Everlasting bond

  29 minutes

  25 August 2012

Download

Programme Script / Lyrics

 Transcribed by AI

PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ تا تخلیص از نکندش نانی روزانه موسیقی زدیفه با قدم های گرفته به سوی اپارتمان نزدیک گردید ولی در دل خدا خدا داشت که خالت در خانه نباشد با کلید خود در را باز نمود و با کنچکاوی بداخل نگاه کرد از سالون آواز خفیف تیلویزیون به گوش می رسید و آواز چکچک آب نل آشپسخانه اپارتمان چنان نامنظم بود گویا سال هاست که صاحبش جاروب به زمین نکشیده است زدیفه دستکولش را بالای میز دهلیز گذاشت و با آواز آهسته صدا زد زد زد هستی؟ هنوز چند دقیقه نگذاشت که پسرک سفید چهره و لاغر که در حدود چهار یا پنج سال داشت در آستانه در سالون ظاهر گردید اول با ناباوری به طرف زریفنگریست اول بعد با فریاد معصوم و تفلانه که از گلوی نازکش برمی خواست گفت مادر جان زریفه آغوشش را گشود و با چشمان نیم پر عشق پسرک را در قید بازوانش گرفت بعد هاست تپرسید امروز کودکستان نرفتی؟ زید با خنده تفلانه گفت پدرم نیفمی که خودت میایی باز گفت که نرو زریفه با آرامی زید را در بغل خود گرفت و به طرف سالون رفت درست پنج ماه قبل زریفه بالای هیچ و پوچ با شوهرش خالد دست و گریبان گردید بعد از دوا یکی از دوستانش که خود طعم طلاق را چشیده بود و را تشویق با ترک خانه با زندگیش کرد خالد که یک مرد استثنائی بود با لبخند به زریفه گفته بود زریفه جان یک پیوند عبدی هست که بریدنش نمومکن هست مگر زریفه اعتناع نکرده و با رهنمایی همون دشمن دستنمای خود حتی گپ را تا طلاق رسمی رسانیده بود همین که زریفه قدم به سالون گذاشت با دیدن آن همه برهم و درهمی فریاد کوتا کشید و گفت خدایا ای خانه چی درهم و برهم هست زید در حال که انگشت شهادتش را در میان دندانهایش می سایید با چشمان معصوم با مادرش نگاه کرد زریفه پسرک را بالای کاوچ نشانید و از میان خریطه برایش یک پاکت چپس و یک بازی چرا کشید زید با دیدن آن همه بنابرای عادت امنشگی از مادرش پرسید ای از ما بخشش هست؟ دل زریفه را یک درد مملو از آت ففه شد او با گلوه پر از باغز گفت ها جان مادر از توست بخشش زریفه با دلتنگی زید را در آغاش کشید پسرک نمی دانست که چرا مادرش ماننده دیوانه ها او را بار بار در آغاش می گرفت زید با همان ناباوری پرسید مادر جان ای از ما بخشش هست؟ زید با چنان معصومیت این کلمات را تکرار کرد که این بار باغز گلوه زریفه ترکید و عشق مانند سل در چشمانش جاری گشت و با گریه جواب داد آه! جان مادر از توست زندگیم از توست زید با کم ترس سر خود را بشانه زریفه گذاشته بود با چشمان وحشت زده به نقطه نامعلوم نگاه می کرد زریفه متوجه شد که زید خاموش هست با عجل عشقهایش را پاک کرد و با لبخند تصنعی گفت زید مادر چپس بخو او با سرعت سر پاکت را باز کرد به سرک بزودی همه چیز را فراموش کرد و مصروف چیزهای ساختگی دنیا گردید زریفه زید را در حالش رها کرد و ناخداگاه به تنظیم خانه پرداخت همه اپارتمان یک طرف و آشپس خانه یک طرف زرف ها قاشق و پنجه در میان زرف شویی مانند کوه پر بود از هر الماری دستمال ویا کاغذ سر کشید بود در زرف چند دقیقه تمام چیز منظم گردید بعد از همه کار و درست کردن غذا سر به سالون زد تا زید را برای خوردن غذا بیاورد مگر دید که مانند فرشته کوچک در حال که چند چپس در دستش بود به خواب رفته زریفه از دیدن آن منظره اول بخنده افتاد ولی باز باغز راه گلویش راف شد و با خود گفت خدا میدانم اکنیستم بچگکم چی حال میداشته باشه با مهربانی زید را از کاوچ برداشته و به طرف اتاق خوابشان برا افتاد اتاق خواب نزبتن بزرگ بود درست در پهلوی تخت خواب دونفری تخت کوچک که مربوط زید می شد جایی داشت زید را با آرامی بر رخت خوابش خوابانید بعد با کنچکاوی بچار گرد بر اتاق نظر انداخت تا ببیند که در ایام نبودنش چی تغییر در اتاق آمده ساعت و چراغ خواب هنوز هم بالای میز خالد بود زیرا و میدانست که زریفه هم از آباز تک تک ساعت و روشنایی چراغ نفرت داشت همون پرده های آبی رنگ در پنجره اتاق آویزان بود اکس عروسیشان همچنان در دیوار مقابل تخت خواب آویزان بود میز لوازم آرایشش کماکان سر جایش قرار داشت همه چیز در جای خودشان است پس چی تغییر کرده زریفه بار بار این سوال را از خود میپرسید با کم پریشانی به ساعتش نگریست و خواست از اتاق بیرون شود و راهی خانه خود گردد خواست تا روی زید را ببوسد و مگر دفتن چشمش به یک پارچه کاغز افتاد که بالای بالش زید گذاشته شده بود خالد مننده هر بار یک پرزه برایش رها کرده بود زریفه کاغز را گرفت و شروع به خواندن آن کرد چونین نوشته شده بود زریفه عزیز سلام مننده هر بار باز هم برایت این پرزه را نوشتم نمیدانم شاید حتی به خواندن عرف هایم ميل هم نداشته باشی برحال زید را کودکستان نمیبرم زیرا میدانم تو به دیدنش میایی و من هم تحتیل هستم ولی نمیخواهم به دیدن من خاطرت نراحت گردد بناهن من نزد دوست هایم میروم مگر یک خواهش کوچک دارم آیا ممکن است برایم کمه حلوه درست کنی؟ آه! راستی اگر بیاد داشته باشی برای طوفه سالگره ازدواج ما یک انگشتر فرمایش داده بودم دیروز برایم رسید لطفا از روک میز من بگیر البته این یک خواهش هست حلوه را فراموش کن مگر انگشتر را لطفا با خود بگیر اگر کدام حرف هم باعث رنجش خاطرت گشته مرا ببخش با محبت بپایان خالد تو عشق مانند سیل از چشمان ذریفه سرازیر بود با دستان لرزان روک میز را باز کرد و با حیرت یک جبعه مخملی سیاه و یک کارت زیبا را دریافت جبعه را گشود انگشتر زیبای در آن بود ذریفه با آن که میخواست جلب عشقهایش را بگیرد موفق نمیگردید زیرا روش نرم و آرام خالد و تندی خودش عرق شرم در پیشانیش میاورد با خواندن کارت خجالتی و شرم ذریفه دوچندان گردید ذریفه با درد تمام شروع و گریستن نمود و با قدم های لرزان به طرف آشپسخانه رفت چراغ های جاده ها تازر اوشن شده بود و باران نم نم میبارید آواز قدم ها آهست آهست دردالان تنین انداخت داخل اپارتومان تاریک بود خالد هایست داخل آمد و با آواز بم صدا زد زید زید با خود گفت خواب هست کرتی خود را کشید و در میخ دهلیز آویخت با قدم های نرم به آشپسخانه رفت و چراغ را روشن کرد مگر بر جایش خاشک کردید با حیرت گفت زریفه جان خودت انوز خانه نرفتی؟ زریفه که همچنان میگریست با کم شلمندگی گفت آیا این خانه من نیست؟ خالد با چهره متبسم گفت البته که این خانه تو هست مگر زریفه با چشمان عشق آلود گفت مگر چی؟ آل خودت من را از خانه بیرون میکنی؟ خالد با همان تبسم و چهره آرام گفت به هیچ وجه همه چیز در این چاردیواری از آن توست تا خودم خالد با قدم های آرام آمد و در مقابل زریفه استاد با لحن پرش شکوه پرسید چرا زریفه؟ چرا این همه به سر و سامانی را دامن زدی؟ خالد دانست که زریفه از شرم به خود میپیچید بانرمی گفت آیا ما تا این حد ناتوان و نادان بودیم که مشکلات خود را از زیر سقف خانه خود بیرون ببریم؟ چرا ما باید همیشه از عقل دوستهای خود در مورد زندگی ما استفاده کنیم؟ زریفه همچنان خاموش بود و عشق میرشد دل خالد به حال زریفه سخت با هر دو دست صورت زریفه را بلند کرد و با انگشتانش عشقهایش را سترد با کمه تعمال گفت بس دیگر گریه نکو زریفه ما زمدار زندگی زید استیم او آیندهی ماست و نبودن ما برش بزرگترین ناومدی است خالد برای چند لحظه خاموشانه همچنان که صورت زریفه را در میان دستهایش داشت و او نگاه میکرد زریفه چشمانش را بسته بود و عشق میریخت گویا جرعت نداشت تا چشم و چشمان خالد بیاندازد خالد دانست که زریفه از کرده خود پشه ایمان است او هم نمیخواست نزای خفته را دامن بزند بنان با حوشیاری موضوع صحبت را شیرازه دیگر داد و بازرنگی پرسید انگشتر خوشت آمد؟ زریفه که انتظار این سوال را نداشت با تعجب پرسید چی است؟ چی گفتی؟ خالد با همان جدیت گفت یک چیز هست زریفه با کمه ترس پرسید چی است؟ خالد با شخی گفت امیم که تو دیوانه استی از این حرف هر دو بخنده افتادند خالد سرش را تکان داد و گفت زریف جان نگفت بودم که ای پیونت عبدی هست می فهمی که زناشویی توبره بیننگی است خب راستی انگشتر خوشت آمد یا نه؟ زریفه با کمه تردید جواب داد می گینش کاش که یاقوت می بود باز هم بد نیست خالد در حاله که دست هایش را به همه مالید با لپخند گفت باز یک وقت دیگر برایت یک نگین یا قوت هم می خورم الوا پختی یا نه؟ یا که رقم هر وقت از یادت رفته زریفه با یک کلمه معنی دار گویا می خواست جواب تمام سوال های خالد را بدهد گفت نه دیگه از یادم نمیره هیچگاهه موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی