۳۰ دقیقه
وقتی داریوش پادشاه شد، دانیال را به حیث وزیر خویش انتخاب نمود. وزیران دیگر، دانیال را دوست نداشتند و همیشه در صدد بودند تا او را بدنام و به قتل برسانند. وقتی آنها متوجه شدند که دانیال همیشه در حضور خدای خویش دعا میکند، نزد پادشاه رفتند و به او گفتند که دانیال در باره همه چیز با خدای خودش مشوره میکند نه با شما، به همین جهت او سزاور مرگ است. پادشاه دستور داد که دانیال را در چاهی که شیران در آن نگهداری میشدند بیندازند. اما خداوند دانیال را نجات داد. بعد ازآن، داریوش تمام اسیران یهودی را آزاد ساخت و آنها دوباره به اورشلیم برگشتند.
رونویسی توسط هوش مصنوعی
این راژیو صدای زندگی است داستانهای کتاب مقدس برای اطفال از راژیو صدای زندگی می شننیم اطفال بسیار ازیز و دوست داشتنی سلام امیدوار استم که تمام تان در حفظ و پناه خداون باشین خوشحال استم که باز هم با برنامه دیگه از سلسله برنامه های کتاب مقدس برای اطفال در خدمت شما ازیز هستیم در برنامه قبلی شما داستان زندگی دانیال و رفیقایو را شنیدین دانیال کسی بود که بایی که در بابل امرای دیگه یهودی ها اسیر برده شد اما باز هم به خداون وفادار ماند و رفیقایو که نامهایشان شدرک، میشک و عبدنغو بود و هم مثل دانیال به خداون وفادار بودن اتا تایی که حاضر شدن در کوری آتش انداخته شوند مگر ایچ بطره بجای خداون عبادت را پرستش نکنند اطفال عزیز، ای داستانها درسایی بسیار عالی بر زندگی ما و شمام داره که یاد بگیریم اگر ما و شمام به خداون وفادار بانیم، امیشه کامیاب و سربلند میباشیم همونطور که از نام برنامه ها مالوم است، ای داستانها از کتاب مقدس است و کتاب مقدس کلام حداست ما از شما اطفال نازنین حایش میکنم که داستانها را به دقت گوش کنین و اگر در وقت شنیدن برنامه ها برتان سوال پیدا میشه شما اطمن سوالتانا برما با ادرس پوستی ما که داخل برنامه ها برتان گفته میشه روان کنین و یا هم اگر کسی از خانواده شما به انترنت دست رسید داشته باشند میتونین از طریق ایمیل یا پوست الیکترونیکی سوالتانا برما روان کنین ما هم کوشش میکنیم که جواب سوال شما را به اصره وقت برتان پیدا کنیم و او را برتان بگوییم شما میتونین برنامه کتاب مقدس بر اطفال ها از طریق انترنت هم تقیب کنین ادرس سفیه انترنتی ما www.afghanradio.org میباشه و وقتی که روی سفر رفتین بلای داستانهای کتاب مقدس بر اطفال کلک کنین امونجست که برنامه ها را میبینین و اگر شما به انترنت دست رسید ندارین ما سیدی های برنامه ها را در دست رسد داریم که اگر شما حاصله باشین برتان روان کنیم یک چیز دگام که میخواستم برتان بگوییم ای از که ما کتاب های بسیار خوب و خاندنی از جمله کتاب های مقدس بر اطفال بر شما در دست رسد داریم که بسیار مقبول دیزاین شده اگر شما علاقه داشته باشین که ای کتاب ها را دریافت کنین بازم لطفاً برما با ادرسی که داهر برنامه برتان گفته میشه نوشته کنین یا اگر میخواستین که از طریق پوسته الکترونیکی با ما ارتباط بگیرین میتونین با ادرس اینفا www.afghanradio.org برما نوشته کنین و با ادرس من کتاب ها را برتان روان میکنیم خوب، آلی بیاین که با هم یک جای ببرنامه ایم روز گوشت بدهیم خوب مالا جان، او دفع قصه کردی که نبوکد نصر یک درخت را خواهدید و دانیال خواهش را برش تبیر کرد آهان، دانیال گفت شما باید به خداون رو بیارین اگه نه، شما دیوانه میشین و مثل عیوانات در دشت زندگی خواهد کردین آهان، پاچا با خدا روی نبود، دیوانه شد یک سال بعد از خواه که دیده بود پاچا در بام قصر خود قدم میزد و غرورش ایقدر جاد شده بود که گفت کلی این خانه و برجه از برکت ماست مالا جان، او پاچا بر چند سال دیوانه ماند؟ زورا جان، نبوکت نصر بر هفت سال دیوانه ماند و در آخری هفتم سال، نبوکت نصر سنه آسمان سیل کده و عقلش در سرش آمد و گفت کل قدرت در دنیا از خداونده است و خداونده پرستش کد بعد از امو بود که جور شد و به شکست نفسی پس همه تو که دانیال برش گفته بود در قصر خود، در تخت پاچای خود آمد خان مالا جان، بز پاچای بابه چی شد؟ بچه هم نبوکت نصر پاچا بعد از چند سال مرد و بعد از او بچهش و نواسهش و یا پاچایی را گرفتن که از جمله یک نفر به نام بلشه سر پاچای بابل شد مگرم دانیال در مقام خود در مو دربار کار میکد بلشه سر پاچا بخاطر دانیال زیاد معلومت نداشت فقط میفمید که آدم خوب است یک روز پاچا یک میمانی و یک جشن کلان گرفت از آره نفره کلشان نفرهای با نام و نشان مملکتش بودن گته زنهایشان خبر کد در جشن، پاچا زیاد مرد شد و سر نوکرهای خود عمر کد کل زرفای تلایی و پیالای تلایی را که پدر کلانم نبوکت نصر از روشلیم غنیمت گرفته بود وارا بیارین گفت ما میخوایم که بخاطر بوتایی که ما پرستش میکنیم در پیالا و در جامعه تلایی شراب بخوریم نمیخوایید که خداوند بخاطر این کارش سشگار میشه؟ نه، چی میخوایید؟ او خداوند حقیقی را نمیشتن که عبادت پرستش کنه بوتا را پرستش میکنه وقته که پاچا این گفت، نوکرهای پاچا تکان خوردن و میخواستن که پاچا این کار را نکنه مگرم پاچا به گفت نوکرهای خود نکد و گفت چیزه که ما عمر کدیم امت کنین نوکرهای بیچاره مجبور شدن و تمام زرفهای تلایی را که از خزانه خانه عبادت خداوند از روشلین بود آوردن پاچا و میمانهاش که تمام پیالا و جامعه شراب خوردن چیکار کار خراب کردن؟ آهان بچه ام، دمو وقت بود که پاچا چیخ زاد گفت، سریع کنین من یک دستم میبینم که در دیوان نشتکه در رایست از ترز و نوهش میلرزید و رنگش سفید پریده بود کل مردم هم چپ شدن و در دیوان که دست نشتکه در میرفت خوب روشنی چراق افتیده بود پاچا از دست که ترسیده بود، تیز نوکرهای خدا گفت برین برین کل جادوگرها و ستار شناسا و طالبینا و حکیما را اینجا بیارین که نشته که در روی دیوان نشته شده برم بخانن وعده کرد که هر کس که نشته را بخانه و مانایش را برم بگویه من برش جایزه بسیار خوب میتم بعد از چند دقیقه کل حکیما در دربار جمع شدن و کلشان آمدن مگم سرای خودش شور دادن بخاطره که اون نشته را خانده نمیتانستن پاچا بسیار قار شد و میمانان بسیار ترسیدن خبر به بسیار زودی در کل قصر و بیرون قصر پیچید وقته که مادر پاچا خبر شد، زود که در پیش پاچا آمد و برش گفت من یک نفر هم میشناسم که میتانه براتی مسئله را حل کنه و نشته دیواله بخانه مانایش هم برد بگویه اون نفر کی بود؟ مادر بلشصر گفت اون نفر دانیال هست که رئیس حکیمای نبوکت نصر بود روح خداوند روز بلشصر نفرای خود را زود کده روان کدند و دانیال ها آوردند پاچا بر دانیال گفت تو هم اون دانیال هستی که نبوکت نصر ترا که تحصیرا یهودی آورده بود؟ شونده ایم که روح خدا در توست و تو آدم بسیار حکیم و فهمیده هستی حکیما و منجمای من بسیار کوشش کردن بگم نشته روی دیواله خانده نتانستند اگر اون نشته را برم بخانی و مانایش ها برم بگویی یک مقام بسیار خوب و دارایی زیاد برات میتم دانیال به بسیار آرامی برش گفت ای پاچا من مقام و دارایی تا نمیخوایم اما اون را به یک کس دگه بتی مگر من نشته روی دیواله برتان میخانم و مانایش هم برتان میگم ای پاچا خداوند بر جدت نبوکت نصر سلطنت و عزمت و افتخار داده بود یه قدر قدرت به اون داده بود که حتی پاچهای دگه کشورا ازش میترسیدن مگرم او بسیار مغرور و متکبر شد امو بود که خداوند سلطنتش از پیشش گرفت او دیوانه شد و عقل خود عزیز داد او امرای گورخرا زندگی میکد و مثل گو علف میخورد تا وقت که فهمید که سایب اصلی تمام کائنات و ای دنیا خداوند است بعد از او پس جور شد و پس در تخت پاچایی خود آمد آره که تو در تخت نبوکتنست ششتی و پاچایی میکنی باید که زندگی نبوکتنست را خوب میفمی مگرم مغرور استی و امروز تو به خداوند آسمانا بیارمتی کدی او در جامعه و پیالای تلایی که مربوط خانی خداوند است شراب خوردی او بوتایی را که به دست انسان از تلا و نقره و آین و چوب و سنگ ساخته شده پرستش کدی در دیوال سه کلمه نشته شده عساب شده وزن شده و تقسیم شده ای چی مانای داره؟ اطمن کدام مانا خود داره آه بچه ام دانیال گفت مانای عساب شده است که خداوند روزای پاچایی تا عساب کده و پاچاییت خلاس میشه مانای وزن شده است که تو در ترازوی عدالت خداوند وزن شدی تو بسیار ناچیز و ناقص هستی تو در مقابل تقاضاهای خداوند بسیار بیارزش هستی و مانای تقسیم شده است که امپاراتوری تو در بین مادها و پارسها تقسیم میشه پاچا خوب گپای دانیالا گوش گرفت و گفت بر دانیال چیز که وعده کردیم بتین مگرم خودش از چیزهایی که گفته بود بسیار ترسید اناز مردم که میمان بودن خانای خود نرفته بودن که لشکر دشمن سرشارشان عمله کرد و ده اون شهر بابله گرفتند پاچا کشته شد و داریوش به جایش پاچایی را گرفت وقتی که داریوش پاچا شد 120 آکم مقرر کرد و که کل مملکت اداره کنند و سه وزیر دگرم مقرر کرد که کارای اون 120 آکم ها زیر نظر داشته باشند و پاچا وفادار باشند یکی از اون سه وزیر دانیال بود پاچا لیاقت و شایستگی دانیال دید و او را گفت تو تمام مملکت باید اداره کنی وقتی که حکیما و وزیرا دیدن که پاچا دانیال او قدر عزت داد زورشان داد و بین خود فیصله کردن که هر رقم که شوه باید دانیالا بدنام بسازند مگرم ارقدر کوشش کردن ایچ کدام غلطی در کار دانیال نیفتند آخر فکر کردن گفتند یکانه رایی که میتانیم بر دانیال جنجال پیدا کنیم ایست که میگیم یهودی هست و بخاطر یهودی بودنش برش جنجال پیدا میکنیم باید که دانیال از جوانی در بابل بود و در سن پیدی رسیده بود مگرم همیشه به خواست خداون زندگی میکد و روز سه دفعه پیش کلکین خانه خود میرفت کلکینا را واز میکد و باید که از شارع روشیلیم دور بود روی خدا طرف روشیلیم میگرفت و بزانو میششت و خداونده پرستش میکد آهان فهمیدم وزیرای دگه که که دانیال دشمنی داشتند میخواستند امورا بانه بگیره که چرا دانیال خدا را عبادت میکند آهان بچهیم وزیرای پیش پاچا رفتند و برش گفتند ای پاچا ما یک قانون نو جور کدیم و میخوایم که شما او را امزا کنید و چی قانون بود که میخواستند سر پاچا امزا کنند؟ بچهیم ای تو قانون جور کده بودند که یک ماه هر کس درخواست خدا تنها به پاچا بگوید نه به خدا دعا کند و نه از کدام دگه درخواست خدا بخواید هر درخواست که مردم ها دارند به پاچا بگوید؟ خب مقصدش اینی بود که دانیال دیگه دعا نکنه آهان بچهیم وزیرای پاچا گفتند اگه کسی از این فرمان سرپیچی کنه باید در چای شیرا انداخته شوه که شیرا بخورنش چی پلان شیطانی؟ وزیرا خوب چرزده بودند و پلان کده بودند می فهمیدن که دانیال هر روز دعا و عبادت میکنه و هر درخواست که داشته باشه زانو میزنه و از خداون میخواه و هر کار که میخواست کنه اول امرای خداون راز و نیاز میکد دانیال به دعا و راز نیاز امرای خداون ایچ کار را نمیکد بمو خاطر میتونستن به جرمهی که دانیال از امر پاچا سرپیچی کده او را دزگیر کنند کسایی که ای پلانه ساخته بودند میفهمیدن که قانون را که پاچا امزا کند او قانون باید تجرا شده و پاچا نمیتونست از گپ خود بگرده خلاصه پاچا گپ وزیرای خود را در زمین نماند و ورق را که قانون را در اونوشت کرده بودند امزا کرد وقتی که دانیال از قانون خبر شد دگه بسیار دیر شده بود و نمیتونست که امرای پاچا گپ بزنند دانیال فهمید که بزدش دسته جور کدند و امرای خود گفت اتا اگر من کشتم شوم ایچ وقت از عبادت کدان خداون دست نمیکشم میتونست کلکینا را واز نکنه در خانه دعا کنه یعنی پت کنه نه بچه ایم دانیال نمیخواست که از مردم ایمان خود را پت کنه بمو خاطر باز هم کلکینا را واز میکد و همه تو که همیشه خداونده به خوشی عبادت میکد باز هم عبادت کدن را شروع کد چی که دشمنه ایچ خوش رو نباشه آهان که دانیال از امر پاچا سرپیچی کرد و دیگه باید در چای شیره ها انداخته شده چای شیره ها چی رکم چایست حتما در کدام چای شیره ها را نگاه میکدند آ بچه ایم چای بسیار کلان مثل عرق میکندند مگم سرش پت میکدند و تنها یه غار خورد میموندند که آدم ها را از مغار در چا پردند شیره ها را هم درونجه نگاه میکدند اگه کسی از امر پاچا سرپیچی میکدند همونجه منداختنشان که شیره ها بخورشان جذاب بود دیگه آ بچه ایم وقته که دشمنهای دانیال دیدند که دانیال دعا میکند از خوشحالی دیگه در پیرانهای خود جای نمی شدند که پلانشان کامیاب شد امو بود که رفتن و بر پاچا گفتن ای پاچا امرتان دراز باشه قانون را که او روز امزا کدین یادتانست پاچا گفت چرا یادم است گفتن دانیال روز سه دفعه از قانون سرپیچی میکند او کل آجات خود را از خدای خود میخواید و قانون شما را زیر پای میکند پاچا که ای گفت شنید دیگه گفت از گفت تیر شده بود فهمید که که تا امزا کدان قانون بیترین و فهمیده ترین وزیر خودا در دام و در سی سه دگه وزیرا انداخته کل روز فکر کرد که بتانه کدام رای پیدا کنه که دانیالا کمک کنه مگرم نمی فهمید که چی کنه دیگر که شد باز وزیرا آمدن و بر پاچا گفتن شما خب می فهمید که پاچا زبان خود نمی گرده باید دانیالا جزا بتین اگر نه مردم چی فکر می کنند داریواش بچاره فهمید که نمی تانه بر دانیال کمک کنه مجبور شد که عمر کنه که دانیالا دزگیر کنند و او را در چای شیرا پرتند وقتی که دانیالا می بودند که در چا پرتند دل پاچا بسیار نارام بود و خودشم امرایشان آمد در را بر دانیال گفت دانیال تو همیشه به خدای خود وفادار بودی امید دارم که او تو را نگاه کنه اما بود که پیش چا رسیدن و دانیالا در چا انداختن در چا چند دانه شیر گشنه بود که ای طرف و او طرف می گشتن بعد از وام در دان چا یک سنگ کلان آماندن پاچا و جگرخونی از سر چا رفت و در قصر خواد ایچ نان نخورد و شکم گشنه خواه کد تمام شاو در جای خواه افتیده بود مگرم ایچ خواهش نمی برد او می فامید که یک آدم صادق و خوبه که او را خدمت می کد در دان شیرها انداخت بود خب بس دانیال چطور شد مادر جان؟ آه شیرها او را خوردن یا نی؟ صبح وقت که نو روشنی شد داریاش پاچا زود از خواه بیدار شد و نوکرهای خود را صدا کد و طرف چای شیرها رفتند نوکرهای سنگ کلان از سر چا پس کد و پاچا سر خود را طرف چا که تاریک بود پیش برد و دانیال را صدا کد گفت دانیال خدمت گذار خدای زنده خدای تو را از چنگ شیرها نجات داد یا نی؟ امو بود که صدای دانیال را به بسیار آرامی شنید که گفت علی از رتا خداون فرشته خود روان کد که دان شیرها را بسته کنه که مرا نخورند بخاطر که ما در حضور خداون ایچ گناه نکدیم و بر شمام کدام گناه نکدیم که باید در چای شیرها انداخت شدم پاچا وقت که صدای دانیال شنید بسیار خوشحال شد و امر کد که تیزه کده دانیال را از چا بکشند نوکر های پاچا رسپانه را در چا انداختند و دانیال را از چا کشیدند و طرف دانیال خوب سعی کدند دیدند که حتی یک خراشیدگی هم در جان دانیال نیست قار و غذب پاچا سر وزیرای که ای دستی سر و بذرت دانیال جور کده بودند زیاد شد و امر کد که او خیانتکارا را در چای شیرها پردند امو بود که امر پاچا عملی شد و وزیرای خیانتکارا در چای شیرها انداختند با شیرها بره خوردن؟ آه دیگه نمی خوردن؟ مادر جان در دلم امیال یک چیز گشت مام باید مثل دانیال باشیم خداوند می خواهی که مام امت که دانیال به خداوند وفادار بود وفادار بانیم آه مام امت فکر می کنم اولی که به کسی بدی نکنیم و از این نترسیم که به ایسای مسیح خداوند ایمان داریم بخواده که ایسای مسیح خودش خداوند است اگه ما به خداوند وفادار بانیم اتا گه کسی بخواهی به ما ضرر برسانه خداوند ما را نگاه می کنه آه راست میگی یک گفتی که از قصه رفیقای دانیال یاد گرفتیم او دفعه که مادر جان قصه کرد وقتی که پاچا می خواست کله گی بط را که از طرف پاچا ساخته شده بود عبادت کنند رفیقای دانیال گفتند نه ما تنها خداوند که خداوند زمین آسمان است عبادت می کنیم آه اگه عبادت نکنید دراتش مندازه می تند آه یادت است که رفیقای دانیال چی گفتند؟ آه یاد ما هست بر پاچا گفتند ای پاچا به غیر از خداوند مجسمه تو را هم سجزه نمی کنیم و هیچ چیز دیگر عبادت و پرستش نمی کنیم خداوند ما می تانه که حتی از اون آتش هم ما را نجات بده یک چیز دیگه هم گفتند گفتند حتی اگه خداوند ما را از آتش هم نجات نده به غیر از اون دیگه هیچ چیز را پرستش نمی کنیم و خداوند شناخته بودند ما می سمیم یک چیز را می شناسیم که خداوند است آفرین بچه ایم خداوند می خواهی که ما همیشه به اون وفادار بانیم وقتی که ما به اون وفادار باشیم برکت خداوند خود دیدیم آهان راستیام در وقت پاچایی داریوش بود که خداوند از طریق از قیال نبی امرای قوم خود گرد زد و نشانهایی را برشان داد که قوم بفهمه که خداوند ورا ازیاد نبورده و پس ورا در وطنشان میبره راستیام بعد از چند وقت داریوش پاچا بخاطر که مردم خوش باشند عمر کد کله هسیران میتونند پس در وطنهای خود برند از روز که نبوکت نصر پاچا و مردم هسیر گرفته و آورده بودند افتاد سال تیر شد دو نفره که یکی به نام زربابال نواسی پاچا بود و یک نفره دگه به نام یهوشه کاهن بود مردم درا را بری کدند داریوش پاچا کله خزانی خانه عبادت خداوند هم که نبوکت نصر امروی خود آورده بود پس به یهودیا داد و گفت ایران پس در اروشیلیم ببرین و خانه عبادت خداوند تانا جور کنین مردم یهودا خوش خوشحال پس طرف وطن خود عرقت کردند و میخواستند پس اروشیلیم برند و خانه خداوند ها که خراب شده بود جور کنند و ایتو فکر میکدند که اروشیلیم زیاد خراب نشده باشه مگرم وقت که در یهودا رسیدند دیدند که شهر بسیار خراب شده کل دیوالای شهر غلطیده بود و خانه عبادت خداوند هم بیخی خراب شده بود را برای قوم گفتند باید ما کار را شروع کنیم مردم ارکست که ارچکه طوان داشت تلاو و نقره و پیسه که داشتند دادند که کار شروع شده مهم ترین کار برای کل قوم جور کدن خانه عبادت خداوند بود خلاصا اول یک قربانگاه ساختند و بعد از او تعداب خانه عبادت را شروع کدند مردم بسیار خوش شدند بسیاری کسایی که سابقا او کلانی و مقبولی خانه عبادت خداوند دیده بودند و دیده بودند که چطور کل او خانه عبادت در گرفت و ویران شد گریان میکدند آهان جیگر کس خون میشه ما یادم میاید که ما مجبور شده ایم بخاطر جنگ خانه را میلا کنیم یادت هست مدرجان که پس آمده ایم تو خانه را دیده که راکت خورده چطور گریان میکدی؟ آهان بچه ایم او مردم هم گریان کدند مگه باز هم خداوند شکر کدند که تانستند پس در ملک و وطن خود بیایند و عبادی او را شروع کند یک مشکل دیگه دور شلیمی بود که در وقت که یهودی ها را اسیر بردند دگه قوم ها بخصوص سامری ها آمدند و دور شلیم زندگی را شروع کدند و وقت که یهودی ها میخواستند خانه خداوند را بسازند سامری ها هم آمدند و گفتند ما کده تان کمک میکنیم مگرم ضربابال گفت نه ما که اسیر گرفت شدیم اصلا ای یک جزا از طرف خداوند برا ما بود ما همیشه کده دگه قوم ها یک جای میشودیم و مردم ما استا استا شروع میکدند که بطای و را پرستش کنند و شریعت خداوند را ازیاد بردند ام دفع ما ای گنار را نمیکنیم خود ما میخواییم که کار کنیم سامری ها از ای کار یهودی ها قار شدند و گفتند نمیمونیم که شما با آرامی کارتان را خلاس کنید کوشش کدند که یهودی ها را بترسانند که دست از کار بکشند و خانه عبادت خداوند را جور نکنند دگه ای که به بسیاری بابولیا و فارسا رشوت دادند که برا پاچا خط نشته کنند و نمانند که خانه عبادت ساخته شود خلاصه 16 سال سنگندازی کدند و نماندند که خانه عبادت خداوند خلاس شد مگرم خداوند باز هم نبی دگر روان کند که یهودی ها را بفهمانه قوم باید به خواست خداوند زندگی کند دو وقت است که خداوند ورا برکت میتوند و خانه عبادت هم جور خواست شد موسیقی اطفال بسیار عزیز و نازنین داستان امروز تانم شنیدین امیدوار هستیم که داستان امروز هم خوشتان آمده باشه ازی که وقت برنامه ایتان به پایان خود رسیده تا برنامه آینده تمام شما را به خداوند میسپاریم فیض و برکات ایسای مسیح خداوند امرایتان باشه موسیقی برنامه خداوند جان آفرین حکیم سخن بر زبان آفرین خداوند بخشنده دستگیر کریم خطا بخش و پوزش پزیر موسیقی عدیم زمین صافره آم وست برین خانه یک ماچی دشمنچی دست مرو را رسد که بریا و منی که ملکش قدیمه است و ذاتش غنی موسیقی به شرما و رای جلالش نیاب به سرمنتهای کمالش نیاب نبراو جزاتش پرد مرغ و نبر زیل و از پش رسد دست فرد موسیقی به پای طلب را ودانجا بری و از آنجا به وال محبت پری به درده یقین پرده های خیال نماند سرا پرده لاجلال موسیقی شنوندگان گرامی و دوستان ارجمند شما نشرات رادیو صدای زندگی را هر صبح ساعت 6 و 45 به وقت افغانستان روی موجه کوتاه 31 میتر بیند در فریکونسی 9855 و هر شب ساعت 8 و 30 به وقت افغانستان روی موجه کوتاه 31 میتر بیند در فریکونسی 9495 میشنوید همچنان شما میتوانید نشرات رادیو صدای زندگی را ساعت 8 شب به وقت افغانستان در شبهای پنج شنبه الا دو شنبه روی موجه متوسط 1251 کلو هرتز بشنوید خواهش مندیم نظریات و پیشنهادهایتان را در باره قیفیت برنامه ها و طول موجه رادیو صدای زندگی به آدرس زهیل برای ما بفرستید آدرس ما در پاکستان صدای زندگی صندوق پوستی 702 جی پی او لاهر پاکستان آدرس ما در قبرز صدای زندگی صندوق پوستی 5700 لمسل، سایبرز