گل‌های ناشگفتۀ نیلاب قبل از شگفتن پژمرده شد

  ۲۹ دقیقه

  ۱۳ مه ۲۰۱۷

در سختی‌ها و مشکلات باید مقاوم بود و نباید که در برابر آن خم شد.
این شایسته نیست که به خاطر رفع مشکلات، کسی را قربانی کرد و یا آرزو هایش را پامال کرد. این درست نیست که برای خوشی و آرامی خانواده دختر خانواده خود را قربانی سازد.

دانلود

متن برنامه / متن سرود

 رونویسی توسط هوش مصنوعی

راڈیو صدای زندگی شنونده های عزیز سلام شما آواز ما را از راڈیو صدای زندگی می شنوید که هر صبح روی موج کوتای 49 متر بند پخش می گردد رنگ زندگی رنگ زندگی سلام شنونده های عزیز و گرامی برنامه رنگ زندگی امیدوارم که با شادی تمام آماده شنیدن برنامه اینوبت ما باشین امیدوارم تمانیات نیک مارک انکاس از محبت خالصانی ماست گرمایی باشه بر لحظه های شما ما هم به نوبی خواد سلام های خدا تقدیم شما اضا می کنم خب شنونده های ارجومند ما در برنامه رنگ زندگی در مورد مسائل خانودگی و مسائل اجتماعی می پردازیم دوست های عزیز در این برنامه باز هم یکی از شنونده های عزیز داستان زندگی خدا برما روان کردند بیاین دوست های عزیز به این داستان گوش بدیم و ببینیم که زندگی چهره و رنگ خدا در زندگی این شنونده ارجومند به چی شکل به نوباش گذاشته توجه کنین همیشه از خود می پرسم چرا با این بخت بد و بدشانسی به دنیا آمدم چرا فلک درد و اندوه تمام مردمان دنیا را در دامن من ریخته است موقعی که تازه جوان شده بودم پدر خدا بیامرزم برایم می گفته نیلاب دخترم تو در میان فرزندانم خوشقسمت ترین هستی زیرا با چشم گوشودندت چراق تار زندگی ما را روشند کردی آرزو دارم زندگیت پر از خوشی های بشمار باشد این آخرین جملات بود که از پدرم شنیدم زیرا فقط چند روز بعد در اثر حادثه مرموزه جان به حق زپرد غم و اندوه از دست دادن پدر که یگانه پشتیوان و حامیم بود چنان مرا سخت افسرده و گوشگیر ساخت که دیگر زندگی معنی خود را برایم از دست داده بود روزها چشمهایم را می بستم و بیاد پدرم ایام شاد را که او در کنارم مانند تکیگاهم بود احساس می کردم هنوز درد از دست دادن پناگا هم مرا می آزرد که آشیانه ما هدف دست برد دوزدان و فرزندان نا اهل وطن قرار گرفت که نتنها دار و ندار ما بلکه از همه مردم را بباد فنا بردند هممانند سیلا بخورش کنان آمدند و بجز کصافت و بوی بد از خود چیز دیگری بجا نگذاشتند که تا به حال مشام مردم را می آزارد از این که برادر بزرگم سرپرست فامی بود فکر می کرد هر چی می گوید و انجام می دهد همهش درست است و کسی را وقت نمی داد تا در مقابلش استاده و در باره تصمیمی که گرفته حرف بزند بنان در موقعی که بخاطر صرف نان چاشت بالای صفره نشسته بودیم گفت که میلاب را با پسر تجار شیرنی خواهد داد در حال که دوکان کوچک ترمیم بایسیکل داشت و با کارهای خلاف نیز دست داشت برادرم در چنان شرایط بد قرار گرفته بود که فراهم کردن ضروریات چند نفر برایش بسیار مشکل بود آنچه از پدر برای ما به عرص مانده بود بیشتر آن را در برگزاری مراسم فاتحه و ختم های شبهای جمعه برای پدرم به مسرف رسانیده بودیم و باقی آن را هم افراد که سنگ عدالت، برادری و برابری را بر سینه می زدن به اغماق برده بودند بناهن با تصمیمش می خواست بار گرانی را که روی شانه هایش قرار داشت صبوختر سازد و همچنان اثر گفته های بعض از اشخاص که می گفتند نگه داشتن دختر جوان در خانه گناه دارد، نه تنها پرادرم بلکه عده بیشمار از پدران جگرگوش هایشان را بخاطر که بیعفت نشوند و آبرویشان نریزد، عروس افراد ساختند که اصل و نصبشان معلوم نبود در همین موقع خواهرم که در یکی از کشورهای همسایه با شوهرش زندگی می کرد با کابل آمده بود وقت از تصمیم برادرم باخبر شد، با اصرار زیاد برادرم را رازی ساخت تا حد اقل یک بار با پسر صحبت نماید نتیجه بازدیدشان سبب شد تا قول را که برادرم و پسر داده بود بشکنند و خواهرم فردای همان روز مرا با خود با پاکستان برد اما در جرایان روزهای که من دور از دغدغه روزگار و جنجالهای فامیلم زندگی می کردم در کشور ما جنگ و ویرانگری بیداد می کرد مادر و دیگر اعزای خانواده ما برای زندماندنشان از یک گوشه کابل به گوشه دیگر پنامی بردند تا شاید زنده بمانند فامیل به دستگیری خانواده هم حاضر می شود تا مادر و بقیه اعزای فامیلم را در منزلشان که امن تر بود جا دهد و از آنها موازبت نماید ولی با چه قیمت و شرطه؟ قیمته که بعد از برگشتن به کابل من پرداختم بله هر موقعی که در خانواده ها مسیبت به وجود می آید این زنان و دختران هستن که بار مسیبت را باید به دوش بکشند با دهن بسته، قلبهای پرخون و چشمهای گریان باید قربانی گناه پدر، برادر و دیگران شوند و با سبر و حوصلمندی، بیدون کدام اعتراض باید بپذیرند بناهن مرا با عقد پسر صاحب خانه در آوردند بسره که سالها می شد از کشور فرار کرده بود و خانوادهش بجز چند قطع عکس چند سال قبلش و شماره تلفونش چیز دیگر از او نداشتند حتی در محفل عقد نکا حاضر نبود پس از چند روز من باید راهی سرنوشت ناملومه می شدم سرنوشته که گلهای ناشگفته آرزوهایم پیش از شگفتن پجمرده شد مرا همچون سنگ پلخمان فرستادند روز شنبی بود که نانویم برایم گافت دو روز بعد حرکت می نمائیم در طول دو روز همیشه می کوشیدم خود را خوش نشان بدهم تا پس از رفتنم مادرم از غصه بیماریش سیاد نشود موقع ودا فرا رسید با گیریه به سوی سرنوشت مرموزه که در انتظارم بود حرکت نمودم پس از سی شوان روز سفر پی هم موقع که آفتاب می خواست از کلبش در آسمان بیرون شود تا به همه روشنایی و گرمی به بخشت به شهر حرات رسیدیم بعد از یک توقف کوتا برای صرف صبحانه به سوی مرز ایران بر راه خود ادامه دادیم در مسیر راه افکار گولاگول در ذهنم خطور می کرد گاهه از خستگی خوابم می برد و زمان هم غرق رویاه های می شدم که هرگز به آن دست نیافتم از این که ویزا و اصناد قانونی نداشتیم باید منتظر فرا رسیدن شفت می بودیم تا در تاریکی شفت به آن سوی مرز با شخص که از آن سوی برای بردن ما آمده بود برویم ساعت دوازده شب بود که از مرز گذشتیم و پس از فاصله زیاده که پیاده رفتیم سوار موتر شدیم که در عقب تپه استاده بود تا ما را به سر منزل مقصود برساند پس از یک سفر چند ساعته در میان تپه های ریگی و دشت های پرست خاک ساعت سه شب نزدیک یک مارکیت کوچک محلی از موتر پیاده شدیم و شخص که ما را تا آنجا رسانیده بود برای ما گافت در همین جا منتظر شماست با وجود که از خستگی و بهخوابی چشمهایم بسته می شد با شنیدن نامش خواب از چشمهایم پرید و قلبم به شدت تپیدن گرفت زیرا کسی که تا آن زمان تنها نامش را می دانستم و باید تا آخر عمر با او در یک بالش سر بگذارم در جلب چشمهایم فاهم دید در حیجان بودم که صدای توجه مرا بخود جلب کرد رویم را دور دادم ریش صفید شست هفتاد ساله که از سر و کلهش معلوم می شد رنج و زحمت بیشمار دیده است ولی از این که شخصی را که من در عکس دیده بودم و در انتظار دیدنش بودم نبود رویم را برگشتاندم فکر کردم شاید کسی دیگری را صدا می زند ولی نزدیکتر آمده دوباره گفت من منتظر شما هستم بخید رسیده؟ زمین در زیر پایم لرزیدن گرفت سرم دو خورد تاریکی شب در پیش چشمهایم تاریکتر شد به مشکل از افتیدنم جلوگیری کردم پس از لحظه در عالم ناباوری با او همکلام شدم خودش بود بله او همون کسی بود که تقدیر در قسمت من نوشته بود و قیمتی بود که برای آرامش خانواده پرداخته بودم با دیدن او گلهای ناشگفته آرزوهایم را قبل از شگفتن پجمرده یافتم اما با خود گفتم نیلاب برای خوشی و آرامی خانواده عزت نفس آبرو و غرور برادرت باید قربانی بدیهی و هیچ کس را مقصد دردهای بیدرمان خود نمیداند خب فریبا جان ما شما خود داستانه شنیدیم بله ای داستانه که ما شما با گوش دادیم نتانا داستان سرگزشت نیلاب است بلکه داستان و سرگزشت و واقعیت های زندگی از آرام دختر افغان بیچاره است که در خارج از کشور و حتی در داخل از کشور به می شکل رنج می برند و زندگی خود کدام خوشی و لذت را ندیدند خب فریبا جان ما فکر می کنیم که ما شما باید متوجه یک نکته اساسی باشیم و اوی است که زمان که وضوح از خانواده ما در مشکلات برابر می شه یا یکی از ازای خانواده را از دست می دهیم و به مشکلات اقصادی برابر می شیم نباید که یکی از ازای خانواده خود را قربانی بسازیم بله واقعا شاید جان همه تو که در قصه گفتید و در قصه شنیدیم که واقعا فامیل نیلاب نیلاب بخاطر اقتصاد ضعیفی که دارند و همه تو که در شروع داستان خانده ایم که خانه ایشن تواسط دوزده دوزدی می شند و در شروع خود دخترهای خود با شور بتند و اتا سن و سال اونا نگاه نمی کنند و واقعا شاید جان زمان بود که من خودم شاید استم که دخترهای بسیار خورده فامیلا بخاطر اقتصاد و بخاطر امی سلاب و دستا که به زور می آمدند در خانه شان می گفت یا دختر تا بتی و یا می کشیم بمون خاطر دخترهای خود را می دادند واقعا برای فامیلا بسیار مشکل است که وقتی دوتو یک شرایط قرار می گیره مجبور هستند بخاطر تمام فامیل یک نفر را قربانی کنند بله و امو دوری را که ای خوهر ما نیلاب در داستان شان ذکر کردند که دوری آمد که به حساب سلادارا داخل شهر کابل شدند و تمام جای اینا اشغال کردند تمام مصدات دولتی را راست هم اینا در هر جایی که رفتند گرچه در شروع آمدند که ما جهاد کردیم و تنهابات می سازیم ولی تمام چیز برعکس شد نتانا اینا وطن آباد نکردند بلکه به بسیار شکل وحشیانه وطن خود را ویران کردند مردم را شکنج دادند و اتا مردم در خانه خود احساس آرامش نمی کردند بله اتا چشم شان به مال و ناموس مردم بود و همه تو که پیشتر گفتیم شاید جان در هر خانه که من را آمدند اگر دختر جوان می داشتند اتا دختر نوجوان که شاید پا به سن نوجوانی گذاشتا بود وقتی چشم شان می خورد به زور دختر را می گرفتند و واقعا داستان های بسیار دلخراش و تأثیراور است که ما داریم بسیاری از این قومندان ها و کسی های که سلاح به دست داشتند در هر جای که می رفتند یا دختر های مقبوله را که در سرک می دیدند و آره تقیب می کردند و خانه شان را پیدا می کردند و بعد از او امراه سلاح خود می رفتند بخانه شان و بساب از دختر بزن خودشان تلبگاری می کردند و تلبگاری از او بچه شکلی بود که انا در ایک پتنوس سلاح را می ماندند پیسه را می ماندند و قرآن را می ماندند و برای خانواده می گفتند که بخاطر دختر چقدر پیسه می خواهی که ما براتین پیسه می تمر چقدر که می خواهی اگر بخاطر پیسه نیه بخاطر قرآن ما را بته اگر از او خاطر هم نیه و خاطر پیسه هم نیه این سلاح را کلتان را می کشم و دختران را می بروم و مردم بیچاره کدوم چاره دیگه نداشتند مجبور بودن می گفتند خود دخترها خود ما برات می دهیم اتا از اون پیسهش هم اونا سرف نظر می کردند پیسهش هم نمی گرفتند و مردم مجبور بودد که در خانه خود کسی امنیت نداشت در حاله که انا جار می زدند که ما آرامش هم یاریم ما امنیت هم یاریم ما صلح هم یاریم در حاله که همه چیز ظاهری بود و فریب بود و مردم ما جسد شکنجه و فریب را ندیدند و خصوصا در این دوره زیادترین طاون را که به حساب داد دخترهای جوان بودند که زیادتر متحمل همین شکنجه شدند و اونا زیادترشان بخاطر فقر اقصادی یا بخاطر سلاح یا بخاطر موضوعات دیگه بدون از اینکه اونا آزر باشند امروز اونا زندگی مشترک آخاز بکنند اونا را به زور گرفتند و نکای خود در آوردند واقعا شاید جان وقتی که داستان ها را می شناد آدم چقدر متحصر می شد بخاطر اینکه ما داریم در افغانستان فامیل هایی که واقعا دخترهای خودها بدون از اینکه نیاز به پول داشته باشند واقعا مفروشند ولی داریم فامیل هایی که مجبور هستند بخاطر افضاب روی خود بخاطر اولادهای دگه خود امو یک نفر را قربانی کنند تا بتانا زندگی کنند یا بتانن واقعا اولادهای خود را زنده نگاه دارند بله و بازا می بینیم که وقتی که اینا میرند به پاکستان امروز خوهر خود خانواده شان در افغانستان در کابل می مانند و در اینجا خانواده آزر می شند که اینا را کمک بکنند ولی با یک چشمداشت به حساب که اونا تصمیم داشتند که دختر از اینا را بگیرند چقدر خوب می شود که بیدون کدوم توقع بیدون کدوم چشمداشت ای خانواده را کمک می کردند بله پس در اینجا کدوم عمل صورت نگردند صرف بخاطر یک مدعا بخاطر یک مطلب اینا کمک کردند نه بخاطر انسانیت نه بخاطر شرافت بله واقعا شایدان اینا فقط انگیزی بسیار بد داشتند انگیزی داشتند که دختر خرد بچاره را برای یکی از خیشوانده خود که در خارج زندگی میکد و سال خورده بود بله می خواستند که به حق دازده در بیرند و واقعا از مجبوریت ازیا یا با گفتی ما شما از نخون اوگار ازیا استفاده می کند استفاده می کند و امی دختره که می گیرند بله چطور امی خانواده آذر می شند پسرشان که سالهای سال در افغانستان نبوده و دور از کشور بوده و زیاد عمر از اوم به حساب سپری شده می باشد و عمر خوده خورده و چطور اینا آذر می شند که ای دختر محسوم بیچاره را برای او مرد پیر سال خورده که قسمه که نیلاب در داستان خود خاطر نشان کرده که تقریبا در عدود شست و افتاد ساله است چطور اینا آذر شدند که ای دخترک خورده برای او بگیرند اگر امی سرناشد خودشان می بود یا از دخترشان یا از خوهرشان می بود آیا آذر می شند که امی کار بکنند با تمام مشکلاتش نیمی گفتند شاید جان یک مشکله که ما افغانا داریمیسته که وقتی حتی با خارجم می رسیم تنبالی می کنیم و یوز از ای که باریم مثل دگه مردم شاید شاید جان که بسیاری از مردم ها از ممالک مختلف و امتو ممالک فقیر مثل افغانستان وقتی با خارج می آیند شب و روز درس می خانند به یک مقام خود رسانند که تا دعاینده بتانند شاید پین سال شش سال شاید ده سال از عمر خود سپری کنند ولی دیگه تا آخر عمر کار عبر و مندانه دارند و می تانند که زندگی بسیار خوب داشته باشند ولی متاسفانه افغان هایی که شاید جان وقتی خارج می آیند آسان ترین کار کار را پیدا می کنند یا خود زحمت نمی تند که برندرس بخانند برند تحصیل کنند یا لسان یاد بگیرند شاید جان دیده ام که بیس سال شدند که آمدند تا الان صحیح زبان را گفت نمی زندند پس واقعا آدم متاسف می شود اگر همین مرد بوجود که پیر بود اگر اقلان کار خوب می داشت اگر اقلان زندگی خوب می داشت می گفتی برو یک نفر را نجات داد یک فامیل را نجات داد و این فامیل امروش آرام می شود ولی اگر خود از او توانه کار را ندارد و زن جوانش می آیا مجبور است که هم شوار را خود را جمع کند بخوادر که دیگه پیر می شود 60 ساله افغان ها پیر هستند و مجبور می شود تا عمر کار کنند و شوار را نان بدند اگر خود داشته باشیم زمان که کسی که به خارج میره به حساب زندگی از او استاد نمی شود در هر جای که بری چی در اروپا چی در هر نقطی دنیا بری سن در حال پیش رفتن هست و خانواده ازیز باید این را متوجه باشند نباید که امروش دخترهای خود و فرزندهای خود بازی بکنند کوش بکنند کسهای را پیدا بکنند دخترشان باید به خارج بره و شواره را بگیره که در خارج از افغانستان هست بسیار انسان های شریف خانواده های بسیار ازیز در داخل افغانستان هستند که میتوانند در او جا دخترهای خود بتند و میتوانند یک زندگی شاد یک زندگی که واقعا برشون رویه هست امور میتوانند که در داخل افغانستان شروع بکنند و او را تجربه بکنند سابقا بچه که شاد 17-18 سال همیشه ازدواج میکرد و امو وقت ازدواج یک پسر و دختر بود ولی متاسفانه امروز اگر سن و سال پسر های جوان یا جوان های نگاه کنی هر کدامشان تقریبا در عدود سی سال میشه 28 سال 29 بازشان از سیام بالا میشند که تازه ازدواج میکنند و مشکلی است که برخانه که میرند برخوازگاری اگر بچه در خارج باشه یا بچه موتر داشته باشه خانه داشته باشه تحصیل خوب داشته باشه در غیر از این صورت دختر خود برشان نمیتند و این مشکلات ایجاد کرده بر جوان های ما امروز در افغانستان که اگر مثل نیلاب جوان های بسیار زیاده داریم که پانتون خاندند درست خاندند کار میکنند اگر به این بچه دخترهای خود باید متوجه باشند که در قسمت از این توجه دارند که دخترشان یا هر کلام از ازای فامیلشان در یک جای خوب باشند و زندگی آرام داشته باشند به این شکل توجه بکنند در قسمت درس و تعلیم شان زیادتر سر از این توجه بکنند اگر اینا تعلیم داشته باشند و سطح دانش داشته باشند در هر جای که برند میتوانند که خود احاشا و عباته بکنند در کتاب مقدس پولس رسول یک چیز بسیار مقبول میگه شما کار کنین زامت بکشین که نه تانا ایتیاجات خود براورده بسازین بلکه بتانین دیگر ها را کمک کنین واقعا بسیار مهم است که هر جایی که میریم ما باید تلاش کنیم که نه تانا بر اخواد بلکه بتانیم اتا دزگیر دیگر ها باشیم و فامیل هایی که در افغانستان هست اولادهای خود را مخصوصا بخارج جوان میکنند اگر یک کم دندان با جگر بگذارند و اجازه بتند که ای اولادهایشان درست بخانند و تشفیقشان کنند که برین بچه این زبان را یاد بگیرین شاید در سه سال چهار سال پنگ سال اول نتانند به فامیلهای خود کمک کنند ولی اگر امی را تاقت کنند و از اولادهای خود کمک زیاد نخواهند درست بخانند اولادهای خود درست دست کنند و مدیون شان می باشند و درست کنند و ما باید کشو کنیم در زمان که میخوایم دختر های خود را برکس بدیم همشه باید خوشی و آینده دخترهای خود را باید نظر بگیرند نه این لحظه این لحظه که پیش روی ما هست مهم کس آینده هست خوش بکنیم که در مورد آینده خواهر خود فکر بکنیم که چطور میتونند یک زندگی خوش و آرام و خداپسندانه داشته باشند خب فریبا جان بیاین که همراه با دوست های شنوده ما در این بخش از برنامه به سرود زیبا گوشت بدیم بسیار خوب شاید جانم را تو خریدی بخونت مرا ششتی قلبم را بازه گردی در من رو عده میدی ظاهر من نیکه بود لیکن قلبم سیاه بود ظاهر من نیکه بود لیکن قلبم سیاه بود فکرم را روشند کردی از نور خودم میدی فکرم را روشند کردی از نور خودم میدی جانم را تو خریدی بخونت مرا ششتی قلبم را بازه گردی در من رو عده میدی پاک نمودی عشق من شفا دادی درد من پاک نمودی عشق من شفا دادی درد من در سلیب جل جدا از مرد جاتم دادی جانم را تو خریدی بخونت مرا ششتی قلبم را بازه گردی در من رو عده میدی جانم را تو خریدی بخونت مرا ششتی قلبم را بازه گردی در من رو عده میدی امیدوار استم که دوست های شنونده ای ما از شنویدن براکت گرفتا باشند سرود زیبا بود شهای جان خوب فریبا جان ما شما با آخر برنامه را سیدیم پس بیایین که همراه با دوست های شنونده ای خود خداحفظی کنیم خوب شنونده ازیز ای بود برنامه ای نوبت ما که تقدیم شما ازداشات تا برنامه دیگه خداوند یارو مددگارتان