به دست آوردن موفقیت‌ها

  ۲۹ دقیقه

  ۶ ژانوِیه ۲۰۲۶

موفقیت تعریفی شخصی و چندوجهی دارد و فراتر از ثروت است؛ یعنی «دستیابی به نتایج مطلوب و مثبت در راستای اهداف، ارزش‌ها و رشد فردی» که می‌‌‌تواند شامل پیشرفت شغلی، روابط سالم، سلامت، آرامش درونی، یادگیری مهارت‌های جدید، و تأثیر مثبت بر دیگران باشد و با «تلاش مداوم، مثبت‌اندیشی، تعهد، غلبه بر چالش‌ها و داشتن هدف روشن» به دست می‌‌‌آید. موفقیت سفری است که هر قدم آن در جهت رشد و تحقق ارزش‌های شماست، نه فقط رسیدن به یک مقصد نهایی.

دانلود

متن برنامه / متن سرود

 رونویسی توسط هوش مصنوعی

راڈیو صدای زندگی پرنامه راژی و کرانه راڈیو صدای زندگی راڈیو صدای زندگی پرنامه راژی و کرانه راڈیو صدای زندگی پرنامه راژی و کرانه راڈیو صدای زندگی پرنامه راژی و کرانه پرنامه راژی و کرانه پرنامه راژی و کرانه پرنامه راژی و کرانه پرنامه راژی و کرانه پرنامه راژی و کرانه مریم چی میکنی؟ رسامی دارم چی رسامی میکنی مریم جان؟ این را ببینی این چی است؟ تو خب مثل سحنی مسابقه که داشتیم رسام کدی آره راست نگی امو قسم آمدم آخوار تو چی میخواستی بکشی؟ به نفشه ما گفتیم در مسابقه تا نبودم که میدیدم میخواستم امو سحن رسامی کنم آوه بازم بسیار مقبوی کشیدیم مریم جان بگم خیلی راست دیگه دفعه ماسابقه برگذار شد اتمن با سرم میبرم آوه تشکر بسیار زیاد منیم منیم این برنامه کدک ها شروع شده اون ها منتظر هستند راست میگی سلام سلام کدک های قند چطور هستین؟ سلام اطفالک های گل و قند و مهربان بسیار ببخشید که برنامه شروع شده بود و ما قصه داشتیم دوست ها امروز یک گفت بسیار خوب دارم بر اتان چی گفت داری مریم جان؟ بگو ما میخوایم بشنوام سلام پدر جان خوش آمدی با برنامه کدک ها تشکر دخترم خوب باش که اول من بره کدک های قند سلام کنم سلام سلام اطفالک های شیرین و مهربان چطور هستین؟ باش که مریم چی میخوایی بگویا بره ما مریم آلی بگو چی میخواستی بگویی بر پدر جان پدر جان امروز شما نبودی به نفشه از مکتب بسیار نوقت آمد ما و مادر جان بسیار ورخطا شده بودیم که به نفشه چی شد؟ وقت خانه آمد میگه مسابقه دویش داشتیم آها پدر جان امروز در مکتب من مسابقه دویش بود من خبر نداشتم اگه نیه خب مادر جان من وقت هر میگفتم خوب این خب بسیار گفت خوب است که در مسابقه شرکت کدی پدر جان در مسابقه دوم شده تبریک تبریک بسیار خوب به تو افتخار میکنم دخترکم که جرعتی ایره داری که در مسابقه شرکت کنی مادر جان امروز درباره به دست آوردن موافقیت ها کپ بنزنیم تا آنها هم شجاب باشن نترسن تا موافق شن آها بسیار موضوع خوب است که اگر کدک های قند یکان وقت به جرعت میباشه وقتی برنامه را بیشنوان باز به جرعت میشن بله مادر جان من روز اولی که کدک سن رفتم بسیار به جرعت بودم آله بسیار خوب شدم دقیقا مریم امروز دگم سنفیه مرم سر مالم ساب گفته بود که به مسابقه شرکت کنن اما ایچ کدومشون شرکت نکدن کشت شرکت میکدن مگر مادر جان چه دلیل داره که به جرعت باشی؟ دخترم به جرعتی شاید دلائل زیاد داشته باشه یکی دلیلشی است که ترس داره و ای ترس منه میشه که شجاب باشه چه قسمت ترس مادر جان؟ مثل شب که تاریک میشه من تنها نمیتونم بیرون بروم؟ مریم جان پنزار مادر جان ای قسمت ترس نمیگن خیلی چه قسمت ترس؟ پنزار من ای ترس ترسی است که نخود برنده شوه او راست میگی او هم یک ترس گفته میشه که اگه برنده نشوه بد میشه آه جان مادر آلی خوب فهمیدی یعنی میگه اگه برنده نشوم چی فایده که به مسابقه شرکت بکنم اما امروز به کدکای قلب بگوییم که اول شدن در مسابقه مهم نیست مهمی است که ما جرات داشته باشیم و در مسابقات شرکت کنیم دقیقن کدکای قلب میشه آدم یک دفعه دو دفعه برنده نشوه اما بسیار تجربه های خوبی میگیره و بسیار چیزها را یاد میگیره همچنان برای آدم بسیار خوش میگذاره آه آه کدکای قلب اگر ما و شما در مسابقه خورد شرکت نکنیم وقتی یکان مسابقه کلان برگذار شوه دیگه هیچوقت شرکت نمیکنیم آفرین دختریم بسیار گره خوب گفتی دقیقن که امی قسم هست اگر شما در مسابقات خورد شرکت نکنین در مسابقات کلان نمیتونین که شرکت کنین پدر به نفشه جان تنها گره مسابقه نیست کدکای قلب را تشفیق میکنیم که اگر در مکتب درس میخوانن یا در هر جایی دیگه درس میخوانن در سنف در فعالیت های سنفی باید شرکت بکنن که آیستا آیستا با جرعت شووند مادر جان شما میگین دستت و اگر معالم ما گفت درس کی میخوانن ما باید دست ما را بلند کنیم آه جانی مادر اگر برای خاندن درس خواست یا هم اگر درس را سوال میکد باید با جرعت دست خود را بلند میکنه و جواب بیده آه مادر جان یک همسنفی ما هست که کتاب را بسیار خوب خوانده میتونه و بسیار خوش داره درسایش هم همیشه یاد داره اما وقتی معالم صاحب ما میگه این درس کی یاد داره او دست خود را بالا نمیکنه یعنی او زیاد کم جرعت هست؟ آه دخترم کم جرعت هست شاید میترسن که اشتباه بخوانه مادر جان معالم ما میگه که شما نباید بترسین که اشتباه میکنه بخوادر که اشتباه نخوانی صحیح خواندم نمیتونی دقیقا دخترم آدم تا یک درس خواندن یا نوشت کدن یک چیز را یاد بگیره چندین دفعه اشتباه میکنه تا که صحیحش را یاد بگیره بله حتی در مسابقه هم اگه شکرس خوردیم باید به خداوند امید داشته باشیم بله مریم جان دیروز دیگه باره گفت زدیم که امید داشتن به خداوند و دعا کردن در زندگی ما چقدر مهم هست دقیقا جان پدر امید داشتن به خداوند و اعتماد کردن به خداوند بسیار مهم هست در کتاب مقدست نام اول پاولوس رسول به قرانتیان گفته آیا نمی دانید که در میدان مسابقه همه می دوند اما فقط یک نفر جایزه را می برد شما نیست توره بدوید که آن جایزه را ببرد هر ورزشکار خود را با کشیش زیاد آماده مسابقه می سازد تا تاج فانی را به دست آورد ولی ما می خواهیم تاج عبدی را به دست آوریم آمین آمین چقدر خوب کتاب مقدست در باری دویدن و مسابقه برای ما چیزهای خوب گفته دقیقا اما پولوس رسول اینجا در باره کار خوب گفت می زنه و می گه که برای انجام کار خوب هیچ وقت مانده نشوید و کلام خدا برای ما همیشه یاد می ته که در کار خوب تلاش کنیم مثل یکی در مسابقه استیم البته ما هم باید آدم های خوبی باشیم بدی نکنیم که خداون همراه ما باشه و کمک من بکنه به نفشه پس شجاعت یعنی نترسیدن جلد داشتن و امید داشتن به خداون است من که می گم شجاعت واقعی از ایمان به خداون می آیه وقتی بفامی که خداون کنار تاست از هیچ چیزم نمی ترسه دقیقا که امید داشتن به خداون بسیار مهم است کودکای قن کودکای قن یک چیز دیگرم براتون بگویم که وقتی اگر یک مسابقه را باختین مایت خوش باشین به خاطر که اول گفتم که شما از اونجا یکان چیزها را یاد می گیرین که دیگر دفعه برنده شوید یک چیز دیگرم بسیار مهم است دیگر چی است؟ من وقتی در کودکستان عداده را می خوندم اول از ای ترس داشتم که یک دوستم نگوید که چقدر بد خوندی یا یاد نداشتی اما آله در قصه چیزی نیستم که کی چیزی میگه یا نمیگه آفرین بسیار کار خوبی می کنید ای ام یک ترس است که ما می گیم مره دوستم چیزی نگوید آ راست می گی که ای ام یک ترس است مریم جان خوب شد که امروز فهمیده که نباید ترس باعثی ای شوه که موفق نشوید و ای که گفت دیگران نباید تو را از تلاش کدن دلسرد بسازه بله مادر جان حال کودک های قند ترس را هم فهمیده خوب اطفال های قند و نازنی ای بود برنامه امروز ما که درباره ای بود که چه قسم ای موفقیت ها را به دست بیاریم که گفتیم در موفقیت ها چه قسم شرکت کنیم و موفق باشیم آخورا و برادر های مخبور گفتیم که از هیچ چیزی ترس نداشته باشید از امیال بره مسابقه خورد شرکت کنین تا وقتی کلان میشین جرت تون را از دست نتین بلکه با شجاعت کلان شوید بله بخاطره که موفقیت به یک برگی به دست نمی آیا و به یک برگی شجاع نمی شوید بلکه آیستا آیستا در مسابقات و درسات شرکت کنین تا که کلان میشین که با جراعت باشین و همچنان در هر کارتان از خداون کمک بخوایین و به اون امید داشته باشین که موفق شوید بچه و دخترهای شجاع و قهرمان ما حالی مطمئن هستیم که از این بابات شما در درسات مکتب تون در مسابقاتی که در مکتب برگذار میشه با جراعت اشتراک میکنین و موفق هم میشین بخاطره که حالی شما فهمیدین که چه قسیم باید موفق شوید اطفاله مزنین من از این بخش برنامه خیلی شیزا آموختم شما چطور؟ من مطمئن هستم که شما بسیار چیز خوب یاد گرفتید بله اطفاله بسیار نازنین و دست داشتنین حالی میخوایم از شما پرسوم کنم که شما از این قسمت برنامه چی آموختید و چی برای شما جالب بوده من و مریم جان خیلی چیزا آموختید و از شما میخواییم چیزهای رو که آموختید با دوستان شیرین تان هم شریک بسازید حالی میریم قسمت بعدی برنامه را با هم گوش بکنیم دختره امروز یک قصه بسیار جالب دارم کی میخوایی که بیشنبه؟ من میخوایم مادر جان خب هر دوی تان میخوایید پس اول یک تان ای را بره بگوین که دیروز در باره کدام قصه بره تان خانده بودم مادر جان دیروز در باره این گب زدن با خداونت خانده بودم که مادر صداف مریض شده بود نمیفامید که چی کار بکنه آخر لیلا بره مادرش دعا کد و مادر صداف هم خوب شد آهانی خداونت همیشه صدای ما را میشنوه خب امروز در باره پولی چوبی بره تان میخوانم آماده هستین که بشنوین؟ بله مادر جان در یک قریه بسیار زیبا که کنون یک دریاچه ای آرام بود بچه بنامی حمید زندگی میکد حمید دوازده ساله بود و از کل چیز شجاع به نظر میرسید اما یک راز داشت که فقط خودش میخوامید در قریه ایشان یک پولی چوبی بود که از اون میترسید و تیر شده نمیتانید پولی چوبی قریه یک پولی خورد بود که بالای دریاچه منده شده بود و مردم از یک طرف به دیگه طرف تیر میشودن کل کدکای قریه از اون پول تیر میشودن و به اون طرف دریاچه میرفتن تا در دشت بازی بکنن اما حمید همیشه بحانه می آورد و به جای پول از راه درتر میرفت و به اون طرف دریاچه تیر میشود یک روز دوستاش به اون گفتن حمید بیا با ما از پول تیر شدیم و به دشت بازی کنیم این روز می خواهیم فوتبال بازی بکنیم باز حمید رفت امروشان مادر جان؟ نه دخترم نرفت حمید باور خطایی گفت نه من باید اول به خانه بروم و پسانتر باز می آیام دوستاش رفتن و حمید با حسرت با اونا سهل کرد و با خودش فکر کرد چرا نمیتونم مثل دیگران شجا باشوم؟ اگر یک روز مجبور شوم از پول تیر شوم چی باید بکنم؟ سبای او روز وقت حمید در حولی خانه شیشته بود پدرش پشش آمد و گفت حمید جان چرا جگرخون به نظر می رسی جانی پدر؟ حمید آهی کشید و گفت پدر من از پول چوبی می ترسوم همیشه فکر می کنم اگر از پول تیر شوم به دریاچه میفتم پدرش با مهربانی لبخن زد و گفت بچه شجاعت یعنی با ترسهای دروبرو شوی ترسیدن طبیعی است اما نباید بگذاری که ترس همیشه در تو بمانه بیا سبای یک جای از پول تیر می شیم حمید کمی فکر کد و بلاخره گفت سیز پدر جان من کوشیش می کنم که از پول تیر شوم مادر جان باست چی شد تیر شد؟ بان که مادر جان دامین قصه را بخونم باست می فهمیم آه جانی مادر بعد از او سبای او روز حمید و پدرش به طرف پول رفتند و وقتی به پول رسیدن حمید بسیار ترسیده بود و می لرزید پدرش دستی او را گرفت و گفت نه ترس بچه من هستم پیشت فقط به قدمهای خودت سریع کن و آرام باش حمید یک قدم ماند و چوبهای پول زریب پایش کمی تکان خوردن اما او کوشیش کرد آرام باشد قدم به قدم پیش رفت و پدرش هم پلوی او را می رد حمید به نیمه این پول رسید اما ناگاهان باد شدید آمد و پول کمی لرزید باز چی شد؟ حمید بازم ترسید؟ آ آ جان مادر بازم ترسید حمید استاد شد و گفت پدر من نتوانم دیگه پیش برو پدرش با آرامش گفت حمید جان به من سریع کن تو تا اینجا آمدی این نشان می تن که می تانی باقی راه پول را هم بری فقط به خودت باور داشته باش حمید نفس عمیقه کشد و قدمهایش را ادامه دار وقتی به آخر پول رسید از خوشحاله فریاد زد پدر من تو نیستم پدرش اون را داقوش گرفت و گفت آفرین بچهم آلی دیدی که شجاعت چطور می تانه تو را قبیلتر بسازه از او روز بباد حمید دیگه از پول چوبی نمی ترسید او حتی به دوستاش کمک میکد که اگر از چیزی می ترسند با اون روبرو شود او یاد گرفته بود که شجاعت به منی نبودن ترس نیست بلکه یعنی پیشرفتن با وجود ترس هست چقدر جالب مثل ماوری ترسی بوده اما حمید که شجاعت کرد و ترس را از خود دور کرد مادر جان آلی من هم نمی ترسم او حتی هم می ترسیدم آفرین دختر گولم آلی اردوی تان ایرا برم بگین که نتیجی از این قصه چیست مادر جان نتیجی این قصه ایست که اگر آدم از چیزی می ترسه باید با او روبرو شوه تا دیگه نترسه دقیقا دخترم که امید قسم هست اطفال نازنین این داستان چقدر زیبا و شیرین و آموزنده بود من خیلی خیلی زیاد چیزهای جدید و آموختم و خدا کنه که برای شما هم آموزنده بوده باشه بله اطفال نازنین حالا میریم بخش بعدی برنامه را گوش می کنیم دختره کایم امروز می خواهیم یک قصه بسیار جالب را برای تان بخوانم می خواهید بشنوید؟ چرا کنه پدر جان پدر جان من امیال میخواستم برای شما بگویم که برای ما داستان بخون خوب خیلی این قسم پس دفعه پیش چه خونده بودیم؟ پدر جان دفعه پیش در باره آتشی که از آسمان آمده بود خونده بودیم که خداوند برای قربانی ایلیا پیانبر آتش روان کده بود بله بخاطره که برای قوم اسرائیل ثابت کنه که یهوه خدای حقیقی هست نه بل پس از خداوند خواست که برش آتش روان کنه که امو قسم هم شد خوب امروز در باره ایلیا پیانبر که خداوند او را به آسمان برد می خانم پدر جان یهوه با چی مانه؟ دخترکم یهوه نام خداوند هست امو قسم که ما انسان هستیم یکان نام دارم خدای حقیقی ما هم نامش یهوه هست خوب پدر جان بخون که بسیار جالب هست خوب سریع هست خیلی گوش کنین که بخونم آهان پدر جان می شنویم دخترک های ایلیا پیانبر کلام خدا را می فامید و مطابق او ای را می فامید که وقت رفتنش نزدیک شده خداوند او را به آسمان می برد و نه به رویش عادی بلکه به شکل خاص و عجیب او یک دوست نزدیک به نام ایلیشه داشت که شاگردشن بود و امراه ایلیا بود یک روز ایلیا به ایلیشه گفت تو اینجا بمان چون من باید به بیت ال برام اما ایلیشه خیلی به استادش علاقه داشت و جواب داد به خداوند قسم هر جا که تو بریم من می آیام تو را تنها نمی گذارام پس هر دو به بیت ال رفتن وقت با اونجا رسیدن گروهی از پیانبران به ایلشه گفتن آیا می دانه که امروز خداوند استادت و ایلیا را از تو می گیره ایلشه که از این موضوع آگاه بود گفت بله می فهمم لطفاً چیز نگوین آه بچه ها چقدر دلش دیق شده بوده استادش خداوند می برده بله امو رقمی که اول پدر جان گفت مطابق کلام خداوند اینا می فهمیدن آه دخترکاییم بره بار سوم ایلیا و ایلشه گفت ایلشه اینجا بمان چون من باید بر رود اردن برام اما ایلشه که هیچ قصده بره ترک استادش نداشت گفت به خداوند قسم هر جا که تو بریم من همرایت می آیام وقت بر رود اردن رسیدن ایلیا ردای خود را در دست گرفت و او را پاد کرد و به او آب زد آب رود به دو طرف جدا شد و اونا از میان رودخانه به خشکی تیر شدن این کار نشان می داد که خداوند قدرت بزرگ و ایلیا داده وقت از رود تیر شدن ایلیا و ایلشه گفت قبل از این که خداوند مره از تو بگیره از من بخواهی که چی کاره برد انجام بتم ایلشه جواب داد من می خواهم دو برابر از روح تو را داشته باشم این یعنی ایلشه می خواست همون قدرت روحانی که ایلیا داشت به اندازه زیادتر به او داده شدم ایلیا گفت چیزی سخت خواستی اما اگر ببینه که من از تو جدا می شوم ای درخواست انجام می شم اما اگر نبینی چونه نخواد شد در امو لحظه که اونا قدم می زدن و گفت می زدن ناگهان یک عربه آتشین با از پای آتشین ظاهر شد و بین اونا فاصله انداخت ایلیا در یک گرباد به آسمان مرده شد ایلشه فریاد زد ای پدر ما ای پدر ما عربه های اسرائیل و سوارانش و دیگر ایلیا را ندید ایلشه ردای ایلیا را که از او به جایش منده بود و گرفت و به طرف رود اردن برگشت خوب باز دیگر چی شد پدر جان دخترکم وقت به رود رسید ردای ایلیا را گرفت و به آب زد و گفت خدای ایلیا کجاست آب دوباره به دو طرف جدا شد و ایلشه از رود تیر شد گروه پیامبران که از دور نزارمه کده گفتند روه ایلیا بر ایلشه قرار گرفته است اونا آمدند و در مقابل او زانو زدند و احترام گذاشتند ایلشه ثابت کده دوست خاص و شاگرد وفادار ایلیا بود او هرگز استادش را تنها نگذاشت و خداوندم شجاعت و وفاداری او را برکت داد پدر جان ای داستان واقعا جالب بود خوخی بسیار خوب دخترکاییم اما ای را برم بگوین که از ای داستان چی نتیجه گرفتید پدر جان ای داستان بمایاد میتد که اگر به خداوند اعتماد کنیم و به کسایی که او بر هدایت ما قرار داده است وفادار بمانیم او ما را با برکات زیادی پر می کند آفرین دخترکیم دقیقا که امی قسم ای داستان به خداوند خودش برکت است بله اطفالای نازنین حالا با هم میریم یک ترانه گوش می کنیم دخترها ششته قطار میچینند آنه انار باشه گفتر میبودم ده هوا پر میزدم هوای زمزم میخوردم زگی دریا میچیندم شهر گفت الله الله ما داستان درد و بلا کو کو کو برگ چنار دخترها ششته قطار میچینند آنه انار باشه گفتر میبودم ده هوا پر میزدم هوای زمزم میخوردم زگی دریا میچیندم شهر گفت الله الله ما داستان درد و بلا بله اطفال نازنین ای داستان کتاب مقدس خیلی آموزنده بود و من خیلی چیزها را نمیدونستم که فیلن از ای داستان زبا و شیرین آموختم بله مریم جان من هم خیلی آموختم بله اطفال نازنین آل رسیدیم ده آخر ای برنامه اطفال شیرین و نازنین آل شما را به خداوند مزپارم خدا حافظه همگی شما