29 minutes
10 November 2012
A harsh winter in Afghanistan sets the stage for a journey that turns from routine hunt to haunting moral reckoning. We follow Aka Karim and his sons as they trek through deep snow, secure food with skilled shots, and then come face to face with a powerful lion that surprisingly offers them safe passage. In a moment of weakness, compassion is betrayed, and the consequences are swift and profound, leaving both father and sons shaken. What begins with the thrill of the hunt ends in silence, regret, and a lingering sense that nature has delivered its own quiet judgement.
Transcribed by AI
PYM JBZ PYM JBZ خیره مقدم میگیم، فراوردهای برنامه از هر گل برگره با معرفی منشینیم. بله، برنامه این نوبته با این مطالب آزین بسته ایم. افسون چشمان شیر داستان کوتا تخلیص از نکندهش نان روزانه موسیقی در قریه شیخ جلال برف سنگین باریده بود. تپهها و پشتهای کوتل را چنان برف پوشانده بود که تمام درختهای جنگل و پستهها مانند بوتههای کوچک خار در زیر بستر برف معلوم میگردید. و صرف در بعض نقاط شاخههای سیاه سیاه و برهنه درختهای پسته بیرون آمده بود در بالای آن مینا و از آخچههای سیاه نشسته بودند. مردم قریه از فاصلههای دور دست از یگانه چشمه محل که در یک جره تنگ و باریک در زیر کوتل موقعیت داشت با مرکبهای خش آب مورد زرورت خود را میآوردند. قطارهای مرکبهای قریه که بر پشتشان مشکها و دلچههای آب بار بود در داخل دره از طریق راه باریک چارنال میدویدند. آواز دلچهها در تمام دره تنین انداز بود. بچههای شخ و شیطان قریه با مرکبهای خش پایگا و مسابقه مرکب دوانی را براه انداخت بودند. سر و صدای مرکبها و چیلکهای آب و سر و صدای چیغ و غالمغال بچهها تمام دره را پر کرده بود. اکا کریم با دو پسرش سربالا بطرف کوتل شیخ جلال نهرین برای شکار میرفتند. آنها دو میل توفنگ چرعی و یک میل مشکش پنج تیره را با خود حمل میکردند. خریدهها و توبره هایشان از نان و مقدار گوشت قاق پخته و دیگر ضروریات سفر را با کمرهای خود محکم بسته بودند تا در کوه گرسنه نمانند. آنها چموسهای ازارگی و جرابهای پشمی و پایتاوههای گرم را پوشیده بودند. و کمرهایشان را با دستمالهای گل سیب محکم بسته و گوش و گردن خود را با کلای پشمی پوشانده بودند. بسختی از کوتل پر برف بالا میرفتند. برف سنگین مانه سرعت عرقت و پیش روی آنها میگردید. هرچی پیش میرفتند راه مشکل تر و کرتر و کج و پیچ تر میگردید. و از راههای که خارکشها و چوپانان و رمه هایشان میرفتند اینها نیز از همون راه بسوی بالای کو میخزیدند. بچههای بابا کریم بینه هم مذاق و شوخی میکردند. اکا کریم صدا کرد بچهها اینجا کم استراحت میکنیم و نان میخوریم. آنان به قدر زلو مانده بودند که مانند دوشک روی برفها خود را انداختند. کم بعد نان خش را که خوردند از پتک مقدار آب نوشیدند و چند لحظه بر روی تخت سنگهای کو لمیده دراز کشیدند و استراحت نمودند. بابا کریم و فرزندانش بعد از استراحت مختصر دوباره حرکت کردند و همان طرف بالا بدرون جنگل انبوی پستازار رسیدند و برای شکار به پیش میرفتند. تقریبا یک ساعت بدرون جنگل پستا منزه زدند. در حین گذر از میان جنگل متوجه شدند که پیش رویشان سیل از کپک پریدند و به طرف دیگر در روی برف فرود آمدند. آنها پروت کردند تا کپکها متوجه نشوند و آیستا آیستا خزیده خزیده خود را به نزدیک کپکها رسندند و در آنجا به حالت افتاده منتظر ماندند تا کپکها را به خوبی ببینند و مورد هدف قرار دهند. اکا کریم از همه جلو بود و بعد قطع تمام هدف را تاین نمود و با طفنگ چرعی دومیلی روسی خش بر کپکها فیر نمود. صدای محی به طفنگ در در را پیچید. فیر بسیار دقیق بود و چار دانه کپک یک جا خرد و به سوی پاین تپلول خوردند و افتادند. بچهها دویدند و کپکها را گرفتند و آوردند. به تقیب این فیر از نزدیک آنها دو دانه خرگوش از لانه اش بیرون آمده و پا به فرار نهادند. سلیم برایش مجال نداد و بالایش فیر کرد و یک خرگوش که بر سر گردن رسیده بود گل و لب و او اصابت کرد و چند لوت زد و پاین افتاد. سلیم دوید رفت و آن را آورد در حال که لبخند ملیه برلب داشت با صدای بلند فریاد کشید. گمانم یک سیر باشه بسر کوچک اکا کریم نیز کپکهای شکار شده پدرش را در دست داشت و منند آهو بچه با خوشحالی به طرف آنها میآمد و برفها را که تاز آنوهایش میرسید با پاهایش جر میزد و میخزید و پیش میآمد. آنها کم راه دیگر نیز در جنگل پیش رفتند. در آنجا نیز یک روبا و یک خرگوش فربی را شکار کردند. بسیار خوش و سرحال بودند که امروز با دستهای پر بخانه برخان گشت. با آنکه خیلی زلوه منده شده بودند اما در بازگشت این بار از یک راه دیگر سعب الابور که اندک کوتا بود برگشتند و از آن طریق به سوی قریه شیخ جلال سرازه شدند. تقریبا یک ساعت و نیم راه پیمودند و از یک گردنه از میان جنگل انبوه و تاریک پسته اوبور نمودند که بیشتر به یک کور راه میمند که از کنار دامنه یک در ره امیق و مدهشه میگذشت. وقت اندک از این راه پیش رفتند با یک بارگی از وحشت خوشک شدند. در مقابلشان یک منظره وحشتناک پیش آمد روبروی آنها یک شیر ازی ملجسه و نیرومند که سر بزرگش منند یک قلبگاو و یالهایش دور گردنش کشال بود قرار داشت. شیر هم از همین کور راه اوبور میکرد و آنها درست مقابل همدیگر قرار گرفتند. شیر به قدر نزدیک بود که اگر به عقب هم بر میگشتند در معرض خطر قرار داشتند. اکا کریم و پسرانش نمی دانستند که چی کنند و منند مجسمهها خوشک شده بودند. چند لحظه شیر به طرف آنها و آنها به طرف هیکل مدهش و چشمان درخشان شیر خیره مندند. شیر دهن بزرگ خود را باز کرد و غرید مثل آن که کدام پیام داشت و بعد به یک بارگی در کنار راه خابید و خود را به کنده درخت که در کنار راه موقعیت داشت نزدیک کرد. و منند انسان دو دست خود را دور درخت هلقه کرد و جسم عظیم خود را بدرون در راکه شال نمود و پنجالهای عقبی خود را در ریشههای درخت محکم چسپند بود تا بدین گناه توازن خود را نگه دارد. بابا کریم خیال کرد که خواب میبیند اما میدید که این یک واقعیت هست و در حال که از این حرکت شیر خیلی حیرت زده و حیجانی شده بود دانستگی شیر آگاهانه برای آنها راه باز کرده هست و به آنها بابی زبانی میگوید که از کنارش رد شوند. اکا کریم اول نمی دانست تصمیم بگیرد بلاخره فهمید که دیگر چارا وجود ندارد. به طرف بچههای خود دید و به آنها گفت حلا بچهها شما پیش شوید و آیست آیست از کنار شیر بگذارید اگر شیر سر بالا کرد من او را به طفنگ دومیلا زیر آتش میگیرم و اگر نکرد همه ما میگذاریم. هر سه نفر با ترس و لرز زیاد در حال که با یک دست با بدنه کو تکیزده بودند خود را به ساحه که شیر قرار داشت رساندند. یک بچه با احتیاد در حال که مانند برگ میلرزید و نفس خود را بالا گرفته بود از پحلو شیر گذاشت و به تقیب آن بچه دیگر نیز گذاشت و حال نوبت اکا کریم بود. او با احتیاد زیاد در حال که پاهایش میلرزید و قلبش به شدت میزد آهستا آهستا خود را به نزدیک شیر رساند. توفنگ دومیله خود را در دستش محکم گرفته بود. اولین قدم را برداشت درست بالای سر شیر قرار گرفت. شیر با چشمان درستش به سوئی و میدید و خاموش بود. گویا میخواست که با او حال کند که براحتی رد شود. در این لحظه حساس که شیر در پایان و او بالای سرش قرار داشت شیطان او را وسوسه کرد و با قنداغ توفنگش چونان ذربه محکم به سر شیر بیدفاقو بید که دستهای شیر رهاشد و در حال که با چشمان درشت و خشمگین خش بنامردی اکا کریم نگاه میکرد به امق یک هزار میتری در ره سقود نمود در جریان افتادن غرش سهمگین شیر در دره امیق اینکاز وحشتناک را ایجاد کرد شیر بیچاره در حال که خیلی جوانمردانه برای انسان راه باز کرده بود سر انجام خودش قربانی وسوسههای شیطانی و خسلت کینه توزانه انسان شد پسران اکا به این کار ناجوانمردانه پدرشان ایتراز کردند و در قلبشان یک نفرت و انزجار امیق نسبت به این عمل ناشایست و زشت پدرشان ایجاد شد ولی نمی توانستن که مکنونات قلبیشان را ابراز نمایند و به گریه افتادند و چنان با اندوه امیق گریه میکردند تو گوی کس برادرشان را بدرون در را انداخته است اما چار نداشتند اقده درونشان را با گریه و عشق خالی میکردند اکا کریم هم که این حالت پسرانش را دید به حوش آمد و خیلی از کرده خود نادم و پشیمان بود اما حالا ندامت و پشیمانی کدام سود نداشت آنها راه میرفتند و در میانشان یک سکوت تلخ و اندوه بار حکم فرما بود و تنها برف به زیر چمسهایشان نالمی نمود و به سوی قریه به پیش میرفتند انوز هم غرش وحشتناک و سهمگین سکوت شیر بدرون در را در گوشهایشان تنین انداز بود و اکا کریم نمی توانست برق چشمان درشت و نگاه معنادار انرا از یاد ببرد و فکر میکرد که شیر در آخرین لحظهها به عمل ناجوان مردانه ایو نفرین و انزجار میفرستاد و حالا خیلی خود را حقیر و گناهکار احساس میکرد و از خود و فرزندان خود میشرمید و به سوی آنها دیدن نمی توانست او و فرزندانش دم بدم به قریه نزدیک میشدند ولی در آنها آن شور و هیجان قبلی وجود نداشت و دستاورد و لذت شکار هم از یادشان رفت بود اکا کریم وزن وجود خود را باخت بود کجا معاویج مانند آدم نشایی را میرفت چشمانش سیایی میکرد و یک بار برزمین افتاد سلیم دوید او را بلند کرد پدر جان تو را چی شده؟ اکا کریم جواب داد بسیار تب دارم سرم به شدت درد میکند مثل آن که شاید به ترکد او از شدت درد سر خود را با دسمال کمر خود محکم بست ولی هیچ فایده نداشت و به همان شدت درد داشت چشمانش سیایی میکرد و راه را به درستی نمی دید اول فکر میکرد که شاید گرد و غبار کوتل است که او چیز را نمی بیند ولی آهست آهست دانست که چشمانش دیگر قدرت دید را از دست داده است نتوانست راه برود در راه نشست و به پسرانش صدا کرد بچهها مرا بگیرید من چیزی را نمی بینم فکر میکنم که افسون چشمان شیر مرا کرده است مثل آن که گناه قتل شیر چشمانم را از من گرفت من دیگر کر شدم جا با جان شست و به گریه افتاد فرزندانش او را در آغوش گرفته بودند و یک جا با او زار زار گریه میکردند سلیم او را دلداری میداد پدر گریه نکن بخیر خوب میشوی این گرد و غبار کتل است چیزی مهم نیست در حاله که او را از دستش گرفته بودند به بسیار تکلیف راه باقی ماندرها کرمال کرمال پیمودند و به قریه رسیدند پسر کوچکش دوید و از خانه مرکب خود را آورد و او را به سواری مرکب تا خانه رساندند مردم قریه و اعزای فامیل اکا کریم در خانه او به دورش حلقه زده بودند همه منتظر آن بودند که از اصل ماجرا باخبر شوند بچه هایش به آنها قصه غمنگیز شیر و جوانمردی او را که توسط پدرش بیرحمانه و ناجوانمردانه کشت شده بود بازگو میکردند و همه بادرگ و تعصف فراوان آن را میشنیدند و عشق از چشمانشان جاری بود ولی اکا کریم چهره هیچ کدام از دوستان و اعزای فامیل خود را نمی توانست ببیند صرف از صدایشان آنها را میشناخت که او کی هست و زار زار میگیریست موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی