشان ریزرف نمی کند مگر با وجود همه بیادش می آمد که شام یک روز در کوچه بالانش یک ران بزرگ و تازه گوصفند را یافته بود حتما آن توته گوشت از موتر کدام قصاب به زمین افتاده بود اما چیزی را که حالا زیر پاها داشت در این ساعت شام معلوم دار که ران گوصفند نبود اما شاید کدام تک جگر یا قلب گوثاله ویا هم کدام توته گوشت قبرغه بوده باشد خود را برای جمع کردن آن خم نمود وقت آن را با دستش لمس نمود دید که خردنی نیست و گافت هی هی افسوس افسوس در روی سرک پشا پر نمی زد و هیچ مامور پولیس هم در گزمه خود نبود جان خود را با یک چراغ گازی سرک نزدیک کرد تا شعه دست داشته را خوب بیبیند و بفهمد که چی هست وقت هویت آن برایش آشکار شد با خود گفت اوه اوه این را دیگر هیچ انتظار نداشتم شعه دست داشتش یک بکسک جیبی چرمی بود جان لکتو آن را باز نموده و داخل جیبک هایش را خوب پالید ده دانه نوت ده هزاری در آنجا بجا شده بود در حال که سر خود را به آرامی تکان می داد با خود گفت وقت آدم می بیند که هستند کسایی که بکسک های جیبی چرمی دارند و در درون آن نوت های ده هزاری را می گردانند اگر اسف بار نیست خیلی چیست و بعد هم دیگر خانه های بکسک را خوب پالید تا اگر کدام کارت هویت آدرس را پیدا کند که نام و نشان دارنده بکسک برایش معلوم شود اما هیچ نشانه در آن یافته نتونست با بستنمودن بکسک با خود گفت تشکر از این همه بی معلوماتی حال مجبور این همه را به دفتر پولیس ببرم از رای خودم چپ می شم و خوب زله مانده و گشنام هستم راستی که امروز بخت ایچم رای میاری نکد کوچه خالی بود نه آبره و نه پولیسه جان راه خود را به طرف نزدیک ترین دفتر پولیس تغییر داد و برا افتاد موسیقی وقتی به دفتر پولیس رسید گفت سلام آقای کمیسار این شعی را چند لحظه پیش از زیر پای خود در روی سرک یافتم کمیسار پولیس گفت چی است؟ مرد بیچاره جواب داد ای یک و بکسک جیبی را که با نک انگشتانش گرفته بود به طرف پولیس دراز نمود کمیسار گفت خوب بسیار خوب و طبعا درونش خالیست جان گفت خودتان به چشم خود ببینین آقای کمیسار و مامور پولیس یک بندل نوت ده هزاری را از آن کشیده و حساب نمود و با چشمان از حدقه بر آمده به جان گفت اوه اوه مگر این خب کلان پیسه است کلان پیسه جان لکتو که خونسردی خود را حفظ نموده بود گفت واقعا اسفبار است وقتی می بینی که استن آدم هایی که هزار ها فرانک را در بکسک های چرمی خود می گردانند مامور پولیس گدای بیچاره را با نگاه عیرت انگیز و عجیب ورنداز نمود در نگاهش بیشتر حیرانی و تعجب دیدم شد تا توصیف و تشویق و کمیسار ادامه داد و شما خودتان این بکسک را یافتید؟ شما واقعا انسان راستکار هستید انسان شریف و باشهامته هستید یک قهرمان واقعی بله کلمه سذاوار شما همین است قهرمان کمیسار همچنان ادامه داد یک قهرمان یک حرفم را هم پس نمی گیرم آخر شما با وجود همم می توانستید که آخر نه واقعا یک قهرمان این حرکت یک حرکت بسیار بزرگ منشان است حتما کلمات مناسب را برای توصیف این عمل شما نمی آبم به شما باید جایزه ماتیون را بدهند نام شما؟ جان گفت نام من جان لوکتو آقای کمیسار پولیس و کمیسار دو دست خود را ستایشگرانه به طرف فضای دود گرفته دفترش بالا نموده گفت و نامشان است گدائیگر واقعا تحسین و رنگیز است باید در کتاب درد شود شغلتان؟ جان گفت با تحصیل آقای کمیسار بدبختانه که شغل و کار ندارم کمیسار گفت چطور شغل ندارید؟ حتما سرمایه یا میراسه؟ پس از چی در آمده زندگی می کنید؟ جان گفت آقای کمیسار از صداقه و خیرات مردم و اگر می دانستید که بر سرم چی می گذارد؟ کمیسار که اندکه از هیجان افتاده بود گفته می رفت اوه جهنم می ترسم که عوضا کم کم خراب و دگرگون نشود در این جا بود که کمیسار قیافهش را کم در هم کشیده و با لحن سرد که از شور و هیجان افتاده بود گفت پس شما یک گدا هستید؟ جان گفت خب چهره کمیسار حالا جدی شده بود بعد از چند لحظه خاموشی از جان دوباره پرسید آدرستتان و جان که کمی بجرعت شده بود جواب داد چطور آدم مثل من می تواند منزل داشته باشد؟ کمیسار گفت پس منزل ندارید؟ جان گفت سد افسوس و بدبختانه که نی کمیسار گفت هیچ جای بود و باش یا آدرست ندارید؟ مذاق که نمی کنید؟ جان گفت یقین کنید که نه کمیسار گفت مگر قانون آدم را مجبور به داشتن یک آدرست می کند؟ جان گفت و اما در حصه من این فقر و بینوائی است که من را به نداشتن آن مجبور ساخته است نه کار و وظیفه دارم نه کدام مدرک پولی دیگر وقته هم که دستم را دراز می کنم برایم چند پیسه خارجی از دوران رفته را می دهند و با این همه پیر ناتوان و مریض هستم یک ارتحاب درونی هم دارم کمیسار گفت ارتحاب؟ ارتحاب؟ خوب خوب است مگر مشکل در اینجا نیست شما ارتحاب شکل هم دارید درست هست؟ اما آدرست و منزل ندارید و در وضعیت آوارگی و ولگردی قرار دارید درست هست که قهرمان هستید واضح هست مگر با وجود قهرمانیتان شما ولگرد هم گفته می شود قانون ها متاسفانه که کدام قانونی وجود ندارد اما بر ضد آوارها قانونی وجود دارد من مجبور هستم که قانون را اجرا و عملی کنم اما راستی باور کنید که من را آزار می دهد ناراحت هم می سازد چرا که شما کاری که شما انجام دادید بسیار خوب است مگر چی کرده می توانیم که قانون قانون هست باید قانون در جامعه حاکم بماند آخ چی آدمه آخ جهنم چی آدمه و این هم چی فکر بسرش زده کمیسار در حال حرف زدن با بکسک جیبی در کف دستش زده می رفت و می گفت همین بکسک جیبی را در شرایط شما اگر دیگر می بود برای ما نمی آورد درست؟ بسیار موافقم و من نمی خواهم ادعا کنم که این هماقت مهز شماست که آن را در وزیعت فقر و ولگردی و آوارگی که دارید برای پولیس تسلیم نموده اید درست؟ نه برعکس عمله که شما انجام دادید عمله در خورس تایش هست و حتی قابلیت عجر و بخشش را هم دارد که آن هم از ست پول حتما کم نخواهد بود این را من برای تان وعده می دهم که درست شدن صاحب بکسک جیبی بیدون تردید آن ست پول را به دست خواهید آورد اما اگر شخص مذکور پیدا نشد خوب درست صورت نمی شود این را در قبال داشته باشد که شما توقعی منزلی را داشته باشید و همه مشکل این موضوع در همین نکته هست گدائیگر لطفاً مرا درک کنید هیچ ماده و شماره قانون شما را مجبور به یافتن بکسک جیبی مملو بانوتهای ده هزاری نمی کند و آن هم در روی سرک مگر برعکس آن یک ماده قانون وجود دارد که شما را با داشتن یک سکونت فیلی وادار می کند شاید خوبتر می بود که با عوض این بکسک جیبی منزل برای تان می آفتید جان سوال نمود خب حالا چی می شود؟ کمیسار به جوابش گفت امشب را در کمیساری می خوابید و فردا صبح شما را به زندان معقد می فرستم و بعد زنگ را فشار داد دو مامور دیگر پولیس آمدند و خود را معرفی نمودند و صاحب منصب پولیس اشاره با جان گدائیگر کرد جان در حاله که ناله سرد از دل می کشید گفت امروز چی روز بدقبال بود؟ بخدا میرا چرواهه مجھ کو کمی نه هوگی بخدا میرا چرواهه مجھ کو کمی نه هوگی بخدا میرا چرواهه مجھ راحت کی ندیو که باس میرا خدا لی جاتاه میری جا محال کتاه بخدا میرا چرواهه مجھ کو کمی نه هوگی بخدا میرا چرواهه لالالالالالالا چاهی موت که سایه کی هی وادی تنه جبی گزرون تو جو پاسه هست میره خدا من کسی بلا سے کیو درون مجھ راسه هست تیری خواه بخدا میرا چرواهه مجھ کو کمی نه هوگی بخدا میرا چرواهه موسیقی میره دشمنو که سامنه تو میرا میز لگاتاه موسیقی بخدا میرا چرواهه مجھ کو کمی نه هوگی بخدا میرا چرواهه موسیقی لالالالالالالا هی یکی مجھه تیری رحمت میره سات رهه دی امر بل موسیقی سرود بسیار خوبی بود من شنیدن سرود واقعا لذت بردم و برکت گرفتم بله من همچنان امیدوارستم شنانده ازیزمون از شنیدن ازی سرود لذت برده باشن و برکت گرفته باشن خب شنانده های عزیز و گرامی شما برنامه از هر گل برگره میشنوین اگر شما متلبه یا شیر یا فکاهی یا خاطره و یا موضوع جالب دارین و یا میخواین که شهادتتان از طریق برنامه نشه شده لطفا متلبه تانه برما از طریق پوست روان کنین آدرست پوستی ما رادیو صدای زندگی صندوق پوستی 702 جی پی او لاهور پاکستان بله و اگر به ایمیل دست رسی دارین متلبه تانه میتانین از طریق ایمیل برمو بفرستین توجه کنین به ایمیل آدرست ما روشند ات افگن ریدیو دات او آر جی بله همچنان شما میتانین که از طریق تیلیفون همراه ما به تماس شو بین او متلب شیر و شهادت تانه از طریق تیلیفون برما بگوین و ما او را در برنامه خود بر شما میگنجانیم توجه کنین به نمبر تیلیفون ما سفر سفر یک پنج سد و چهل و یک پنج سد و پنجا هفتاد و یک سو و یک بله وقتی برما زنگ میزنین بگوین که متلبه دارم به برنامه از هر گل برگی بله بنان شما میتانین که از سه طریق همراه ما به تماس شو بین هم از طریق پوست و نامه هم از طریق ایمیل و هم از طریق تیلیفون خب شنانده های گرامی بین که دیگه بخشی از برنامه به پرچه شیر گوشت بدیم که عنوانش است پیر مورید از پیر در میکده عشق شنیدم در عالم حق غیر مسیح هیچ ندیدم زاهد به تمنای بهشت است در این راه من غیر مسیح هیچ بهشته نگوزیدم صدرشته بوریدم من از این عالم فانی جز رشته امید که هرگز نبوریدم دیدم چون مسیح است فقط شاخه علا بشکست قفص بر سر این شاخه پریدم چون نور جهان است مسیحا و دو عالم اندر ریو و باسر و باسینه خزیدم مایوز شد عالم همه از آقبت خشک از فیدیه ایساست چونین غرق امیدم آسان نبود وصل روخ یار بدیدار من سینه زبهر روخ معشوق داریدم پیرم اگر اندر رای معشوق ولیکن یک عمر گدای در اون پیر مریدم از فیدیه ایساست چونین غرق امیدم ایسای مسیح بیاد ایسای مسیح کشتید