شکستاندن بت بعل توسط الیاس

  ۳۰ دقیقه

در زمان زندگی الیاس نبی، بت پرستی به طور گسترده ترویج یافته بود. خداوند یک خشکسالی شدید بالای آن مردم آورد. یک روز الیاس به معبد بت پرستان رفت، او بت هایی آنها را مورد آزمایش قرار داد و قدرت خدا را به مردم ثابت ساخت. همه کسانیکه آنجا بودند به خدا ایمان آوردند. بعد از آن، الیاس دستور داد تا همه رهبران بت پرستان را بکشد تا بت پرستی در میان مردم از بین برود. سرانجام، خداوند باران را بر آنها نازل کرد.

دانلود

متن برنامه / متن سرود

 رونویسی توسط هوش مصنوعی

این راژیو صدای زندگی است داستان های کتاب مقدس برای اطفال از راژیو صدای زندگی می شوند اطفال بسیار ازیز و نازنین سلام چطور استین؟ امیدوار استیم که تمام شما جور و سحت مند برای شنیدن برنامه امروزتان آماده باشین امروز حالجانتان ادامه داستان زندگی احاب پاچارا و ایلیای نبی را که نبی حداوان بود براتان قصه می کنه امتحان که در برنامه قبلی شنیدن سلیمان پاچار بایی که آدم بسیار حکیم بود در گناه گرفتار شد او 700 زن و 300 کنیز داشت مشکل اصلیی بود که او از قوم های زن گرفت که حداوان در پرستش نمی کدند بسیاری زن های او از قوم های بدپرست ها بودند به اموح هاتر خود سلیمان پاچار روی به بدپرستی آورد و اموطره که بر زنهای خود بطهانه ها ساخت خودشان بطه ها را پرستش کد و حداوان در ندیده گرفت اما بود که حداوان واده کد که پاچشایی تمام اسرائیل را از پیش نسل سلیمان می گیره مگرم به حاطر داوود پاچارا که فرمان بردار حداوان بود یک قوم بر نسل سلیمان ماند که سرشان پاچشایی کند و اموطره هم شد یربه هم پاچشایی اسرائیل گرفت و رهبه هم بچه سلیمان تنها پاچشای قبیله یهود ها ماند مگر یربه هم هم بدپرستی را شروع کد و قوم اسرائیل هم از پاچشاها پیروی کدند و حداوان در که همیشه به فکرشان بود ازیاد بردند مگر ار روز به مشکلات زیادتر گرفتار می شدند روزا و سالا تیر می شده پاچشاها می موردند یا کشته می شدند و پاچشای دیگر قدرته می گرفت مگرم بازم از حداوان اطاعت نمی کدند تایی که در دوران احاب پاچشا اگر یادتان باشه احاب پاچشا پاچشایی بود که از قبیله بدپرستها زن گرفته بود و مثل زنهاد بدپرستی میکد و بطه بالا پرستش میکد در دوران او حداوان یک نبی را به نام ایلیای نبی در دشت زندگی میکد و کالای بسیار کنه می پوشید بر قوم اسرائیل روان کد که قومه پس طرف حداوان ادایت کند ایلیای نبی به ترس و عراس پیش پاچشا می رفت و گپای حداوان در برش می گفت یک روز اموط روی که حداوان برش همر کد پیش پاچشا رفت ایلیای نبی و به نام حداوان برش گفت که دگه در سرزمین اسرائیل چندین سال تا که حدم گفت دعا نکنم بران نمی باره و حشک سالی می آیا امروز ادامه داستانه حالا جانتان برتان قسم می کنه اطفال نازنین من از شما می خواهیش کنم داستانهایی رو که می شنوین داستانها رو خوب و دقیقت گوش کنین اگر در وقت شنیدن برنامه برتان سوال پیدا می شه لطفا سوالتانه از طریق پوست با ادرسه که داخر برنامه برتان گفته می شه یا از طریق ایمیل یا پوست الکترونیکی با ادرسه info at afghanradio.org برما روان کنین ما هم به نوبه خود کوشش می کنیم که جواب سوال شما را هم از طریق برنامه خودتان و هم از طریق ایمیل برتان بگوییم آلی بیاین که به داستان امروز گوش بتیم موسیقی او دفعه کسا کرد که خوش سالی شد یادت است که چرا خوش سالی شد؟ باران نبارید از او خاطر خوش سالی شد آهان او خود صحیح است که باران نبارید مگرم الیا نبی او را پیشگویی کرد که خداون میگه در اسرائیل بر چندین سال باران نمی باره الیا نبی ای را هم گفتد تا که خودم دوان نکنم دیگه باران نمی شه آهان یادم آمد دیگه ای که پاتش های اسرائیل کتستان خود مردم و بوت پرست پیش بوت خود دوان کردن که باران شوه هم باران نشد آهان دیدن که باران نمی باره و بوتایشان جواب دوائشان نمی ته از او خاطر بسیار قار شدن اقع قار شدن که می خواستن اتا الیا نبی را بکشند آفرین بچهیم خداوند برای الیا نبی گفت برو در او طرف دریا یاردان در پالوی جای کرد خود قد کن زاغا به فرمان ما برد خوراک میارن خداوند گفت زاغا برد نان می آدن آهان بچهیم چقدر خوب باز زاغا برش نان آوردن آهان بچهیم الیا دمو منطقه که خداوند برش گفته بود رفت آهان و جای کرد می خورد و زاغا هر روز برش خوراک می آردن الیا خوراک خودا می خورد و خداوندش شکر می کرد روز بر روز اوا گرم شده می رفت و جای هاستاستا خشک شده می رفت بخاطر که یک قطران بارا نمی بارید آهان الیا نبی خود پیش از پیش بر مردم و برپاچهی گفته بود مادر امو جایی که خود الیا نبی از او او می خورد وام خشک شده می رفت یا نه خود ارقدام خشک شده و اقعه او خود در جوی خاط بود که یک نفر بخورد نه بچه ایم تمام جوی ها خشک شده می رفت و جوی که الیا نبی هم از او او می خورد وام خشک شده می رفت تا که بیخی خشک شد و در جوی ها ایچ او نبود بر الیا نبی چی کرد؟ خداوند بر الیا نبی گفت آهان وقت است که تو در منطقه سرفه بری در اون منطقه یک بیوزن زندگی می کند و یک بچه دارد اون امو بیوزن نان و آوت را می ته پیش امو برا الیا مهمتو که خداوند برش گفته بود در منطقه سرفه رفت در دان دروزه شهر که رسید یک زنه دید که ایزم جم می کند الیا فهمید که امی زنه که ایزم جم می کند زن است که خداوند بباریش برش گفته بود الیا طرف زن رفت و وقتی که نزدیکش رسید برش گفت می شه که برمایی کم آو بتی در اون منطقه خشکسالی نبود؟ در اون منطقه هم خشکسالی بود مگم وقتی که الیا از زن آو خواست زن درفت که برای الیا آو بیاره الیا سرش صدا کد گفت مگم می شه یک لقمه نان هم برم بیار زن وقتی که گفتش شنید پس درفت و به بسیار جگرخونی برای الیا گفت من به خداوندت قسم می خورم که در خانه ایچ نان ندارم آلیه این میزمه جمع کدیم در خانه یک مشتار دارم میرم که اوناموره پخته کنم این امی آخری آرد ماست شاید این امی آخری نان ما باشه بعد تو از گشنگی ما و بچهم خواد مردیم بچارم وقتی که گفت های زن خلاص شد الیا نبی برش گفت نترس برو چیز را که برد گفتم همه تو کو از آرد که داری نان پخته کو اول یک نان خورد بر ما پخته کو دیگه شاید بر خود و بر بچهت پخته کو خداوند نمی مانه که تا آخر خوشکسالی آرد از کندویت خلاص شد و نه روغنت خلاص می شد تا آخر خوشکسالی هم آرد می داشته باشی و هم روغن دل جمع باشه وزن چکر خوشحال شده باشه آه بچهم زن گپای الیای نبی را باور کده و بسیار خوشحال شد زود که در رفت نان پخته کده و اولین نان را بر الیای نبی آورد و همه تو که خداوند بر الیای نبی گفته بود الیای نبی کتم و بیوزن و بچهش ماند هر روز بیوزن نان پخته می کده و او را می خوردن و سبایش باز همار داشتن و هم روغن همه تو که خداوند گفته بود تا آخر خشکسالی بیوزن و بچهش ایچ وقت گشنه نماندن سی سال یک قطره باران نبارید در امو روزا خداوند بر الیا گفت پیش احخاب برو و برش بگو خداوند باران می بارانه احخاب پاچا بسیار نامید شده بود یک روز صاب رئیس دربار خوده که نامش عبدیاب بود پیش خود خواست و برش گفت ما می خواهیم از پیشت یک مشوره بگیرم عبدیاب مثل خود احخاب بودپرست بود؟ نه بچه ام عبدیاب که بود آدم خدا ترس بود و نابیای خداوند دوست داشت یک دفعه دیگه وقته که زن احخاب می خواست خدمتگذارای خداوند قتله هم کنه عبدیاب صد نفره از پیش زن پاچا پت کده بود پاچا از این کارش خبر نداشت؟ نه ایچ کس دیگه بغیر از نفرهای وفادارش خبر نداشت پاچا برش گفت باید در کل مملکت بگردیم کل دریافت و چشمه ها را ببینیم که در کدام جای علف و او پیدا کنیم اگر نیه کل قاطرها و از پا از بین میرن اطمن زیاد عصب قاطر داشتن آه دیگه اطمن کل قاطرها و از پای لشکرش هم بود آه عبدیاب گفت بله شما راست میگین اطمن باید او و علف پیدا کنیم پاچا گفت من میخوایم چند نفره در هر طرف روان کنم میخوایم که تو خودتا در یک سمت بری عبدیا گفت پاچا را قبول کد و پاچا چند نفره گرفته در یک سمت رفت و عبدیا در سمت دگه چند ساعت در سفرش تیر نشده بود که یک دفعه الیای نبی را دید که پیش رویش استاده عبدیا بسیار روارخطا شد و بر الیای نبی سلام داد الیای نبی برش گفت عبدیا برو به اخاب پاچا بگو که من اینجستم عبدیا گفت ای نبی خداون تو خود میفهمی که اخاب در کل جایا پشت تو میگرده بگم تو را پیدا کده نتانست اگر من برم بر اخاب بگویم که تو اینجستی و او بیاید تو نباشی خودت میفهمی که او من را خواد کشد الیا برش گفت من برات وعده میکنم تا که پس بیایی من اینجستم عبدیا رفت و پاچا را گفت که الیا در فلان جایست وقتی که چشم پاچا در چشم الیای نبی افتاد برش گفت ای تو است که کل بلا را سر مردم ما اوردی الیا به بسیار آرامی گفت نه من بلا را سر مردم ناوردیم خودت از خداون روی گشتندی و بوتا را پرستش میکنی آل برو کل قوم ها در سر کوی کرمل جمع کو کل کسای را که خدا از طرف بوت بال نبی میگن وارا هم جمع کو خودت میفهمی که من تنا نبی خداوند حقیقیستم مگرم باز هم که کل نبی های بوت پرست ها مقابله میکنم مقابله؟ آه بچه ام و خواب پاچا کل مردم اسرائیل ها که دو کسای که خدا از طرف بوت بال نبی میگفتند کلایگی را در کوی که ایلیای نبی گفته بود جمع کرد مردم حیران مانده بودند که چی گب خواد شد ایلیای نبی چی میخواست که کنه؟ گوش که هالا میفهمی بچه ام ایلیای نبی پیش روی مردم آمد و برشان گفت تا چی وقت شما ایتو میباشین که هم دلتان طرف خدا باشه و هم طرف بوتا اگر میخواین که خداوند پرستشو عبادت کنین و به خاصت او زندگی کنین خداوند عبادت کنین اگر فکر میکنین که بوت بال خداست برین امو بال را پرستش کنین مگرم امروز من براتان خدای حقیقی را نشان میتم امروز میفامین که بوت خداست یا خداوند که زمین و آسمان ها را پیدا کرده بعد از او روی خدا طرف خدمتگارای بال که تنبیه بوت بال درداد و برشان گفت نمینجا قربانگاه بسازین ایزم در بینش بانین و هر ایوان را که میخواین قربانی کنین او را هم سر ایزم بانین مگرم ایزم را در نتین از خدایتان بخواین که آتش روشند کنه و قربانی را بسازنه پیروای بوت بال میگفتن بال خدای توفان و باران هم است خدای الموسک هم است از طرف بال است که جایا در میگیره بمخاطر ایلیای نبی برشان گفت بانین که بال آتش روشند کنه خدمتگارای بال قربانگاه را جور کدند و ایزم خشک جمع کدند و قربانی را سر ایزم موندند بعد زود دعا کدند که بال آتش را در بده مردم طرف خدمتگذارای بال سهیل داشتند که چی میشه از صبح دعا کدند تا چاشد مگرمه هیچ گب نشد ایلیا سرشان رشخند زده گفت نشه که خدایتان مسروف باشه یا نکنه که خواه باشه کوشش کنین که اون را بیدار کنین آخر دعایشان به گریه و ماتم تبدیل شد خدا زدن، مویای خدا کندن، گریان کدن، ارچی که کدن ایج فایده نکد آتش روشند نشد بلاخره شکست خوردن و نامید شدن بعد از او ایلیای نبی مردم را گفت پیش بین، اول اما قربانگای چپشدگی را که سابق که دوازده سنگ جور شده بود و سر از او برای خداوان قربانی میکدن ایلیا او را جور کد بعد از او چوب سر قربانگا ماند و بعد از او ایوان قربانی شدگی را سر چوبای قربانگا ماند و یک چقوری دور و دور قربانگا کند سر مردم صدا کد، آو بیارین و سر چوبا پرتین مردم سطلا را آو پرتند و سر چوبا و قربانگا انداختند ایلیای نبی گفت دگام آو بیارین، بندازین مردم دگام آو آوردند و سر چوبا انداختند اینقدر آو انداختند که چقوری که ایلیای نبی در چار طرف قربانگا کنده بود کلش آو پرشد چون ایلیا گفت سر چوبا آو پرتین آهان کار خود سخته ساخت کلگی هم به تو فکر میکد فکر میکدند که اگه آتش هم روشن شوه زود کده پس گرخواد شد ایلیا دوا کدن را شروع کد و گفت خداوندا خدای ابراهیم، ایساق و یاقوب امروز نشان بده که تو خدای اسرائیل استی و من خدمتگذار توستم ثابت کن که تمام کارای را که من میکنم به فرمان تو میکنم ای خداوند جواب بده دوای من را اجابت کن که قوم بفهمه که تو خداستی و پس به طرف تو روی بیارن همی که دوای ایلیا نبی خلاس شد آتش از طرف آسمان آمد و چوبا و قربانی و اتا سنگای قربانگار هم سختند آو که در چوکده بود چی شد؟ او آو هم خشک شد اتت مالوم میشد که ایچون جه هاو نبود دان مردم واز مانده بود کلگی ترسیده بودند و بسیار مردم روی به خاک افتادند و به صدای بلند میگفتند خداون خدای حقیقیست او یگانه خداست ایلیا سر مردم صدا کرد و گفت آله چیزه که نبی های بطبال است واره بگیرین و بکشین به فکر ایلیا نبی امی بیترین را بود که میتونست شرارت و بطپرستی را از اسرائیل از بین ببره مردم هم کل نبی های بطپرست ها را کشتند بعد از او ایلیا نبی برای خواب پاچا گفت آله برو دیگر نانت بخو خوش باش آله باران میباره مردم آستاستا از کو پایین شدند و طرف خانای خود رفتند مگم ایلیا کتر خدمتگار خود در بلندترین نقطه کو بالا شد ایلیا سرزانو شیشت و سر خود پایان انداخت و امرای خداوان راز و نیاز شروع کد بعد از او برای نوکر خود گفت برو طرف دریا ببی که از او طرف عبر میاید نوکرش رفت صحبت کد دید که عبر مبر مالوم نمیشد پس پیش ایلیا آمد و برش گفت چیزه خب مالوم نمیشد دفعه دوام باز ایلیا نبی روانش کد دفعه دوام هم نوکرش چیزه رو ندید خلاصه دفعه هفتم نوکرش گفت یک توته عبر مثل قف دست مالوم میشد بسیار یک توتگه که خرد است ایلیا نبی از جای خود استاده شد و برای نوکر خود گفت برو برای اخواب باچا بگو زود کده خود در خانه خود برسانه اگه نه در باران میمانه اخواب فهمید که گفت ایلیا نبی راست است برای نوکرهای خود گفت گادی را تیز کنین که باران میشه امو بود که ابرای تیره در اسمان آمدند و شمال شروع شد و بعد از وام باران تیز شروع شد گادیوان اخواب خوب تیز کده بود ایلیا نبی دامنای خود را جنگ کده و یک دفعه در دویدن شروع کد و خداون برش قوت داد که گادی اخواب را پیش کد و پیش از اخواب در شهر رسید ایلیا از کار که خداون کده بود بسیار خوش بود چون وقتی که مردم به گفت ایلیا نبی کل نبی های بوت بول ها کشتند اخواب باچه ها بهش چیز نگفت آهان بخاطر که خود اخواب هم طرفدار نبی های بوت بول بود نه وقتی که سرکو بود چیز نگفت مگم وقتی که از کو پاین شد و خانه آمد بر زن خود کل قصه ایلیا نبی را کد زنشا چقدر زور داره باشه آهان بچهم زنش بسیار قار شد و بر ایلیا نبی اول روان کد گفت همه تو که تو نبی های خداوند من را کشتی تا سبا همی وقت خودت از زست من کشته می شی نمی منومد که دگه زندگی کنی ایلیا نبی وقتی که گپایی زابل زن اخواب شنید ترسید و از منطقه که بود طرف دشتا گره تمام روز در دشت را می رفت تایی که دگه بخی مانده شد در زیر یک درختک شیشت و از خدا مرد که خود خواست و گفت خدایا چی فایده چی فایده که من یکا خدمت کدم آخر مزده کار من میست که من کشته شوام همه تو در زیر درخت شیشته بود که خواهش برد وقتی که خواه بود فرشته خداوند بیدارش کد برش گفت بخه نان بخو وقتی که ایلیا چشمای خودا واس کد دید که در سر سنگ یک دانه نان کتی یک کز هاو مندگیست ایلیا نبی نان و هوا خورد و پس خواه کد دفعه دوام باز فرشته خداوند بیدارش کد و برش گفت بخه باز نان و هوا بخو که سفر دور و دراز به شروعی داری ایلیا نبی از خواه بیدار شد باز دید که یک دانه نان کتی یک کز هاو سر سنگ مندگیست ایلیا نبی نان و هوا خورد آمید که خداوند فرشته را روان کد که او را آرامش و قوت بده وقتی که ایلیا نبی نان و هوا خورد قوت گرفت و پیاده تا کوی سینا رفت کوی سینا کدام کو بود؟ کوی سینا امو کو بود که چند روز پشت ایلیا نبی نبی های بط بلد داونجا خواسته بود کدام کو؟ زلمه جان خواستی؟ کوی سینا امو کوی بود که خداوند داونجا امرای موسا گب زد یادم رفته؟ آه! راست مگه یادم آمد آه! راستی یادم رفته بود دا کوی سینا خداوند دا بطه اعتش برای موسا خدا نشان داد آفرین اونمو کو وقتی که ایلیا نبی دا کو رسید تاریکی شده بود ایلیا نبی دا یک مغاره کو رفت که شهره تیر کند خداوند امرایش گب زد و ازش پرسان کد ایلیا اینجا چی میکنی؟ ایلیا نبی چیز را که دا فکرش میگشت اون را برای خداوند گفت کی گفت ماده جان؟ گفت های خداوند قادر مطلق ما همیشه برای تو خدمت کدیم مگم قوم اسرائیل قول خود را شکستاندن قربانگای تو را خراب کردن و کل نبیای تو را کشتند که مردم دگه تو را نشناسند و مردم بطه بالا پلستش میکنند آره میخوایند که مرام بکشند وقتی که گفت ایلیا نبی خلاست شد خداوند برش گفت آره از مغاره کو بیرون بیا و در بیرون استاده شو وقتی که ایلیا بیرون آمد یک شمال بسیار قوی و تیز آمد و تیز شد مگم خداوند در بین شمال نبود بعد از او زلزله بسیار قوی شد که کو میلرزید مگم خداوند در بین زلزله هم نبود بعد از او ایلیا شوالای آتش دید مگم خداوند در بین شوالای آتش هم نبود بعد از آتش ایلیا نبی یک صدای بسیار آرام و ملائم شنید ایلیا نبی وقتی که صدا را شنید زود کده روی خود را کده چپن خود پت کد ایلیا فامید که صدا صدای خداوند است خوب گوش خدا گرفت که خداوند برش چی میگه خداوند باز ازش پرسان کد که ایلیا اینجا چی میکنی؟ ایلیا نبی به بسیار ترس قصی خود را باز به خداوند گفت خداوند برش گفت ایلیا ای را بفهم که تو یکانه نفر در اسرائیل نیستی که من را خدمت میکنی و مشناسی در اسرائیل 7000 نفر دگام استن که من را دوست دارن و به من وفادار استن و 7000 نفر تا به حال ایچ وقت بطبول پرستش نکدن ایلیا فکر میکد که تنها خودش خداوند دوست داره و یکانه کسی است که به خداوند وفادار است نمی فامید که بسیار مردم های دگام است بعد از او خداوند بر ایلیا گفت من برات میگم که دگه چی کارا را کنی مگم اول برو یک نفر را که من برات نشان میتم نامش علشه او را بر خدمت ما تدین کو تدهین؟ آه بچه ایم تدهین تدهین چی مانا؟ ای را برتان یک دفع دگام گفته بودم در او وقت کسی را که خداوند بر خدمت خود میخواست یک نبی که تا روغن زیتون در سرش میمالید و مردم میفامیدن که خداوند او را بر خدمت خود خواسته امو روغن مالیدن سره تدهین میگن آه یادم آمد شعول هم کنم کسی که روغن تدهین کد نام او نبی یادم رفته باش یادم بیا سمایل نبی آه آه راسته سمایل نبی داود هم امو بر خدمت خداوند تدهین کد آه بچه ام خداوند بر ایلیا نبی گفت که علشه را که من را بسیار دوست داره که روغن تدهین کو خداوند میفامید که ایلیا نبی با یک امکار و یک دوست ضرورت داره علشه امکار بسیار خوب ایلیا نبی بود و بعد از مرگ ایلیا علشه جایشه گرفت و نبی خداوند بود بخیزین دگه بچه ام و امروز همه قبص است مالید جان دگه دفعه برما کدام کسی را میگیم دگه دفعه برتون بچه ام با کمانده قصه امروزم میگم زندگی خواب با چاروه کارای عجیب خداونده سیست بانده جان اطفال بسیار عزیزو نازنین داستان امروزتان هم شنیدین امیدوارستم که داستان امروز هم خوشتان آمده باشه ازی که وقت برنامه ما به پایان خود رسیده تا برنامه آینده تمام شما را به خداوند می سپاریم فیض و برکات ایسای مسیح خداوند امرویتان باشه نازلانگا با جلال از آسمان دره جب گشتند و ترسان گفتشان راس روش دره جب گشتند و ترسان گفتشان راس روش مجدا وردستم این دمسوی من دارد گوش آن که اندر شهر داود گشت مولود این زمان منجیه عالم مسیح این از تو را نشان کانسماوی تفل زبان آشکاران نهان با قومات بس معقر کرده را خورمکان پس گروه از ملائک آمدند از آسمان با سرود و باتره نام هم کردند ای بیان هست در بالا جلال هر زمین پر از صفا سلح و آرام زی از دان هست بر ارض و سما هر شب ساعت هشت و سی بوقت افغانستان روی موج کوتاه سی و یک میتر بیند در فریکونسی نو هزار و چار سدا نوعد و پنج میشنوید. همچنان شما میتوانید نشارات رادیو صدای زندگیر را ساعت هشت شب بوقت افغانستان در شبهای پنج شنبه الا دوشنبه روی موج متوسط یک هزار و دوسطه پینج و یک کیلو هرتز بشنوید. خواهش مندیم نظریات و پیشنهادهایتان را در باره کیفیت برنامه ها و طول موج رادیو صدای زندگی به آدرس زهیل برای ما بفرستید. آدرس ما در پاکستان صدای زندگی صندوق پوستی 702 GPO لاهر پاکستان آدرس ما در قبرز ساوند آف لایف پوست باکس 57000 لمسل سایبرز آدرس مندیم نظریات و پیشنهادهایتان را در باره کیفیت برنامه ها و طول موج رادیو صدای زندگی به آدرس زهیل برای ما بفرستید. آدرس مندیم نظریات و پوستی 702 GPO لاهر پاکستان آدرس مندیم نظریات و پیشنهادهایتان را در باره کیفیت برنامه ها