۳۰ دقیقې
۹ فبروري ۲۰۱۷
د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول
PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ بازگشت داستان کتا و موسیقی فقط دو سال و چند ماه میشد که ببو مادر واسه شوهر را از دست داده بود هیچ گمان نمی رفت که او آن همه زود تلف شود و چشم از جهان به پوشد ظاهرن سالم و صحتمند و مردنی به نظر نمی آمد به احتمال قوی اگر آن حادثه بد اتفاق نمی افتاد پدر واسه ده یا پانزده سال دیگر نیز زنده میمند و آب و دانه این دنیا را میخورد اما چی بد شد که فرزندش از او به پولیس شکوه برد و اسباب مرگ آن پیرمرد محترم و غیرتمند را فراهم کرد زمانی که در کابل بودند اوزا از هر نظر فرق میکرد آن وقت واسه جوان سربراه و معدوه بود مثل اصای و عینک زرابینی آنها هموارا دم دست میرسید و از هیچ خدمت فروغزار نمی کرد او به خوهرانش نیز برادروار میرسید و موازب درسها و نشستا برخواستشان بود و ما امین که دست تقدیر آنها را چون سنگ فلاخون به کلفورنیا پرتاب کرد بجز سالمندها دیگر همه آدمهای دیگر شدند گفتی زیر پوستشان شیطان خانه کرده و آنها را خلاف ميل و رضای پدر و مادرشان به انجام کارهای ناباب و ناسواب تشویق کرده است در کابل مانند مشت پوشیده و هزار دینار همدم و همراز یک دیگر بودند کناره هم بگرمی میآمدند خنده و مزاخ میکردند ولی در این سرزمین بی سر و پا و بلا خیز خسم خونی و بلای جان یک دیگر هستند اپارتمان کوچک که دولت خارج از شهر لاس انجلس در اختیارشان گذاشته است بیشتر بس چار تا قطی بدقواره و بدنما شباحت دارد تا محل بود و باش یکی آن قطیها کم بزرگتر بود به پدر و مادرشان تعلق گرفت دیگره به واسه رسید و دو تای کوچکتر نصیب دخترها شد در کابل هرچند خانهشون کهنه و قدیمی بود لیکن دو منزله و چندین اتاق داشت تختبام فراخه داشت تابستانها دران تختبام میخوابیدند و از احتزاز نسیم شبانگاهی هز میبردند و مادرشان ببو از آینجا با زنهای امسایه حرف میزد و درد دل میکرد و پدرشان هنگام خستگی چلمش را تازم میکرد و هرچی دود و بخار غم بود بنای چلم میداد و از آن راه به هوای آزاد میپراغند لیکن در این چار قوتی نفسگیر اگر دو تا پشک با هم بجنگد پای یکیشان در برخورد با در و دیوار میشکند چراستد به چند نفر هجران کشیده و دلتنگ که شدیدن محتاج فضای باستره هستند و در کابل امسایههای نازنینه داشتند حد فاصل تختبام آنها با تختبام ازبکا فقط دیوار یک سنجی بود از آن خانه اکثرن بای آش و منتو بالامی بود و مادر مرتزا زن سفید بخت اکمولای مزاری گاه گاه برای آنها ماشابه و آش سمرقندی میفرستاد و از ببو بالمقابل نظر دیکچه و شول غربندی دریافت میکرد همسایه دست چپشن آسمخان کاکا بر خود آلم داشت در شست سالگی با دختر هشتده ساله عروسی کرد و تمام دار و ندارش را در شب نکاه درج نکاخت عروس کرد تا بعد از خودش زن زیبایش از مهریه هنگافت برخوردار باشد و محتاجی نکشد او اصرها مخصوصا هنگامه که تنها درخت اکاسی خانش بشگوفه مینشست و بعد در و دیوار او را گل باران میکرد بای همسرش تنبور میزد و نرمک نرمک آواز میخوند اما در اینجا از این چیزها خبره نبود همسایه هایشان صرف همسایه بودند کسانه که نه تنبور میزدند و نه همسایه داری میکردند دور از احتمال نیست که واسه به تقلید از همسایههای نو ترس پدر و مادر از دلش پریده باشد در اینجا واسه بیشتر وقتش را بیرون از خانه میگذراند و در برگشت به خانه اغلب آسی و کفری میباشد ماههای اول شکوه و ناله پدر و مادر را تحمل میکرد اما پسانتر پند و اندرز و استغاثه آنها بسرش بد میخورد و بر آنها داد میکشید اوزا وقت تیره میشود که واسه دوست دختر یا معشوقش را بپروا به خانه میآورد پدرش این پیشامد را بهیایی و حتق حرمت نسبت به خانواده تلقی میکرد و شروع میکرد به کرکر و بهانه گرفتند واسه در پاساخ به پدر میگافت اینجا کابل نیست، اینجا کار هر کس به خودش مربوط است پدرش میگافت اگه ایتو بود، بد کدی مارا در بدر و خاک به سر کدی و دی ملک بیگانها آوردی واسه با دندان خوایی چونین جواب میداد نتنا بد کدام بلکه گو خوردم، پشیمان استام پدرش داد میزد به خاطر توک و رخر افتاد سال جان کنی خودا تخم کدم و در دیوال زدم مگرم عقوبت پیچه مادر و ریش پدرتا در خاک میلیدی واسه جواب میداد خوب میکنم، سرم گردنم و پدرش بر میخواست و با مشتو لگت اورا تنبه میکرد بلاخره واسه از پدرش به اداره مهاجرت شکایت میکند و آن دفتر نیز به پولیس ناهیه میگوید که قضیه را حل و فصل کنند ساعت بعد تر پولیس سر میرسد و مامور معذف به پیرمرد گوش زد میکند که نظر به شکوه پسرش باید اورا به دفتر پولیس بورد پدر واسه که یک عمر با عزت و آب روزیسته بود و هرگز باور نمی کرد که روزی بخاطر پسرش روانه زندان شود جا بجا سکته میکند و از شر دوا و مرافعه فارغ میشود با مرگ او بال و پرواسه و دخترها باز میشود و زیر دل خدا را شکر میکند دیگر میدان شغالی میشود و ببوی بیوه میماند و آشپزی رخچویی و رفت رو به خانه ظاهرن به پاس گل روی واسه مرگ شوهر را حواله به تقدیر میکند و در حضور اولادها و مهمانها میگوید خاست خدا بود عجلش بوره شده بود اما در درون دلش خون میگیرید و خوب میداند که شریک عمرش را چرایگان و چه بهوده از دست داده است آن غم تلخ را چون زهر حلاهل قرد میکند و امین که اولادها را زنده و خندان میبیند عشقهایش را پاک میکند و لبخند میزند ببو بلا استثنا هر روز غم نان و چای صبحانه آنها را میخورد وقت که وقت و نوقت خانه را ترک میگویند بسترهای درهم و برهم خوابشان را مرتب میکند چاشت و شب برای آنهاخ غذا میپذد و هفته یکی دوبار لباسهایشان را میشوید لیلا جوانترین دختر که هنوز از مادرش بکلی کنده نشده است از سر دلسوزی میگوید ببو بست است بان خودما خانه را جمع جور کنیم و به کارای خودما برسیم مادرش میگوید دلم طاقت نمیکنه دلم مرگ مرام نمی گیره هنگام خوفتن شب همین که ببو از شستن زرفهای چرب و ناپاک فارغ میشود و از شدت درد کمر و قبرغاهایش بنالش میافتد باز لیلا زبان به ایتراز میگوشاید مادرش میگوید کته دلم بست نمی آیم ببو روز تا روز عداو و عطوار دخترهایش را متفاوت با گذشته میبیند دامن و بیرانهایشان در هفته و ماه بالا پریده میروند مادر از بیم بیپروائی و زباندرازی آنها سکوت کامل را برنسیهید پرجه میدهد لیلا از مادرش میپرسد مادر جان از کار بسیار خوشتان میآیا که هیچ استرات نمی کنین مادر جواب میدهد به دو تخم چشمم کار میکنم بچهم کار کدن آسان نیست مگرم دلم طاقت نمی کنه تکرار مکرره چون این جمله رفت رفت تأثیرش را میبازد و لیلا از شنیدنش بخنده میافتد انگار فکاهی شنیده است مادرش با مشاهده و میگوید مادر جان تا مادر نشی نمی فمی که مادرت چی میگه روزها به همین شکل تیر میشد و مادر همراه خواد تنهای تنها بود همیشه با خود گریه میکرد و عشق از رخصارش جاری میشد واسه به مادرش کم تر توجه میکرد حتی بعض روزها بدون خداحافظی از خانه خارج میشد یکی از روزها که مادر در خانه تنها بود واسه خانه آمد و بدون سلام به اتاق خود رفت مادر که از این زندگی به ستو آمده بود پیش واسه رفت و برش گفت بچهیم من مادرت استم چرا امراهیم گب نمی زنی؟ من در این ملک بیگانه کی را دارم که امراهش گب بزنم؟ واسه با صدای بلند فریاد میزند از جانم چی میخوایی؟ بگو زود بگو مادرش با گریه میگوید من را افغانستان ببر افغانستان گذارم ده ایجه نمی شد واسه که سخت بر افروخت بود به منظور تنبی و ترساندن مادرش میگه بخی امیال عرکت میکنیم افغانستان دور نیست ببو دقیقا نمی داند که افغانستان چقدر از اینجا فاصله دارد شبه که طیاره آنها را از پاکستان به امریکا میآورد ببو تمام راه را خوابیده و رگ نزده بود فردا همین که چشمش را باز کرده بود در کلفورنیا بودند و از این سبب گمان میکرد که دو سی ساعت بعد به افغانستان میرسند چادرش را دور سرش مرتب میکند شالش را گرده شانههای استخانیش میپیچد و سوار موتر واسه میشود پسرش راه دشتهای ایالت نیوادا را پیش میگیرد و بعد ساعت از آبادیهای لاس انجلس فاصله میگیرند و به دشتهای بی سر و پایی که به شهر لاس فیگاس منتحی میشود میرسند واسه راه بیابان را بسیار خوب بلد بود چه هر دو یا سه ماه یک بار از آن راه میگذشت و بخش بیشتر در آمدش را در قمارخانههای فساد لاس فیگاس خرچ میکرد از آینه کوچک موترش مادرش را که مثل یک مشت پر در سیت پشت سرنشست بود مینگرد و آرام آرام احساس خجلت را ندامت میکند با ملایمت میپرسدش ببو خوشحال هستی که کابل میری؟ مادر جواب میدهد بسیار واسه میپرسد از امریکا خوشت نامد؟ ببو جواب میدهد نه بچهم واسه میپرسد چرا؟ ببو جواب میدهد تو خودت بیتر میفامی واسه میپرسد در اونجا خرچ لباس و خوراک تکی میته ببو جواب میدهد دونیم سی ازار پدارم واسه میپرسد در کجا؟ ببو جواب میدهد در عکسم در بخچیم که در کابل هست واسه با لبخند میگوید آیا خبرداری که قیمت یک دانه نان در کابل دو ازار افغانیست؟ ببو جواب میدهد غم نانه ندارم اگه عمر در دنیا بود یک لغم نان پیدا میشد که قوتلهای موت شده اگه گشنه ماندم پای من دراز میکنم و خدا به حق میسپارم موردن خودش یک نیامت هست تفنم در عکس هست یک نفر شاید زن آسم جان یا ایال اکملا مزاری خیراتی و ثوابی من را تفن کنند و شوارایشان چند بیل خاک در سرم بندازند واسه میگوید پس غم ما و دخترهایتا نداری از ما دیگه سه شدید ببو جواب میدهد نه بچهم دلم پیش شماست اوش و گوشم امی طرف هست خدا خودش پشت و پناه تان باشه دیگه طاقتم طاق شده امو خاک وطن پرده آدم هست دلم میخواست پالوی پدرت خاک شوم مگرم قسمتم نبود موتر به طرف یک جاده فرعی و دور افتادم میپیچد واسه بر مادرش صدا میزند ببو نزدیک کابل هستیم پشت همیک اوتل کابل هست ببو هیجان زدن میپرسد کو کجاست قربان صداگکت واسه جواب میدهد صد فی صد کابل هست سنگ و خارش میگه که افغانستان امی جست شطرخارا و بطای خشکش را تماشا کو ببو با دقت از پشت شیشه موتر بیرون را مینگرد و از شدت شادمانی بگیریه میافتد واسه میگوید واسه میگوید مادر باید چند دقیقه بعد لب سرک عمومی پیاده شوی آیا تک تنها را را پیدا کردن میتانی مادرش میگوید تکسی میگیرم بچهیم او طرف کوتل باریک یک شارا میرسد واسه میگوید امی جه تاشو رسیدیم ببو از موتر پایین میشود و همین که پایش به زمین میرسد رو به خاک میافتد و از خوشحالی مثل جالب و باران عشق میبارد از هماندور بعد از سالها بوی خاک وطن به دماغش میخورد و باد وطن رخصار و موهای صفیدش را مینوازد آشقان خاک کنار جادرا چنگ میزند و سپاسمندانم میگوید خدای شکر هزار بار شکر دیگه به مرادم رسیدم دیگه چیز عارض ندارم داستان بسیار خوبی بود بله واقعا نمو بسیار غمانگهی بله اگر ما شما به زندگی فاملی در غرب نگاه بکنیم میبینیم فاملیهای هستند که برای پدر مادر خود احترام قائل نیستند بگفته پدر مادر خود نیستند و چی را که پدرشان و مادرشان میگن به جای نمیارند ولی در پالیش میبینیم خانواده که احل کتاب هستند به کلام خدا ایمان دارند میبینیم که زندگی در این فاملیها کاملا زندگی دیگه است در اینجا ما همه چیز را میبینیم در این فاملیها احترام محبت عیزت پدر مادر عیزت فرزندها را میبینیم و یک چیز را باید برای شناؤدههای گرامی ما باید خاطر نشان بکنیم و اینی که در هر جایی در هر موی در هر جامعه افراد خوب خود داره و افراد بد خود داره بر بسیاری فاملیها در غرب مسئل دنیوی برشان زیادتر مطرست ولی در پالیش فاملی هاییم هستند که احکام خداوند و کلام خداوند زیادتر برشان عرجیت دارد تا مسئل دنیوی به خاطر که این تیپ فاملیها از کلام خداوند پیروی میکند به خاطر ازی که خداوند کلام خود در مورد احمیت پدر مادر گفته و ذکر کرده زمان که خداوند کلام خوده بر حضرت موسا داد در احکامش ذکر شده که ای فرزندها پدران و مادران تانه والدین خود احترام بکنین تا عمره طولانی داشته باشین بله و در دگه جایی از کلام خداوند مثلا در کتاب کلسیان در فصل سی اومش آیت بیست اوم و شما میخانیم که میگه ای فرزندان موتی پدر و مادر خود باشید زیرا این خداوند را خشنود میسازد و اگر ما میخواییم که خداوند را خشنود بسازیم باید که احترام پدر و مادر خوده کنیم و در زندگی روزانه چون اونا ما و شما را به دنیا آوردن اونا زحمت کشیدن یک عمر و ما را بزرگ کردن ما باید احترامشانه کنیم احزتشانه کنیم و ایچ وقت اونا را آزار و ازیت نکنیم بله و به این شکل در انجل مقدس در ساره احزتشان میخانیم که در رابطه به والدین و فرزندان میگه که ای فرزندان وظیفه هر مسیحین اینست که از والدین خود اطاعت کنند اولین حکم که با وعده همراه بود اینست پدر و مادر خود را ایزت و احترام کن و وعده آن این بود تا کامیاب گردی و عمره در زمین طولانی شود میبینیم که فامیلای و خانواده که بر خداون زندگی میکنه و کلام را در قلب خود دارند در ذهن خود دارند در اون فامیلا همیشه خوشی خوشبختی هست در اونجا ایزت و پدر مادر هست در اونجا احترام فرزنده هم هست بله و احترام دیگرها در دلشان هست و همه را اونا دوست دارند و احترام مگذارند و هیچ وقت کار نمیتونند که مشکل پیدا بکنه یا هیچ کار نمیتونند که بدبختی به بار بیره بله به قبول جان سلام افنستان به قبول جان هزی آوارن هزی سرگردان هزی تنهائی و هزی زندان به قبول جان سلام به قبول جان سلام افنستان سلام افنستان سلام افنستان موسافرم چه کنم نش منزلم یاران غریب دامن دریای قبولم یاران عوی قربان مراز یارت دلهای خسته میخاند کجا روم که نباشد غم دلم یاران هزی آوارن هزی سرگردان هزی تنهایی و هزی زندان به قبول جان سلام افنستان سلام به قبول جان افنستان سلام موسافرم چه کنم نش منزلم یاران غریب دامن دریای قبولم یاران عوی قربان مراز یارت دلهای خسته میخاند کجا روم که نباشد غم دلم یاران هزی آوارن هزی سرگردان هزی تنهایی و هزی زندان به قبول جان سلام افنستان سلام به قبول جان افنستان سلام موسافرم چه کنم نش منزلم یاران آهنگ بسیار جالب بود بله واقعا منم خوشم آمد خوب شناندههای عزیز و گرامی شما برنامه از هر گل برگره میشنوین اگه شما متلب یا شیر یا فکاهی یا خاطره و یا موضوع جالب دارین و یا میخواین که شعادت تان از طریق برنامه نشد شده لطفا متالب تانه برما از طریق پوست روان کنین آدرس پوستی ما رادیو صدای زندگی صندوق پوستی 702 جی پی او لاهور پاکستان بله و اگر به ایمیل دسترسی دارین متالب تانه میتانین از طریق ایمیل برما بفرستین توجوه کنین به ایمیل آدرس ما روشن ات افگن ریدیو دات او آر جی بله همچنان شما میتانین که از طریق تیلفون همرای ما بتماث شبین او متلب شادت و شیر تانه از طریق تیلفون برما بگوین و ما او را در برنامه بر شما میگنجانیم توجوه کنین به نمبر تیلفون ما صفر صفر یک پینصد و چهل و یک پینصد و پینجا هفتاد و یک سی و یک بله وقتی برما زنگ میزنین بگوین متلب دارم به برنامه از هر گل برگی خب شرامدگان عزیز و عرجمند ای بود برنامه ای نوبت ما که تقدیم شما عزیزا شد تا تقدیم برنامه آینده تمام شما عزیزارا به خداوند ما ایسا مسیم میسپاریم