رفتن الیاس به آسمان

  ۳۰ دقیقه

الیاس در دوران پادشاهی اخاب زندگی می‌‌کرد. زن اخاب که بت‌ها را پرستش می‌‌کرد، اخاب را متقاعد ساخت که زمین یک اسرائیلی را غصب نماید. خداوند پیامش را به وسیله الیاس به اخاب رساند. اخاب بعد از دریافت پیام خداوند از کرده خویش پشیمان شد. وقتی که الیاس نبی پیر شد، خداوند خواست که تمام مسئولیت‌ها را به الیشع بدهد. وقتی الیاس به آسمان صعود نمود. خداوند تمام قدرت و مسئولیت خود را به الیشع داد.

دانلود

متن برنامه / متن سرود

 رونویسی توسط هوش مصنوعی

این راژیو صدای زندگی است داستانهای کتاب مقدس برای اطفال از راژیو صدای زندگی می شننید داستانهای کتاب مقدس برای اطفال ادرس سفیه انترنیتی درست داشته باشید می توانید از طریق انترنیت این برنامه ها را بشنوید ادرس سفیه انترنیتی ما www.afganradio.org می باشد وقتی که در این سفر رفتید بالای داستانهای کتاب مقدس برای اطفال کلک کنید امونجاست که می توانید برنامه های ما را ببینید حالا بیاییم سر اصل موضوع در برنامه قبلی حالا جانتان قصی کارای عجیبی ایلیا نبی را برتون گفت امروز ادامه داستانه برتون قصه میکنه من شما اطفال نازنین حاش میکنم که داستانها را خوب به دقت گوش کنین اگر در وقت شنیدن برنامه برتون سوال پیدا میشه لطفا سوالتانه از طریق پوست با ادرس که داخل برنامه برتون گفته میشه یا از طریق ایمیل یا پوست الکترونیکی با ادرس انفا اد افگن ریدیو دات ارگ برما روان کنین ما هم به نوبه خود کوشش میکنیم که جواب سوال شما را هم از طریق برنامه خودتان و هم از طریق پوست یا ایمیل برتون بگوییم خب دیگه من وقت زیاده تانه نمیگیرم بیاین که به داستان امروز گوش بکنیم موسیقی او دفع گفتی که خداوند برای ایلیای نبی گفت پیشی علیشه کسی که منو دوست داره برو او کسی است که باید برما خدمت کنه آفرین بچه ایم ایلیای نبی رفت و علیشه را تدحین کرد او دفع برتون گفتم که تدحین چیست نی؟ آمده شان خیلی باشه که یک چیز دیگه را پرسانتان کنم ایلیای نبی در وقت کدام پاچای اسرائیل نبی بود او کلام خدا را به کدام پاچا میگاف نام پاچا یاد تانه است؟ آمده شان نامش باشه یک دکم میگام نامش یربهام یربهام چی؟ در وقت اخخاب پاچا بود اخخاب زن بط پرست داشت و خودش هم که زن خود بط بل پرستش میکرد و مردم هم میگفت که باید بط بل پرستش کنن بموخواتر خداوند ایلیای نبی را برایی که مردم پس طرف خدا ادایت شوند روان کرد آفرین زکی جان چطورت کله چیز یادت مند؟ مرم یادم میمونن مگرم یکان دفعه ما هم قصه را میشنوم هم باز امو قصه را که میشنوم در کتاب مقدس میخونم بموخواتر خوب یادم میمونه از ایباد ما هم اتو میکنم ما هم کشش میکنم که خنده را زود یاد بگیرم که بتانم مثل زکی جان بخونم آره من کتابک خود خدا میخونم کدام کتابکه؟ ندیدی؟ نمو کتابک مقدس اطفال آه او هم بسیار خوبشه است بسیار اکسا داره آه خب مدر جان بگو آفرین زکی جان هر کسی که به خداوند ایمان داره باید کلام خدا را بخونه هم بخونه هم بشنوه هم امته که کلام خدا برای ما یاد میته امته زندگی کنیم تنهایی نیست که بخانیم یا بشنویم باید به خواست خداوند زندگیام کنیم نه مدر جان؟ آه بچه ایم من خداوند هر روش شکر میکنم که شما شوق و علاقه دارین که کلام خدا را بشنوید و طبق خواست خدا زندگی کنید خب مدر جان که سر بگو پیشترک بخاطر اخواب پرسان کدیم آه الیا نبی پیش علشه رفت و اخواب پاچا در قصر تابستانی خود در منطقه ایزرائیل زندگی میکد یک روز در باغ قصر خود قدم میزد و فکر میکد که چی کارای نوه باید بکنه داخل باغ که رسید دید که در پالوی باغش یک باغ بسیار مقبول دگه است خوب طرف باغ سهیل کد دید که چی تاکای مقبول داره و زمین باغ خوش اخواب آمد پیش خود فکر کد کاش که ای باغ هم از منی بود او باغ از کسی دگه بود؟ آه بچه ایم او باغ مربوط یک نفر به نام نابوت بود نابوت آدم بسیار باسرشته بود و زمینش و تاکایشم خوب منظم بود اخواب پیش خود فکر کد که اگه ای باغ از منی بود نوکرهای من می گفتم کلش ترکاری و سبزی برم کشت کنند همه تا پیش خود چرچ زد بعد از او گفت زمین نابوت از پیشش می خرام خوشم آمده اخواب از باغ در قصر خود رفت و نفرهای خود روی نابوت روان کد برشان گفت بر نابوت بگوین پاچا می خواهد زمینتا بخرا ارچی که سرش قیمت می مانی پیسه تا بر نوکره برت میتم اگه پیسه نمی خوایی در جای دگه که زمین خوش کنی امو زمین برت میتم اگه از کسی دگام باشه او رو برت می خرام مگم زمینتا بر ما بتیم نابوت ای گپ که شونید سر خودش شور داد گفی زمین که هست از پدرهای ما به ما میراس رسیده از وقت که یوشه بعد از موسا زمینا را بین مردم ما تقسیم کد ای زمین به پدر کلانای ما رسید و از پدر کلانای ما به ما رسید و از ما به اولادا و نواساییم باید برسه دگه نوکره رو مانده که طلای خالص هم برم بتی ما به ایچ قیمت زمین ما نمی فروشم خوب گب زد دگه خوب گب خب زد مگم اخاب خب پاچا بود میتونست به زور هم زمینش رو بگیره وقت که نفرهای اخاب آمدند و گپای نابوتا برش گفتند اخاب بسیار جگرخون شد و دگه نان دلب نزد نبستر خود افتاد وقت که ایزابل زن اخاب خبر شد که شویش جگرخون هست پیشش آمد و پرسان کد چی گب شده اخاب هم قصه را برش گفت ایزابل که بود بسیار زن ظالم بود قصه را که شونید بعد از او بر اخاب گفت چرا دگه جگرخونی میکنی؟ چرا قجیگرخون استی؟ تو پاچاوار آدم استی ای جگرخون نباش ای کارا به من بان سیکو که به چی قصه من زمینم میگیرم بخه نانتا بخو بس چی کرد؟ ایزابل پیش خود فکر کرد گفت خوه نابوت خود به خوبی زمین نداد من الیتو کار کنم که دیستی زمین از ما شوه امو بود که بر کلانای شارعی ازرئیل یک خط نوشته کرد و خط ها سر پاچاوار امزا و مور کرد در خط چی نوشته کرد؟ در خط بر کلانای شارعی نوشته کرد بود که کل مردم ها جمع کنین و نابوت ها ماکمه کنین دو نفر الاغرد ها پیدا کنین و وارا پیسه بدین که پیش روی کلگی بگوین نابوت خدا و پاچاوار را دوزده نابوت ها بخاطر که خدا و پاچاوار را دوزده سنگسار کنین با زبان و گفت زن پاچاوار کردن؟ آهان تکه نمی کردن آهان بچه ام گفتم که ازابل بسیار ظالم بود و کلانای شارعی ازو می ترسیدن بمون خاطر چیزی که ازابل در خط نوشته کرده بود امتوکردن و نابوت ها کشتند چقدر ظالم بودن؟ آهان بچه ام بعد ازی که نابوت کشته شد کلانای شارعی بر ازابل حوال دادن که کارش شد ازابل بسیار خوشحال شد و پیش هخاب رفت و برش گفت نابوت مرد، برو زمینش بگی خداوان تمام این چیزها را می دید امو بود که ایلیای نبی را پیش پاچا روان کرد وقته که هخاب پاچا ایلیا را دید رنگش سفید پدید سر ایلیا چی خزد گفت باست دشمن ما پیش ما آمدی؟ ایلیای نبی به بسیار آرامی برش گفت بله، ما از طرف خداوان برات یک پیغام آوردیم تو خدا بیخی به گناه فروختی و کل زندگیت از گناه پر شده کل کارایی را که کدی خداوان ورا دیده ایچ کار از چشم خداوان پت نمی مانه آل که یک آدم بیگنا را به بسیار بیرمی کشتین خداوان برات میگه که دبلای بسیار بد گرفتار میشی یک نفر هم از نسل تو دیگه زنده نمی مانه که در اسرائیل پاچایی کنه زنت هم می موره راستی هم زندگیش از گناه پر بود هم از خودش و هم از زنش کاش که کته زن بودپرست آروسی نمیکد بچه ایم امو کارش هم بر خلاف خواست خدا بود خداوان از اول بر قوم اسرائیل گفته بود که کته بودپرست ها آروسی نکنین آه خب ماده جان بعد از او که ایلیا کتش گب زد بعد از او چی شد؟ خداوان دید که اخواب چطور از کار خود پشیمان شده ماده ایلیا نبی گفت بیبی که چه قسم اخواب از کار خود پشیمان هست آله بخاطر که او اتو پشیمان هست وقتی جزایشه تغییر میتام مگم دگه نسل او لیاقتی را ندارن که در اسرائیل پاچایی کنن سرکو که خداوان چکر دلسوز هست آه خداوان امی را میخواست خداوان امی را میخواست خداوان چکر دلسوز هست آه خداوان امی را میخواست که مردم توبه کنند و گناه نکنند خوب شد که توبه کرد راستی ماده چان ای را نگفتی که بین یهودا و اسرائیل چی گفت شد؟ در اول بعد از ای که اسرائیل و یهودا جدا شدند که تا یکی دیگر دشمن بودند نی؟ آه بچه ام، اسرائیل بعد از ای که به دو قسمت تقسیم شد بین خود بدبین بودند چی وقت باید جدا شدند؟ یادت نیست؟ بعد از ای که سلیمان پاچا گناه کرد خداوان گاف که پاچایی کل اسرائیل از نسل تو میگیرم خداوان گاف پاچایی اسرائیل به دست گسه دگه میتم مگم بخاطر دعوت پاچا که فرمانبردارم بود تنها پاچایی قبیله یهودا را به نسل شما میتم خوب آه یادت آمد بچه؟ آه یادم آمد همون نفر نامش چی بود؟ چی بام پاچایی اسرائیل شد؟ چی بام نی زوره جان یربام آه یربام آفرین بچه ایم آه از امو وقت که جدا شدند بینشان دشمنی شروع شد بسیار دیگه وقتا بینشان بسیار جنگا می شد مگم در وقت پاچایی یخاب بین اسرائیل و یهودا که در اون وقت پاچای یهودا یهوشافت بود سل و دوستی شد که اتا وقت که اسرائیل گت دگه کشورا جنگ می کد یهوشافت پاچای یهودا برش کمک می کد در یک جنگی که اسرائیل امرای سوریه داشت اخاب پاچا بر یهوشافت اوا روان کد که برش گفت من کته سوریه جنگ دارم میشه که شما هم در جنگ کمک کنین؟ یهوشافت برش گفت بله در وقت که بخوایی هم از کرای ما هم از پا و تمام قدرت که دارم در خدمت تست ارچه که نباشه ما شما بیادر یکی دگه استیم مگرم یک چیزی که میخوایم کنم ایست که اجازه بته که از خداون سوال کنم ببینم که نظر خداون چیست که در جنگ بریم یا نیه اخاب پاچا گفت صحیص ما هم نبی ها را که میشناسم کلش جم می کنم امو بود که اخاب پاچا چار ست نبی را جم کد ازشان پرسان کد در جنگ بریم یا نیه تمام نبی ها گفتن آه در جنگ برو و اطمان کامیاب میشی اخاب پاچا طرف یهوشافت سیل کد آه اطمان خوب با ماناستن است سیل کد آه سیل مانادار کد به معنی که خداون میخوای در جنگ بریم آه بچه ام یهوشافت هم طرف اخاب سیل کد برش گفت بغیر این نبی ها دگه کدام نبی دگام است یا نه که ازش پرسان کنیم اخاب گفت یک نبی دگام است به نام میکایا مگرم و بسیار بده می آیا یه ایچ وقت از زبانش گفت خوب نشنیدیم همیشه چیزای بده برم پیشگویه می کنه یهوشافت گفت نه تو نگو باید از وان پرسان کنیم اخاب گفت تو که میگی صحیص من ورام میخوایم بعد ازو دو نفر خودا گفت زود کده برین و میکایا را پیدا کو برش بگو که اینجا بیایی نفرهای اخاب رفتن و میکایا را آوردن اخاب پاچا کتی یهوشافت پاچا اردوش ششته بودن و پشی رویشان تمام و چار ست نبی که اخاب خواسته بود وام ششته بودن که میکایا آمد وقت که میکایا آمد یک نفر از نبی ها به نام صدقیا پاچا های آینی در سر خود مانده بود استاده شد و گفت ای پاچا شما کل سوریا را از بین میبرین دیگه نبی ها با صدا کدن بله صدقیا راست میگه اخاب پاچا میکایا را گفت تو چی میگی سر سوریا عمله کنیم یا نی میکایا به کنایه برش گفت عمله کو چرا نکنی پاچا گفت چیزی که خدا برت میگه امو رو بگو پاچا گفت خداون برما نشان داده که کل قوم اسرایل مثل گوزفند های بیچوپان ارترف میگردند یعنی اگر در جنگ بری کشته میشی اخاب که این گفتشونید بسیار قار شد و بر یه شافت گفت دیدی من میفهمیدم که این آدم باز پیجگویه خراب میکنه صدقیا کسی که اخابا میگفت عمله کو پشه روی میکایا آمد و کته سیلی میکایا ماکم درویش زد تو از ذلتی گپم میزنی؟ اخاب نفرهای خود صدا کد گفت میکایا رو در بندیخانه پردین بغیر از نان و آو برشی چیز دیگه ندین تا که من از جنگ پس بیایم نفرهای پاچا میکایا رو گرفتند میکایا صدا کد و گفت ای پاچا اگر از جنگ زنده آمدی مالوم میشه که من دروخ گفتم بعد از او روی خدا طرف کسایی که در اونجا بودند دور داد و برشان گفت کل تان شاهد باشین میکایا رو در بندیخانه بودند و اخاب پاچا گفت ما باید در جنگ بریم نه ترسید که میکایا برش گفت کشتن میشی؟ نه چی میترسید حتما خیال میکد میکایا نمیخواهی که جنگ شروع شوه دیگه حتما این که خیال میکد چارصد نفر میگه در جنگ برو یک نفر چیست که بگوین نرو خب مادر جان باز در جنگ رفت یا نه؟ آه بچه ام اخاب و یهو شافت گتل اشکرای خود برای جنگ تیار شدند و اخاب پاچا یهو شافت گفت تو کالای پاچایی تا بپوش مگر ما کالای جنگی مثل دگه اشکرا میپوشم که سوریا مرا نشناسند یهو شافت گفت ارقم که خودت میفمی بما فرق نمیکنه خلاصا در جنگ رفتند و اخاب کالای اشکرایی پوشید و یهو شافت کالای پاچایی خودد پاچای سوریا برای چند نفرهای سواره خود گفته بود که شما کتر دگه کس جنگ نکنین کوشش کنین که راست سر خود اخاب پاچا املاک کنین مگم ازی که اخاب کالای پاچایی خودد نپوشیده بود سوریا او را نشناختند و بجای او سر یهو شافت املاک کنین مگم نفرهای یهو شافت کله کسایی را که سر یهو شافت املاک کنین کله شاید کشتند و نماندند که دستشان با پاچا برسد باز اخاب چی شد؟ کشتش شد یا نیست؟ اخاب خود در جنگ بود که یک نفر تیروار کرد تیرش راست در جان اخاب خورد اخاب نوکر خودد که گادی اخاب نوکر خودد که گادیش نوکر خودد که میدوان گفت ما زخمی شدیم سوت قدم را از میدان بکش نوکرش زیاد کشش کد تا که او را از میدان کشید اخاب زیاد خون ریزی کد و طرفهای دیگر بود که مرد کشته با قبر میتقیامی کد آهان؟ راستی او نفر دیگر چی شد؟ که گفتی خداون الیا را پشت شمان کد که او را تطهین کنه؟ کی را میگی؟ علیشه را میگی؟ علیشه دیگر همکار و همراز الیا بود. الیا خوش بود که مثل علیشه یک مابن و همکار خوب داره. علیشه هم بسیار خوش بود که مثل علیه تا یک اصطهاد داره و دوست خوب داره. علیه بر علیشه عجیبترین آدم بود بخاطر که پیغام خدا را بدون ازی که بترسه بر پاچا و بر مردم میرسن. علیه همیشه بخاطر حقیقت و عدالت استادگی بسیاری وقتا اتا زندگی خود در خطر منداخت. علیشه که طرف علیه میدید میگفت کاش که من نیم خوبی و شجاحت علیه را میداشتم. روزا و سالا تیر میشد و علیه پیر شده میرفت. خداوند به علیه گفت که باید کل کارایتا آستاستا به علیه تسلیم کنی. وقت رفتند نزدیک است. یک روز علیشه و علیه در یک را روان بودن که علیشه همه توی احساس میگد که علیه از پیشش میره. مگرم علیه همه تو چوب بود. هیچ گب نمیزد. وقت که در منطقی جلجال رسیدن علیه گب زدن شروع کرد و علیشه گفت و علیشه را گفت امین جا باش. خداوند به من گفته که من باید هیل برم. علیشه طرفش سهل کرد و برش گفت ار جایی که بری من امرایت میرم. علیه برش هیچ چیز نگفت و پس در راه گرد شدند و رفتند. تا که نزدیک به تهیل رسیدن. وقت که نزدیک به تهیل رسیدن یک روح از نبی های دگر بشه علیه نبی و علیشه آمدند و کتشان اول پرسی کردند. بعد از او علیه تیز تیز در راه رفتند شد. چوزه گرد تو میگرد؟ پیشش کار بود؟ نه، کار چی بود؟ چیز گفته بود که نمیخواست که بری علیشه بگوید. خب بگو مادر جان. مادر جان نگفتی که علیه چرا تو میکرد؟ بچه ایم قصه را گوش کن، آله میفهمی. وقت که علیه نبی در رفتند شد نبی های دگر که پیش علیه و علیشه آمده بودند بعد علیشه گفتند. علیشه میفهمی که امروز خداوند استادت از پیشت میگیره. و از تو جدا میشه. خب، علیه میفهمی که خداوند اون را از پیش علیشه جدا میسازند؟ به اون خاطر؟ آهان، علیشه برشان گفت، من میفهمم، مگرم نه من میخواهم که به این خاطر که تو سادم گرم بزنم نه اون میخواهی که برما چیز بگوید. علیشه تیزه که دوید و در پالوی علیه نبی خدا رساند و پالو به پالو باز در آگه چدند. وقت که در بیت علیه رسیدند علیه نبی استاد شد و باز بر علیه گفت تو امینجا باش. خداوند برما گفته که من در ریها برم. علیه باز طرف علیه سهل کرد و برش گفت من تنها نمیمانمت. امرایت میرام. در ریها که رسیدند یک دست نبیای دیگه بشه علیه و علیه آمدند و بر علیه گفتند علیه امروز دیگه تو رو تنها میمانه. علیه دفعه ثیوام بر علیه گفت تو امینجا باش. خداوند برما گفته که طرف در ریاه اردن برام. علیه شه گفت ارجای که بری من کتت میرام. علیه مجبور شد که او رو امرای خود ببرم. آهدگه شاگردش بود. آهدگه. علیه و علیه شه باز عرقت کردند وقتی که پیش در ریاه رسیدند علیه چپن خود رو کشید قاتش کرد و کته چپن خود در او زد. امی که در او زد او دو شخ شد و در بین او یک راه جور شد. آهدگه وقتی موسا هم خداوند همونت کرده بود. یادم هست. آهدگه خداوند قم اسرائیل از مصر کشید و فراوند پشتشانه گرفته بود که پس مصر ببرهشان پشرویشان در ریاه بوده پشت سرشان لشکر فراوند. آهدگه بچه ام. مگرم شاید بر موسا و قم اسرائیل راه کلان جور شده باشه بخاطره که وها زیاد بودند و بر ایلیای و علیشه راه خرد بخاطره که تنها دو نفر بودند. آهدگه بچه ام. وقتی که در بین او راه جور شد ایلیای نبی پیش و علیشه از پشتش از مراه از بین او تیر شدند و در دگه لب دریا رفتند. در او طرف دریا که رسیدند ایلیای نبی بر علیشه گفت پیش ازی که از پیشت برم بگو که چی میخوایی که برد کنم. علیشه گفت ما باعث بچهت شاگردت میخواییم که دوچند قدرت تو را داشته باشم. ایلیا خنده کرد و برش گفت بسیار کار سخته برم گفتی مام برد یک شرط میمانم اگر امو وقتی که من طرف آسمان میرام من را بیبینی درخواست تو را به جای میارم. بعد از او همه تا آستاستا در قدم زدن شدند که علیشه یک گادی را که در پشت از پای آتشی بست کده گه بودید که از طرف آسمان طرف زمین آمد و از بین علیشه و ایلیا تیر شد و اردویشان را جدا کد و ایلیا را گرفت و طرف آسمان برد. علیشه بسیار بار خطا شد و از پشت ایلیا صدا کد ای پدرم ای نبی خداوند من را تنا نمان مگرم او گادی آتشی طرف آسمان بفت. باز علیشه بچه را تنا ماند؟ آه بچه ام. علیشه امون جا تنا ماند. ای طرف او طرف خود را سعی کد دید که چپن ایلیا دروی زمین افتادگی است. همه تا چپن را گرفت و طرف دریا را کرد کد. باز چیز را که از ایلیا درخواست که چطور شد؟ قدرت ایلیا را باز پیدا کد یا نه؟ آه بچه ام. علیشه پیش آو که رسید استاده شد که بیبینه که قدرت را که امو بود که چپن خود را کشید کتر چپن ایلیا یک جای در آو زد. دید که آو دوشق شد آین همه قسمه که بر ایلیا دریا دوشق شده بود. نبیای عریا در او طرف دریا ماتل بودن که سر علیشه چی گیب میشه؟ وقت که علیشه را دیدن که از بین آو که مثل را جور شده بود میاید سرای خود را برش پاین کدند و به اصابه اعترام برش تعظیم کدند. خداوان قدرت ایلیا را برای علیشه داده بود. چقدر خوب. آهان. خوب بچه ایم. بر امروز دیگه همه قه بسته سیست؟ آهان ماریت جان بسته است. خوب اطفال ناظرین. برنامه امروز تانم شنیدین. امیدوارسیم که داستان امروز هم خوش شما آمده باشه. آله ازی که وقت برنامه ما به پایان خود رسیده تا برنامه آینده تمام شما را به خداوان مسپاریم. فیض و برکات ایسای مسیح خداوان امروز تان باشه. ایسای مسیح خداوان امروز تان باشه. ایسا شای شهای خواهده بادرین دنیا. دنیا مشکلات بسیار دارن اما دلابر پاشه ایسا پیروش شدن. ایسا گفت من راهم داستی خود زندگی جنبه بسیله ایمان کن به پدر نرسان. ایسا سربریزان بیا بکن با ایمان. ایسا شای شهای خواهده بادرین دنیا. ارزو به خواهد من دستی آورد. خوشیه شما خواهد شد. دوباره می آی از آسمان و زمین ما را میبرن که خواهد تا اول با اون باشه. ایسا سربریزان بیا بکن با ایمان. ایسا شای شهای خواهده بادرین دنیا. ایسا سربریزان بیا بکن با ایمان. ایسا شای شهای خواهده بادرین دنیا. ایسا سربریزان بیا بکن با ایمان. ایسا سربریزان بیا بکن با ایمان. ایسا سربریزان بیا بکن با ایمان. ایسا سربریزان بیا بکن با ایمان. ایسا سربریزان بیا بکن با ایمان. ایسا سربریزان بیا بکن با ایمان. ایسا سربریزان بیا بکن با ایمان. ایسا سربریزان بیا بکن با ایمان.