۳۰ دقیقه
وقتی داود پادشاه شد، خداوند به او برکت داد و به او وعده کرد که نسل او را پادشاه اسرائیل میسازد. داود شهر اورشلیم را به عنوان پایتخت حکومتش انتخاب کرد. اشتباه او این بود که با یکی از سربازانش که شخص صادق بود خیانت کرد. وقتی که سربازش در جنگ بود، داود با زن او رابطه نامشروع برقرار کرد و امر کرد که شوهر آن زن کشته شود. اولین فرزند داود و آن زن به خاطر گناه داود وفات کرد، اما خداوند به آنها پسردیگری بنام سلیمان عطا نمود.
رونویسی توسط هوش مصنوعی
این راژیو صدای زندگی است داستان های کتاب مقدس برای اطفال از راژیو صدای زندگی می شنوید اطفال بسیار عزیز و نازنین سلام چطور استین؟ امیدوار استیم که تمام شما در حفظ و پناه حداوان باشین امروز هم خوشحال استیم که با برنامه دیگی از سلسله برنامه های داستان های کتاب مقدس برای اطفال در خدمت شما استیم عفته گذشته حالجانتان تا اینجا برتان قصه کرده بود که بعد از کشتشدن شاول و یوناتان داود در یهودا آمد و قومش را پاچا ساختند مگر ابی نیر که قومندان لشکر شاول بود یک بچه شاول را گرفته در شمال اسرائیل برد و اونجا مردم ها گفت آلیکه شاول مرده واید بچهش به جایش پاچا شوه و مردم ها هم گپو را قبول کدند در اسرائیل دو پاچا بود که در بین حد جنگ و لشکر کشی کدند مگرم روز بر روز لشکر داود از لشکر بچه شاول کده قوی تر شده می رفت و ابی نیر هم که سر لشکر بچه شاول بود همراه بچه شاول برحلاف شده طرفدار داود شد و لشکر بچه شاول بیخی زیف شد حلاسه امتحان که شنیدین بچه شاول هم دو نفر خودش کشتند و داود پاچای کل اسرائیل شد داود خواست که ارشلیم از دست دشمنهای هات بگیره و او را پایتخت اسرائیل بسازه بخاطر که ارشلیم بهترین منطقه بر پایتخت بود باید که یه بودسی ها فکر می کنند داود ایچ وقت ارشلیم را گرفته نمی تانه داود ارشلیم را از پیششان گرفت و او را پایتخت سارد و صندوق حد حداوند هم در ارشلیم آورد امروز حالا جانتان ادامه داستان زندگی داوده بر شما میگن سیکو چه خوب گودی پرانه هایه آهان سیکو چه قدره گودی پرانه ها مگه هم راستیش را بگویم مره خوشم نمیره گودی پران بازی مره خب خوشم میره بسیار مردم گودی پران بازی را خوش دارند چی میگی؟ هر کس را پرسان کنی میگن که گودی پران بازی ساتری خوب نیست سعیست که میگن مگرم بخاطر میگن که بسیاری مردم از این صبح که تا را گودی پرانه گرفتن تا شام گم میشن ما هم به این خاطر میگم بسیار اشتکاه هستن که نه نان یارشان میارن نه خانه مثل ببرکشان سیکو بسیاری هم هستن که در بام گودی پران بازی میکنند با سیکونی که از بام مفتند بیادر عزیز باره سیزده ساله بچه بود از بام افتاد و جای به جای شد آه اتا بسیاری هم هستن که در این گودی پران بازی شرط میزنند این کارهایشن دیگه سعی نیست مگرم نمیشه یک ساتری را که مردم اون را خراب میسازند خراب بگویم ساتری خوب هست مگرم اگر ساتری ساتری باشه من مفهوم که مادر جان من گودی پران بازی خوشش نمیخواست اینه ما سر بام هستیم چی میگی؟ چی میگه؟ بگوشین ها میاییم خب باشین هم من مادر من میگم خب اینه آمده اینجا سیست اینه میریم داوود و شا را پایترد جور کند اون را پایترد گرفت و آن را پایترد ایسرائیل ساخت فلسطینی ها گفتند ما باید سر اسرائیل املا کنیم نمانیم که داوود به حرامی پاچایی کنند این فلسطینی ها خب همیشه با فکر املا بودند خب واسه که ایسرائیلی ها باید جنگ کردند یا نی؟ آهان جنگ کردند مگرم وقتی که سر اسرائیل املا کردند داوود کتر لشکر خود فلسطینی ها را شکست داد که دگه فلسطینی ها از جنگ دسوردار شدند پاچای سر که نامش حرام بود بیترین نجارای کشور خود کترین چوب های درخت سر بر داوود روان کرد که بر داوود و رشیلیم یک قصر بسیار مقبول بسازند نجار هم آمدند و بیترین قصر را بر داوود پاچا جور کردند داوود بسیار خوش بود داوود بسیار خوش بود بخاطر که دیگه در اسرائیل نه جنگ بود و نه دیگه مشکل داشتند یک روز داوود پیش خود فکر کرد و گفت سیکو من در چی قصر خوب زندگی می کنم مگم صندوق حد خداوند در یک خیمه است پیش خود خجالت کشید و گفت یه بینصافیست که من می کنم من باید یک خانه بسیار مقبول من صندوق حد خداوند هم جور کنم آفرینش به فکر خداوند هم بود راحتان هم به فکر خود نبود داوود پاچان ناطان نبی را پیش خود خواست و چیزه که در فکرش گشته بود او را بر ناطان نبی گفت ناطان نبی هم گفت خودت هر چی که می خوایی کنی سعیسته مگم شب که شد خداوند امروی ناطان نبی گفت زد سبش ناطان نبی پس پیش داوود آمد و برش گفت ای پاچا خداوند خداوند نمی خوایی که تو برش خانه بسازی خداوند برمه گفت دمیقه وقتی که مقام خدا از مصر کشیدیم تا به حال صندوق عدمه همیشه در خیمه بوده و من نمیخواییم که داوود برمه از چوبای سرب خانه بسازه وقتی که داوود ای گفتش شنید کمی جگرخون شد مگم ناطان نبی برش گفت من خبر خوشم بردارم خبر خوشش چی بود؟ ناطان نبی گفت خبر خوشیست که خداوند واده کده که بچهتون نسل اندر نسل در اسرائیل پاتشا خواد بودن سلطنت تو برامش خواد بود و خداوند تو را زیادتر برکت خواد داد تو مرد استی که کل مردم دنیا تو را خواد شناختن بخاطر که خداوند تو را برکت میته وقتی که ناطان نبی رفت داوود در خیمه که صندوق حد خداوند بود رفت و اونجا دعا کرد و از خداوند بخاطر لطف و رحمتش شکرگزاری کرد داوود میخواست که بر خداوند یه خدمت کنه؟ ظلمه ای قلبش بر خداوند از خدمتش کده زیادتر مهم بود بخاطر که خداوند از قلبش میفامید که او خداوند دوست داره و امی خاطر خداوند او راقع برکت داده بود آه بچه خداوند از قلب آدم میفامه داوود خداوند ده دوست داشت که بخاطر نام خداوند ده جنگ جولیاد رفت یادتانست؟ آه یادم هم است امو وقت هم بخاطر که او خداوند زیاد دوست داشت خداوند او را کامیاب ساخت هالام خداوند میفامید که داوود او را از تمام کسا کده و تمام چیزای دگه کده دوست داره بمو خاطر خداوند او را برکت داد مگم شاول خود یادتانه است بعد ازی که پاتشا شد دیگه فکرش طرف خدا نبود و ده فکر خود زندگی میکد خدام او را برکت نداد و مندش همه تو که خودش میخواست همه تو زندگی کنه تایی که کشته شد نی بچهیم بچه شاول کلش کشته شدن مگم یک نواسه شاول که بچه یادتان بچه یادتان زنده منده بود بچه یادتان زنده منده؟ آهان بچهیم ماده جان داود بچه یادتان خبر داشت؟ نی بچهیم داود خبر نداشت تا که یک روز داود در فکر یادتان و شاول آفتاد و از نفرهای خود پرسان کرد که کس از نسل شاول زنده منده یا نی من میخوایم براش هر نکی که از دستم بیاید بخاطر یادتان کنم نفرهای داود هم از ای گب خبر نداشتند رفتند و یک نوکر شاوله که نامش سیبا بود و سابقا بر شاول کار میکد پیدا کردند و او را پیش داود آردند وقتی که داود از سیبا پرسان کرد که از نسل شاول کس زنده منده سیبا برش گفت بله ای پاچا یک بچه یادتان که نامش مفبشت هست زنده هست مگم پاچا من را به بزرگواری خود ببخش به خاطر که مفبشت در دربار پاچا آمده نمیتونه که بر پاچا خدمت کنه چرا دیگه اتو گفت؟ داود پاچا خب میخواست که برش کمک کنه؟ داود هم این سواله از سیبا کرد سیبا گفت به خاطر که بچه یادتان لنگست و قصه بچه یادتان که چطور لنگ شد برش گفت ماهر جان بچه یادتان اول جور بود برای زور لنگ شد؟ آه، وقتی که بچه یادتان پنج ساله بود و پدر و پدر کلانشا کشتند مزدورشان بچه یادتان از خانه شان گرفت و گریخت چرا گریخت؟ زور جان میمون نیشه که وام کشت شوه؟ حتما اون مزدورش بسیار وفاده بود که نمیخواست که بچه یادتان کشت شوه آه بچهم دمو وقتی که مزدورشان بچگک گرفت مگریخت بچگک یادتان از زستش افتاده بود پایش همه تو بر همیشه لنگ موند باید داود به سیبا چی گفت؟ داود گفت خیره برو تیزه کده موفی بشه تا در بار پیش من بیار من میخواهم که اون رو ببینام وقتی که سیبا پیش بچه یادتان آمد و برش گفت که داود تو رو خواسته او بسیار ترسید خیال کده داود میخواه که اون رو بکشه خونه میرفته رو میترسید؟ باید میرفت کمگفت نبود پاچا رو رو خواسته بود بچه ی اوناتان سر از آمد که ترسیده بود مجبور شد که کده سیبا پیش داود پاچا بره در دربار که پیش داود رسید نفرها دستشا گرفتند که بتانه استاده شده داود طرف بچه ی اوناتان خوب سعی کده که چیرهش به بابش میمونه یا نه وقتی که داود طرفش سعی داشت بچه ی اوناتان بیخی ترسید بچه ی اوناتان خوب سعی کده که چیرهش به بابش میمونه یا نه وقتی که داود طرفش سعی داشت بچه ی اوناتان بیخی ترسید مگم داود برش گفت بچه ایم نترس من کده پدرت قول دستی داده بودم و من پدر کلانت هم دوست داشتم آلما کل زمین و جایداد که از پدر کلانت و از پدرت بود او رو برتو میتم سیبا از امیال نوکرت است بچه ی اوناتان از دست که ترسید به بسیار صدای لرزان به داود پاچا گفت من یاقت قمیربانی شما رو ندارم شما میبینین که پای من لنگ است من هیچ بدرد تا نمیخواستم بچه ی اوناتان خوب سعی کده که چیرهش به بابش میمونه یا نه وقتی که داود برش گفت بچه ی اوناتان بیخی ترسید من کده پدر کلانت هم دوست داشتم سیبا از امیال نوکرتسید به بسیار صدای لرزان به داود پاچا گفت من یاقت قمیربانی شما رو ندارم شما میبینین که پای من لنگ است من هیچ بدرد تا نمیخواستم ماده جان چرا بچه ی اوناتان ها که میترسید باش ماده جان که من برش بگویم بگو بچه زوره جان ده او وقتا که بود هر پاچا که میمرد باز بچهش به جایی پاچا میشد بچه ام اگر بچه نمی داشت بیادرش به جایی پاچا میشد که بچه پاچا نبود نواسه پاچا بود بچه ام ده وقت اگه کسی میخواست که پاچایی رو به زور و جنگ از پیش پاچا بگیره باست کل خاندانشم میکشد چرا دیگه کل خاندانشم میکشد زوره جان اگه کسی از خاندان پاچا زنده میمان یک روز نه یک روز جنگ میکد بچه یوناتان هم میترسید که ما بودا داود او رو بکشه وقت که بچه یوناتان فاهمید که راستی داود پاچا میخوای برش خوبی کنه سر داود اعتماد کد و دگه نترسید داود خوش و خوشحال پاچایی میکد اگر فلسطینی ها عمله میکدن لشکر داود عمله شان جنگ میکد و مردم اسرائیل هم آرام بودن یک روز طرفهای دیگر بعد ازی که داود یک چشم خواهد کده نو بیدار شده بود سر بام قصر بر آمد که قدم بزنه چشمش سر خانه یک نفر افتاد که یک زن بسیار مقبوله دید طرف او زن ارقدر سیل میکد اما قدرش نارام شده میرفت خواست که او زن زن خودش باشد از سر بام پایین شد نفرهای خود رایی کد که ببینند او زن زن کیست او زن زن کیست او زن زن کیست او زن زن کیست همزوراند مدفرمان خودم که با موسا داده بود گفته بود که ای کار گناه است بازوازکرش زن خود و خانه خود و کله هرامی خوده منده بود به خاطر پاتشا و به خاطر قم خود در جنگ رفته بود خواهد ماله جان آه بچه کار که داود کد گناه بود بعد از چند وقت به تشبه بر داوب دور روان کد که آملدار است داود هم به خاطر که رسوانشه ترسید به خاطر که گناه خوده پد کنه مجبور شد که دگه گناه کنه چی کنه؟ او زود کده برای یعاب که قمندان لشکرش بود اول روان کده زود کده اوریا را پش ما در پای تخت روان کو کارش دارم وقته که اوریا پش داود آمد داود به خاطر پلانه که پش خود داشت اوریا را گفت برو خانهت بر یک چند روز رخصتی کو منده شده در میدان جنگ منده شده در میدان جنگ مگرم اوریا خانه نرفت شعب خوده در پش دروازه قصر امرای پیردارا ترکد صبح وقته که داود خبر شد که اوریا خانه نرفته او را پش خود خواست و ازش پرسان کد چرا خانه نرفتی؟ اوریا گفت ای بینصافیست که من صندوق قعد خداونده امرای اسکرا در میدان جنگ باشن و من اینجا در خانه خود کت زن خود باشم من سم میخورم که من خانه نمیرم پس در میدان جنگ میرم چکر لوده بود چرا خانه نرفت؟ لوده نبود آدم خوب و وفادار بود مگرم داود از وفاداری و خوبی اوریا سواستفاده کد و برش گفت سیست خیلی بره نان شاو میمان ما باش شاو که در پیردارای دان دروازه خواب کو و صبح پس در میدان جنگ برو من یک خط هم نشته میکنم که بره یوها بتیم چرا گفتی خط نشته میکنم که بره یوها بتیم؟ عجب سوال میکنی سوره جان یوهاب خواه قمندانش بود اوریا پیش یوهاب میرفت داود هم میخواست که برشی خط روان کنه در وقتها تیلفون و مابایل ای چیزها خواه نبود مردم مجبور بودن که خط روان کنن و اطمان داود میخواست که بر یوهاب نشته کنه اوریا رو خوب نگاه کن که بسیار وفادار است نه بچهم پیشتر گفتم داود از خوبی و وفاداری اوریا سواستفاده کد در خط که برش داد داود بره یوهاب نشته کده بود که اوریا رو در خط اول جنگ رو ایکو که کشته شد اوریا بچه رو از این گفت خواه نبود نه؟ نه بچهم اوریا گفت داود رو قبول کد شوکتش یک جنگ نان خورد و صبح خط داود رو گرفت پس در ميدان جنگ پیش یوهاب رفت یوهاب او رو خوند و اوریا رو در جایی روان کد که دیگه هیچ پس نبیاید اوریا کشته شد من خیال می کنم که داود بچه این آدم بود مگم انسانه چی باشه انسانه هست و امی خواهده ما هیچوقت باید به انسانات توقع نکنیم وقتی که حوال کشته شدن اوریا برزنشو خیش قومش رسید کلشان گریان کدند و ماتم گرفتند مگم بعد ازی که خانه شان خلاش شد داود نفرای خدا برخوازگاری به تشابه روان کد و امروش عروسی کد بعد از چند وقت خانه شان یک تفلک پیدا شد که داود او رو بسیار دوست داشت خداوند بر داود چیز نگافت؟ بچه امی چیز پیش خداوند پت نیست خداوند کل کارای داود دید و برناتان نبی یک پیغام داد که بر داود بگوید ناتان نبی هم پیش داود آمد و برش گفت ما برات یک قصه میگم خوب گوش کو در یک شهر دو نفر زندگی میکدن یکیش بسیار پیسدار بود و دیگیش بسیار آدم غریب بود پیسدار که بود رمای گوزفن گوا هر چیز داشت مگرم آدم غریب که بود تنها یک دانه برگک داشت او برگک های خدا بسیار دوست داشت بده خدا دا بغل خواد میگرفت و در بشقاب که خودش دا او نان میخورد دمو بر برگک خودم نان میداد مثل اولاد خود او را دوست داشت یک روز خانه آدم سروتمند میمان آمد و بجایی که یک گوزفن از رمی خود بگیره و بر میمانهای خود کباب کنه نکرهای خود روان کد که برگک اما آدم غریبه بگیرن و بکشن و پخته کنند چی قصه با مانایه؟ داود وقتی که یک قصه را شونید گفت کسی که این کار را کده باید کشته شوه خودش همین این کار را کده بود؟ آه نوطان نبی طرف داود سعی کد و برش گفت امو آدم پیسدار خودت استی یادت رفته تو یه غریب بچه بودی که هر روز چوبانی میکدی خداونت تو را برکت داد و تو را پاچه ها ساخت هر چیز داری از قصر گرفته تا چندین زن اولاد دارایی لشکر مگم سر از وام تو بزد خداونت گناه کدی اوریای بچاره را که یک زن خوب داشت تو چشمت سر از او گرفتی بخاطر خوشی خواد اوریا را کشتی و زن بچارش را گرفتی ایچ سر اوریا لطف و میربانی نکدی بمی خاطر خداونت میگه کشت تو کشتار از خانواده تو دور نخواد شد و غمه در خانیت نازل میکنم داود گپای نوطان نبی را شونید نوطان گفت تو راست میگی من بزد خداونت میربان خود گناه کدم نوطان گفت داود خودت نمیموری مگم بخاطر کاری که کدی دشمنهای خداونت بر خداونت بخاطر کارت و کفر میگن داخل برد بگویام طفل تو و بطشبه که تو را بسیار دوست داری میموره امی را گفت و خودش خانی خود رفت و بچگکشان مرد امی که نوطان نبی رفت بچهشان مریض شد داود هر قدر که دعا کد و روزه گرف فایده نکد نفرهای دربار داود بر داود هرچی گفتن که نان بخو داود نان دلب نزد تایی که بر داود خبر دادن که بچهش مرد بعد ازی که خبر مرگ بچه خودشونید داود خیست و خودشوشت و نان و او خورد نفرهایش ازش پرسان کردن که چرا وقت که بچهت مریض بود تو روزه گرفتی و معتم می کدید مگرم آنکه بچهت مرد تو نان خوردی و دگه معتم نمی کنید داود بر نفرهای خود گفت وقت که بچهم مریض شد من روزه گرفتم و دعا کدم که خداون مرا ببخشه و بچهم شفا بده مگرم خداون داادل ایج گناره بیجزا نمی مانه چند وقت بعد باز بطشبه آملدار شد و اینشان یک بچگک تولد شد نامش سلیمان ماندن سلیمان هم روز بر روز کلان می شد مادر جان این سلیمان امو از رد سلیمان است نی؟ آه بچه ام ازی که داود زیاد اولاد داشت و اولادایش ازید مادر نبودن در بین اولاداش مشکلات پیدا شد که حتی بچه یک زنش بچه زن دگیشه کشد مادر جان چرا یک بیادر بیادر دگی خود کشد؟ بچه ام بخاطر که بچه یک زنش سر دختر زن دگی داود تجاوز کده بیادر ازو دختر پلان جور کده بعد از دو سال کله گیره می مان کده امو بیادر خوده که سرش پلان ساخته بود او رو کشد و خودشم گریخت گجا گریخت؟ یه رو بچه ام باز برتون دیگه دفع میگم بر امروز همه قبص است سیز بچه ام آه مادر جان اطفال نازنین امیدوارستم که داستان امروز خوشتان آمده باشه ازی که وقت برنامه ما به پایانه خود رسیده تمام شما را تا برنامه آینده به خداون نسبارم فیض و برکات ایسای مسیح خداون امرای شما باشه موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی